Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.
October 05, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت ۳۳در مراسم بزرگداشت پدر طالقانی در حسینیهٌ ارشاد(1377) 2000تن برای بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران ابراز احساسات کردند. در مراسمی که بهمناسبت بزرگداشت رحلت پدر طالقانی در تهران در حسینیهٌ ارشاد برپا گردید، انبوه جمعیت شرکتکننده در این مراسم برای بنیانگذاران کبیر سازمان مجاهدین خلق ایران، مجاهدین شهید، محمد حنیفنژاد، سعید محسن و اصغر بدیعزادگان بهطور یکپارچه ابراز احساسات کردند و پرشورترین عواطف خود را نثار این پیشتازان و قهرمانان بزرگ آزادی میهن نمودند. یکی از شرکتکنندگان از جمعیت خواست تا برای ادای احترام به شخصیتهای برجستهٌ تاریخ معاصرایران ازجمله دکتر مصدق، پدر طالقانی، دکتر شریعتی، حنیفنژاد، سعید محسن و بدیعزادگان صلوات بفرستند. بالغ بر دوهزار نفر از جمعیت حاضر در سالن که با شنیدن اسامی شهیدان بنیانگذار سازمان مجاهدین بهوجد آمده بودند، با کفزدن ممتد، احترام و حمایت خود را نسبت به آنان ابراز داشتند.حافظان قرآن در روزگار تاریک نقل از کتاب «خمینی، دجال ضدبشر» ظهور مجاهدین و موج حمایت مردمی از آنها، باعث شد که خمینی دچار انزوا گشته بهحاشیه رانده شود. در مقابل، مجاهدین در جایگاه رهبری جنبش قرار گرفتند. در سال1351، وقتی که رژیم شاه تصمیم به اعدام بنیانگذاران مجاهدین گرفته بود، کم نبود فعالیتها و افشاگریهایی که از جانب روحانیان و طلاب در حوزههای مختلف برای مخالفت با این جنایت بزرگ صورت میگرفت. فیالمثل مهمترین روحانیان استان فارس نامهیی خطاب به آیتالله میلانی نوشته، از وی «تقاضای اقدام برای رفع خطر از جوانان مسلمان مجاهدی که در ایران محکوم به اعدام شدهاند»، کردند. در این نامه از جمله گفته شده بود: «عدهیی از جوانان مسلمان مجاهد که جز انگیزهٌ دینی و جهاد در راه اسلام عزیز داعیهٌ دیگری نداشتند، بهعناوینی در محاکم نظامی محاکمه و حکم اعدام دربارهٌ آنها صادر شده است. اینها حافظ و قاری قرآنند و در این روزگار تاریک مبلغ اسلامند…» پس از شهادت بنیانگذاران و اعضای مرکزیت مجاهدین، اطلاعیههای متعددی از جانب روحانیان در شهرهای مختلف صادر شد. ازجمله در تیرماه1351 اطلاعیهیی با امضای حوزهٌ علمیه قم صادر شده که در قسمتی از آن چنین آمده است: «…رزمندگان با ایمانی چون حنیفنژادها، سعید محسنها، بدیعزادگانها، ناصر صادقها، باکریها، از بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران را اعدام کردند و از همین راه، خصلت دستنشاندگی و ضداسلامی خود را آشکارتر نمودند. رزمندگان مجاهدی را شهید ساختند که اصالتهای فکری اسلامی و دید صحیح و انقلابی از قوانین آزادیبخش قرآن تعیینکنندهٌ جهت جنبش آنان بوده و مرگ شرافتمندانهٌ خود را لقاءالله میدانستند…» در اطلاعیهٌ حوزهٌ علمیهٌ قم مورخ تیرماه1351 همچنین آمده بود: «بهدنبال این آدمکشیها، روحانیون مترقی حوزهٌ علمیهٌ قم بهمنظور اعتراض به این وحشیگریها و نیز اعلام پشتیبانی از اهداف مقدس و اسلامی این رزمندگان مسلمان مجلس ترحیم و سخنرانی در مدرسهٌ فیضیه تشکیل دادند و تظاهرات برپا ساختند…» نظیر این موضعگیریها، در اطلاعیههای دیگری با امضای «روحانیون مبارز ایرانی خارج از کشورـ نجف»، «حوزهٌ علمیهٌ قم» دیده میشود. در همان زمان منتظری در نامهیی به تاریخ 15صفر1392 برابر 1351هجری شمسی خطاب به خمینی چنین نوشت: حضرت آیتاللهالعظمی مدظلهالعالی پس از تقدیم سلام و تحیت، به عرض عالی میرساند چنانچه اطلاع دارید عدهٌ زیادی از جوانهای مسلمان و متدین گرفتارند و عدهیی از آنان در معرض خطر اعدام قرار گرفتهاند. تصلب آنان نسبت به شعائر اسلامی و اطلاعات وسیع و عمیق آنان بر احکام و معتقدات مذهبی معروف و مورد توجه همهٌ آقایان و روحانیین واقع شده است و بعضی از مراجع و جمعی از علمای بلاد اقداماتی برای تخلص آنان کردهاند و چیزهایی نوشته شده. بهجا و لازم است از طرف حضرتعالی نیز در تأیید و تقویت و حفظ دماء آنان چیزی منتشر شود. این معنی در شرایط فعلی ضرورت دارد، چون مخالفین سعی میکنند آنان را منحرف قلمداد کنند. البته کیفیت آن بسته بهنظر حضرتعالی است. در خاتمه از حضرتعالی ملتمس دعای خیر میباشم. والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته ـ حسینعلی منتظری. فتوای خمینی در این میان، خمینی اگرچه شاهد پرتافتادگی و تنزل موقعیت خود بود، اما بهرغم همهٌ هشدارهای مکرر سایر آخوندها، جز سکوت نمیتوانست عکسالعملی ابراز کند. زیرا اولاً، ماهیت و مواضعش با مبارزه و مقاومت انقلابی و مسلحانه که مجاهدین به آن کمر بسته بودند، بهکلی در تعارض بود. فرصتطلبی و مفتخوری که پیشهٌ خمینی در تمام زندگی سیاسی او بود، ذرهیی سازگاری با مشی مسلحانه که یکسره بر پرداخت بها و فداکاری بیچشمداشت استوار است، نداشت. ثانیاً، هرگونه تأیید صریح مجاهدین، لاجرم به تأیید نقش رهبریکنندهٌ آنان در جنبش مبارزهٌ آن روز منجر میشد. حال آنکه خمینی از همین زاویه بیشترین حقد و حسدها را نسبت به مجاهدین داشت. با اینهمه، سرانجام خمینی ناگزیر شد که بدون آنکه نام مجاهدین را بیاورد، فتوای اختصاص دادن یکسوم سهم امام بهجوانان مسلمان میهندوست را صادر کند که در آن روزگار کسانی جز مجاهدین نبودند…...more11minPlay
October 01, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت دهم- اوین بند ۲۴۰ بالااوين بند ۲۴۰ بالامرا به بند ۲۴۰ ، طبقة بالا، اتاق شمارة ۵ منتقل كردند. وقتي وارد بندشدم و چشمبندم را برداشتم، در اولين نگاه از تراكم موجود در آن جا وتعداد انبوه زندانيان، جا خوردم. كم كم اوضاع دستم آمد كه در اين بند تابيش از ۱۰ برابرظرفيتش،زندانيان را روي هم تلنباركرده بودند.دراتاقهاييكه حداكثر براي ۱۰ تا ۱۲ نفر ساخته شده بود، تا ۹۰ نفر و در اتاقهاي كميبزرگتر تا ۱۲۰ نفر جا داده بودند. به طوري كه جاي نشستن و خوابيدن نبود.در يك بند ۶اتاقه نزديك به ۸۰۰ نفر را به طور واقعي روي هم ريخته بودند.هميشه راهروهاي بند شلوغ بود و به زحمت راه ميرفتيم. چون دراتاقهاجا براي اين همه آدم نبود. براي كل نفرات فقط ۶توالت و روشويي وجودداشت كه همواره دو سه تاي آن گرفته و خراب بود و نميشد از آن استفادهكرد.لذا درتمام طول روزبراي رفتن به دستشويي بايد درصف مي ايستاديم.وقتي هم به پاسدار مسئول بند ميگفتيم دستشويي گرفته و خراب است،ميگفتندخودتان خراب كرده ايد،درست نمي كنيم. شبها موقع خوابيدن، براي هر نفر فقط به اندازه يي جا بود كه به پهلوبخوابد و حتي در جاي خودش نمي توانست از اين پهلو به آن پهلو بغلتد.به علت معضل كمبود جا براي خوابيدن، هر اتاقي، يكنفر مسئول خوابداشت كه كروكي استراحت افراد را روي يك برگه ميكشيد و هرروز با ورود و خروج زنداني از اتاق آن را به روز ميكرد. وقتي هم ا تاقيشكنجه شده داشتيم، جايمان تنگتر ميشد چون براي آنها بايد جاي بيشترياختصاص ميداديم.درراهروها هم وضع به همين ترتيب بود وحتي تا مقابلتوالتها هم مي خوابيدند. در اين حالت وضعيت آنهايي كه بيماري آسم ياناراحتي قلبي و تنفسي داشتند خيلي ناگوار ميشد.بچه ها به شوخي وضعيت خوابيدن را »كتابي « يا »كركره يي « مي گفتندووقتي ميخواستند پهلوبه پهلو بشوند، يك نفربا حالت شوخ وشاد مي گفتبچه ها كركره را بكشيد و همه از اين پهلو به پهلوي ديگر مي غلتيدند.با اين وضعيت بندها، اوايل هفته يي فقط يكبار هواخوري ميدادند وبعدها به خاطر شيوع بيماريها مجبور شدند آن را روزانه دو سه برابر كنند كهتازه با توجه به تراكم جمعيت، محوطة هواخوري هم بسيار شلوغ ميشد وجايي براي تحرك يا ورزش نبود.وضعيت بهداشت در بندها خيلي اسفناك بود. آب حمام فقط هفته ييدو بار آن هم از شب تا صبح گرم مي شد. تازه ابتدا آب آنقدر جوشميشد كه از شير آب سرد هم آبجوش مي آمد و هيچكس نميتوانستحمام كند. ما هم از اين وضعيت استفاده كرده و در اين شبها با آن آبجوش، چاي درست ميكرديم و به اين ترتيب ميتوانستيم هفته يي يكيدو بار چاي بدون كافور بخوريم. بعد از يك ساعت، آب قابل استفاده ميشد، ولي از نيمه شب به بعد آب كاملاً سرد بود. با اين وضعيت بهداشتوهمچنين شلوغي بيش ازحد بندها، انواع بيماريهاي پوستي به سرعت شيوعپيدا ميكرد. همين كه يك بيماري واگيردار وارد بند ميشد، درمدت خيليكوتاهي تعداد زيادي بيمار ميشدند. در زندان همة بچه ها حداقل يكبار،بيماري پوستي گرفته بودند و بسياري هم چند بار. بعضي زندانيان بيماري دربدنشان ماندگار شده بود و ديگر خوب نميشدند و سالها رنج بيماري راتحمل مي كردند.در يك مقطع، در بند پايين ما بيماري گال شايع شد و بعد از مدتيبه بند بالا هم سرايت كرد. كساني كه گال ميگرفتند، نقاطي از پوستبدنشان دچار چنان خارش شديدي ميشد كه از شدت خارش پوستشان رامي كندند و زخمي ميكردند. بعد از مدتي كه بيماري به تمام بند سرايت وروند خودش را طي كرد، يك ديگ بزرگ آوردند و بچه ها در حياط بندهمة لباسهايشان را مي جوشاندند، تابيماري را ريشه كن كنند.در همان دو ماه اول زندانم دچار بيماري پوستي شدم و تا مدتها به آنمبتلا بودم. بعد گال هم گرفتم. شدت خارش و سوزش آنقدر زياد بود كهامدادگر بند قرص هاي خواب آور قوي ميداد كه تا ۲۴ ساعت مي خوابيدم وفقط به اين ترتيب معالجه شدم.كِركبَپِرِسه پلاغذايي كه به زندانيان ميدادند، از نظر كمي بسيار ناچيز و از نظر كيفيفاقد حداقل هاي مورد نياز يك فرد براي ادامة حيات بود. از بهترين غذاهايزندان پلويي بود كه اسمش مرغ پلو بود، اما بچه هاي شمالي اسمش را »كرکبپرسه پلا «، يعني پلوي مرغ پريده، گذاشته بودند، عبارت بود ازبرنجسفيد با تكه هاي بسيار كوچك و بسيار كم مرغ و استخوان با هم. به طوريكه از يك ديگ برنج به زحمت مي توانستيم به اندازة يك بشقاب معموليگوشت مرغ و استخوان خرد شده دربياوريم. آنها را هم بيشتر به مريضها وشكنجه شده ها مي داديم و مابقي آن را كه تقريباً چيزي باقي نمي ماند به طورسمبليك! بين بقيه تقسيم مي كرديم.روز ۲۲ بهمن سال ۶۱ براي اولين بار براي ناهار برنج سفيد با تكه هايبزرگ گوشت قرمز دادند و همه يك شكم سير غذا خوردند. نيمه شب ازسروصدا و جنب وجوش بچه ها بيدار شدم و ديدم تعداد زيادي دارند نالهمي كنند ودائم درتردد هستند.ازكل نفرات بند من وتعداد انگشت شماريكه از آن غذا نخورده بوديم، سالم مانده و بقية بچه ها همه دچار مسموميتشديد غذايي شده بودند.تعدادي كه به حالت اغما افتاده بودند به بهداري اوين منتقل شدند و بقيهدر داخل بند هر كدام به تناسب بنيه شان، حالشان بد يا بدتر بود. از پاسدارهابا سروصدا واعتراض، سرُم گرفتيم و به كمك دو نفر ازامدادگران خودماندر داخل بند، به نفراتي كه نياز به سرم داشتند، وصل كرديم. ما چند نفر كهسالم بوديم هر نيم ساعت يك بارحمام و توالتها راتك تك با فشارآب زيادمي شستيم.اين وضعيت تا دو روز ادامه پيدا كرد، تا اين كه كم كم حال نفراتبهتر شد. بعدها فهميديم كه در همة بندهاي زندان وضع به همين صورتبوده است.وضعيت بند انفراديدر بند انفرادي كه اسم آن را »آسايشگاه « گذاشته بودند، براي هر۵۰ سلول، دوحمام كوچك درراهرو بند قرارداشت.هر ۷ تا ۱۰ روزيك بارنوبت حمام به هر سلولي ميرسيد، ميگفتند براي حمام و لباسشويي رويهم ۱۵ دقيقه وقت داريد، ولي به همين زمانبندي هم پايبند نبودند و وسطكار، در را باز ميكردند و مي گفتند زودباش تمام كن بيا بيرون! يكبار كهمن كارم را تمام نكرده بودم، زن پاسداري كه آمده بود عصباني شد و درحمام را بست و تا چند ساعت سراغم نيامد. هر كس سر زمانبندي كارشراتمام نمي كرد،همين بل ارا به سرش مي آوردند.در چنين مواقعي ازآنجاكه زمستان بود و حمام هم هيچ وسيلة گرمايشي نداشت، هواي داخل حمامفوقالعاده سرد ميشد و عموماً بچه ها مريض ميشدند.از ساير امكانات زيستي نيز خبري نبود. داشتن ساعت، سنجاق، لباسبيش ازدودست درسلول ممنوع بود واگركسي داشت همان ابتداي وروداز او ميگرفتند. از روزنامه و كتاب و قلم و كاغذ هم خبري نبود.بعد از مدتي طبقات زنان را با مردان جا به جا كردند. سلولهاي طبقهاول و دوم و سوم ويژة مردان و سلولهاي طبقة چهارم ويژة زنان شد و مارا به طبقة چهارم بردند. در هر سلول يك دريچة مشبّك كوچك ۱۵ در۱۵ سانتيمتر نزديك سقف بود كه به سلولهاي پايين و بالا راه داشت. از ايندريچه تقريباً هر دو سه شب يكبار صداي داد و فريادهاي مردي را كه درسلول پاييني بود، مي شنيدم.معلوم بود بيماراست،چون بعضي وقتها با داد وفرياد درخواست داروهايش را ميكرد.بعد ازآن هم صداي نكرة پاسداريمي آمد كه با فحش و ناسزا ساكتش ميكرد.ازنظرپاسداران وبازجوها،هركاري درسلول جرم محسوب ميشد و آنرا به حساب روحيه گرفتن ميگذاشتند، مثلاً ورزش كردن، كاردستي كردنو …يك روز كه من با مقداري نايلون در حال درست كردن يك سبدكوچك براي گذاشتن صابون بودم، پاسداربند ناگهان دريچة سلول مرا بازكرد وآن را ديد و بلافاصله وارد سلول شد و با فحش وناسزا آن را از دستمكشيد و برد. نيم ساعت بعد آمد و گفت: اين نقض ضوابط را به بازجويتگزارش كرديم و اوهم برايت تنبيه مشخص كرده كه به مدت ۳ساعت بايدروي يك پا بايستي.با خونسردي به او گفتم: پاهايم زخم است و نمي توانم روي يك پابايستم.ولي نه تنها گوشش بدهكار نبود بلكه خيلي هم بهش برخورد و باكمك يك زن پاسدار ديگر دو نفري با زور مرا از سلول بيرون بردند كهحكم داده شده را اجرا كنند....more18minPlay
September 29, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت ۳۲پیام پدر طالقانی بهمناسبت چهارم خرداد (1358) امروز برای تجلیل از شهدایی جمع شدهایم که از خون پاک آنها پس از هفت سال سیلابها برخاستند، همانها که برای درهمکوبیدن شرک و بتها و اقامهٌ توحید بهپا خاستند. دشمن مشترک هم از همین جهت از آنها انتقام میگرفت. و ما نقموا منهم الا ان یؤمنوا بالله العزیز الحمید. آنها شاگردان مؤمن و دلدادهٌ مکتب قرآن بوده گوهرهایی بودند که در تاریکی درخشیدند. حنیفنژاد، بدیعزادگان، عسکریزاده، مشکینفام، ناصر صادق از همین تابندگان بودند، اینها راه جهاد را گشودند… درود و رحمت خداوند و همهٌ خلق بر روان آنها باد. از خداوند توفیق شما برادران و فرزندان عزیز را برای تکمیل اندیشههای قرآنی آنان میطلبم و امیدوارم با تجربیات فکری و عملی شما هر نقصی و کمبودی را جبران کنید و این انقلاب عظیم را بیشتر و بهتر و شکوفاتر بهثمر برسانید. از زبان اغیار (چند نوشته بهنقل از مطبوعات و محافل درونی رژیم) سازمان نو و خصلت بنبستشکن و روح فدایی ماهنامه «ایران فردا» 8دی 78 ماهنامهٌ ایران فردا در روز 8دی در مقالهیی دربارهٌ پروسهٌ جریان ملیـ مذهبی از بعد از کودتای 28مرداد در ایران، دربارهٌ شکل گیری و نقش سازمان مجاهدین خلق در شکستن بنبست مبارزاتی در کشورمان نوشت: «دو سال پس از سرکوب خونین خرداد42، سهچهرهٌ کارآمد جنبش دانشجویی 39ـ42 و عضو جوان نهضت آزادی، با دستیازیدن بهجمعبندی تاریخی علل شکست مبارزات در فرازهای پیشین، بهبنیانگذاری سازمان مجاهدین خلق ایران مبادرت ورزیدند. اقدام مشترک محمد حنیفنژاد، سعید محسن، علیاصغر بدیعزادگان جدا از آنکه بهیأس تاریخی پایان داد و بنبست شکست، برای نخستینبار در ایران پیدایش سازمان مجهز به ایدئولوژی و استراتژی را رقم زد و بهنیاز دیرینهٌ بچهمذهبیها پاسخ گفت… محمد حنیفنژاد با راه انبیا راه بشر، راه طیشدهٌ بازرگان را یک مدار ارتقا بخشید و هم او در مسیر مبارزه یک دست کتاب، یک دست سلاح را بهرهروان توصیه نمود. بفهم تا ایمان بیاوری، از دیگر وصایای او و یارانش بود». این ماهنامه میافزاید: «مجاهدین برایبار نخست به پرورش کادر همهجانبه روی آوردند و در این امر توفیق نسبی یافته و آموزش را از ارکان حرکت تشکیلاتی ـ استراتژیک قلمداد کردند». در قسمت دیگری از این مقاله آمده است: «در ابتدای دههٌ پنجاه، مجاهدین با فکر نو، مشی نو، سازمان نو و خصلت بنبستشکن و روح فدایی، طرح نوین درانداختند و موجافشان شدند تا آنجا که پس از ضربهٌ50 و دستگیری و شهادت رهبران و حتی پس از ضربهٌ درونی54 و تلاشی سازمان، هستههایی متأثر از تفکر و مشی و منش آنها تشکیل و بروز و ظهور یافت». در این مقاله دربارهٌ نقش تاریخی بنیانگذار کبیر سازمان مجاهدین خلق آمده است: «حنیف خود آنچه میگفت بود و خود راه انبیا را رفت و مجاهدین مابهازای جمعبندیشان از علل شکست مبارزات در فرازهای پیشین، استراتژی طرح انداختند، برای تدوین ایدئولوژی خیز برداشتند، سازمان ایجاد کردند و حرفهیی شدند…» چرا امام موسی صدر با شاه ملاقات کرد؟ روزنامهٌ «امید جوان» 21شهریور78 ملاقات آقای صدر با شاه یک پیشزمینهیی دارد و باید آن را مطرح کرد. اینطور نباید عنوان شود که یکنفر از بیرون آمده و رفته با شاه ملاقات کرده، چون در شرایطی که روحانیت ایران در مقابل شاه ایستاده بودند، ملاقات ایشان با شاه یکمعنای دیگری میدهد. این توضیح را باید بدهم که این ملاقات بهدرخواست آقای مهندس بازرگان و آقای دکتر بهشتی و آقای مطهری برای نجات احتمالی عدهیی از اعضای سازمان مجاهدین خلق (گروه باکری و حنیفنژاد) که دستگیر شده بودند و از نزدیکان آقای طالقانی بودند، صورت گرفت. آقایان از ایشان خواسته بودند که از شاه قول بگیرد اینها را اعدام نکند. با ورود ایشان به ایران هم در قم و هم در تهران جلسات متعددی گذاشته میشود و از ایشان خواسته میشود که شما بهعنوان یکشخصیت ایرانی که خارج از ایران هستید و شاه ممکن است از چهرهٌ بینالمللی شما قدری ملاحظه کند، بروید و با شاه ملاقات کنید و این را از او بخواهید. ایشان میگویند این مرد خبیثتر از آن است که این مراعات را بکند. اما اگر فکر میکنید که فایدهیی دارد، اگرچه احتمالش بسیار ضعیف است، اما چون محتمل قوی است من حاضرم این کار را بکنم. ایشان بهدرخواست این آقایان با شاه ملاقات کردند. این را هم از شاه میخواهند، اما بعد که جلسه تمام میشود و ایشان بیرون میآیند به امیراسدالله علم میگویند بهمن قول داد، ولی در ناصیهاش نمیبینم به این قول وفا کند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روزنامهٌ امید جوان این مطلب را از مصاحبه صادق طباطبایی، برادر زناحمد خمینی با روزنامهٌ اطلاعات نقل کرده است....more10minPlay
September 25, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت ۳۱خاطرهیی از حنیف آقای نابو سال 1342 بر سر میز غذا، در مرکز توپخانه در اصفهان مرحوم محمد حنیفنژاد در پاسخ به یکی از دوستان گفت خدا اسلام را بهخاطر انسان فرستاد نه انسان را برای اسلام. این حرف حنیفنژاد که برای همهٌ ما جدید بود ما را به فکر فروبرد و بحث ادامهداری را بین پرسنل وظیفه در پادگان باعث شد. بالاخره ضداطلاعات پادگان او و تنی چند از دوستان را برای بازجویی احضار کرد. سرگرد ضداطلاعات از ما پرسید: سرکار دانشجو محمد با ما و تیمسار پدرکشتگی که نداری که در محل پادگان از این حرفها میزنی؟ مرحوم حنیفنژاد با تبسمی که خیلی گیرا بود آرام گفت: با شما و امثال شما پدرکشتگی دارم و داریم. سرگرد ضداطلاعات که اصلاً انتظار چنین جوابی را نداشت و از فرط نگرانی چیزی نمانده بود که سکته کند. من با ملایمت گفتم حضرت مسیح ما هم فرموده است که شریعت برای انسانها آمده نه انسان برای شریعت. بقیهٌ دوستان هم، همهباهم گفتهٌ این فرزند شجاع و بسیار گرانقدر خلق ایران را تکرار کردند که بله محمدآقا درست میگوید. سرگرد ضداطلاعات درحالی که بهشدت دستپاچه شده بود، ما را روانهٌ کلاس درس نظامی کرد و گفت خدا آخر و عاقبت شما را بهخیر کند و ما را هم از دست شما نجات بدهد. جالب این بود که فردای آن روز رئیس ضداطلاعات عوض شد و پست آن سرگرد را یک سرهنگ دوم اشغال کرد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نویسندهٌ این خاطره، آقای نابو، یکی از هموطنان مسیحی است که در دوران خدمت نظاموظیفه با محمد حنیفنژاد، بنیانگذار کبیر سازمان مجاهدین در یک یکان بوده است. ایشان ضمن ارسال چند عکس یادگاری از حنیف کبیر خاطرهیی را که در همین صفحه ملاحظه کردید برای سازمان مجاهدین خلق ارسال کردهاند. در آن سحرگاه خونین مرتضی ادیمی نشریهٌ محترم مجاهد با سلام خبر شهادت بنیانگذاران سازمان بهدست دژخیمان شاه، بهرغم تمامی تلاشهایی که برای درپس پرده پنهانکردن این جنایت صورت گرفت؛ سینهبهسینه نقل شد و آوازهٌ دلاوریها و پاکبازیهای آن شهیدان بسا جوانان را برانگیخت و پیام شهادتشان راه جهاد با اختناق آریامهری را گشود. من خود خاطرهیی از آن سالها و آن جنایت هولناک دارم که بد نیست برایتان بنویسم. پاییز سال1351، زمانی که خدمت سربازی را در پادگان عباسآباد تهران میگذراندم، قرار شد برای تمرین تیراندازی به میدان تیر چیتگر برویم. وقتی به میدان تیر رسیدیم، نفرات گروهان پس از گرفتن مهمات در محل تعیینشده در خط آتش مستقر شدند. من اسلحهدار گروهان بودم. بعد از توزیع مهمات وقتی بهطرف محل استقرار خود میرفتم در بین راه متوجه چندجفت کفش شدم که در گوشهیی افتاده بودند. نمیدانم چرا ولی احساس خاصی داشتم. میخواستم بدانم چرا این کفشها دراین بیابان رها شدهاند. بهطرف آنها رفتم. سرباز وظیفهیی که مراقب بود کسی از خط آتش عبور نکند، جلویم را گرفت و گفت سرکار دنبال کفشها هستی؟ گفتم آره. انگار دنبال کسی بود که برایش حرف بزند. با چهرهیی درهمکشیده، گفت: «5نفر بودند». بعد بدون اینکه منتظر عکسالعملی از طرف من باشد، ادامه داد:«همین چندماه پیش بود. صبح زود آوردنشان اینجا. جوان بودند. نمیدانم چقدر شکنجه شده بودند». حرفهای او و حالتش بیشتر کنجکاوم کرد. او از چه کسانی حرف میزد؟ سرباز گویی که صحنهها دوباره جلو چشمانش مجسم شده باشند، با خودش حرف میزد: «دل شیر داشتند. شعار مرگ بر شاه میدادند. مرتب فریاد میکشیدند: اللهاکبر. اللهاکبر. تابهحال کسی را بهشجاعت آنها ندیدهبودم. هیچ باکشان نبود. انگار نه انگار که میخواهند تیربارانشان کنند». چشمهایش پر از اشک شده بود. با بغض گفت: «یکسری از سربازان را آورده بودند که آنها را اعدام کنند. اما هیچکس توی خط آتش نرفت. هیچ سربازی حاضر نشد به آنها شلیک کند، صدای قرآنخواندن و شعارهای آنها قطع نمیشد. حتی اجازه ندادند چشمهایشان را ببندند. افسر آتش که این صحنه را دید ناچار شد برود یکسری دیگر از نفرات کادر و درجهدار را بیاورد. آنها را درخط آتش نشاند و مجبورشان کرد که شلیک کنند. این کفشها متعلق به آنها بود». درحالیکه به او گوش میکردم بیاختیار صحنههایی که تصویر میکرد در ذهنم ساخته میشد. از آن لحظات، احساس دوگانهیی داشتم. از یکطرف احساس میکردم آشنایانی ناشناخته را از دست دادهام و قلبم از غم ازدستدادنشان فشرده میشد. اما در عینحال سرشار شور و غرور بودم و در درون قد کشیدم. بهخصوص وقتی شنیدم آنها با فریادهای اللهاکبر به میدان اعدام شتافته بودند، برایم خیلی شورانگیز بود. وقتی به پادگان برگشتم هنوز در فکر آن کفشها و صاحبان آنها بودم. اسلحهدار گروهان، که یک درجهدار کادر بود، علت گرفتهبودنم را سؤال کرد. داستان را برایش تعریف کردم. گفت من هم چیزی دارم که بعداً برایت توضیح میدهم. فردا صدایم کرد و گفت: «میدانی آنها چه کسانی بودند؟». گفتم نه. گفت: «این پنج نفر از گروهی بودند که مهدی رضایی هم با آنها بود». بعد قسمتهایی از دفاعیات مهدی شهید را برایم بازگو کرد. آن روزها من نه حنیفنژاد را میشناختم و نه سعید محسن و نه هیچکس دیگری از مجاهدین را. فقط از طریق روزنامهها با نام مهدی رضایی آشنا شدهبودم. آنموقع تصویر روشنی از مجاهدین نداشتم. اما این را میدانستم پاکبازانی هستند که برای آزادی مردم از چنگ رژیم شاه مبارزه میکنند و در رؤیاهای خود همیشه آرزو میکردم که کاش آنها را میدیدم. حالا پس از سالها بیشتر میفهمم آنان که بهقول پدر طالقانی راه جهاد را گشودند چگونه در میدانهای تیرباران از شرف یک خلق و اصالت یک ایدئولوژی دفاع کردند. امروز از شاه خبری نیست و شیخ هم در آستانهٌ سرنگونی است و آنچه جاودان مانده پیامی است که از خروش «حنیف و سعید و بدیعزادگان» در صبح خونین 4خرداد در آسمان میدان تیر چیتگر طنینانداز شد و از همان لحظه بهبعد در جان شیفتگان آزادی مردم و میهن پژواک یافت و امروز سرودی است که میلیونها ایرانی غریوان آن را در صحنههای مختلف مبارزه با دژخیمان حاکم بر ایران سرمیدهند و دور نیست که در فردای آزادی میهن بر گنبد نیلگون ایرانزمین طنین افکند. به امید روز خجستهٌ پیروزی....more12minPlay
September 25, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت نهم- شهناز و سرگذشت اوشهناز و سرگذشت اوبعد از گذشت يك سال ونيم در سلول انفرادي، يك روز صدايمكردند و به بند يك عمومي رفتم. بعد از مدتي شهناز احسانيان، دوستي كه در اولين سال ورودم به زندان با او آشنا شده بودم، هم به آنجا آمد.شهناز اهل مازندران بود و در سرزندگي، نشاط، روحية قويو انگيزة بالا، بين همة بچه هاي زندان شاخص بود. آنقدر بي رياو خاكي بود كه همه او را دوست داشتند. پس از دستگيري، او راساعت ها به حالت قپاني بسته بودند تا اطلاعاتش را بگيرند. در آن ماجرارگهاي دستش پاره شده و بعد از چند سال آثار آن هنوز روي مچدستش باقي مانده بود. هر وقت كار زيادي با دستهايش انجام ميداد؛به شدت متورم مي شدند و از كار مي افتادند.شهناز هميشه شعرهاي انقلابي را با لهجة مازندراني برايمانميخواند. او يكي از همين شعرها را به من ياد داد و من تا مدتي هرروز آن را برايش ميخواندم و با لهجة مازندراني تكرار ميكردم واو با حوصله اشتباهاتم را تصحيح ميكرد. هنوز آن شعر به طور كاملدر خاطرم هست.بِرار اوِل صبح، برار اول صبح وقتي خروس خوندِنهوِنه ونگها كِنيم، ونه ونگها كنيم تك تك رفيقون رهبويريم بَيريم تِقاص شِ شهيدون براربَزنيم ريشة نسل نامردون براراِما ش چشم جان بَديمي نامردونبَكشتنه همه نازنين جوونونجان برار، جان خواخربرا بوريم آزاد بَويمشِ دست هَدِه مِرِه مِ دستِ بَيير برار جاناِما توبي بشكنيم اين بند و زنجير برار جان اما توبي باهم بشكنيم پِشت غموِنِه همت كِنيم بِهارو بياريمجان برار ديگه طاقت نِدارمِهبرار بوريم ديگه فرصت نِدارمِهاز اواسط سال ۶۴ كه از انفرادي به بند عمومي منتقل شدم تاپاييز ۶۵ با شهناز همبند بودم. شهناز در پاييز ۶۵ آزاد شد. وقتي فهميديمكه قرار است شهناز آزاد شود، آن قدر خوشحال شده بوديم كه حدنداشت. با چند تا از بچه ها، برايش مهماني كوچكي ترتيب داديم وطوري كه جاسوس هاي بند و پاسدارها متوجه نشوند، جشن گرفتيم وبا هم قرارومدار گذاشتيم كه بعد از آزادي به هر ترتيب شده خودشرا به سازمان برساند و داستان اين همه حماسه هاي خاموش را به گوشدنيا برساند.شهناز به عهد خودش وفا كرد. بعد از آزادي از زندان در فاصلةكوتاهي از كشور خارج شد و خود را به صفوف مجاهدين و ارتشآزاديبخش رساند و به دريا وصل شد و در عمليات فروغ جاويدانبه شهادت رسيد.جريان شهادت شهناز چنين بود كه در كشاكش نبرد، وقتيديده بود يكي از خواهران همرزمش در بالاي تپه يي مجروح شده وتنهاست و كسي در كنارش نيست، زير رگبار گلوله ها و آتش بي وقفةدشمن، با شهامت بسيار خود را به بالاي تپه رسانده و به كمك خواهرمجروحش شتافته بود. اما در همان حال گلوله يي به قلبش خورده و درهمان جا به شهادت رسيده بود....more10minPlay
September 25, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت هشتم- بهداری اوینبهداري اوينيك هفته بعد از اولين روزي كه براي بازجويي صدايم زدند،از آنجا كه به وضعيتم رسيدگي نميشد، پاهايم چرك كرد و چونپتوهاي سلولم همه خون آلود شده بود؛ سلول بوي چرك و خونگرفته و وضعيت بدي ايجاد شده بود. تا جايي كه از بوي چركپاهايم دچار تهوع ميشدم. يكبار زماني كه يكي از زنهاي پاسداربراي به اصطلاح پانسمان آمد و وضع پاهايم را ديد، به پاسدار ديگريگفت پانسمان فايده ندارد، بايد او را به بهداري ببريم.مرا با برانكارد به بهداري اوين بردند. آن جا دكتر شمس چككرد و گفت بايد بستري و جراحي شود. مسئول بهداري گفت: بدونموافقت بازجويش نمي توانيم او رابستري كنيم.زنگ زدند و به پاسدارمسئول بخش بستري خواهران گفتند بازجويش گفته بايد در يك اتاقبه تنهايي بستري شود و نبايد با كسي تماس بگيرد، در غير اينصورتبه سلول برگردد. مسئول بخش هم گفت ما سه تا اتاق داريم كه در هركدام زنداني بستري داريم و نميتوانيم او را تنها بستري كنيم. برايهمين دوباره مرا با همان وضعيت به سلول برگرداندند.چند روز بعد كه ديگر پاهايم آماس كرده و وضع شان وخيم شدهبود، دوباره آمدند و مرا به بهداري بردند و آنجا در يكي از اتاقهايي كه دو خواهر ديگر هم بستري بودند، خواباندند.يكي از آن دو نفر، مجاهد خلق آزاده طبيب بود. او به شدتشكنجه شده و وضع جسمي اش بسيار وخيم اما با اين حال سرشاراز روحيه انقلابي بود. شيرزني كه حسرت يك ناله را هم به دلشكنجه گرانش گذاشته بود. او براي بار دوم دستگير شده بود. جرمشفقط اين بود كه بعد از آزادي، يكبار با يكي از دوستانش در خارجاز كشور كه هوادار مجاهدين بوده تماس گرفته و از آنجا كه تلفنخانه شان تحت كنترل بوده، دستگيرش كردند. از او در جاي ديگريصحبت خواهم كرد.بعد از حدود يك ماه كه در بهداري اوين بودم، يكروز صبحمن و آزاده را با عجله از بهداري مرخص كردند و به شعبة بازجوييفرستادند. در آن جا ما را تا شب نگه داشتند و شب دوباره به سلولانفرادي فرستادند.سلول انفراديدر زندگيم، همواره بدترين چيزي كه در ذهنم مي توانستم تصوركنم، تنهايي بود. هميشه به شوخي يا جدي به بچه ها ميگفتم بدترينشكنجه براي من سلول انفرادي است و حتماً در آن جا ديوانه مي شوم.به همين دليل اوايل كه به سلول انفرادي افتادم، براي اينكه بتوانمراحت تر آنرا تحمل كنم، به خودم گفتم: حق نداري در چنينشرايطي حتي خم به ابرو بياوري. براي خودت ببُركه دو سه ماه اينجاهستي و بايد آن را با روحية شاداب و انقلابي تحمل كني و بگذراني...برايم دو سه ماه انفرادي مثل ۱۰ سال بود و با گفتن و فكركردن بهاين مدت، ميخواستم تخميني بيشتر از حدس و گمان خودم بزنم واينطوري تحمل و مقاومتم را بالا ببرم. اما دو سه ماه گذشت و خبرياز تمام شدن انفرادي نشد.كم كم با شرايط سلول انفرادي منطبق شدم. در سلول برنامةروزانة مفصلي ترتيب دادم. روزي دو بار ورزش، چندين ساعت مروركتابهايي كه خوانده بودم، مرور تاريخچة سازمان، خواندن سرود،نظافت سلول، قدم زدن و…خلاصه وقتم پر بود.بعد از مدتي دوستاني هم پيدا كردم و با ضربات مورس باسلولهاي كناري ا م صحبت ميكردم. در هركدام از آن سلولها طيمدتي كه آنجا بودم دو سه نفر جا به جا شدند. يكبار وقتي مورس زدمو با نفري كه در سلول كناري بود، صحبت كردم گفت طرفدار حزبتوده است. از آنجا كه مي دانستم تودها ي ها به طور جريان وار با رژيمو بازجوها همكاري ميكنند، به او نگفتم كه مجاهدم. دو سه روزبعد به بازجويي صدايم كردند و اين بار كتك ميزدند و ميپرسيدندبا مورس چه چيزهايي به سلولهاي كناريت گفته اي؟ معلوم بود آنتوده ا ي لو داده است.يكباريك دختر ۱۸ ساله را درسلول كناريم انداختند.بعد از چندروز توانستم با او ارتباط برقرار كنم. او تعريف كرد كه به همراه تعدادديگري قصد خروج از كشور را داشتند، ولي قبل از اجراي طرحشاندستگير ميشوند. از آنجا كه او توانسته بود قبل از دستگيري بليط هواپيمايش را از بين ببرد و بقيه نفرات هم او را لو نداده بودند، بعد ازمدتي كه از او بازجويي كرده و كتكش زدند و چيزي درنياوردند،آزادش كردند.او هيچ آشنايي با مجاهدين نداشت و سياسي هم نبود، صرفاً ازروي ماجراجويي دنبال اين كار رفته بود. تا دو سه ماه به همين ترتيببا هم صحبت كرديم و من هرچه خودم از مجاهدين بلد بودم برايشگفتم. بعد از دو سه ماه كه ميخواست آزاد شود، به من گفت وقتيبيرون رفتم، حتماً دنبال مجاهدين ميروم و پيدايشان مي كنم. بعدهاهميشه به فكرش بودم و خيلي دلم مي خواست بدانم كجاست و چكارميكند؟طي مدتي كه در انفرادي بودم، در شبانه روز فقط براي دادن غذادريچة كوچك زير در را باز ميكردند. هر چند وقت يكبار هم برايبازجويي ميبردند. ساعتم را هنگام ورود به سلول گرفته بودند و درطول شبانه روز نمي فهميدم ساعت چند است. اما بعد از مدتي صدايساعت دانشگاه ملي را كه گويا تا آنموقع خراب بود و تازه درستشده بود شنيدم و به وسيلة آن، ميتوانستم حدود زمان را تشخيصبدهم. خود اين صدا و اين ساعت، براي من دانشگاه، دانشجويانو لحظه هاي زيبايي را تداعي ميكرد و پس از ماهها كه در سلولانفرادي و زير شكنجه و بازجويي بودم، رابطه ام را با زيبايي هاي شهر ومردم دوست داشتني كوچه و خيابان برقرار مي كرد.صبح يكي از روزهاي مرداد ۶۳ آمدند و درِ تعداد زيادي از سلولها، ازجمله سلول مرا باز كردند و همه را با چشمبند به خط كردندو با عجله به يك ساختمان ديگر برده و همه را در چند اتاق رو به ديوارروي زمين نشاندند. در هر اتاق هم پاسداري ايستاده بود كه با همحرف نزنيم يا سرمان را برنگردانيم. در ميان زندانيان طاهره صمدي،كه تحت فشارها و شكنجه ها به وضعيت شديد عصبي دچار شده بودو خواهرش نادره و همچنين آزادة طبيب كه در بهداري اوين هم اتاقبوديم، را توانستم ببينم و بشناسم.فكر ميكردم لابد چيزي پيش آمده است. مثلاً مجاهدين ضربةسنگيني به رژيم زده اند و آنها به تلافي ميخواهند عده يي از ما رااعدام كنند و به اصطلاح زهرچشم بگيرند. چون بارها شنيده بودمكه لاجوردي ميگفت: يكروزي بالاخره همه تان را با هم به رگبارميبنديم.تا نيمه هاي شب همة ما را در همان حالت نگه داشتند ونمي گذاشتند كمترين حركتي كرده يا حرفي بزنيم. به نظر مي آمداتاقي كه در آن بوديم، جايي است كه بچه ها را قبل از اعدام در آنجمع مي كنند. در گوشه يي كه من نشسته بودم در چند نقطة ديواريادگارهايي ازجمله چند بيت شعر و نام افراد همراه با تاريخ نوشتهشده بود. در يك جا نوشته بود: در تاريخ ۰۰ / ۵/ ۶۳ ما ۱۹ نفر براياعدام رفتيم. روزش يادم نمانده ولي تاريخ آن مربوط به يك هفته قبلاز آن روز بود. آن شب پيش خودم فكر كردم كه اگر اين ديوارهازبان داشتند و لب مي گشودند، چه چيزها كه به ياد مي آوردند و چه حماسه هايي را تعريف ميكردند. در همين فكر بودم كه به ياد اينشعر مولانا افتادم:جملة ذرات عالم در نهانبا تو ميگويند روزان و شبانما سميع يم و بصيريم و هُشيمبا شما نامحرمان ما خامشيمو راستي در اين جهان هدف دار و قانونمند كه انسان گل سرسبد آناست، مگر عملي هست كه توسط انسان صورت بگيرد ولي آثارش رادر همه جا باقي نگذارد؟ عملي هست كه در همه جا ثبت نشود يا ازبين برود يا عاقبت برملا و افشا نشود؟ مگر همة انسانها در برابر اعمالخوب يا بد خود قرار نميگيرند؟ پس روزي ميرسد كه اين در وديوارها هم زبان باز ميكنند و گواهي ميدهند بر تك تك آنچه دراوين، قزلحصار، گوهردشت و صدها زندان و شكنجه گاه ديگر اينرژيم گذشته و گواهي ميدهند بر اينكه در اين سالها بر مردم ما وفرزندان مجاهدشان و بر زنان و دختران ايران كه فقط و فقط آزاديميخواستند، چه گذشته است!خلاصه آن روز تا ديروقت شب همگي آنجا بوديم. نيمه شبآمدند و دوباره همه مان را به خط كردند و به همان سلولهاي خودمانبرگرداندند. وقتي وارد سلول شدم، ديدم تمام وسايل و پتويم را داخليك كيسه زبالة بزرگ ريخته ا ند و آن را وسط سلول گذاشته اند.بعدها كه به بند عمومي رفتم و سؤال كردم، بچه ها گفتند در آن زمان يك هيأت براي بازديد آمده بود كه نميدانيم از طرف كدامارگان بود ولي نگذاشتند حتي از بندهاي عمومي بازديد كنند و آنهاهيچ كدام از بچه ها را نديده بودند. البته من همانموقع كه وضعيتسلول را ديدم اين را حدس زده بودم.در يكي از اولين روزهايي كه از بهداري اوين به سلول برگشتهبودم، براي بازجويي به شعبة ۷ صدايم كردند. بازجو مرا به طبقة سومكه به ا صطلاح دادگاه بود برد و وارد اتاقي كرد كه آخوندي در آننشسته بود. بازجو به آخوند گفت حاج آقا اين را آورده ام كه برايشحكم تعزير بگيرم چون اطلاعاتش را نميدهد. آخوند مربوطه به منگفت: چرا حرف نميزني؟ گفتم: آخر اطلاعاتي ندارم كه بدهم.گفت: مثل اينكه هنوز نفهميده اي كجا هستي و با چه كسي طرفي!بعد رو كرد به بازجو و گفت: ابتدا ۵۰۰ ضربه شلاق به او بزنيد، اگرباز هم اطلاعاتش را نداد، آنقدر بزنيد تا حرف بزند!پرسيدم: به كجا ميخواهيد كابل بزنيد؟ چون از پاهايم كه چيزينمانده است.آخوند به بازجو گفت: دهانش را سرويس كنيد كه حرف زدنيادش برود. بازجو هم از حكم او تشكر كرد. براي بازجويي به شعبهبرگشتيم و دوباره شروع شد… مدتي بعد، از همان سلول انفرادي مرابه دادگاه فرستادند و بعد از آن منتظر حكم شدم....more19minPlay
September 22, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت ۳۰در شهریور1344، سه جوان بیستوچند ساله گرد آمدند تا سازمانی را بنیان گذارند که سالهای بعد «مجاهدین خلق ایران» نام گرفت. 33سال بعد نوگلی 20ساله، از تیرهٌ همان خورشیدسواران، در روز روشن «اشقیالاشقیا»ی دوران را بهدوزخ میفرستد؛ و بلافاصله تبدیل بهیک قهرمان ملی میشود. پیمودن چنین راهی را چه کسی میتوانست باور کند؟ باور بهمعجزهیی بوالعجب راحتتر بود. اما واقعیت این است که این «حادثه» رخ داده است. و از 33سال پیش تاکنون «نسلی دیگر» حضور تاریخی خود را در برابر همهٌ ما اعلام کرده است، انکار این نسل، انکار تاریخ معاصر ایران است. از همان 33سال پیش بارها و بارها نابودی و تمام شدن این نسل اعلام شده است. تا بود شاه و ساواک گفتند و نوشتند و بعد از آنهم خمینی و لاجوردیهایش. بهصورت واقعی هم که بخواهیم نگاه کنیم هم ادعاهای شاه و هم خمینی بر واقعیاتی استوار بوده و هست. پیشگوییهای آنها براساس جنایتها و دامنهٌ دسیسههایی است که خود طراح و مجریش بودهاند و بهتر از هرکس به کارهایی که در حق این نسل کردهاند مشرف و آگاهند. از 33سال پیش تاکنون این نسل بارها و بارها تا یکقدمی نابودی مطلق فیزیکی پیش رفته. بارها و بارها در شرایطی قرار گرفته که هر سازمان دیگری را نه یکبار که صدبار شقه و تباه میکرد. و بارها و بارها آنچنان زیر ضرب قرار گرفته که امید سربرداشتنش را نهتنها دشمن قهار و جرار که حتی بسیاری از انقلابیان مجاهد هم از دست دادهاند. اما باز هم واقعیت این است که نسل مجاهد هربار تازهتر و مصممتر و شادابتر قد کشیده و بالیده است. حتی شمارش این دسیسهها و مراحل سرنوشتساز از حوصلهٌ این کوتاه خارج است. اما مهمتر از همهٌ دلاوریها و پاکبازیهای بینظیر این نسل، که حتی دشمنان سوگندخوردهاش هم بهآن معترفند، پیامی است که آنان برای آزادی و رهایی ما به ارمغان آوردهاند. سنگ بنای پیام این نسل با «حفظ نوامیس و ارزش غایی کلمات» گذاشته شد. و بنیانگذار کبیر و معلم و مراد تمام مجاهدان آن هنگام که در آستانهٌ شهادت قرار داشت با هوشیاری برآن تأکید کرد. از آنزمان تاکنون این پیام مصداقهای بیشماری یافته است. یکبار در دفاعیهٌ شهید بنیانگذار دیگرمان سعید محسن خود را نشان داد که «قیام کردهایم تا جهانی بسازیم تا هرگونه بهرهکشی انسان از انسان را نابود سازد» و با یقین افزود: «فاتح اصلی ماییم، نه شما».بار دیگر در دادگاههای نظامی شاه طنین افکند. آنجا که مسعود گفت: «پیروزی ساده و زود بهدست نمیآید». یا آنجا که سردار خیابانی گفت: «ما شعلههای توحید را بهشب تاریک میبریم». امروز نیز همان پیام در کلام مریم مجاهدین نقش میبندد که سرلوحهْ مکتب مجاهدین را صداقت و فدا میخواند و تأکید میکند: «ما مجاهدین قبل از هرچیز اصرار داریم که کسی از خود ما هم هیچچیز را بهصرف ادعا نپذیرد». این پیام در 33سال گذشته در سیاهچالهای دژخیمان، در میدانهای رزم و اکنون از زبان تک تک مجاهدین تکرار میشود و نسلهای مجاهد در زمانها و مکانهای مختلف هریک بهزبانی همین پیام را رساندهاند. دفاع از «حفظ نوامیس و ارزش غایی کلمات» در اوج «صداقت و فدا»، البته با بهایی سنگین و تحمل شرایطی طاقتفرسا، مضمون اصلی مبارزهٌ مجاهدین طی این سالیان است. خمینی شیادترین کسی بود که «کلمه را ذبح کرد» و مجاهدین در برابر این دجالیت، سلاحی جز ایستادگی و ایثار نداشتند. این جنگ خونین و مهیب هنوز بهسرانجام نهایی خود نرسیده است. اما همانطور که شهید محمد بازرگانی گفته است «خلق بهندای خطیبانی گوش میدهد که کلامشان سربی است». آن چه که مهم است پایبندی بهاصول و پرنسیپهایی است که شهیدان بهخاطر آنجان باختند و رزمندگان برای آن شلیک میکنند. اما پیمودن این مسیر 33ساله، بهویژه پس از سال50، میسر نبود مگر با رهبری کسی که قبل از هرکس و هرچیز خود متعهد به«ارزش غایی کلمات» و پیشتاز فدا و صداقت باشد. بههمین دلیل تمام ایستادگیها، راهگشاییها، پیروزیها و در یک کلام بقای مجاهدین با یک نام گره خورده است. نامی که آرمانها و استواریهای نسل مجاهد را نمایندگی میکند. داستان او داستان همهٌ مجاهدین و داستان مجاهدین داستان او است. «تاریکخاطران همه در ناز و نعمت» هرچه میخواهند ببافند. واقعیت درخشان و خدشهناپذیر این است که «روشنی عقل او بر ما بلا شده». و بهقول امیر فیضی، یکی از جاودانهفروغها، که در وصیتنامهاش نوشت: آن عشق بود که از بلا برخیزد عاشق نبود که از بلا پرهیزد مسعود ارزشهای انقلابی نسلی را نمایندگی میکند که از سال44 در صحنهٌ سیاسیـ اجتماعی و فرهنگی ایران حضوری تاریخی یافته است. نسلی که بهویژه با نام مریم مهر رهایی خورده و در انبوه بیشماران خود پژواک گفتهٌ مسئول اول خود را پیدا کرده است که «با انقلاب مریم، میتوانیم و باید». این نسل در خلق آخرین حماسهٌ ملی خود صاعقهوار برسر دژخیم دوران فرود آمد و «پیشانی» نظامی تباه و سرکوبگر را متلاشی کرد. این نسل خود هزاربار در روابط درونی مجاهدین تجربه کرده است و یک از هزار را بر زبان آورده که: «در این عملیات اگر تهاجم حداکثر دیدید و اگر رشادتی شنیدید بدانید هرچه هست نتیجهٌ لحظات وصل ما بهبرادر مسعود است. با او هستیم که از خود بیخود میشویم». آنجاودانه فروغ درست نوشته بود: عاشق نبود که از بلا پرهیزد. دو هفتهٌ پیش در صفحهٌ اول مجاهد(1) عکس خواهر مجاهدی آویخته برصخرهیی در حسنآباد و چارزبر، چاپ شد با دشنهیی فرو رفته در سینه. من آن دشنه را شناختم. همان دشنهیی بود که در 19بهمن60 سینهٌ اشرف را درید. و دهها و صدهابار دیگر در وکیلآبادها و عادلآبادها و دیزلآبادها و هزار و یک سیاهچال شناخته شده و نشدهٌ دیگر سینهٌ مجاهدی دیگر را درید. و حالا، وقتی که نسل علیاکبرها بر پیشانی جلاد شلیک میکنند من ترکیدن تاول چرکینی را میبینم که زندهماندنش برای همهٌ ما تبدیل بهننگ شده بود. کمااینکه بهدوزخ فرستادنش دیهیمی از افتخار است که برتارک هر ایرانی میدرخشد....more13minPlay
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.