هزار و یک پادکست
Download on the App Store

هزار و یک پادکست episodes

  • آیا برای آسیب جنسی درمانی وجود دارد؟ گفت و گو به دکتر علی فیروزآبادی

    شما به هزار و یک پادکست گوش می دهید. من مهدی احمدی در برنامه امروز با دکتر علی فیروزآبادی روانپزشک درباره این موضوع گفت و گو می کنم که آسیب جنسی چیست، چرا سخن گفتن از آن دشوار است و آیا راه درمانی دارد یا نه؟

    1 hr 22 min
  • آیا روانکاوی اشتباه هم می کند؟ گفت و گویی در نقد روانکاوی.

    شما با هزار و یک پادکست هستید. من مهدی احمدی در آخرین قسمت از گفت و گوی سه بخشی خود با دکتر علی فیروزآبادی استاد روانپزشکی دانشگاه شیراز به نقد روانکاوی خواهم نشست. آیا روانکاوی اشتباه هم می کند؟


    چقدر با سبک روانکاو خود آشنا هستید؟ آیا روانکاو شما فرویدی است که ریشه روان رنجوری را در سرکوب جنسی می بیند؟ یا اینکه یونگی است که ریشه آن را عدم اتصال به مرکز اصلی روان و گم شدن تجربه معنوی انسان در دنیای مدرن می داند؟ و یا به آدلر اعتقاد دارد که ریشه رفتارها را در عقده های افراد می دانست؟ به اینکه تحقیر شده اند، قدشان زیادی بلند و یا کوتاه بوده است و یا اینکه فرزند آخر خانواده بوده اند؟ و یا فریتس پرل که معتقد بود میان آنچه حس می شود تا برآورده کردن آن مانع هایی در روان قرار دارد که باید با آگاه شدن به آنها، برداشته شوند؟ 


    آیا تمام این سبکها به یک اندازه در بهبود حال بیماران مفیدند؟ آیا مجموعه چنین متنوع در مدلسازی و درمان را می توان یک علم نامید؟ یا به قول کارل پوپر روانکاوی علم نیست و یک شبه علم است که نمی تواند رخدادی را پیش بینی کند اما می تواند همه وقایع را پس بینی کرده و چنان توجیه کند که انگار از اول می دانسته است. در دیدگاه فروید او بنیانگذار یک علم جدید بود که هنوز ابزار علمی کافی برای خود نداشت. مدتی بعد به نظر یونگ فروید قدرت و مبارزه فکری و سیاسی را ورای واقعیات موجود علمی درباره لیبیدو قرار داده بود و به علم پشت کرده و از لیبیدو یک شعار برای مبارزه با وضع موجود ساخته بود. حال آنکه از چشم فروید این یونگ بود که به باورهای خرافی مسیحی خود بازگشته بود و دست ازعلم شسته بود. توافقی بر چیستی امر علمی وجود نداشت. 


    در این برنامه درباره موقعیت دشوار بیمار در میان نحله های متعدد روانکاوی با دکتر علی فیروزآبادی به گفت و گو نشستم که می شنوید.



    1 hr 12 min
  • علم و شبه علم آیا برای درمان بیماری خود به پزشک مراجعه می کنید یا به انرژی درمانگر و معجونهای کتب خطی؟

    آیا تمایل به پناه بردن به طب های جادویی و باستانی نشانه بی اعتمادی به دورانِ مدرن است؟ دورانی که همهمه علمی، انبوه بیماران را در انتخاب راه درمان خود سردرگم می سازد. آیا علم هر روز حرف تازه ای می زند و دیروز خود را نقض می کند؟ آیا این شکاکیت علم است که در برابر قاطعیت طبهای سنتی بازی را می بازد، از آنرو که بیمار اطمینان در درمان را به تردید در آن ترجیح می دهد؟ همانگونه که سیاستمدار قاطع را بر سیاستمدار شکاک برتری می دهد. آیا طب های باستانی روشهای علمی زمانه خود بوده اند که به دلیل کشف راه حلهای بهتر به کنار گذاشته شده اند؟ آیا مریضی تن را می توان با درمان روان بهبود بخشید؟ 

    دکتر لوریمر موزلی پزشک استرالیایی متخصص دردشناسی در دانشگاه استرالیای جنوبی است. او روزی در جنگل برای خود قدم می زد که احساس کرد شاخه ای به کنار پایش گرفته است. بعد از مدتی متوجه شد که روی پای او جای دو نیش یکی از کشنده ترین مارهای قهوه ای استرالیاست. اینکه او زنده ماند تا بعدا این ماجرا را به موضوع تحقیقات خود بدل کند از بختیاری او بوده است. مدتی بعد او باز هم در جنگل قدم می زد که دوباره حس کرد پایش به شاخه ای گرفته است. اما این بار چنان دچار درد شد که سر جایش بر زمین افتاد اما در کمال تعجب پس از بررسی پایش متوجه شد که این بار چیزی او را نگزیده است. این بار این مغز او بود که خاطره مالیده شدن شاخه به پوست را با گزیده شدن مار پیوند زده بود و بی اینکه جایی برای درد باشد، درد شدیدی را در مغز او بازسازی کرده بود. دکتر موزلی توضیح می دهد که این واقعه به معنای تماما خیالی بودن درد نیست. اما نشانه ای است که حداقل بخش بزرگی از احساس درد در مغز و نه در بافت آسیب دیده شکل می گیرد. آیا این به معنای آن است که می توان به بیماران سرطانی که از درد شدید و دایمی رنج می برند آموزشهایی داد که با تمرکز فکر از درد تن خود کم کنند؟ آیا نشانه ای وجود دارد که بتوان از این هم فراتر رفت و با تمرکز فکر به درمان بیماری هم پرداخت؟ یا اینکه هر یک از طب های روانی و تن گرچه در نقاطی با هم همپوشانی دارند اما لزوما بر دیگری احاطه ندارند و نه، تنها با دارو می توان روانرنجوری ها را بهبود بخشید و نه با تمرکزِ فکر بیماری های پیچیده تنانه را.


    در طول سه قسمت با دکتر علی فیروزآبادی استاد روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی شیراز درباره علم و شبه علم، طب جایگزین و همینطور روانکاوی گفت و گویی داشتم که با هم قسمت اول آن را می شنویم.  



    58 min
  • در ستایش و نکوهش دوران مدرن. گفت و گو با کاوه بهبهانی

    اگر بانکداری الکترونیک، روباتهای جراح، اتوموبیل ها، هواپیماها، داروها، واکسنها، مُسکنها و تحولات روانشناسی، راهگشای زندگی در دورانِ ما شده اند اما در سایه آنها از میان رفتن شغلهای قدیمی و ظهور انواع عجیب تخصص ها، ترافیک، آلودگی هوا، قطع درختان، رفرش کردن اخبار، دانشهای توئیتری، لایوهای همه بخشهای درونی و بیرونی زندگی و بیماری های روانی، نیز بخشی عادی از زندگی دورانِ ماست. دویست سال پیش برای شنیدن یک آهنگ می بایست یک گروه مطرب  را یک به یک پیدا م میکردید و به خانه می آوردید اما حالا تمام کنسرتهای عالم را با یک ضرب انگشت در لحظه از روی ابرهای اینترنتی روی گوشی خود دانلود می کنید. آیا دستاوردهای دوران مدرن ارزش رنج آن را داشته است؟ آیا می توان از بخشهای رنج آور آن گریخت؟ آیا زندگی در گذشته بهتر از حال بوده است؟ در یک ساعت آینده با من باشید تا در گفت و گو با کاوه بهبهانی پژوهشگر فلسفه به این موضوع بپردازم.


    کاوه بهبهانی را سال 87 برای اولین بار در شیراز ملاقات کردم و آن مقدمه ای شد بر یک رفاقت دیرینه و بعد هم کلاسهای فلسفه او در کانون جان و خرد دانشگاه شیراز. از او آثار متعددی در زمینه های فلسفی منتشر شده است که از آن جمله می توان به ترجمه زیباشناسی امر روزمره نوشته یوریکو سایتو، معرفت شناسی نوشته لیندا زاگزبسکی و فلسفه ایر نوشته رابرت ام مارتین اشاره کرد. 



    1 hr 10 min
  • عرفان چه جایگاهی در دوران معاصر دارد؟ گفت و گو با دکتر مرتضی الهی قمشه ای

    گرچه تعاریف متنوعی در مورد چیستی عرفان ارائه شده اما شاید دقیق تر این باشد که آن را با آنچه که نیست درک کرد. ساحت عرفان ساحت جهان فهم ناشدنی برای انسان است در مقابل جهان فهم شدنی. ابزار شناخت جهان فهم شدنی علم است و روش آن روش علمی مبتنی بر ارائه فرضیه و سپس استنتاج از فرضیه و بعد آزمایش آن برای سنجش درستی یا نادرستی. مثلا در تئوری نسبیت به دلایلی برای اولین بار فرض شد که سرعت نور همواره ثابت است. مثلا اگر گلوله ای را شلیک کنید که در آن لامپی وجود دارد سرعت نور با سرعت گلوله جمع نمی شود و ثابت می ماند. اگر این فرضیه درست باشد نتایجی به بار می آورد که قابل اندازه گیری است. یکی از این نتایج این است که مسیر نور در کنار جرم بزرگی مثل خورشید کمی خم می شود. بنابراین کافی است آزمایشی ترتیب داد و محاسبه کرد که آیا نور واقعا در نزدیکی خورشید منحرف می گردد یا نه؟ آرتور ادینگتون کسی بود که این آزمایش را ترتیب داد و فرضیه انیشتین را برای اولین بار اثبات کرد. 

    اما در ساحت عرفان که به جهان فهم ناشدنی یا به قولی اسرار می پردازد، روش علمی فرضیه و آزمایش جایگاهی ندارد. در آن دل به جای عقل می نشیند و همین سخن گفتن از چیستی عرفان را سخت و پیچیده می کند. از جهانی که فهم ناشدنی باشد نمی توان به زبانی که برای فهمِ طبیعت فهم شدنی اختراع شده است بهره ای برد. همین ساحت عرفان را اسرار آمیز، جذاب، ترسناک و گاهی هم بستری برای شیادی می سازد. 

    آیا واقعا آنگونه که عرفان مدعی است ساحت فهم ناشدنی ای وجود دارد؟ یا هر ساحت فهم ناشدنی در اصل ساحتی دور دست و در تاریکی است که روزی دست علم به آن می رسد و فهم شدنی می شود؟ با من باشید تا گفت و گویی را که در این زمینه با دکتر مرتضی الهی قمشه ای داشتم بشنوید.  



    1 hr 5 min
  • رویاهای شبانه را چطور بفهمیم؟ گفت و گو با دکتر علی فیروزآبادی

    در صفحات پیش رو به شما نشان خواهم داد که چگونه می توان با استفاده از یک تکنیک روانکاوانه، تفسیر رویاهای شبانه را ممکن نمود. همچنین خواهیم دید که چطور هر رویایی خود را در یک قالب قابل فهم از نظر علم روانشناسی با محتویاتی بسیار مهم که مرتبط با فعالیتها و زندگی روزانه فرد است، عرضه می کند.

     اینها جملات آغازین کتاب تفسیر رویا اثر زیگموند فروید است که در آخرین روزهای قرن نوزدهم منتشر شد و تبدیل به یکی از تاثیرگذارترین نوشته های تمام تاریخ گردید. از نظر او رویا دو کارکرد روانی داشت که یکی تخلیه انرژی های سرکوب شده در زندگی روزانه و به عبارتی رسیدن به آرزوهای نرسیده بود و دیگری محافظت از خود عمل خوابیدن و استراحت و آماده شدن بدن برای روز بعد. که این دومی با اولی گاهی سر نزاع می گذاشت و باعث تغییراتی در محتویات خواب میشد. مثلا رسیدن به آرزویی مثل انتقام از همسایه ی بدرفتار می توانست تبدیل به کابوسی گردد که رشته خواب را پاره کند و فرد را از خوابی که برای زندگی او ضروری است محروم سازد. چنین می شد که اجزای خواب مبدل به نمادهای گنگی می شدند. مثلا مرد همسایه با حیوانی که خصوصیاتی شبیه او داشت جایگزین می شد. اگر همسایه آدم تندخویی بود احتمالا در خواب با یک سگ وحشی یا حیوانی درنده جایگزین می گردید و اگر آدم خودخواهی بود احتمالا جای او را گربه ای مغرور می گرفت و در رویا این گربه بود که مجازات می شد و کتک می خورد و انرژی نفرت خواب بیننده به این وسیله و غیرمستقیم تخلیه می شد و او صبح تخت را در حالی ترک می کرد که چانه خود را از اینکه چرا گربه ی بدبختی را در خواب زده است می مالید. 

    با این حال حتما این سوال در ذهن شما پیش آمده که پس کابوسها چطور؟ و مگر نه اینکه کابوسها ما را وحشت زده از خواب بیدار می کنند؟ آیا کابوسها هم برآورده شدن آرزوهای روزانه ما در خواب ماست؟ فروید هم به این سوال فکر کرده بود. بیماران آسیب دیده از جنگ اول برای او رویاهای تکرار شونده ای از لحظات هراس آور خودشان را تعریف می کردند. این رویاها فروید را با این سوال مواجه کردند که چرا باید چنین تجربه رعب آوری خود را در رویاهای بیمارانش تکرار کند؟ نمی شد وحشت را برآوردگی آرزو دانست. مشاهده دیگر او که به این کابوسها هم ربط داشت تمایل به ویرانگری آدمیزاد بود. اگر توجه شما به کودکانی جلب شده است که وقتی اسباب بازی به آنها می دهید آن را تکه تکه می کنند و یا کتابها را برگ برگ پاره می کنند و یا از قایم موشک بازی و گم شدن و بعد پیدا شدن لذت می برند، احتمالا دچار سوالی شده اید که فروید هم از مشاهده این کودکان شده بود که آیا کودک ذاتا تمایل به ویران کردن دارد حتا پیش از آنکه آن را در اثر مشاهده از بزرگترهای خود بیاموزد؟ او بعدا از این مشاهدات نتیجه گرفت که به جز تمایل به زندگی و لذت، یک تمایل به نابودی و مرگ هم در روان انسان به طور مستقل وجود دارد که آن را رانه مرگ نام گذاری کرد و در یک اظهار نظر ماورایی که قابل بررسی علمی نیست گفت که در هر موجودی تمایلی به نابودی ذخیره شده است تا از اینکه با مرگ او به حالت اولیه خود و مواد اولیه خود باز میگردد اطمینان حاصل شود. نوعی بازگشت به اصل خویش. به اجزای خویش. 

    فروید بعدا دیدگاه اولیه خود درباره برآورده شدن آرزو در رویا را این چنین تغییر داد: رویاها چیزی به جز فرم و شکلی از اندیشیدن نیستند که در طول خواب ادامه می یابند. این ادعا تفاوت زیادی با برآورده شدن مکانیکی آرزوها و انفعال فرد در حین رویا دیدن داشت و در آن نوعی حضور و اندیشیدن و فعال بودن، منتها در جهانی از تصاویر و به فرم و شکلی دیگر، تصور می شد. منتها نظرات ثانویه فروید کمتر از نظرات اولیه او در یادها باقی ماند. شاید یک دلیل آن تحولاتی بود که شاگردان قدیمی او و رقبای جدید او در علم روانشناسی به وجود آورده بودند. تحولاتی که فروید در برابر آنها مقاومت سرسختانه ای از خود نشان می داد. یکی از این شاگردان کارل گوستاو یونگ بود.

    اگر مشتاق هستید تا بقیه ماجرا را هم بدانید، رابطه با یک آرکتایپ یا کهن الگو در روان شما فعال شده است. داستان قهرمانی که یک شاهزاده است که در ظاهر همه چیزهایی را که آرزوی همه است دارد اما در اثر یک اتفاق متوجه چیزی ورای داشته های خود می شود. معشوقی زیبا که دست هیچ کس تا حالا به او نرسیده است و همین او را آماده گذشتن از مال خود و سفری پر ماجرا برای یافتن آن زیبایی بی حد می کند. از این دسته هستند داستانهای بسیاری در ادبیات عامه ایرانی و دیگر ملل که آغاز آن با پیرمردی خارکن که سه پسر و یا سه دختر دارد شروع می شود. خارکن همه ماست با زندگی سختی میانه معیشت و سیاست و بیماری. و سه پسر یا سه دختر راههایی هستند که برای خروج از زندگی سخت خارکنی پیش روی ماست. یک پسر یا دختر باهوش و برنامه ریز، یک پسر یا دختر تنبل و سرخوش مثل حسن کچل و یکی هم آخری که معمولا تیز و بز است به سه طریق به دنبال شاهزاده و گنج راه می افتند که اغلب در آن فرد تنبل که برنامه ریز نیست موفق می گردد نه آن یکی که حیله گر بوده است.

    از نظر یونگ قهرمان یک شخصیت آرکتایپی است که در همه انسانها وجود دارد بعبارتی همه می خواهند قهرمانی باشند که به سفری می روند که در آن گنجی می یابند. او برای توضیح آرکتایپ مفهوم "ناخودآگاهی که در همه مشترک است" را ابداع می کند. به عقیده او ساختار ناخودآگاه انسانها همانطور که آناتومی بدنشان به هم شبیه است، به هم شباهت هایی دارد و برای همین تمایلات انسانها فارغ از اینکه از چه تاریخ و قوم و زبان و نژادی می آیند، با هم مشابه است. برای همین همه اقوام برای خود قهرمانی دارند و می خواهند که مثل او قهرمان باشند. همه می خواهند مانند فرزندان پیرمرد خارکن به گنج برسند. و یا مثل رستم دستان یا هرکول و یا کوریقولو پیروز باشند. همه زندگی خود را در رنج و اضطراب همچون خارکن می بینند و دوست دارند سفری را آغاز کنند و تصمیم هایی را بگیرند که در آن چون قهرمان به گنج و راحتی بی پایان برسند. آنها از قهرمان ها تقلید می کنند مانند آنها لباس می پوشند عینک می زنند سیگار برگ می کشند و با این عمل جادویی می خواهند که خود را به قهرمان تبدیل کنند. شبیه رقص های بومیان آفریقایی که با زدن ماسک شیر به صورت خود قدرت شیر را در خود بازتولید می کنند و تلاش می کنند تا به شیر تبدیل شوند. اینطور می شود صنعت مد را هم فهمید که چرا مردم عامی تلاش می کنند تا همانگونه لباس بپوشند که قهرمان هایشان لباس بپوشند و البته ناگفته معلوم است که این شبیه سازی ظاهری اغلب به قهرمان شدن درونی و آن شادی بی پایان منتهی نمی گردد. همین فرمول دستمایه فیلمها و کارتونهای بسیاری امروز هم شده است که در آن کودک از همه جا بی خبر معصومی مثل هری پاتر بی آنکه بخواهد و یا بداند در مسیر سفری پر خطر می افتد که بی اینکه راه خروج از آن را بداند با تکیه بر دوستان نزدیک و قلب پاک و اتحاد احساسات و منطقش در نهایت بر نیروهای تاریکی غلبه می کند و البته که در پایان چنین سفری شورانگیز و غلبه بر تمام حیله های پیش رو او دیگر می تواند برای همیشه به خوبی و خوشی زندگی می کند. 

    یونگ معتقد بود علاوه بر گونه ای از خواب که فروید مورد بررسی قرار داد که بیشتر معطوف به تاریخچه زندگی روزمره افراد است و تمایل بر رسیدن به آرزوها دارد، نوعی دیگری از خواب هم وجود دارد که ناشی از شباهت روان ناخودآگاه همه انسانهاست و در آن معنا بخشیدن به زندگی و قهرمان زندگی خود شدن و به گنج رسیدن اهمیت دارد. و اینجا بود که یونگ بین داستانهای کهن و تجربه هنری و کیمیاگری وعلمی پلی برقرار کرد. در تمام این روشهای هنری علمی و کیمیاگرانه کشف معنا، فهم رابطه خود با هستی، با سیارات و یا کهکشانها، و اینکه چرا به زمین آمده ایم و بعدا به کجا خواهیم رفت و اینکه زندگی اگر ارزشی دارد چرا به پایان می رسد، مورد بررسی قرار می گردد. او معتقد بود که گونه ای از خوابها که کمتر نشانی از مسائل روزمره زندگی دارند، از این دسته اند که تلاش که برای یافتن معنایی در زندگی و ارتباط با هستی می کنند.

    در قسمت دوم گفت و گو با دکتر علی فیروزآبادی از روشهای تفسیر رویا و محدودیتهای آنها و همچنین اثر درمانی آنها بر بیماران صحبت خواهم کرد. دکتر علی فیروزآبادی استاد روانپزشکی در دانشگاه علوم پزشکی شیراز است که آثار متعددی در زمینه روانپزشکی دارد از جمله ترجمه کتابهای تعبیر رویا نوشته فردریک ال کولیج، و مغز و دنیای درون مقدمه ای بر تجارب ذهنی از نظر علوم اعصاب نوشته مارک سولمز و الیور ترنیال، همچنین تالیف علم شبه علم باور حقیقت و خیال نگاهی انتقادی به طب مکمل و جایگزین و روانکاوی چیست دریچه ای کوچک گشوده بر ذهن آدمی.

    1 hr 13 min
  • در رویاهای شبانه چه معنایی نهفته است؟ گفت و گو با دکتر علی فیروزآبادی

    در زمانی که تازه کار روانشناسی را شروع کرده بودم با مورد جالبی برخوردم که هنوز به خوبی به یاد می آورم. بیمار زن جوانی بود که به دلیل افسردگی به بیمارستان آورده بودند. تشخیص نهایی را اسکیزوفرنی و یا به زبان علمی اوایل قرن بیستم زوال عقل زودرس اعلام کرده بودند. در آن روزها من که هنوز دکتر جوان و کم تجربه ای بودم با کمک رویاهای آن زن و همینطور آزمایش تداعی آزاد موفق به گشودن رموز تاریک گذشته او که در حالت عادی نمی توانست به یاد بیاورد، شدم. از این راه اطلاعاتی به دست من آمد که گذشته تاریک و تراژیک او را روشن می کرد.

    کارل یونگ در کتاب خاطرات، رویاها و اندیشه ها ماجرای رویارویی با این بیمار خود را چنین ادامه می دهد: قبل از اینکه این زن جوان ازدواج کند او پسر مرد کارخانه داری را می شناخت که تمام دخترهای محله به دنبال همسری او بودند. از آنجا که او دختر بسیار زیبایی بود تقریبا اطمینان داشت که او انتخاب مرد برای همسری خواهد بود اما مرد هیچگاه به او توجهی نشان نداد و چنین شد که زن با مرد دیگری ازدواج کرد.

    پنج سال بعد یکی از آشنایان به دیدار زن می رود و به او می گوید که وقتی که او ازدواج کرده پسر کارخانه دار شوکه شده است. همان زمان جرقه افسردگی زن می خورد و فاجعه ای را به دنبال خود می آورد. در محلی که زن زندگی می کرد آب لوله کشی وجود نداشت و مردم آب خود را از دو منبع که یکی چشمه ای برای نوشیدن بود و دیگری رودی برای حمام کردن می گرفتند. روزی که زن دختر چهار ساله اش را حمام می کرد دختر شروع به مکیدن لیف و خوردن آب کرد. همان آبی که از رودخانه آمده و تمیز نیست. زن جلوی او را نمی گیرد. او حتا بعدا از همان آب به پسر دو ساله اش هم می دهد. از آنجایی که افسردگی او مدتی بود که شروع شده بود، اوتمام این کارها را ناخوداگاه یا نیمه آگاهانه انجام می داد.

    مدتی بعد دختر او از تیفوئید مرد اما پسرش همچنان سالم بود. همان زمان افسردگی او به نهایتی رسید که او را برای درمان به بیمارستان منتقل کردند. من با آزمایشهای تداعی آزاد متوجه شدم که او در واقع فرزند خود را کشته است و البته جزییات بسیار دیگری را هم به دست آوردم. من برای درمان او باید چه می کردم؟ برای بی خوابی به او خواب آور می دادند و دایم مراقب او بودند تا دست به خودکشی نزند. وضعیت فیزیک او خوب بود اما وضع روانی او با یک مرده فرقی نمی کرد. مانده بودم که چه بکنم؟ با خودم هم درگیر شده بود. اگر از همکارانم کمک می خواستم حتما جوابشان این بود که بهیچوجه نباید کشف خودم را به بیمار بگویم چون حتما شرایط بیمار از اینی که هست هم بدتر می شود. اگر اینطور می شد پای من هم اخلاقا گیر بود. با همه آنکه نتیجه آن نامعلوم بود تصمیم گرفتم تحلیل خودم را مستقیم به بیمار بگویم. کار ساده ای نبود که در چشمانش نگاه کنم و بگویم که او قاتل بچه اش است اما این کار را کردم وآن زن بیمار لحظات ناگواری را برای شنیدن حرفهای من تحمل کرد اما نتیجه غیر منتظره بود. بعد از دو هفته افسردگی او بهتر شد و دست آخر هم مرخص شد و دیگر هیچ گاه پا به بیمارستان روانی نگذاشت.

    این ماجرا در آغاز فصل چهارم کتاب خاطرات رویاها و اندیشه های یونگ آمده است. ماجرای واقعی بیمار افسرده ای که قربانی جدال عشق قدیمی خود با عشق به کودک خود شده است و در میان کودک به طور ناخودآگاه و به طریقی قابل انکار حذف می شود که به نوبه خود شکست در مادری را هم به شکست در عشق می افزاید و او را در دریایی از افسردگی غرق می کند. بعد از آن او چیزی به درستی به یاد نمی آورد و دیگر نمی تواند بین آنچه به اراده کرده و یا غیرارادی کرده فرق بگذارد. در این وضعیت کارل یونگ برای کشف واقعیت از رویاهای زن و آزمایش تداعی آزاد استفاده می کند. در آزمایش تداعی آزاد روانشناس کلمه ای می گوید و بیمار اولین کلمه ای را که به ذهنش می رسد در پاسخ بیان می کند که از نظر روانشناس اطلاعاتی مستقیم از اعماق ناخودآگاه بیمار است. از نظر بیمار این کلمات تصادفی و بی معنا هستند اما از نظر روانشناس با پرسیدن کلمات درست می توان اطلاعات معناداری درباره وضعیت بیمار کشف کرد.

    همین نیروهای عشق و نفرت و غرایز روانی که در ناخودآگاه زیست می کنند هستند که گاه و بی گاه به خوداگاه بی پناه هجوم می برند و او را گاهی در تصمیم گیری های روزانه فلج می سازند و گاهی در اضطراب و یا افسردگی فرو می کشند. گاهی او را به چند شخصیت تقسیم می کنند و گاهی او را در تکرار تصمیمهای آنی در دام وسواس روانی می اندازند. شبیه همان کوههای سرد و گرم در رساله عقل سرخ سهره وردی که مردمیان بسیاری در دامنه های آن برای همیشه سرگردانند و از کوه سرد به گرم می دوند و از کوه گرم به سرد می رمند و تنها عده کمی نه با اندیشیدن که با هنر و گوهری که نزد خود دارند موفق به خروج از آن می کردند. در سفر زمان خوداگاه چون قایق ضعیفی بر روی دریایی مواج و گاهی طوفانی با ماهی های بزرگ و کوچک، مهربان و خطرناک پیش می راند. دریایی طوفانی که به قول حافظ تنها راه عبور سلامت از آن کشیدن لنگر عقل و روان شدن در آن است: اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر/چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد. سفری در طوفان که برای رسیدن به مقصد در آن کشتی جادارای لازم است که کشتی بان آن نوح پیر و دانا باشد و همزمان بتواند غم و شادی مبارزه و صلح شادی وغم تمام جانواران وحشی از اسب و شیر تا الاغ و مار را جفت جفت کنار هم در خود جا بدهد بی اینکه همهمه ای بر پا شود و درندگان جوندگان را در آن ببلعند.

    در این برنامه و برنامه بعد میزبان دکتر علی فیروزآبادی استاد روانپزشکی دانشگاه شیراز هستم و با او درباره روان خودآگاه و ناخودآگاه و رویاها و معنای نهفته در آن گفت و گو می کنم. چرا خواب می بینیم؟ مشکلات روانی از کجا می آیند و برای عبور از آن چه باید کرد؟ مرز نبوغ و جنون کجاست؟ فرق خلاقیت و اسکیزوفرنی چیست و اینکه چطور با خواب دیدن می توانیم خود را بهتر بفهمیم؟

    56 min
  • نقش تاریخی ایرانی ها از شرق تا غرب آسیا در گفت و گو با دکتر ویلیام بیمن

    مهمان برنامه امروز پروفسور ویلیام بیمن خواننده اپرا و رییس سابقِ دپارتمان مردمشناسی دانشگاه مینسوتاست که هفته پیش با او درباره فرهنگ ایران از گذشته تا امروز صحبت کردم.

    من اولین بار ویلیام بیمن را سال 2015 دیدم. او سخنران همایشی با عنوان قهر و آشتی در فرهنگ ایران بود. بیمن در آن سخنرانی در یک لحظه در فضای یک اتاق کوچک در محله ای قدیمی ایرانی زیرِ طاقها بود و درباره قهر دو هم محله ای و جزییات فرایند آشتی کنان آنان حرف می زد. آمدن بزرگترها، مشورتهای جداگانه با دو طرف و پیغام و پسغام بردن تا اینکه نهایتا آشتی رخ می داد. بعد هم در لحظه ای دیگر آن را به سازمان ملل متحد و بحرانهای روابط بین الملل می برد جایی که کشورها با هم دعواو قهر و آشتی می کردند. در آن سخنرانی بود که من متوجه شدم برای کلمات قهر و آشتی در فرهنگ آمریکایی معادلی وجود ندارد. بیمن معتقد بود از آنجایی که افق دید فکری فرد به وسعت دامنه ی کلماتش است، برای یک آمریکایی که در زبان خود معادلی برای قهر و آشتی ندارد، امکان چندانی هم برای فهمیدنِ پیچدگی های آن در فرهنگ ایرانی نیست. و در نتیجه او نمی تواند راهی هم برای آشتی کردن با یک ایرانی پیدا کند. در آخرِ سخنرانی هم نتیجه گرفت که به خاطر حضور آمریکا در کودتای علیه دکتر مصدق و بعد هم مقابله دایمی با ایران، ایران از آمریکا قهر کرده است و این همان گرهی است که آمریکایی ها به دلیل عدم درکِ فرهنگ ایرانیان نمی توانند آن را باز کنند و آشتی نیازمند میانجی گریِ نفِر سومی است که مورد اطمینان و احترام ایرانیان باشد. بعد ها معلوم شد که کشورِ عمان همان میانجی گری بوده است که توانسته ایران و آمریکا را سر یک میز بنشاند.

    چند سال گذشت و دنیا عوض شد. صندلی کاخ سفید به غیر منتظره ترین موجود قابل تصور رسید که اولین کاری که در همان هفته اول کرد ممنوعیت ورود ایرانی ها به آمریکا بود. بعد هم توافقی که پس از سالها مذاکرات به دست آمده بود را یک شبه پاره کرد، تحریم های خصمانه ای را بر زندگی تک تک ایرانیان تحمیل نمود، به تقابل نظامی و ترور رو آورد و دست آخر هم تهدید نمود که آثار تاریخی و فرهنگی ایران را بمباران خواهد کرد. در یکی از همین روزها بود که در کمپس دانشگاه برای کار به آزمایشگاه می رفتم که دکتر بیمن را دیدم. او به من گفت که دارد برای یک سخنرانی درباره فرهنگ ایران به کلیسایی در همان نزدیکی می رود. حدس زدم احتمالا بین 20 تا 30 پیرمرد و پیرزن به جلسه اش بیایند. از او پرسیدم که آیا واقعا فکر می کند این سخنرانی های کوچک او تاثیری هم دارند؟ آن هم در مقابلِ نفرت جمهوری خواهان آمریکا از ایران و سرمایه ی عربستانِ سعودی و نفوذ اسرائیل در دستگاه سیاست خارجی آمریکا؟ خندید و گفت ما مثل موعظه گر های دوره گردی هستیم که کاری جز امیدواری و موعظه ازشان بر نمی آید و همین کار را هم باید ادامه بدهیم...

    ویلیام بیمن بارها به ایران سفر کرده و در دوران فعالیت های خود چند کتاب درباره ایران نوشته است که از آن جمله می توان به فهمِ ایران: از دوران باستان تا جمهوری اسلامی، هنرنمایشی تعزیه و زبان، منزلت و قدرت اشاره کرد که این آخری با ترجمه رضا مقدم کیا توسط نشر نی به چاپ رسیده است. قطعات اپرایی هم که در طول برنامه می شنوید با صدای ویلیام بیمن هست.

    1 hr 5 min
  • سارا پرهیزگاری

    اگر مسیر خوشبختی و شادی بی سبب در زندگی روشن بود که اوضاع جهان به گونه دیگری بود…

    در کتاب افسانه های ایتالیایی نوشته ایتالو کالوینو، داستانی هست به نام کشتی ای که سه عرشه داشت. در این داستان بعد از یکسری اتفاقهای مهیج پسر جوان از همه جا بی خبری سر از اصطبل  پادشاه انگلستان در می آورد. پادشاه که دخترش در جزیره ای زندانی شده است از یکی از درباریان چاره چویی می کند و به او می گوید که دوری دختر بیمارش کرده اما مشکل اینجاست که هر که را به ماموریت آزادی او فرستاده هیچگاه بازنگشته است. درباری بد ذات برای خوش رقصی پیشنهاد می کند نوکر خود را برای این کار بفرستد. این نوکر همان پسر ساده دل اما بلند طبعِ مشغول به پاک کردن کثافت اسبها در اصطبل است.

    پسرک ماموریت را می پذیرد و یک راست به ساحل می رود اما تازه متوجه می شود که هیچکس آدرس این جزیره که شاهزاده در آن زندانی است را ندارد. در همین حال که خیره به آب مانده است صدای دریانوردی پیر از پشت سر به او می گوید که به کاخ برود و از پادشاه یک کشتی با سه عرشه بگیرد و زمانی که پادشاه از او می پرسد چه کسانی را برای این دریانوردی نیاز دارد فقط همین دریانورد پیر را اسم ببرد.

    چنین می شود و شاه کشتی ای با سه عرشه برای سفر او مهیا می کند. ناخدای پیر به جوان می گوید که باید هر سه عرشه را قبل از شروع سفر پر کند. یکی را پر از خرده نان خشک، یکی را پر از خرده پنیر خشک و یکی را گوشت گندیده و این سفر مهم برای آزادی شاهزاده با چنین توشه ای آغاز می گردد. 

    آنها ابتدا در سفر خود به جزیره ای می رسند که صدایی از آنها می پرسد که: بار شما چیست؟ ناخدای پیر پاسخ می دهد: خرده پنیر! فریاد شادی از جزیره بلند می شود و یکی می گوید: این همان چیزی هست که می خواستیم!  اینجا جزیره ی موشها بود. موشی به عرشه می آید و به پیرمرد و جوان می گوید: ما پولی نداریم که عوض آن بپردازیم. اما هر جای دنیا که باشید و بگویید: موشها، موشهای مهربون، کمکم کنید همه ما به کمک شما خواهیم آمد. پسر و پیرمرد هم معامله را پذیرفتند و چند شبانه روز دیگر رفتند تا به جزیره دوم رسیدند.

     صدایی از داخل جزیره پرسید: بار شما چیست؟ ناخدای پیر پاسخ داد: خرده نان! فریاد شادی از جزیره بلند می شود و یکی می گوید: این همان چیزی هست که می خواستیم!  اینجا جزیره ی مورچه ها بود. ملکه مورچه ها به عرشه آمد و دست به کمر زد و به پیرمرد و جوان گفت: ما پولی نداریم که عوض آن بپردازیم. اما هر جای دنیا که باشید و بگویید: مورچه ها، مورچه های مهربون، کمکم کنید همه ما به کمک شما خواهیم آمد. پسر و پیرمرد این معامله را هم پذیرفتند و چند شبانه روز دیگر رفتند تا به جزیره سوم رسیدند.

     صدایی از داخل جزیره پرسید: بار شما چیست؟ ناخدای پیر پاسخ داد: گوشت گندیده! فریاد شادی از جزیره بلند می شود و یکی می گوید: این همان چیزی هست که می خواستیم!  اینجا جزیره ی لاشخورها بود. رئیس لاشخورها بال زد و در عرشه نشست و به پیرمرد و جوان گفت: ما پولی نداریم که عوض آن بپردازیم. اما هر جای دنیا که باشید و بگویید: لاشخورها، لاشخورهای مهربون، کمکم کنید همه ما به کمک شما خواهیم آمد. پسر و پیرمرد معامله را پذیرفتند و به سفرشان ادامه دادند.

    چند ماه همینطور در آب گذشت تا بالاخره به جزیره ای رسیدند که دختر پادشاه انگلستان در آن اسیر بود. ناخدا که کشتی را به مقصد رسانده بود در کشتی ماند و جلوتر نرفت اما پسر به جزیره رفت ولی تا پا در جزیره گذاشت سربازان او را اسیر کردند و به قصر شاه بردند. 

    در قصر شاه، پسر گفت که برای برگرداندن دختر اسیر پادشاه انگلستان به آنجا آمده است. شاه هم به او گفت که برای او سپاه ها و جنگاورانی آمده اند همه دست از بین رفته اند اما حالا که جراتش را داری برای تو سه شرط می گذارم که اگر در همه آنها موفق شوی دختر را آزاد می کنم و گرنه که سرت را خوراک سگهایم می کنم. اول که ظرف همین امشب کوه کنار قصر را کوتاه کنی چون اجازه نمی دهد که صبحها نور طلوع خورشید به اتاق م برسد، دوم که فردا محصول نخود و عدس امسال را که باد با هم مخلوط کرده از هم جدا کنی و سوم که فردا شب آب جوانی را برایم از سرزمینهای دور بیاوری.

    جوان کلنگی برداشت و به کوه رفت تا آن را صاف کند اما در همان ضربه اول کلنگ او شکست. ناامید بر زمین نشست. طلوع نزدیک می شد که به سر او فکری زد: این کار باید از موشها بربیاید! و فریاد زد: موشها! موشهای مهربون! کمکم کنید و اینطور شد که از چپ و راست موش درومد و تا خورشید دربیاد تمام نوک کوه را ریز ریز کردند و شعاع خورشید برای اولین بار به اتاق شاه رسید. حتما حدس می زنید که مورچه ها را هم برای جدا کردن عدسها از نخودها صدا کرد و لاشخورها را برای پرواز به سرزمین های دور و آوردن آب جوانی. و این شد که دختر پادشاه را آزاد کرد و خودش هم داماد پادشاه انگلستان شد.

    ما چقدر برای این سفر زندگی به سوی جزیره ناشناخته که همه خوبی ها در آن به اسارات درآمده آماده ایم؟ چقدر بی آنکه بدانیم جزیره خوشبختی کجای نقشه قرار دارد جرات پا گذاشتن به این دریا را داریم؟ آیا برای آماده شدن برای این سفر سراغ ناخدای پیر می رویم و یا آدمهای موفق و سلبریتی ها؟ آیا عرشه کشتی را از خرده نان و خرده پنیر و گوشت گندیده که در این سفر به کار می آیند پر می کنیم و یا مدارک و سرتیفیکت های بازاریابی، ماشین لرنینگ و فن بیان؟ آیا اگر سر راه موشها و مورچه ها و لاشخورها را دیدیم حاضریم با آنها معامله ای به نسیه کنیم؟ با اینکه معامله با آنها به نظر اتلاف وقت و انرژی است؟ آیا دست آخر انقدر هوش داریم که از همه آنچه در راه این سفر کسب کرده ایم حتا اگر موش و مورچه و لاشخور باشند به درستی و در جای خود و بهینه برای خوشبخت شدن استفاده کنیم؟ آیا از اینکه مسیر زندگی ساده و مستقیم نبوده، تاریک و غیر قابل پیش بینی بوده، کسی آدرس جزیره خوشبختی را در آن نمی دانسته و در آن رنج بسیار برده ایم و در طول آن بارها مجبور به تغییر مسیر شدیم ناامید می شویم؟ آیا هر واقعه ای و هر برخوردی با آدمها در زندگی شبیه همین برخورد با موش و مور و لاشخور نیست که گرچه به نظر بی ثمر و پوچ می آید می تواند شاه کلید ورود به جزیره ناشناخته برای مسافر خردمند و آزادی شاهزاده زیبا و ازدواج با او شود؟ به شرطی که بدانیم که چگونه از آن استفاده کنیم؟


    مهمان برنامه امروز سارا پرهیزگاری هست که در طول سفر زندگی اش تا حالا به هر کویی سری زده و از هر یک هم توشه ای برداشته و با مور و موش و لاشخور آن معامله کرده تا جزیره ناشناخته اش را پیدا کند.



    59 min

About هزار و یک پادکست

From the publisher's feed

هزار و یک پادکست جایی میان روان و تن ایستاده است.

More shows like هزار و یک پادکست

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

125 Listeners

Ketab Jibi | پادکست کتاب جیبی by Mahdi Bahmani

Ketab Jibi | پادکست کتاب جیبی

488 Listeners

کانال صوتی نورعشق by کانال صوتی نورعشق

کانال صوتی نورعشق

3 Listeners