این داستان روایت دختربچه ای بازیگوش است که خاطره جالبی با دستفروش وانتی محله اشان دارد . او که شوق بسیاری برای صحبت کردن با بلندگوی رجب (دستفروش وانتی ) داشت نقشه ای می کشد اما برای خودش و مادرش و رجب دردسر ساز می شود...
در فضای تهران عهد ناصرالدین شاه، عشق به نور و کمال هنری ، در تقابل با جهل و کین، سرنوشتی تلخ و مرگبار می یابد و "کمال" ، قهرمان جوان داستان ، متعاقب پاره شدن تابلوهایش به دست عمال حکومت قاجار، با بریدن رگ های گردن به مرگ می رسد. طشتی از خون میراثی است که هنرمند کمال طلب در جامعه متحجر و هنرستیز از پیش کسوتان خود به ارث می برد و از خود باقی می گذارد و پدر "کمال" ، در واکنشی نمادین ، با سر کشیدن خود درون طشت ، کمال هنری فرزندش را به آیندگان منتقل می سازد.
پس از اتمام کار دومم خسته سوار اتومبیلم می شوم و قصد دارم به سمت منزل حرکت کنم.سوییچ را که گرداندم چشمم به آمپر بنزین افتاد. چراغش چند ساعت پیش روشن شده بود. آهی کشیدم و با خودم گفتم . پمپ بنزین اتوبان یادگار بنزین می زنم. عادت به استفاده از کولر ماشین ندارم و به جای آن همیشه شیشه ماشین را پایین می کشم...
سرم را برمی گردانم . از پشت پنجره با شیشه های دودی آسمان را می بینم که چقدر به من نزدیک است و من در این طرف پنجره بر روی صندلی آرام نشسته ام و اسلحه ای را به سمت قلبم نشانه رفته ام. چند لحظه بعد به آرامی ماشه اسلحه را می کشم ...
ما چهار زنیم وقتی دور هم جمع می شویم ، می توانیم بخندیم حتی اگر غمگین باشیم . ما رژلب و پودر صورتمان را به یکدیگر تعارف می کنیم و در آینه کوچکی که دست به دست می گردد به خودمان نگاه می کنیم . حرف های ما از بچه هایمان شروع و به مردهایمان ختم می شود. همین است که صدایمان اول نرم و لطیف است و آرام آرام خشن و خشن تر می شود. ما با لذت زیاد از خیانت هایمان می گوییم! ...
غم و شادی با هم مسابقه داشتند. حیاط مدرسه غرق در خنده و گریه بود. شاگردی که از دالان مدرسه می گذشت ، لب و لوچه اش آویزان بود اما وقتی به حیاط می رسید موج شادی بچه ها محاصره اش می کرد و آن وقت او هم مثل بچه ها می خندید . ماجرا چه بود؟ آقای ناظم صدبار گفته بود کت و شلوار بپوشید اما کسی گوش نمی داد...
دوست نادیده ام مدت هاست شما را از علامات صادره تان می شناسم و با طریقی که جنابعالی پیشرفت می نمایید به زودی به دیدار یکدیگر نائل خواهیم شد . صدالبته پشتکار شما قابل تحسین است.چه گمان نمی برم تا آخر زمستان امسال اصولا جنگلی باقی بگذارید. اما دوست عزیز رعایت حال باقی موجودات زنده هم لازم به نظر می رسد!
هیچ کس در خانه ما لب ندارد. دست کم در رگ چینی من چنین است. فقط من هستم که لب دارم . آن هم چه لبی . لب های آن قدر گنده که راه نفسم را بند می آورد. هر کدام از عکس های یادگاری خانوادگی مان را که نگاه کنید، برادرها و خواهرم را می بینید که لبخند می زنند ...
7 min
About هنر و زندگی شهرزاد
From the publisher's feed
در کُنجی از جهان افسانهی خویش میبافم. با شکوهِ تصویرهایی که خلق میکنم و صدا و کلامی با پژواکِ دور و دیر، با وجودی که چون نان در رود میافکنم بیامید بازپسگرفتنی با عشق نگاه کن که با عشق بافتهام!