
Sign up to save your podcasts
Or


شصت درصد وزن آدمیزاد را آب تشکیل می دهد. اگر هفتاد کیلو باشید 42 کیلویتان آب است.
حدود پنج میلیارد سال پیش در مداری که امروز زمین به دور خورشید می گردد آبی وجود نداشت. آن وقت زمین هم مثل مریخ و دیگر سیاره های نزدیک ما خشک بود. ستاره شناسان بر این باورند که تمام آبی که امروز روی زمین موج می زند و آسمان را انعکاس می دهد و به طوفان در می آید در جایی بسیار دور دست در فضای بین ستاره ای معلق بوده و تنها در اثر یک حادثه از سیاره زمین سر درآورده است. این آب یخ زده معلق در میان ستارگان به شکل یک کوه یخ عظیم احتمالا توسط یک خرده سیارک که خدا می داند از کجا آمده بود به سوی زمین آورده شد و اینچین آب و خاک به هم رسیدند. حالا 71 درصد سطح زمین از همین آبی که به زمین مسافرت کرده پوشیده شده است.
حالا شصت درصد وزن ما را همین آب ستاره ای تشکیل می دهد. در همین آب است که کودک در بطن مادر چون ماهیان معلق می شود و تا نه ماه در سکوت و تاریکی مرموز آن شنا می کند و بزرگ می شود تا بالاخره در روز تولد این ماهی از دریای درون به خشکیِ جهان بیرون پرتاب می شود و آدم می گردد. خشکی ای که پیش از او در آن هزاران نفر پا گذاشته اند و بعد رفته اند، و پس از او هم هزار نفر پا خواهند گذاشت و خواهند رفت.
آیا ادامه دادن این نوشته ضرورتی دارد و چیزی بر این جادو می افزاید؟ آیا زنده بودن زیبا نیست؟
به قول خیام:
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم،
وین یکدمِ عمر را غنیمت شمریم؛
فردا که ازین دیْر کُهَن درگذریم؛
با هفتهزارسالگان سربهسریم
روان آدمی مستقل از زمان زندگی می کند. در دنیای درون چیزی نمی میرد و کسی پیر نمی شود. وقتی که چشم از جهان بیرون می بندیم و به خواب فرو می رویم و چشم به دنیای جادویی و معماگون درون باز می کنیم گذشت زمان متوقف می شود تا صبح که دوباره به دنیای سنگین بیرون بر می گردیم. در دنیای بیرون بدن نیازمند خوراک و پوشاک و داروست و با مرور زمان هم فرسوده می گردد. روان در آینه متوجه سطح بیرونی خود بدن و تغییرات آن می شود و می فهمد که برای بقا در این دنیا نیاز به مراقبت از جسم خود دارد.
اگر بدن نمی مرد روان چه نیازی به این همه نگرانی از معیشت داشت؟ سقفی امن بالای سر، خوراک گرم، پوشاک نرم، بیمه و پس اندازی برای روز سختی که بخش بزرگی از انرژی حیاتی آدم را به کار می گیرد. تصور ساخت هواپیما می بایست به سر خیلی ها زده باشد. احتمالا چیزی شبیه پرنده بوده با بالهای بزرگتر که بتواند آدم را از زمین بلند کند اما چند نفر این خیال را که در دنیای درون می دیدند، در دنیای بیرون به آزمایش گذاشتند و سعی در خلق آن کردند و چند نفر ساده از کنار آن گذاشتند؟ چقدر باید این خیالات درون را جدی گرفت؟ آیا خیال ساختن ماشینهای پرنده و یا روباتهای خدمتکار را باید جدی گرفت و بر روی خلق آن وقت گذاشت؟ آیا برای یک حس شاعرانه باید وقت گذاشت و آن را باید نوشت؟ یا نقاشی کرد؟ و یا به موسیقی درآورد؟ آیا می توان بی خیال از هیاهوی جهان بیرون شد و یکسره به احساسات و تصاویری که از درون می جوشند پرداخت؟ یا اینکه تمام این دنیای خیال دنیای وهم و جنون است و باید تنها به آنچه ملموس است و منطقی در جهان بیرون پرداخت؟ گفته اند که روزی زکریای رازی که کیمیاگری می کرد و در پیری کور شده بود برای درمان پیش پزشک می رود و پزشک بعد از گرفتن ویزیت خود با سکه های زر با پوزخندی به زکریا می گوید که این یعنی کیمیاگری نه آنچه تو می کنی! آیا می توان بین این جهان کیمیاگرانه درون و علمی بیرون یک معاهده برجام نوشت که در آن به ناچاری و لزوم زیست در هر دو اعتراف کرد و راهی میانه را برگزید؟
گوته در ابتدای نمایشنامه دکتر فاوست، پیش از آغاز داستان، گفت و گوی جالبی بین بازیگر و نویسنده و مدیر تئاتر دارد که در آن مدیر تئاتر تاکید دارد که نویسنده باید علاوه بر نوشتن حسی که درون او می گذرد طبع مخاطب خود را هم در نظر داشته باشد و داستانی مهیج برای عامه خسته بنویسد که بتواند همه آنها را به تئاتر بکشاند و بلیت ها را به فروش برساند و فراموش نکند که هرچه هم هنر او والا باشد دست آخر برای زندگی محتاج سکه های بیننده های بی سواد خود است. نویسنده این سخنان مدیر را توهینی به خود و هنر والایش می بیند و و بر آن می شورد. با هم بخشی از این مقدمه را که بین مدیر تئاتر و نویسنده رخ داده بشنویم...
مهمان برنامه امروز حسین حسینی مدیر بازرگانی یکی از دامداری های بزرگ کشور است که در اوقات فراغت خود زنبورداری میکند.
🔹 داستان سندباد خوانده شده در پادکست خلاصه و ترکیبی از سفر اول و چهارم سندباد است.
هر وقت دو ایرانی به هم می رسند، نفر سوم قبلا آنجا منتظرشان ایستاده بوده است: شاعر! این را مدتی بعد از رفتن از ایران فهمیدم که شاعر دیگر حاضر نبود. در جمعهای غیر فارسی زبان دیگر نمی شد گفت به قول شاعر یا as the poet says فلان! روح شاعر دیگر غایب بود.
برای فهم روان یک ملت باید قصه های آن ها را خواند و فهمید. آموختن زبانشان کمک چندانی به فهم آنها نخواهد کرد. می توان زبانشان را نیاموخت اما قصه هایشان و یا اشعارشان را به هر زبانی که ترجمه شده است خواند و آنها را شناخت. مردم از طریق قصه هایشان فکر می کنند و نه از طریق کلمات و دستور زبانشان. آنها در هر واقعه ای قصه ای را که مشابه آن است به یاد می آورند و بعد تصمیمات خود را با آنچه که قهرمان داستان انجام داده است مطابقت می دهند. آیا باید در روز واقعه چون درویش خرسند به هر آنچه هست باشند یا چون رستم به نام نکو گر بمیرم رواست، مرا نام باید که تن مرگ راست؟
هر قصه جریان سفر یک قهرمان در طوفانی از حوادث با پایانی خوب و یا بد و یا نامعلوم است که قرار است راهی نرفته و دنیایی ندیده را به خواننده خود نشان بدهد. قصه تاریخ رخداد وقایع نیست. قصه واقعی ترین رخداد تاریخی است. قصه یا شعر آینه روان گذشتگان است که از اعماق تاریخ به سوی آینده دور می تابد. قصه گفت و گو با ارواح درگذشتگان است. هر گاه که حافظ گشوده می شود گفت و گویی به اعماق هزاره ها رخ می دهد. خود حافظ هم زمانی که اشعار گذشتگان را می خوانده با آنها در گفت و گو می افتاده است. هر قصه رمزی است که اگر گشوده شود گره های سر راه زندگی را باز می کند. قصه و یا شعر چکیده روان گذشتگان یک ملت است که در آن راز پیروزی ها و شکست هایشان و از همه مهمتر راز سعادت بازگو شده است. هر چه ملتی تاریخ پیچیده تری از شکست ها و پیروزی هایش داشته باشد قصه هایش هم پیچیده تر و لایه لایه تر می شوند و بهمان ترتیب هویت مردمانش هم لایه لایه تر و پیچیده تر می گردد. تعارفات پیچیده و چانه زدنهای بی پایان و توانایی مخفی کردن مقاصد و بی اعتمادی به غریبه ها و در عین حال حمایت از هر کس که در بحرانی گیر افتاده است. ویژگی ای که تا کنون به بقای ایرانیان زیر ضربات مهلک تاریخ کمک بسیاری کرده است. شعر و ادبیات ستون مرکزی روان و هویت یک ملت است که برای روزگار خوشی هشدار می دهد که مانند جمشید به خود مغرور نشود و در روزگار ناخوشی به یاد او می آورد که پایان شب سیه سپید است. زمانی که زبانی به زبان دیگر تغییر کند هویتی هم به هویتی دیگر مبدل می گردد و قهرمانها و آرزوهای ملت تغییر می کند.
قصه ها تا حدی برای سعادتمندی در زندگی اهمیت داشتند که پادشاهان به هر حیله ای به دنبال به چنگ آوردن آنها و ربودن آن از دست همدیگر بوده اند، همانگونه که قدرتمندان امروز به دنبال سلاحهای بزرگ می گردند. شاید بتوان دانش سلاح های بزرگ را هم گونه ای قصه نامید می گردند. یک مثال جالب داستان فردوسی در شاهنامه درباره درختی افسانه ای از هند است که در آن انوشیروان برزوی پزشک را به ماموریتی به هند می فرستد تا گیاهی جادویی که به دارنده خود اسرار جهان را می آموزد به دست بیاورد.
چنین بد نبشته که بر کوه هند
گیاییست چینی چو رومی پرند
که آن را چو گرد آوری رهنمای
بیامیزد و دانش آرد به جای
برزوی پزشک در ماموریتی جیمز باندی کشف می کند که آن درخت زندگی چیزی نیست جز یک کتاب: مجموعه داستانهای کلیله و دمنه که امروز بیش از داستان کودکان به آن نگاه نمی شود و لایه های زیرین آن قصه ها فراموش شده است درست مثل رویاهای شبانه ای که به نظر بی معنا می آید اما در واقع حامل عمیق ترین تصاویر روان آدمی هستند.
گرچه این سوال که کلیله و دمنه با داستانهای کودکانه اش، چگونه می تواند درخت زندگی و جان بخش باشد، فراموش شده است اما حضورِ شاعر باستانی در فرهنگ ایرانی به پایان نرسیده است. با همه تحولات دوران مدرن به ویژه رخدادهای پس از شکست ایران از روسیه و انقلاب مشروطه و واقعه ملی شدن صنعت نفت و سپس انقلاب اسلامی و تحولاتی که تا همین امروز ادامه دارد و در کنار آن نو شدن صنایع شعری و ظهور انواع گونه های شعر نو، هنوز زبان شاعر باستانی است که در زبان روزمره طنین می افکند. در آمریکا هیچوقت دو دوست که پس از سالها همدیگر را می بینند نمی گویند: این قافله عمر عجب می گذرد! یا زمانی که ماجرای یک روز خوش زندگی را تعریف می کنند نمی گویند: به قول شاعر وصف العیش، نصف العیش. و یا زمانی که از سرعت زندگی و کلافگی روزگار مدرنیته خسته شده اند نمی گویند: عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا! به جای اینها می گویند: خیلی وقته ندیدمت! یا چه روز خوبی بود! و یا بالانس کار و زندگی من به هم خورده است. این نوای هزاره ها در گفت و گوی آنها نیست. آنها بخشی از یک گفتگوی هزاره ای بین نسلها نیستند. شاعر آنجا کنارشان ننشسته است. در مقابل روح شاعر همیشه در ما زندگی می کند. تقریبا تمام ایرانی هایی که در آمریکا دیده ام حداقل کتاب حافظ را با خودشان آورده اند. حتا کسانی که آن را باز هم نمی کنند و آن را نمی خوانند. بی آنکه بدانند چرا روح شاعر را برای محافظت از خود در غالب کتاب به هر جا که بروند با خود می برند چون می دانند شاعر باستانی پیشگو و همیشه زنده و در کنار آنها حی و حاضر است.
مهمان برنامه امروز ما محمد دانش یزدی استاد دانشگاه صنعتی شریف هست که در اوقات تنهایی شاعری می کنه.
جهان زیر نگاه انسان تجزیه می شود و فرو می پاشد.
آسمان تا زمانی که به آن نگاه نکرده باشیم، تنها آسمان است اما به محض اینکه زیر نگاه چشم انسانی قرار می گیرد به ستاره ها و سیاره ها و شهاب سنگ ها تجزیه می شود.
هر چه چشم با تلسکوپ و ماهواره ها تقویت شود آسمان هم بیشتر و بیشتر تجزیه می گردد و به کهکشانها، کوازارها، سیاهچاله ها و ماده تاریک فرو می پاشد. اما آیا این تجزیه تا بی نهایت ادامه می یابد؟ یا جهان در جایی به سنگ بنایی می رسد که هر چه هم به آن دقیق تر نگاه کنیم دیگر به چیزی کوچک تر تجزیه نمی گردد؟
دموکریتوس گمان می کرد این تجزیه پذیری و شکستن جایی متوقف می شود. او آن چیز را که بیشتر تقسیم نمی گردد، اتم نامید. چند هزار سال بعد از مرگ او این ذرات کشف شدند و در جدول مندلیف صف کشیدند. اما با نگاه عمیق تر یا بهتر بگوییم اندازه گیری دقیق تر همین ذراتی که قرار بود دیگر تجزیه نگردند، به جهانی از الکترونها و پروتونها و نوترونها شکستند و بعد خود این ذرات به شش نوع کوارک تجزیه شدند و در همین لحظه که این کلمات را بر کیبوردم می کوبم، علم هفده ذره بنیادین زیر اتمی بعنوان سنگ بنای جهان تشخیص داده است که برای کشف هر کدام کسی جایزه نوبلی را برده است. با این حال جستجو برای یافتن سنگ بنای جهان متوقف نشده است و دستگاههای اندازه گیری قوی تر در حال آماده شدن هستند تا بفهمیم آیا خود این هفده سنگ بنای جهان خود هم به ذرات بنیادی تری قابل تجزیه هستند و یا نه؟
این نگاه تجزیه گر انسانی، تنها فلسفه و علم فیزیک را موضوع خود قرار نمی دهد و در روابط روزمره انسانی هم فعال است. فردی را که در نگاه اول خوب می پنداریم، با گذشت زمان جلوی چشم ما به خوب و شر تجزیه می شود و ریاکاری به نظر می آید که تمام مدت شرارتهای خود را با روکشی از خوبیها مخفی می کرده است. شهری را که بهشت موعود می دیدیم و برای رسیدن به آن حاضر به انجام هر کاری بودیم پس از مدتی زندگی در آن، پیش چشمانمان به بهشت و جهنم تقسیم می گردد. کاری را که برای رسیدن به آن تلاش می کردیم با مرور زمان غیر قابل تحمل می گردد. فرار به هر سو به نظر بی فایده می آید. مشت دنیا برای کسی که چند بار به سوی بهشت خیالی اش دویده باشد، باز شده است و همین امید او را برای یافتن جا و مکان خوشی های بی پایان از او می گیرد و او را دست آخر مشتری داروهای ضد افسردگی و جلسات بی انتهای مشاوره روانی می گرداند.
در این ناامیدی از جهان بیرون چشم تجزیه گر به جهان درون هم نگاهی می اندازد و آن را هم به قطعات بسیاری تکه تکه می کند. چشم تجزیه گر در نگاه به خود آنچه را که تا کنون من و یگانه می شناخته است به انبوهی از جمعیت درونی تجزیه می کند. آنجا همهمه ای از صداهای بی پایان موجودات ساکن روح آدمی بلند می گردد. صدای موجوداتی که برای به کنترل درآوردن تن بارکش انسان، با همدیگر در رقابت قرار دارند تا با به کار گرفتن او به کام خود برسند. یکی به شکل آرزوهای ناکام پدران است و دیگری به صورت آرزوهای ناکام مادران. یکی به دنبال ادامه جهانگشایی های کوروش هخامنشی است و دیگری به دنبال آرزوهای ناکام انیشتین در پیش بردن مرزهای دانش. یکی به شکل سیاوش است که هنوز دردمند خون به ناحق ریخته خود است و یکی هم به شکل کیم کارداشیان. چیزی که در این انبوه جمعیت درون گم شده است خود است.
کافی است سری به دیوانه خانه زد تا در آن افرادی را دید که افسار این جامعه درون خود را از کف داده اند و در هر لحظه به حالی و سخنی در می آیند چنانکه دیوهایی که در روح بیمار خانه کرده اند هر لحظه میکروفون زبان فرد را دست به دست بین خود می گردانند.
بیرون آمدن از این تاریکی پر هیاهو کار دشواری است. تاریکی ای که از هر گوشه آن صدایی می آید که یکی می گوید برو، یکی می گوید بنشین، یکی می گوید راست و دیگری می گوید چپ موجب فلج شدن فکر می گردد.
راه حل ساده به نظر سرکوب این صداها می آید و گرفتاری ابدی در تاریکی. اما برخی هم مانند ققنوس در دل آن تاریکی دوباره متولد شده و به پرواز در می آیند. آنچه این بازگشتگان آزاد، از دل تاریکی روایت می کنند چنین است که در عمق این تاریکیِ درون، گوهری که به انتظار کشف شدن نشسته بوده است را یافته اند. گوهری که با کشف شدن و لمس شدن ناگهان تمام اجزای به ظاهر بی ربط و مجنون درون را چون درختی به هم پیوند می دهد. درختی که ریشه هایش در خاک دنیای نادیدنی زیرین می گسترد و شاخه هایش به سوی جهان بالا. درخت از یک سو شاخه ای را به سوی خورشیدِ هنر دراز می کند و از سوی دیگر شاخه ای را به سوی ماهِ اندیشه. و پس از آن است که جهان بیرون هم متحد می شود و معنا می یابد و هر آنچه در او هست از این پس ضروری می آید چه بهشت آن و چه جهنمش.
مهمان برنامه امروز دکترای مهندسی برق خود را از دانشگاه مینسوتای آمریکا گرفته و حالا در شرکت تری ام مشغول به کار است که تلاش می کند بین جهان ریاضیات و دنیای بیرون و همچنین موسیقی و مدیتیشن پل بزنه. مجتبی کدخدایی الیادرانی.
ضمنن بعد از ضبط برنامه مجتبی به من گفت که جایی که شعری را از غاده السمان نقل قول کرده به اشتباه او را شاعر فلسطینی نامیده که در اصل شاعر سوری است.
موسیقی متن برنامه امروز همچنان از دن راین هست اما موسیقی میان برنامه ابرهای سفید اثر لودویکو اینادی آهنگ ساز ایتالیایی است که مهمان برنامه با پیانوی خود در خانه برای شما نواخته است.
ایرانیان راز خوش بودن در زندگی را در اندیشیدن به اسرارِ مرگ یافته اند. حتما گورستانهای ایرانی را دیده اید که مجموعه بزرگی از ادبیات فارسی را روی سنگ قبرهایش حجاری کرده است. وقتی در آن قدم بزنی مردگان خوابیده را می بینی که به زبان ساده و هولناک شاعران به تو هشدار می دهند که بزرگترین دارایی ات جانی است که در بدن داری.
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
وز آسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده دمی بکام، نابوده شدیم
در جهان بینی ایرانی، مرگ سنگ بنای زندگی است که زندگی در مقابل آن معنا دار می گردد. زندگی از آخر به اول آن فهم می شود و همچون خمیری از آن پایان، شکل می پذیرد. برای ایرانی اینطور نیست که مرگ ایستگاهی دور تلقی شود که آدمی پس از زیستنِ کافی و رسیدن به موفقیت هایش به آن بر می خورد. اتفاقا برعکس مرگ زنده است و چون دوقلویی با آدم به دنیا می آید و از آن به بعد شانه به شانه او است و در هر ثانیه هزار دلیل دارد که خنجرش را از پشت بر او وارد کند و بودنش را پایان دهد. این حضور پر رنگ مرگ برای خود ایرانی هم این سوال را ایجاد می کند که شاید فرهنگ او به بیماری مرده پرستی و یا عزادوستی دچار است. حضور این رفیقِ اضطراب آورِ همدم را مثلا در تعداد دفعاتی که هر ایرانی در روز انشاالله می گوید می توان حس کرد. انگار که ساده ترین رخدادها هم ممکن است هیچگاه رخ ندهند. از زبان شاهنامه بشنویم جایی که خوابگزاری در حال تعبیر خواب پریشان ضحاک است و به او ناگزیر بودن مرگ و پایان تاج و تختش را یادآوری می کند:
بدو گفت پردخته کن سر ز باد
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
جهاندار پیش از تو بسیار بود
که تخت مهی را سزاوار بود
فراوان غم و شادمانی شمرد
برفت و جهان دیگری را سپرد
اگر بارهٔ آهنینی به پای
سپهرت بساید نمانی به جای
کسی را بود زین سپس تخت تو
به خاک اندر آرد سر و بخت تو
این حضور دایمی و اضطراب آور مرگ که در تاکسی کنار ما می نشیند و در محل کار روی صندلی خالی لم می دهد و سر سفره مقابل ما غذا می خورد و موقع خواب در آغوش ما به خواب می رود، در یک لحظه ناگهانی منجر به کشف شگرفی می گردد که در آن، لحظه به سه تکه آینده و گذشته و حال می شکند. و بی زحمت چندانی روشن می گردد که آنچه حال نامیده می شود نوار نازکی است که بین دو زمان آینده و گذشته فشرده شده است. آینده و اضطرابات بی پایان آن و گذشته و بار افسردگی زمان از دست رفته، مجالی برای زمان حال باقی نمی گذارند. در شعری از سهراب سپهری این حضور همیشگی مرگ در کنار آدم را می توان دید:
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است
اما داستان به همین جا و به اضطراب مردن ختم نمی شود و این شکاف نازک زمانِ حال که بین آینده و گذشته له می شود، محل رویش هزاران شاعر می گردد که همچون بوته ای با ریشه های ظریف اما قدرتمند خود صخره ها را آرام آرام می ترکانند و توجه آدم را به این شکاف در زمان، به این دم و بازدم، بعنوان یگانه گنجی که در زندگی می توان یافت جذب می کنند. نفس که مانند تیک تاک ساعت در ریه ها پر و خالی می شود تنها دارایی واقعی او می گردد که مابقی دارایی ها در برابرش ناچیزند. دارایی ای که بی خبر از او توسط دزدانی از گذشته و راهزنانی از آینده ربوده می شود. اینطور در فرهنگ ایرانی مرگ اضطراب آور در نهایت منجر به کشف دم و بازدم های زندگی می گردد که آدم می تواند در آن ریشه کند، گل و شکوفه بدهد و رو به آفتاب خوش باشد.
از منزلِ کفر تا به دین، یک نفس است،
وز عالم شک تا به یقین، یک نفس است،
این یک نفسِ عزیز را خوش میدار،
کَز حاصلِ عمرِ ما همین یک نفس است.
مهمان امروز هزار و یک پادکست حال خوشی دارد و هنرمند نقاش و گرافیستی است که مدیر رستورانهای قوام شیراز شد. محمد امین حق جو.
انشاالله
پازولینی فیلم هزار و یک شب خود را با برداشتی از داستان عشق تاج الملوک به دختری به نام دنیا، با این جملات شروع می کند: حقیقت هیچگاه تماما خودش را در یک رویا به نمایش نمیگذارد، تمام حقیقت در مجموعه تمام رویاها نهفته شده است. در این قصه شهرزاد ماجرای دختر پادشاهی به نام دنیا را تعریف می کند که در اثر رویایی که دیده است از مردان می ترسد و عاشقان خود را می کشد اما تاج الملوک که عاشق دنیا شده است باور دارد که تفسیر یک رویا به تنهایی برای رسیدن به حقیقت کافی نیست از اینرو او را با ترفندی به کاخ می کشاند و پیش از آمدنش نقاش را وا می دارد تا صحنه ای را که دنیا در خواب دیده است بر روی دیوار بازسازی کند با این تفاوت که چیزهایی بر آن بیفزاید. چیزهایی که به باور او در خواب دنیا فرصت دیده شدن پیدا نکرده است. در این نقاشی، بازی به تصویر کشیده می شود که کبوتر نر را پیش از اینکه بتواند به کمک کبوتر ماده بشتابد، شکار می کند و همین باعث شده که نتواند به کمک جفت خود برود و نه بی وفایی او.
و چنین می گردد که گره کور دلِ دنیا باز می شود و دنیا باور می کند که دلیل نیامدن کبوتر نر بی وفایی او نبوده است و پس از آن است که دل به عشق تاج الملوک می سپرد.
شباهت زیادی بین آنچه تاج الملوک برای درمان دنیا می کند با آنچه شهرزاد برای درمان شاه جهان شوهر خود انجام می دهد وجود دارد. این بازسازی و ترمیم حقیقت، همان کاری است که شهرزاد در طول هزار و یک شب برای درمان شوهر خود، شاه جهان، با قصه گفتن انجام می دهد. گویی که اینبار تمام حقیقت در هیچ قصه ای وجود ندارد و تمام حقیقت در تمام قصه ها، در هزار افسان، مخفی شده است. این چنین است که شهرزاد شب به شب با داستانهایی که می گوید به شوهرش که از خیانت ملکه سابق بیمار است، نشان می دهد که تجربه او تمام حقیقت درباره زنان نیست و تنها یک داستان از هزاران داستان بوده است. و اینطور شاهی را که در تجربه تلخ خود زندانی شده است و برای فرونشاندن خشمش زنها را به کام خود می کشد و بعد سر می برد، آرام آرام درمان می کند. و اینچنین است که این قصه ها تبدیل به داروی جادویی درمان روح می گردند.
وهمین گونه است داستان زندگی هر آدمی که از کنار ما رد می شود. هر یک از ما گوشه ای از هزار تکه حقیقت را در خود نهفته دارد و هیچ یک از ما به تنهایی بازتاب دهنده تمامی حقیقت نیست. و این چنین است که با شنیدن داستان زندگی آدمهای دیگر چیزی در ما درمان می گردد. امروز با داستان وکیلی با شما هستم که دنبال اصلِ سندِ هر چیزی می گردد. کامیار قربان ابراهیمی.
موسیقی متن از عبدالرحیم حمیدوف دوتار نواز ازبک است و مطابق معمول در میانه برنامه قطعه خیام خوانی از نوازنده دوتار آمریکایی دن راین خواهیم داشت.
برای تشخیص دادن قالی دست باف از قالی ماشینی می بایست به جزییات آن نگاه کرد و دنبال اشتباهات قالیباف در آن گشت. با اینکه از دور همه چیز در قالی دستباف متقارن به نظر می رسد اما از نزدیک و در جزییات تقارنی وجود ندارد. حس و حال قالیباف تا از گوشه راست به چپ برسد عوض می شود و به دنبال آن رنگ و طرح هم تغییر می کند. این می شود که یک طرف نقش بزی قرمز رنگ با گردنی دراز و برخلاف انتظار سمت مقابل آن خروسی زرد رنگ با گردنی کوتاه بافته است.
در طبیعت هم اغلب نمی توان تقارن دید. مثلا در جهان بزرگ شکل یک کهکشان اغلب مارپیچ است و کره نیست و تقارن ندارد و یا در منظومه شمسی با اینکه زمین در نگاه اول کروی است اما نا متقارن و پر از پستی و بلندی است که در اورست نزدیک به 9 کیلومتر از سطح دریا بالاتر می رود و در شکاف ماریانا 11 کیلومتر از سطح دریا به پایین تر سقوط می کند. و یا یک درخت. با اینکه درخت هم در نگاه اول متقارن به نظر می رسد اما با کمی دقت در آن معلوم می شود که شاخه ها در جهات نامنظمی رشد کرده اند و برگها هم به صورت یکنواخت بر روی شاخه ها قرار نگرفته اند. درخت برای سوسکی که از آن بالا می رود مانند زندگی است که می تواند به هزار راه متفاوت ختم شود که انتهای یکی پرنده ای آماده شکار سوسک نشسته است و در دیگری میوه ای رسیده. و یا در جهان کوچک مولکولهای پروتئین ها هم شبیه درخت هستند و متقارن نیستند که برای دیدن آن می توانید سری به گوگل زد.
آیا عدم تقارن در قالی دستباف محصول اشتباه قالی باف بوده است؟ یا به فعل در آمدن طبیعت نامتقارن در دستان اوست؟ دیدن متقارن دنیا ساده سازی بزرگی است که آدمی با فهم محدود خود در آن ناچار می باشداما اسرار طبیعت در جزییات آن نهفته است. همانجا که تقارن وجود ندارد. هر جا تقارن نباشد حرکت است و در آن چیزی جاندار است و این جاندار بودن به درستی می تواند هراس آفرین باشد. از آنرو که خلاف آرامشی است که در تقارن و سکونت قرار دارد.
از همین نوع است جزییات گفت و گوهای روزانه در تاکسی. با اینکه هر روزه و تکراری و متقارن به نظر می آیند هر یک مانند بازوی کهکشان، متفاوت است و در خود اسراری از تقابل و تلاش روح فرد برای شکوفا شدن و روییدن در خاک جهان بیرون روایت می کند. اما این اسرار در جزییات و لابلای کلمات مخفی شده است.
************
مهمان برنامه: فردین خداپرست
همه ی هندوانه فروشها مهران مدیری نمی شوند و همه مهاجران به آمریکا استیو جابز نمی زایند. در زندگی واقعی اغلب هندوانه فروشها تا آخر عمر هندوانه فروش باقی می مانند اما با این حال آنها دوست دارند که پای سخنان هندوانه فروشهای موفق بنشینند و در خیالشان خود را به جای او که قهرمان داستان است بنشانند و همراه با او چون فیلمی با سرسختی از کوهها و دره های صعب العبور جهان بیرون عبور کنند و در آخر بر همه مشکلات پیروز شده و به آرزوی شان برسند تا برای همیشه در خوبی و خوشی زندگی کنند.
قهرمانها برای آدمهای معمولی کتاب می نویسند و از راز موفقیتشان که صبوری و خستگی ناپذیری شان در رسیدن به هدف بوده پرده بر می دارند. آنها همیشه نقش بخت و اقبال نامرئی را در موفق شدنشان نادیده می گیرند و شاید خبر ندارند که بسیار آدم صبورتر و خستگی ناپذیرتر از آنها هم در این راه پا گذاشته که به سرانجام شکوهمندی نرسیده است. هندوانه فروش قصه ما این راز را نمی داند و گمان می کند که او هم اگر بخواهد می تواند تبدیل به یک قهرمان شود. او دچار به امیدی خطرناک شده است. این امید موهوم جان او را در راه رسیدن به غیرممکنها، در چنگال تیز خود اسیر می کند و آن را تا قطره آخر در خیال قهرمان شدن مصرف می کند. این امید نسخه بدتر از همان امید پیرمرد و پیرزنهایی است که آخر هر هفته بلیت بخت آزمایی می خرند به امید اینکه یک بار صاعقه ی بخت بر سر آنها بنشیند و ناگهان زندگی شان دگرگون شود.
فصل اول هزار و یک پادکست داستانی پر از جزییات از زندگی آدمهای واقعی است و تلاش مستمر آنها برای فهمیدن خود و دنیای درون در برابر دیگری و دنیای بیرون شان. نگاه کردن به زندگی یک آدم واقعی اگرچه به با شکوهی نگاه کردن به مجسمه های هنرمندانه و با شکوه لئوناردو داوینچی نیست اما به نگاه کردن به تنه در هم پیچیده درخت پیری شباهت دارد. درختی که ظاهرا در زمان متوقف شده اما در واقع دور از چشمان ما تن را از زیر زمین با ریشه هایش بالا می مکد و جان را از باد در جهان بالا با برگهایش به پایین می کشد و گرچه به نظر بی حرکت می رسید اما آرام در حال پختن میوه های سال آینده است.
آدمیزاد قبل از جدا شدن از رحمِ مادر، ابتدا در ذهن و بعبارتی در درون خود متولد می شود و مدتی بعد است که به زور، آن مامن را ترک گفته و پا به دنیای بیرون می گذارد. آنجاست که بی آنکه خود خواسته باشد چشمان و گوشهای خویش را باز شده رو به جهان بیرون می یابد.
از همین جا درست پس از تولد، زندگی او کشمکشی بین نیروهای بیرونی و درونی می شود. گاهی این اوست که دنیای بیرون را به شکلِ تصاویر درونی اش در می آورد و کوهها را می شکافد و شهرها را بنا می کند، معابد را به سوی آسمان بالا می برد، هواپیماها و موشک ها را به هوا و یا دورتر به فضا می فرستد، تصاویر درونی اش را روی دیوار غار یا بوم نقاشی می کند و یا حالش را با کلمات به صورت شعر با جوهر بر کاغذ می ریزد… اما گاهی هم این دنیای بیرون است که دنیای درون او را چون مجسمه ای تراش می دهد به شکل خود در می آورد همان که تجربه اش می نامیم، آرزوهایش را نادیده می گیرد، او را در دالان زمان پیر و خسته می گرداند، با قاطعیت بر تصاویر درونش مهار می بندد و به او یادآوری می کند که واقع بین باشد و به یاد داشته باشد که هر چقدر هم که بخواهد تند برود هیچگاه از سرعت نور فراتر نخواهد رفت و هر چه هم که رویای پرواز ببیند باز هم در طول روز با نیروی گرانش، سنگین به زمین چسبانده شده است. سرعت نور و وزن حدی بر تخیلات بی حد او می گذارند.
فصل اول هزار و یک پادکست به این تقابل دنیای بیرون و درون نگاهی می اندازد و اینکه هر یک از ما چطور دنیای درون خود را با علم و یا هنر به جهان بیرون می کشیم و چطور راه خود را در میان محدودیت هایی که جهان بیرون، برمی سازد پیدا می کنیم. از اینرو این گفت و گو ها بر خلاف ظاهر روزمره شان داستانِ تقابل بسیار عمیقی بین دنیای درون و بیرون هر آدمیزاد است.
*************
From the publisher's feed
هزار و یک پادکست جایی میان روان و تن ایستاده است.

125 Listeners

488 Listeners

3 Listeners