داستان زندگی دخترکی است روستایی که سرگرمیش در راه برگشت از مدرسه تماشا کردن و دست تکان دادن به مسافرین قطار در حال حرکت بود . تا اینکه یک روز پسرکی از داخل قطار برای او آلوچه ای پرت می کند و ...
باور بکنی یا نکنی، تو، من را نمی شناسی و من را باور کرده ای و تنها یک سوال فرق را مشخص می کند . آن هم آن است که من کیستم . جواب این سوال با باور توست . برای جواب نیاز به وقت فکر کردن نیست . نیاز به صبر و تحمل نیست . فقط باید چشم هایت را باز کنی و در نگاهت دقت کنی ...
داستان گفتگوی تلفنی خانومی با خواهرش است که راجع به مشکلاتش در زندگی و پدر مریضی که از آن مراقبت می کند، حرف می زند و اینکه به خاطر پدر مریضش نتوانسته ازدواج کند و خواهرهای دیگرش که ازدواج کرده اند چندان اهمیتی به او نمی دهند...
بعضی آدم ها هستند که شاید همه کتاب های خوب را نخوانده باشند ، اما چند تا کتاب را خوب خوانده اند. در هفته چند ساعتی را مطالعه می کنند. شاید در یک فصل فقط یک لباس تنشان باشد. اما هر هفته که آن ها را می بینی یک حرف تازه برای گفتن دارند.
حرفی که می تواند مسیر زندگیت را عوض کند . شاید بتوانند تو را با کتابی آشنا کنند که شروع یک فصل جدید در زندگیت باشد.
داستان زندگی پسری است به نام اکبر که به همراه خانواده برای زندگی از دهات به شهر آمده است و پدرش می خواهد لوزه اش (زبان کوچک) را عمل کند و برای یک هفته خانواده را ترک کند و به مادر خانواده هم می گوید که نیازی نیست تو بیایی و من بعد از یک هفته برمی گردم. بعد حسابی ریش ها یش را می تراشد و عطر به خود می زند و تمامی لباس هایش را عوض می کند که برود و همسرش شک می کند که برای رفتن به بیمارستان که این قدر نیازی نیست آدم به خودش برسد! ...
مرد ایستاده بود . روبروی زن که ایستاده بود ، ایستاده بود. زن شالش را جابه جا می کرد. بی دلیل. باد نمی آمد . شال روی سرش عقب نمی رفت که بخواهد جلو بکشد یا عقب بکشد. اما زن شال را روی سرش جابه جا می کرد. موها و گردنش معلوم می شد. گوش هاش معلوم می شد...
مردی داستان زندگیش از زمانی که در کودکی بلال فروشی می کرد و پیش پدرش کار می کرد را تا زمانی که پدر پیرش را به تفریج می برد در حالی که خودش مردی جا افتاده شده است بازگو می کند...
5 min
About هنر و زندگی شهرزاد
From the publisher's feed
در کُنجی از جهان افسانهی خویش میبافم. با شکوهِ تصویرهایی که خلق میکنم و صدا و کلامی با پژواکِ دور و دیر، با وجودی که چون نان در رود میافکنم بیامید بازپسگرفتنی با عشق نگاه کن که با عشق بافتهام!