Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.
November 01, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت آخرساعتش روز ۱۷ مرداد متوقف شده بوديك شب، پنجشنبه شب بود كه ناگهان زنگ در خانه رازدند. شنيده بوديم كه پنجشنبه شبهاي هر هفته خبر اعدام بچه هارا به خانواده هايشان ميدهند. براي همين صداي زنگ در آن موقعشب، براي همه مان نگران كننده بود و يك لحظه همه بر جاي خودميخكوب شديم. حتماً همة ما در خلوت خود و بي آنکه با ديگريدر ميان بگذارد، از لغو ملاقاتها چيزهايي حدس زده و به اعدام اكبرفكر كرده بوديم و مي دانستيم كه دير يا زود بايد با اين خبر روبه روشويم.به هرحال، مادرم براي بازكردن در رفت و چند دقيقه بعد با رنگپريده برگشت وبه پدرم گفت برو ببين اينها چه ميگويند؟ من به حياطرفتم تا بشنوم چه مي گويند. پدرم با مراجعه كننده روبه رو شد. معلومشد چند پاسدارهستند. به پدرمی گفتند فردا ساعت ۹ صبح به كميتة جادةخاوران بياييد. پدرم پرسيد آنجا چه خبر است؟ گفتند ما نمي دانيم مامأموريم و معذور! پدرم عصباني شد و گفت خب مي خواهيد بگوييدپسرم را اعدام كرده ايد، ديگر! اين همه قايم باشك بازي براي چيست؟آن پاسدار هم بيشرمانه ليست بلندي را كه دستش بود نشان داد وگفت ما چيزي نميدانيم، از صبح تا الان كارمان اين است كه به خانةتك تك افراد اين ليست مراجعه كنيم و همين خبر را بدهيم. پدرم بهآنها گفت برو به همان كسي كه ميداند بگو، حكومت ممكن استبا كفر بماند ولي با ظلم نمي ماند. آنها چيزي نگفتند و رفتند.به اين ترتيب فهميديم كه اكبر را اعدام كرده اند. مادرم درآشپزخانه بلند بلند و با سوز دل گريه ميكرد و گريه هاي دردآلودشما را هم به گريه مي انداخت. او در ميان گريه ها، از غم هايفروخورده اش در اعدام فرزانه، از ۸سال رنج و شكنجة مداوم اكبر، ازآمد و رفت ها و انتظارهاي طولاني و بي حاصل در اين سالها در مقابلدر بستة زندانهاي مختلف، در آرزوي اين كه فقط يك بار بتواندفرزندش را ببيند، از آرزوهاي خاكسترشده اش براي اكبر كه قراربود ۴ماه ديگر آزاد شود و از خاطرات تلخ و شيرينش با فرزانه واكبر حرف ميزد. انگار داغ اكبر، زخم داغمه بستة شهادت فرزانه راهم تازه و خون چكان كرده بود. مادرم در ميان گريه و مويه هايش،خميني را نفرين ميكرد و ميگفت: اي ظالم!…آخر اين زنداني هايكت بسته چه گناهي كرده بودند كه بعد از ۷سال آنها را كشتي؟ چقدرميخواهي خون بخوري؟ اي جلاد…اي جاني!…آن شب در خانة ما هيچ كس تا صبح نخوابيد. صبح اول وقتهمه سوار ماشين شديم و پدرم ابتدا همه مان را به سر مزار فرزانه برد.شايد ميخواست ما را كمي تسلي بدهد. از آنجا ساعت ۱۱ صبح بهكميتة خاوران رفتيم. از چند صد متر مانده به محل، پاسداران ايستاده بودند و نمي گذاشتند جلو برويم. اسم و مشخصات را پرسيدند و بابيسيم اطلاع دادند. يكي آمد و گفت نوبت شما ساعت ۹ بوده، چوندير آمده ايد بايد برگرديد و ساعت ۲ بعدازظهر بياييد. پدرم كه ازكوره دررفته بود گفت: مگر ميخواهيد چه كار كنيد؟ مگر غير ازاين است كه مي خواهيد بگوييد آنها را كشته ايد و دو دست لباسشرا بدهيد؟ اين بازيها ديگر براي چيست؟همان پاسدار گفت من چيزي نميدانم، فقط ميدانم كه شما بايدبرگرديد. معلوم بود از اينكه با خانواده هاي بچه ها برخوردي پيداكنند، به شدت مي ترسند. به اين خاطر زمانبندي داده بودند كه مباداهمة خانواده ها با هم مراجعه كنند و آنجا شلوغ شده از كنترلشانخارج شود. هر هفته به تعداد مشخصي با زمانبندي هاي مختلف خبرميدادند تا به كميته هاي خارج از شهر بروند و به اين ترتيب خبراعدام بچه ها را به تدريج و به طور پراكنده به خانواده هايشان ميدادند.سرانجام برگشتيم وساعت ۲ من وپدرم به آنجا رفتيم.بعد ازيك ساعتمعطلي آمدند و گفتند فقط پدرم ميتواند به داخل برود. پدرم رفت و بعداز يك ساعت با يك ساك كوچك برگشت. احساس ميكردم در همينيك ساعتي كه رفت وبرگشت، شكسته ترشده است.هيچ حرفي نزد وفقطسوار ماشين شد و حركت كرديم. بغض كرده بود، اما هيچ حرفي نمي زد.شايد ميترسيد اگر حرف بزند نتواند خودش را كنترل كند.كمي كه گذشت، تعريف كرد كه او را به داخل يك اتاق بردندكه دور تا دورش تعدادي نشسته بودند و چند آخوند هم بين آنها بود. اورا وسط اتاق روي يك صندلي نشاندند و آخوندي كه به نظر مي رسيد، رئيس آنهاست، شروع كرد به گفتن يكسري مزخرفات. نظير اينكه بعداز حملة منافقين در عمليات مرصاد، زنداني ها كه با آنها در ارتباط بودند،شورش كردند و تعدادي از پاسداران ما را كشتند، ما هم آنها را اعدامكرديم و…پدرم به آنها گفته بود، اينجا من هستم و شما، به چه كسي داريددروغ مي گوييد؟ مرغ پخته هم به اين حرفها ميخندد. بگوييد دست تانبه مجاهدين نمي رسد، اين زنداني هاي كت بسته و بي دفاع را كشتيد. مگرخودتان به پسر من ۸سال حكم نداديد؟ فقط ۴ماه ديگر مانده بود كهحكمش تمام شود و…سرانجام كاغذهايي را براي امضا به پدرم داده بودند كه در آن متعهدميشد كه هيچ مراسم عزايي نگيرد، عكس پسرش را جايي نزند، به كسيهم چيزي نگويد. اگر اين كارها را كرد، ممكن است بعد از مدتي محلدفن او را بگويند. البته آنرا هرگز نگفتند و نمي توانستند هم بگويند.چونهمه را در گورهاي جمعي ريخته و روي آن را هم با بولدوزر صاف كردهبودند.در ساك اكبر، جوراب و شال گردني كه برايش بافته بودم، گذاشتهشده بود و ساعتش روز ۱۷ مرداد را نشان ميداد كه متوقف شده بود. آياقلبش هم همان روز از تپش باز ايستاده بود؟جاي خالي همسفرانچندي بعد توسط يكي ازبچه ها توانستم كد راديويي ام را براي صدايمجاهد بفرستم. از آن به بعد هر روز با اين اميد كه كدم را بشنوم، راديو را گوش ميكردم. اولين بار كه كد راديويي ام را از صداي مجاهد شنيدم،دلم ميخواست از خوشحالي فرياد بكشم. برايم پيام داده بودند كه فرديبه ديدنم مي آيد و براي اعزام آماده باشم.بالاخره روز اعزام فرا رسيد، با طيبه حياتي و زهره جمشيدي قرارگذاشتيم كه هر كدام با يك اتوبوس خودمان را به شهر مرزي برسانيمو در آنجا با كمك فردي كه با او قرار گذاشته بوديم، از مرز رد شويم.من با يك اتوبوس حركت كردم و طيبه و زهره هم با يك اتوبوس ديگرراه افتادند.وقتي به شهر مرزي رسيدم، هرچه منتظر طيبه و زهره شدم، آنهانيامدند. ۳روزدرآن شهر مرزي، با انتظاري كشنده صبر كردم. به خانة طيبهزنگ زدم، معلوم شد او همان روز حركت كرده و ديگر برنگشته است. ازشواهد به نظر مي رسيد كه در مسير ضربه خورده و دستگير شده اند.وقتي از آمدن طيبه و زهره نااميد شدم، به همراه پيكي كه مأمورعبوردادن من از مرز بود، حركت كرديم. ۳روز طول كشيد تا توانستيماز مرز عبور كنيم و به اولين پايگاه سازمان برسيم. يكي از شيرين ترينلحظات عمرم، لحظه يي بود كه بعد از سالها دوباره به سازمان و به بچه هارسيدم. هيچوقت نخواهم توانست آن لحظه را با كلمات بيان كنم. پيشخودم زمزمه كردم جاي شهدا خالي!…و جاي همسفرانم، طيبه و زهرهخالي!…همسفراني كه هرگز به هم نرسيديم.بعدها شنيدم كه طيبه و زهره بعد از دستگيري در يكي ازپاسگاه هاي بازرسي مسير، به ا وين منتقل و بعد از شكنجه هاي وحشيانهاعدام شده ا ند....more17minPlay
October 30, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت چهاردهم- دیدار با اکبرديدار با اكبرسالهای زندان با همة رويدادهای مهيب و سنگينی كه هرگز درخارج از جبر زندان توان مواجه شدن با آنها را نداشتيم، يكي پساز ديگري مي آمدند و مي گذشتند. گاه از شدت خشم و درد تا مغزاستخوان مي سوختيم و شعله مي كشيديم، اما آن را فرو مي خورديم.در سال ۶۵ ، خواهرم پروانه را كه در ۳۰ خرداد ۶۰ دستگير شدهبود، از قزلحصار به بند ما در اوين آوردند . بعد از ۵سال توانستم باخواهرم هم سلول و هم بند شوم و او را دوباره ببينم . تا مدتها هر دوكلي حرف داشتيم كه براي همديگر بزنيم. من از شهادت فرزانه ودستگيري اكبر و همة ماجراهايي كه اتفاق افتاده بود برايش گفتم واو هم ماجراهايش را برايم تعريف كرد. پروانه همان سال آزاد شد.اما در ملاقات از مادرم شنيدم اكبر را كه به عنوان تنبيه به گوهردشتبرده بودند، به دليل اينكه ذات الريه خيلي سخت و خطرناكي گرفتهبود، به بهداري اوين منتقل كرده اند. بعد از مدتي كه حالش بهتر شد، چند بار درخواست ملاقات با او را دادم. كه بعد از مدت زيادي انتظار،يك روز ناگهان براي ملاقات با او صدايم زدند. باورم نميشد. از قبلبرايش جوراب و شال گردن بافته و آماده كرده بودم كه همراهم بردم.عكس فرزانه را هم كه مادرم مخفيانه برايم فرستاده بود، برايش بردم.ملاقات در گوشه يي از راهرو شعبه روي زمين بود. پاسداري كه بالايسرمان ايستاده بود گفت ۱۰ دقيقه بيشتر وقت نداريد. حرفهايم آنقدرزياد بود كه نمي دانستم كدام را در اولويت قراربدهم. فقط توانستموضعيتش را بپرسم. در حين ملاقات از بسته سيگاري كه توي جيببلوزش بود، متوجه شدم كه سيگاري شده. به او گفتم چرا سيگاريشدي؟ خجالت كشيد و سرش را پايين انداخت، گفت نميدانيدر گوهردشت چه فشارهايي بود و لاجوردي چه بلاهايي سرمانمي آورد. براي همين سيگاري شدم. ولي زياد نميكشم و حتماً تركميكنم. نخواستم ناراحتش كنم، گفتم اشكالي ندارد. بعد يواشكيطوري كه پاسدار مراقب مان نفهمد، عكس فرزانه را به او دادم و به طورمختصر نحوة دستگيري و شهادت فرزانه را برايش گفتم. عكس رالاي بسته سيگارش گذاشت.همانطور كه در قسمتهاي قبلي گفتم در سالهاي ۶۵ و ۶۶هيأتهايي از طرف منتظري براي گرفتن حكم به بند مي آمدند. اواخرسال ۶۶ هم يكي از همان هيأتها به بند ما آمد و دوباره حكمهاي ما راسؤال كردند و رفتند. بعد از مدتي تعدادي از بچه ها را صدا زدند وبه آنها گفتند كه حكمشان چند سال تخفيف خورده است. يكبار هممرا به همراه تعداد ديگري به دادياري احضار كردند. باورم نميشد، به دادياري رفتم و آن جا وقتي نوبتم رسيد، به من هم گفتند به حكمتتخفيف خورده است. حكمها معمولاً از زمان تشكيل دادگاه حسابميشد. من تا آنموقع ۳بار در سالهاي مختلف به دادگاه رفته بودم،ولي حكمم در پرونده ام از زمان دادگاه اول محاسبه شده بود. آنهاييكه تخفيف داده بودند، نمي دانستند كه ۳بار دادگاه رفته ا م و طوريتخفيف داده بودند كه ۳سال ديگر هم مي بايست در زندان بمانم.وقتي گفت حكمت تخفيف داده شده، گفتم پس به اين صورت اززمان آزادي ام گذشته است. چند نفري كه در اتاق دادياري بودند،با تعجب پرسيدند چطور؟ بعد با هم شروع به پچ پچ كردند و به منگفتند برو بيرون. همه اش خدا خدا ميكردم كه مبادا اين خبر به گوشبازجويم برسد، چون محال بود بگذارد آزاد شوم. ولي ظاهراً اوضاعخيلي بي حساب و كتاب تر از آن بود كه فكر ميكردم. سرانجام يكياز آنها از اتاق بيرون آمد و گفت فعلاً برو بند تا مسائل اداري آزاديتحل و فصل شود. چشمم آب نمي خورد كه آزاد شوم. وقتي به بندآمدم و براي چند نفر از بچه ها موضوع را تعريف كردم، از بين آنهاهنگامه كه جا افتاده تر و با تجربه تر بود، سفارش كرد كه به كسي چيزينگويم تا مبادا به گوش خائنان برسد و آنها به گوش شعبه برسانند.ميگفت اينجا خرتوخر است، كسي به كسي نيست.۲۷ اسفند ۶۶ ، به دفتر بند صدايم كردند و وقتي رفتم از بلندگوگفتند وسايلم را بياورند. برايم باوركردني نبود. پاسداران نگذاشتند بابچه ها خداحافظي كنم. فقط با هنگامه كه وسايلم را به دفتر بند آورد،خداحافظي كردم. هنگامه تندتند توي گوشم گفت زود وسايلت را بردار و برو، توي راه كه مي روي به هيچ كس اسمت را نگو، مباداكسي بشنود و مانع بشود. اگر رفتي براي من يك كد راديويي بگذاركه اگر آزاد شدم وصل شوم و بيايم…تا وقتي كه پاسدار بند او رابه زور از من جدا نكرد، همينطور داشت تند تند حرف ميزد.برعكس آنچه ممكن است تصور شود، روز آزادي از زندان،نه تنها روز شادي برايم نبود، بلكه روز واقعاً سختي بود. در مسيري كهتا جلو در اوين رفتم، چهرة تك تك بچه هايي كه در طول اين ۶سالبا هم بوديم و حالا از آنها جدا مي شدم، جلو چشمم آمد. ياد روزهايبازجويي افتادم، ياد روزهاي طولاني كه در انفرادي تنها بودم، ياداولين روزي كه دستگير شدم، ياد بچه هايي كه از كنارمان براي اعدامبردند، ياد زهرا و فاطمه و فرح، ياد محبوبه و سكينه، ياد نادره و طاهرهو…هيچ به اين فكر نمي كردم كه دارم آزاد ميشوم و هيچ لحظةشيرين و شادي از اين آزادي نداشتم.بعد از امضاي برگه هايي مبني بر اينكه هر هفته بايد خودم رابه اوين معرفي كنم، به درب زندان رسيدم. ما را كه چند زن و مردزنداني بوديم، با يك ميني بوس به لونا پارك بردند. در آنجا پدر،مادر و خواهرانم منتظرم بودند. سوار ماشين شديم و به خانه رفتيم. دلمخيلي گرفته بود. اصلاً احساس آزاد شدن نداشتم. در همان روزهاياول سراغ بچه هايي كه قبل از من آزاد شده بودند را گرفتم و تعدادياز آنها، ازجمله طيبه حياتي و زهره جمشيدي را پيدا كردم.احساس ميكردم گمشده يي دارم كه تا پيدا نكنم نميتوانم آرامو قرار بگيرم. روزها را براي خودم برنامه ريزي كردم، نصف روز راديو مجاهد گوش ميدادم و نصفة ديگر روز را سراغ بچه ها مي رفتمتا هر طور شده به سازمان وصل شوم.چند روز بعد از آزاديم خبر عمليات آفتاب را از راديو مجاهدشنيدم. دلم ميخواست پر ميكشيدم و خودم را به سازمان ميرساندم.بعد از آن هم خبر عمليات چلچراغ را شنيدم. تمام اخبار صدايمجاهد را روي يك پارچة سفيد نوشتم و آن را به زير لباسم دوختمو با مادرم براي ملاقات با اكبر به اوين رفتم. آنها فقط سالي يك باربه خواهر و برادر زنداني ملاقات ميدادند. از آن جا كه روي پارچهنوشته بودم، در بازرسي بدني آن را پيدا نكردند. در ملاقات با اكبراز پشت شيشه در يك فرصت مناسب دگمه هاي مانتوام را باز كردمتا اكبر اخبار را بخواند. او هم با ولع آنها را خواند و خيلي خوشحالشد. به او گفتم من در اولين فرصت پيش بچه ها مي روم. او مشتاقانهگفت سلام مرا هم برسان. از آن به بعد ملاقاتها را سازماندهي كردم،هر بار يكي از خواهرانم را براي ملاقات ميفرستادم و به همان شيوهاخبار صداي مجاهد را به اكبر ميرساندم.بعد از آن يكي دو بار تلاشهايي براي خارج شدن از كشور وعبور از مرز به عمل آوردم كه ناموفق بود. تا اينكه عمليات فروغجاويدان شد. تمام خبرهاي مربوط به آن را از راديو مجاهد ميگرفتمو به همة آشنايان ميرساندم. احساس دوگانه يي داشتم، از طرفياز خبر عمليات و پيروزيهاي به دست آمده از خوشحالي در پوستمنمي گنجيدم، از طرف ديگر از اينكه در بين بچه ها نيستم كه درعمليات شركت كنم به شدت احساس افسوس و حسرت ميكردم.بعد از عمليات، ملاقات زندان قطع شد. هر چه مادرم جلو زندانمي رفت، ميگفتند ملاقاتها قطع است و نياييد تا خبرتان كنيم. ولي بااين همه مادرم و بقية مادران هر روز جلو اوين ميرفتند. اما به ذهنشانهم نميزد كه چه جنايتي در حال وقوع است و دارند بچه هايشان راقتل عام ميكنند....more18minPlay
October 23, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت سیزدهم- وقتی شکنجه گر زانو می زندوقتي شكنجه گر زانو ميزندطي يك ماهي كه در بهداري اوين بستري بودم، دختري خنده روو صبور و بسيار لاغر و نحيف در همان اتاق بستري بود كه بعداً فهميدمهمان مجاهد قهرمان آزاده طبيب است.او را وحشيانه شكنجه كرده بودند،چند بار زير شكنجه بيهوش شده بود؛ تا جايي كه يكبار بازجوها فكركردند مرده است.او را در يك پتوانداخته و به بهداري منتقل كردند.حينشكنجه، آزاده نه هيچ تكاني ميخورد، و نه هيچ صدايي ميكرد و همينكارش به غايت بازجويان را كلافه كرده بود. مدتي او را شلاق زدند و دردهانش پتو چپاندند كه داد نكشد. ولي وقتي ديدند هيچ واكنشي نشاننميدهد، دهانش را باز گذاشتند. از اينكه هيچ دادي نمي كشيد و كاملاًساكت بود، مستأصل شده بودند. به او مي گفتند: اصلاً از تو اطلاعاتنمي خواهيم، فقطبايد داد بكشي.اما او باز هم هيچ نمي گفت. پاهايش آنقدر درب و داغان بود كهنميشد به آنها نگاه كرد. خون مردگي تا بالاي رانهايش پيش رفت كرده بود.هم در كف پا و هم روي پاهايش پوست و گوشتي نمانده بود. شبها تبميكرد و هذيان ميگفت.يادم مي آيد يك شب كه من خوابم نمي برد و بيدار بودم، نيمه هايشب ناگهان آزاده روي تختش تكان خورد و رو به من كرد و گفت:چرا؟چرا؟من ابتدا جا خوردم، فكر كردم خواب است. به او گفتم: چرا چيآزاده؟ گفت: چرا اين كارها را با بچه ها مي كنند؟ مگر گناه اين بچه هاچيه؟نمي دانستم چه جوابي به او بدهم، گريه ام گرفته بود. ولي ديدم او باچشمان درشتش مرا نگاه مي كند و منتظر جواب است. به او گفتم: نگراننباش، همه چيز درست ميشود. او هم انگار آرام شد، چشمهايش را بستو خوابيد.اگر كسي پاهايش را نميديد، از چهرة آرام او نميتوانست بفهمدكه آن همه شكنجه شده است. روحيه اش فوق العاده بالا بود و با اين روحيهبه اطرافيانش آرامش ميداد.اسطورة مقاومتدر بهداري اوين با دختر مجاهدي برخورد كردم كه نامش سكينهبود. سكينه را بعد از دستگيري به شدت شكنجه كرده بودند تا از اواطلاعات بگيرند. او بعد از تحمل شكنجة بسيار، آدرس يك قرار رابه بازجوها داد. آدرس در يك خيابان اصلي و شلوغ بود. بازجوها ازاين كه توانسته بودند مقاومت او را بشكنند خيلي خوشحال بودند و او را با همان وضعيت سوار كرده و به محل قرار برده بودند. هنگامي كهاو از يك طرف خيابان به زحمت به طرف ديگر ميرفت، ناگهان جلوچشمان بازجوها خودش را به زير يك كاميون بزرگ انداخته، بودكه هر دو پايش زير چرخهاي كاميون رفته و له شده بود، و او به اغمافرو رفته اما شهيد نشده بود. او را به سرعت توي ماشين انداخته و باتيراندازي هوايي مردمي را كه جمع شده بودند، پراكنده كرده و بهاوين برگردانده و يكسر به بهداري آورده بودند. از پاهاي له شدة سكينهتقريباً چيزي باقي نمانده بود. هر بار كه براي پانسمان او ميرفتند، باتوجه به وضع پاهاي متلاشي اش، همه منتظر بوديم صداي فريادهايشرا از درد بشنويم، ولي حتي ناله هم نمي كرد، به طوري كه دژخيمانرا هم به تعجب واداشته بود. ولي يك روز نمي دانيم با او چه كاريكردند كه ناگهان صداي فرياد وحشتناك او در بهداري پيچيد و فقطهم همان يكبار بود.او را براي عمل جراحي نمي بردند و با همان وضعيت نگه داشتهبودند، مي گفتند به عمل جراحي ا ش نمي ارزد. هر روز بازجوها بهاتاقش مي رفتند و بعد از چند ساعت برمي گشتند. بعد از مدتي ديگر ازگرفتن اطلاعات او نااميد شدند و با برانكارد به ميدان تيرباران بردند.فراتر از مرزهاي طاقتبه طور دائم، از داخل يكي از اتاقهاي بهداري كه هميشه درشبسته و قفل بود، صداي فريادهاي زني مي آمد كه يا مادرش را صداميكرد يا به پاسداران فحش ميداد. از فريادهايش و حالت حرف زدنش ميشد فهميد كه رواني شده است. هر وقت سروصدايش زيادميشد، زنهاي پاسدار به اتاقش ميرفتند و با شلاق به جانش مي افتادندو بعد فريادهاي دلخراش او بلند ميشد.هر بار كه او فرياد ميزد، دلم ريش ريش ميشد. خيلي كنجكاوشده بودم كه با او چه كار كرده اند كه به اين وضعيت افتاده است؟ وخيلي دلم مي خواست كه صاحب اين صداها را از نزديك ببينم.يكبار كه به توالت ميرفتم و درِ آن اتاق نيمه باز بود، يك لحظهنگاهم با نگاهش درهم آميخت. دختري با چشمهاي آبي، موهايبور، سفيدرو و زيبا. ظاهرش آن قدر به هم ريخته و ژوليده و كثيفبود كه حد نداشت. معلوم بود ماههاست كه شانه به سرش نخورده واو را به حمام نبرده اند. شنيده بودم به نقطه يي رسيده كه ديگر هيچ چيزحتي كلمات را فهم نميكند. توالت هم نمي رفت و در همان اتاق وسر جايش خودش را كثيف ميكرد. پاسدارها هم اهل اين نبودندكه كاري برايش بكنند حتي بدتر از حيوان با او رفتار مي كردند.هر بار با شلاق به جانش مي افتادند و او را كشان كشان به داخلحمام برده و با همان لباس زيردوش مي انداختند و آب سرد را رويسرش باز مي كردند و همراه با شلاق زدن مي گفتند لباست را دربياور.درحاليكه او اصلاً معني كلمات را نمي فهميد و فقط از درد شلاقفرياد مي كشيد و فحش ميداد.بعدها فهميدم اسمش طاهره صمدي است. يكي از بچه هايي كهاو را مي شناخت تعريف كرد كه او يكي از هواداران فعال مجاهديندر شهر اصفهان بوده است. وقتي براي او از وضعيت طاهره و چيزي كه ديده بودم گفتم، باورش نميشد. ميگفت طاهره يك دانشجويبسيار فعال سرزنده و شاداب بود. هيچ كس نمي دانست چه بلاهايي برسرش آورده بودند اما يقين دارم روزي اين جنايتها افشا خواهد شد.بعداً وقتي كه دوباره به سلول انفرادي منتقل شدم، مدتي او رادر سلول كناري من و بعد از مدتي در سلول رو به روي من انداختند.وضعيتش وحشتناك بود و وحشتناكتر و دردآورتر از آن، برخورديبود كه پاسدارها با او ميكردند. به خاطر اينكه خودش را كثيفميكرد، حتي تكه موكت داخل سلولش را هم كه در هر سلوليبود، جمع كرده و برده بودند. هر وقت صدايش را بلند ميكرد وفرياد مي كشيد، دستهايش را با زنجير به لوله يي كه داخل سلولبود، می بستند و دو پاسدار مرد مي آوردند و با شلاق او را ساكتمي كردند. من اين صحنه ها را از شكاف زير درسلول، ميديدم. وهر بار تا مدتها از دردي كه با ديدن اين صحنه ها روي قلبم سنگينيميكرد، مي گريستم و نمي توانستم آرام و قرار داشته باشم.بعد از مدتي، يكبار در راهرو شعبة بازجويي، شنيدم مادر و خواهرطاهره را هم دستگير كرده و به آن جا آورده ا ند. آنها از وضعيت طاهرهخبر نداشتند. در فرصتي كه خواهرش كنار من در راهرو شعبه نشستهبود،يواشكي اسمش را پرسيدم،گفت اسمش نادره است.خيلي دوستداشت كه به بند عمومي و پيش بچه ها برود وازمن فضاي بند عمومي رامي پرسيد. من هم با رعايت اينكه پاسدارها نبينند، برايش قدري از بندعمومي و فضا و صفاي بچه ها گفتم. نادره به لحاظ ظاهري خيلي شبيهطاهره بود با چشمهاي آبي و درشت، پوستي سفيد و چهره يي زيبا.طاهره خواهر بزرگتر نادره بود. نادره را براي انجام كارهايخواهرش، به سلول طاهره انداختند و او تا ماهها در سلول انفرادي ازخواهر رواني اش نگهداري ميكرد. معلوم نبود كه چه بلايي سر ايندو خواهر آورده بودند كه وقتي در سالهاي بعد نادره را به بند عموميمنتقل كردند، او هم كاملاً رواني شده بود. ساعتها رو به روي بچه هامي نشست و به آنها زل ميزد و ناگهان با صداي بلند زارزار گريهمي كرد. وقتي براي كمك به او نزديكش ميشديم جيغ مي كشيد وهمه را كتك ميزد. بعضي وقتها وضعيتش خيلي به هم مي ريخت،بچه ها ناگزير دست و پايش را مي گرفتند كه سروصدا نكند و خبرشبه پاسدارهاي بند نرسد وگرنه او را مي بردند، شلاق مي زدند و وضعشرا بدتر مي كردند. وقتي آرام ميشد دوباره به شدت گريه ميكرد.هيچ وقت حرف نميزد و واكنشهايش فقط زل زدن، فرياد كشيدن،فحش دادن، كتك زدن ديگران و بالاخره گريه بود. گاهي چناندردناك گريه ميكرد كه همه را به گريه مي انداخت.از طاهره هم ديگر خبري نداشتيم. بعدها از اين و آن و جستهگريخته شنيدم كه او را به يك بيمارستان رواني منتقل كرده اند. دوتا خواهر، مثل دو تا كبوتر بودند كه به دست صيادان بيرحم افتادهباشند و آنها هرچه ميخواستند بر سر آنها مي آوردند. از ديد جلادانشكنجه گر، گناه آنها اين بود كه زيبا بودند و طعمة خوبي برايجلادان وحشي به شمار مي رفتند....more20minPlay
October 23, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت دوازدهم- غصه نخور جای بدی نمی رومغصه نخور، جاي بدي نمي روم!يك هفته بعد از اين كه زهرا نظري از دادگاه برگشت و مصاحبهرا قبول نكرد، اسم ۱۰ نفر را از بلندگو خواندند، زهرا نظري، فرح ترابي،فاطمه آصف و…گفتند اين افراد با كلية وسائل به دفتر بند مراجعه كنند.وقتي ميگفتند »با كلية وسايل…« سه معني داشت، يا بند نفرات عوضشده بود، يا آزادي بود يا براي اعدام ميبردند. همه مي دانستيم كه آنها راآزاد نمي كنند وازآنجا كه همه شان زيرحكم بودند،فهميديم كه آنها رابراي اعدام صدا زده ا ند.رسم بود كه وقتي بچه ها را براي اعدام صدا مي كردند، همه بهراهرو بند مي آمدند، صف كشيده و با اعدامي ها روبوسي و خداحافظيمي كردند. هر كس توي گوششان چيزي مي گفت و آنها هم در گوشبچه ها حرفهايي ميزدند. در چنين مواقعي خائنان مثل موش توي اتاقهامي نشستند و بيرون نمي آمدند.آن روز هم چنين روزي بود. در راهرو بند غلغله بود. همه در دو سمت راهرو به زحمت صف كشيدند. هيچكس در اتاقها نمانده بود. باورمنميشد كه به همين سادگي بچه ها را دارند از كنارمان ميبرند تا بكشندو ما هيچ كاري نميتوانيم برايشان بكنيم. زمان به سرعت مي گذشت. دلمميخواست مي توانستم آنها را يك جايي پنهان كنم تا دست جلادان به آنهانرسد.حالت متناقضي داشتم، كساني را كه ميبردند بهترين بچه هاي بندبودند.تك تك شان، شخصيت هاي والايي بودند. به خصوص زهرا نظري با آناندام كوچك و شخصيت فوق العاده دوست داشتني اش كه با همه پيوندينزديك داشت.نمي خواستم حتي يك لحظه به اين فكر كنم كه ممكن است تا چندساعت ديگرپيكركوچك و نحيف زهرا را تيرباران ميكنند،براي دلداريبه خودم، به اوگفتم شايد براي انتقال به بند ديگري ميبرند.ولي او با همانخندة صميمي هميشگيش در گوشم گفت: اعدام خيلي بهتر است. بعدگفت:اگر توانستي از اين جا بيرون بروي،سلامم را به طورخاص به مسعودو بقية بچه ها برسان! به او قول دادم كه حتماً اين كار را خواهم كرد.بغض داشت خفه ام مي كرد و ميترسيدم هر لحظه اشكهايم جاريشود. ولي نميخواستم خائناني كه در بند بودند و پاسداراني كه بيرون بندمنتظرايستاده بودند، اشكهايم را ببينند.درآن لحظات آخرنگاهم را ازصورت زهرا برنميداشتم،ميخواستمتمام زواياي چهره اش را در خاطرم حك كنم. نمي خواستم حتي يكلحظه را هم در تماشاي او از دست بدهم. دستش را در دستم گرفته بودم،حتي زماني كه با بقيه خداحافظي ميكرد، دستش را رها نمي كردم. او را از بين صف راهرو تا ميله هاي جلو بند بدرقه كردم. عبور از ابتدايصف تا انتهاي آن نزديك به يك ساعت طول كشيد. هنگام خداحافظيتعدادي از بچه ها نميتوانستند خودشان را نگهدارند و گريه ميكردند،ولي زهرا با روحيه يي فوق العاده بالا و شگفت انگيز مي خنديد و با حالتتعجب به هركدام مي گفت چرا گريه ميكني؟ بعد او را با محبت درآغوش ميگرفت و اشكهايش را پاك و با او شوخي مي كرد. با هر كسخداحافظي ميكرد، مي گفت تا نخندي نميروم. از روحية بالاي او آنهاهم روحيه ميگرفتند و در نهايت مي خنديدند و از او جدا ميشدند.بالاخره به سر بند رسيديم و آن لحظه يي كه هرگز دلم نميخواستبرسد، رسيد. براي آخرين بار او را در آغوش گرفتم، خيلي حرفها داشتمكه به او بزنم، ولي هيچ كلمه يي پيدا نميكردم. انگار كلام نميتوانستآنچه را كه ميخواستم بيان كند. فقط همة احساسم را در هرچه محكم ترگرفتن او و بوسه هايي كه بر صورتش ميزدم نشان دادم. در لحظة آخر بهاو گفتم تحمل دوريت برايم خيلي سخت است، برايم مثل يك خواهر،مثل يك معلم و خيلي بالاتر از اينها بودي. صورتش از هميشه روشن تر وصميمي تر بود. خنديد و با همان زبان شيرينش گفت: غصه نخور، جايبدي نميروم.فرح ترابي هم يكي از آن ۱۰ نفر بود. او هميشه ساكت و آرام بود وهمواره اوقات فراغتش را به خواندن قرآن ميگذراند. خيلي از سوره هايقرآن را حفظ بود. ولي وقتي كنارش مي نشستي وبا او هم صحبت ميشدي،آنقدر شيرين حرف ميزد كه ديگر دلت نمي خواست بلند شوي. با اوهم اتاق بودم، هنوز چهره اش در خاطرم هست. هر وقت نگاهم با نگاهش تلاقي ميكرد، لبخندي به لبش مي نشست. متانت و وقاري كه داشت،احترام همه را برمي انگيخت. لحظه يي كه آن روز او را براي خداحافظيدر آغوش گرفتم، در گوشم گفت: مهين برايم دعا كن، يادت نرود!فاطمه آصف در اتاق شماره ۴ بود. برخلاف فرح دختر بسيار شلوغو خندان بود. با همه شوخي مي كرد. در هر مراسمي كه به مناسبتهايمختلف برگزار ميكرديم، او برنامه اجرا ميكرد و همه را ميخنداند.سرحال بودنش، همه را سرحال مي آورد. ملودي همة سرودها را استادانه باسوت ميزد. در هواخوري بچه ها دورش جمع ميشدند و برايشان سروديا ترانه يي با سوت ميزد.بالاخره هر ۱۰ نفر از بند خارج شدند و در بند پشت سرشان بسته شدو بند در سكوت مطلق فرو رفت. هيچكس حتي پچ پچ هم نميكرد. همههمچنان در راهرو ايستاده بوديم و هيچ حركتي نمي كرديم. انگار همهميخواستند زمان متوقف شود. ناگهان صداي سوت فاطمه آصف كهآهنگ »بخوان اي همسفر…« را ميزد، از پشت در آمد. انگار ميدانستاينطرف درچه مي گذرد و داشت به اين وسيله به ما پيام مي داد.همه جانگرفتيم و اشكها و لبخندهايمان درهم آميخت.آن شب تا نيمه هاي شب در كنار پنجره ايستادم. دلم ميخواستآخرين صداي آنها را كه قبل از اعدام شعار ميدادند، بشنوم.نيمه هاي شب با پيچيدن طنين مهيب تيربارانها، قلبم از جا كنده شد.تصور اين كه آن بچه هاي نازنين كه تا چند ساعت پيش در آغوش شانفشرده بودم، الان درخون خود غلتيده وقلبها و سينه هايشان سوراخ سوراخشده و جسم شان دارد براي هميشه سرد مي شود، قلبم را و همة وجودم را درهم مي فشرد و همراه با صداي تيرهاي خلاص اشك تمام صورتم راپوشاند. آن شب تا ۸۵ تير خلاص را توانستيم بشمريم.اين تقريباً كار هر شب بود، كنار پنجره هاي زندان كه رو به حياطبند باز مي شد، مي ايستاديم تا صداي رگبارها را بشنويم و بعد تك تيرهايخلاص را بشمريم. بعضي شبها صداي رگبارها و بعد تكتيرها آن قدرزياد بود كه حساب آن از دستمان در ميرفت. قبل از شليك هم صدايبچه ها مي آمد كه شعار مي دادند....more18minPlay
October 20, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت آخرسرداری که شکنجهگران در برابرش زبون بودند محمد حنیفنژاد با شخصیت خارقالعادهاش همه را تحت تأثیر قرار میداد. در زندان حتی شکنجهگرانش به او احترام میگذاشتند. او بهخاطر خصوصیات و منش انسانی والایی که داشت، مثل شمعی بود که همه گرد وجودش جمع میشدند تا از نور او بهره بگیرند. حتی شکنجهگرانش از دقت، نظم و انضباط او و نیز از قدرت بالای او در درک و تجزیه تحلیل مسایل شگفتزده بودند. همان زمانها یکی از شکنجهگران محمدآقا در صحبتی دربارهٌ او گفته بود: «حنیفنژاد مرد بزرگی بود و شخصیتش طوری بود که هیچکس نمیتوانست درمقابل او تاب بیاورد. در بازجوییها و در اتاق شکنجه ظاهراً ما باید دست بالا را میداشتیم، اما همهٌ ما مجبور بودیم به او احترام بگذاریم و این موضوع برای ما خیلی آزاردهنده بود. چون ما فرق خودمان را با او خوب میفهمیدیم. او عقیده و حرف مشخصی داشت پای آنهم بهصورت جدی ایستادهبود و از شکنجه هم خم به ابرو نمیآورد. اما ما که میخواستیم به زور شکنجه او را در همبشکنیم، آخر کار خودمان را درهم شکسته و حقیر میدیدیم. ما برای شکاندن او از کاری فروگذار نکردیم. چیز زیادی هم از او نمیخواستیم. حتی یکی از آن سه شرط را قبول میکرد، او را اعدام نمیکردند. اما او نهتنها کوتاه نمیآمد بلکه اصرار بر اعدامش داشت. و این برای ما خیلی اعجابآور بود. چون بالاخره هیچکس دوست ندارد بمیرد. ترس از مرگ در انسان طبیعی است. اما او حتی سرسوزنی از مرگ نمیترسید و این خصوصیات ناخودآگاه روی ما تأثیر میگذاشت. من در مقابل حنیفنژاد احساس میکردم «نوکر»ش هستم. چون حداکثر کاری که میتوانستم با او بکنم این بود که او را بکشم و این برای او حداقل چیزی بود که میداد». میدانم برای چه آمدهاید از کتاب «تاریخ سیاسی 25ساله ایران»(1) «آقای حسین شاهحسینی، از فعالین نهضت مقاومت ملی ایران و عضو شورای مرکزی جبههٌ ملی دوم بوده که طی مبارزات آزادیخواهانه، بارها به زندان افتاده است. شاهحسینی که در سال1351 نیز در زندان قزلقلعه زندانی بوده، داستان اعدام محمد حنیفنژاد را برای مؤلف بدین شرح نقل کرد: «گروهبان ساقی، مسئول زندان قزلقلعه، از آن تیپ مردانی بود که در حرفهٌ زندانبانی، احساس مروت و انساندوستی داشت. او، ضمن انجام وظیفه، با زندانیان مهربان بود، به درددل آنها گوش میکرد و بهقدر توان و قدرت خود نسبت به آنها، در هردرجه و مقامی بودند نیکی میکرد. یکبار، بهعلت خرابی حمام زندان و نیازی که به شستن بدنم داشتم، بدون کسب اجازه از رؤسای مربوط، مرا با مسئولیت خود از زندان مرخص کرد تا در شهر استحمام کنم و برگردم. نظیر همین کمکها را بهدیگران هم میکرد. صبح روز 4خرداد1351 گروهبان ساقی بهسلول من آمد. رنگپریده و عصبی مینمود. احوالش را پرسیدم. گفت: امروز شاهد منظرهیی بودم که تا عمر دارم فراموش نمیکنم. حدود ساعت4 صبح قرار بود حکم اعدام دربارهٌ حنیفنژاد و دوستانش اجرا شود. من هم ناظر واقعه بودم، هنگامی که بهاتفاق یکی دیگر از مأمورین زندان بهسلول او رفتیم تا او را برای اجرای مراسم اعدام بهمیدان تیر چیتگر ببریم، حنیفنژاد بیدار بود. همین که ما را دید گفت: میدانم برای چه آمدهاید. آنگاه روبهقبله ایستاد و با تلاوت آیاتی از قرآن، دستها را بالا برد و گفت: خدایا، شاکرم بهدرگاهت. این توفیق را نصیبم کردی که در راه آرمانم شهید شوم… سپس همراه ما بهراه افتاد. پساز انجام مراسم مذهبی، در حضور قاضیعسگر، او را بهطرف میدان تیر حرکت دادیم. در طول راه تکبیرگویان، شکرگزاری میکرد و تا لحظهٌ تیرباران بدین کار ادامه داد، گویی بهعروسی میرفت!…» ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1ـ نوشته سرهنگ غلامرضا نجاتی صفحات 406 و407 علت به ثمررسیدن انقلاب حیات نو 8بهمن80 : «اگر اندیشهٌ مبارزهٌ مسلحانهٌ برانداز نبود بههیچوجه نسل جوان و آگاهی که به عرصهٌ انقلاب میآید و در سال56 و 57در تظاهرات شرکت میکند، نمیتوانست کار را به سرانجام برساند. اگر این نبود، حداکثر واقعهیی مثل پانزدهم خرداد سال1342بهوجود میآمد که با اولین سرکوب متوقف میشود و رژیم حاکم میشود». هراس ارتجاع از نام حنیف صدای عدالت، 20بهمن80: «اگر امروز بخواهید راجع به ستارخان صحبتی بکنید، راحت میتوانید، چرا که کسی روی او حساسیتی ندارد و به منافع کسی برنمیخورد اما اگر بخواهید دربارهٌ مثلاً مرحوم حنیفنژاد صحبتی داشته باشید، حتی اگر با فکر او مخالف هم باشید، تبعات خاص خود را دارد…» (عباس عبدی)...more9minPlay
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.