Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.
September 10, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت ۲۷ظهور مجاهدین تا آنکه نام وآوازهٌ مجاهدین برخاست. حکایتهای افسانهیی از مقاومت اسطورهییشان در زیر شکنجه، از سازمان مستحکمی که حنیفنژاد پی افکنده بود، از مطالعات عمیقی که مجاهدین در زمینههای گوناگون سیاسی و اجتماعی و ایدئولوژیک کرده بودند، از دفاعیات قهرمانانهیی که حتی به صفحات روزنامههای رژیم نیز راه یافته بود و… یکباره ما احساس میکردیم به آنچه که دنبالش بودیم و در عمق وجودمان نیازش را احساس میکردیم، رسیدهایم. آن احساس سرگشتگی و سرافکندگی، بهسرعت جای خود را به امید و احساس غرور و سربلندی داده بود. وقتی در صفحه اول روزنامههای رژیم میخواندیم که علی میهندوست در دادگاه گفته است: «اگر الان مسلسل داشتم در شکم دادستان خالی میکردم!»، این بیشتر از همهٌ کتابها و مطالبی که خوانده بودیم، روی ما اثر میگذاشت و وقتی که میشنیدیم که مجاهدین در دفاعیاتشان ضمن رد برچسب «مارکسیست اسلامی» که ساواک شاه اختراع کرده بود، میگفتند که ما به مارکسیسم احترام میگذاریم، و از همهٌ دستاوردهای علمی بشر در جهت مبارزه استفاده میکنیم و… غرق غرور و سرشاری میشدیم و بهدنبال آن میشنیدیم که حنیف گفته است: «مرز اساسی نه بین باخدا و بیخدا، بلکه میان استثمارشونده و استثمارگر است» ناگهان انگار چراغی در ذهنمان روشن میشد و ما در پرتو آن برای سؤالات و ابهاماتی که داشتیم و بهآن فکر میکردیم، جواب پیدا میکردیم و نمیدانستیم چطور، اما ناگهان خود را در دنیای ذهنی کاملاً متفاوتی احساس میکردیم. خون، خون احیاکننده خوب بهیاد میآورم که هوادار شدن من یا دوستانی که میشناختم و میشناسم، هیچکدام با خواندن جزوات و متون تئوریک و ایدئولوژیک مجاهدین حاصل نشد، اساساً دیدن و شنیدن داستان مقاومت مجاهدین در زندان و زیر شکنجه یا در میدان رزم با دشمن رویارو بود که من و دیگران را علاقمند و هوادار مجاهدین کرد. ما بدون آن که توضیحات تئوریک این مقاومت را بدانیم یا با مقولاتی نظیر ربط تئوری و عمل آشنا باشیم، بهسادگی درمییافتیم که سازمانی و گروهی که بهطور جریانوار و نهتکنمود موفق به خلق چنین مقاومتی و چنین اسطورههایی میشود، لابد که بر شالودههای مستحکم فکری و عقیدتی و تشکیلاتی و سیاسی بنا شده است. یا با شنیدن چگونگی برخوردهای حنیف با اطرافیان خود، خیلی بیشتر از خواندن کتاب و جزوه دربارهٌ این سازمان و ایدئولوژی و دیدگاه آن شناخت پیدا میکردیم و در نتیجه بهآن اعتماد میکردیم. اما نه، برای آنکه آن علاقه و هواداری به جنس مستحکمتر و متعالیتری از نوع «اعتماد»، «اعتقاد» و «ایمان» تبدیل شود، به یک عنصر غیرقابل جانشین دیگر، یعنی «خون» نیاز است. باز هم خوب بهخاطر میآورم که احساس هواداری و علاقهیی که از پائیز سال50 نسبت به مجاهدین (که آنموقع هنوز به این اسم شناخته نمیشدند) بهعنوان سازمان و گروهی انقلابی و اسلامی با چنان ویژگیهایی، داشتم، با احساسی که بااولین دسته اعدامها (در 30فروردین51) و بعداً بهخصوص با اعدام بنیانگذاران و شخص محمد حنیفنژاد در 4خرداد51 پیدا کردم، متفاوت بود. اینجا دیگر تنها یک احساس علاقه و احترام و هواداری صرف نبود، بلکه یک احساس اعتماد عمیق و یک احساس تعهد بود. آخر من همیشه از پدرم و از نسل او که حزب توده و آن سالهای بروبروی احزاب سیاسی بعد از شهریور20 را دیده بودند، شنیده بودم که: «همهشان دروغ میگویند!» «هیچ کس دلش برای مردم نسوخته»، «تقی بهتوقی که بخورد، اصلکاریها فرار میکنند و پایینیها را دم تیغ میدهند» و… اگرچه من در عوالم جوانی و بیتجربگی، هیچکدام از این آیات یأس را جدی نمیگرفتم، اما حداقل الان خوب میفهمم که آن «ژن» مهلک بیاعتمادی که حزب توده با خیانت تاریخی خود تا مغز استخوان پدران ما رسوخ داده بود، خواه یا ناخواه، در جان و روان منهم، بهمثابه یک واحد از آحاد جامعهٌ ایران وجود داشت و میتوانست در زمان و شرایط مساعد دوباره فعال شود؛ تنها «خون» آن هم پاکترین و گرامیترین خونها میتوانست این «ژن» مهلک و خانمانبرانداز را بهطور تاریخی و اجتماعی خنثی و بیاثر سازد. همان خونهایی که بهقول پدر طالقانی از آنها سیلابها برخاست. بسیار به این اندیشیدهام که روز واقعی بنیانگذاری سازمان مجاهدین، روزی که مجاهدین در تاریخ بهثبت رسیدند، 4خرداد 1351 است. از «مسعود» شنیده و آموختهایم که «فدا ضد نابودی» است. یکی از جاهایی که من این حرف عمیق بهظاهر متناقض را خوب فهم میکنم همین 4خرداد و اثر خون حیاتبخش بنیانگذاران و به خصوص محمدآقاست. بهراستی و فارغ از هر شعر و شعار، از همان روز است که محمد حنیفنژاد و سازمانی که او بنیاد نهاد، بهلحاظ سیاسی و اجتماعی و تاریخی بیمرگ و جاودان شد. شبی را هم که روزنامه درآمد و خبر شهادت محمد حنیفنژاد و یارانش را داد، هرگز فراموش نمیکنم. شبی سنگین و پراندوه، اما بهتلخی آن شب سیاهکل نبود. اگر بخواهم همهٌ احساسم را از این شب، در یک کلمه خلاصه کنم، میگویم: تعهد! از آن شب بود که من احساس کردم چیزی مرا به مجاهدین بست و دیگر از آن گریزی ندارم، گویی برای من و بسیاری چون من، آن شب، شب سرنوشت و شب تعیینتکلیف بود. آن روزها، پس از اعدام بنیانگذاران، ما جوانهای علاقمند و هوادار مجاهدین وقتی به هم میرسیدیم، این آیه را میخواندیم: «و منالمؤمنین رجال صدقوا ماعاهدواالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلاً» (سورهٌ احزاب آیهٌ23) از مؤمنان مردانی هستند که صدق ورزیدند به آنچه که با خدا پیمان بستند، از آنان برخی بر آن عهد جان نهادند و بهشهادت رسیدند و برخی دیگر هنوز منتظرانند و درعهد خود هیچ تغییری ندادند». آیهیی که ما را در برابر عهد و پیمانی که داشتیم قرار میداد و به این فکر وامیداشت که ما الان باید چه کار کنیم. راه مشخص بود، راه مجاهدین! باید بهمجاهدین پیوست و با رژیم مبارزه کرد! اما این که مشخصاً باید چه کار کنیم، نمیدانستیم. اگرچه آرزوی مجاهد شدن و پیوستن به سازمان را داشتیم، اما با آنچه که از قهرمانیها و حماسههای مجاهدین شنیده بودیم، خود را در حدی که بتوانیم عضو مجاهدین بشویم، نمیدیدیم. در عوالم خود فکر میکردیم حد ما آن است که در حاشیهٌ سازمان کمک و حمایتش کنیم، برای سازمان پول و کمک مالی جمع کنیم، اطلاعیهها و جزوههایش را تکثیر و توزیع کنیم و… از اینقبیل… همچنین به این نتیجه رسیده بودیم که برای این که بهدرد سازمان بخوریم که سراغ ما بیایند و ما را عضوگیری کنند، باید «خودسازی» کنیم. چیزهای زیادی هم از «خودسازی» مجاهدین شنیده بودیم، سخت گرفتن بهخود، سادهزیستی، درک محضر تودههای محروم، مطالعه و غیره… برای ماها که عمدتاً دانشجو و روشنفکر بودیم، این وجه اخیر یعنی «مطالعه» و آموختن هر چه بیشتر مباحث مختلف تئوریک، بهویژه ایدئولوژیک، پررنگتر بود و جاذبهٌ بیشتری داشت، حتماً بهدلیل این که از بقیه شقوق، مثلاً رفتن بهکورهپزخانهها و کارگری کردن، کمزحمتتر و کمخطرتر بود!...more14minPlay
September 02, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت بیست و ششمسؤالهای بیپایان و پاسخهای پوشالی برای بچهمذهبیها احساس تضاد با مذهب سنتی از سالهای دبیرستان بروز پیدا میکرد. این تضاد ابتدا خود را در سؤالهایی که بر تضاد باورهای آن مذهب با یافتههای علمی انگشت میگذاشت بارز میشد.عمدهترین سؤال پیرامون تعارض فرضیه تکامل با داستان خلقت آدم بود. دانشآموزان از سویی در کتابهای طبیعی فرضیهٌ تکامل را بهعنوان یک اصل مسلم علمی میخواندند و از طرف دیگر از واعظ مسجد یا در زنگ شرعیات از معلم مربوطه چیزهای دیگری میشنیدند. در آن سالها همّوغم کانونها و متولیان رسمی و غیررسمی مذهب، از انجمنهای اسلامی کذایی که گفتم تا مثلاً بخشی از حوزهٌ قم، حول یافتن پاسخ برای این قبیل سؤالات جوانان متمرکز بود. یافتن جواب برایمسائل پایانناپذیر و مسخرهیی نظیر چگونگی نماز در قطبین! یا چگونگی نماز و روزه در فضا و کرهٌ ماه! و امثالهم… در سطح دیگری نیز مطهری در معیت «(علامه) طباطبایی» کتاب «رئالیسم و روش فلسفه» را تدوین کرده بودند، تا بهزعم خود به «القائات ماتریالیسم علیه مذهب» پاسخ فلسفی بدهند. تلاشهای تدافعییی که جنبهٌ مسکن داشت و بهفرض هم اگر صددرصد بههدفی که مد نظر داشتند، نایل میشدند، تازه تهاجمات رقیب را خنثی کرده و برخی سؤالهای او از بینهایت سؤالهایی را که میتوانست مطرح شود، پاسخ داده بودند، اما هیچ چارچوب فکری محکمی ارائه نمیکردند و خودشان هیچ راهی را نشان نمیدادند. البته انصاف باید داد که در آن سالها انتشار کتاب تکامل انسان دکتر یدالله سحابی که نشان میداد فرضیهٌ تکامل با بیان رمزگونهٌ آیات خلقت انسان در تعارض نیست، خود حادثهیی بهشمار میرفت. همچنین شماری از کتابهای مهندس بازرگان، نظیر «راه طیشده» و «مطهرات در اسلام» که یکی میکوشید دعوت انبیا را با تحلیلی منطقی و عقلی توضیح دهد و دیگری میکوشید برای احکام دینی توجیهات عقلی و منطقی بیابد، از آن زمره است و تا حدود زیادی بهسؤالات جوانانی که میخواستند مذهبی باشند، درقبال اشکالاتی که از زاویهٌ علوم طبیعی متوجه باورهای مذهبی میشد، پاسخ میداد. اما وقتی همین جوانان با مسائل جدیتر سیاسی و اجتماعی آشنا میشدند و با مباحث عمیقتری نظیر مسألهٌ استثمار، برابری زن و مرد، تناقض احکام دگم فقهی با واقعیتهای متحول اجتماعی و مهمتر و مادیتر از همه، خود مسألهٌ مبارزه و تنظیم رابطه با نیروهای مختلفی که در صحنهٌ سیاسی بهطور واقعی وجود داشتند، مواجه میگردیدند، دیگر کمیت تفکر مهندس بازرگان و امثال او میلنگید و پاسخگوی ذهنهای جستجوگر جوانان مذهبی نبود. فضای ذهنی دانشجویان مذهبی قبل از سال50 با توجه به شرایطی که گفتم، فضای حاکم بر اذهان دانشجویان مذهبی و اسلامی در دانشگاهها، یک احساس تدافع و تحقیر بود، از طرفی شرایط عینی اجتماعی، آنان را به مبارزه با رژیم شاه میکشاند و از طرف دیگر، بهراستی در برابر این سؤال که بهجای آنچه نفی میکنیم (رژیم شاه) چه چیزی میخواهیم قرار بدهیم، چیزی برای عرضه نداشتیم، اذهان در این زمینه بهشدت متشتت، مغشوش و بیشکل بود. مثلاً چیزی بهنام «آزادی» که تعریفش روشن نبود و در مواجهه با اولین سؤالها که مثلاً با تبلیغات ضددینی و با مارکسیسم چه میکنید؟ از هم وامیرفت. همچنین چیزی بهنام «اسلام راهی بین سرمایهداری و سوسیالیسم» که واقعاً خودمان هم نمیدانستیم چه معجونی است! و بهرغم کتابها و مقالات متعددی که عیناً با همین عنوان یا با این مضمون نوشته شده بود، اما هیچکدام پاسخ روشنی به مسائل موجود و مشخص اقتصادی و اجتماعی نمیداد، چرا که قادر نبود به مسألهٌ پایهیی که همان مسأله استثمار بود، جواب بدهد. حتی در مسائل فرعیتر و سادهتری نظیر حق رأی زنان، کارکردن زنان در بیرون از خانه، تناقض احکام فقهی و شرعی با واقعیات دنیای امروز و غیره… ما دانشجویان مذهبی که آنموقع در انجمنهای اسلامی و محفلهای سیاسیـمذهبی، از اینقبیل فعال بودیم، هیچ پاسخی جز یک مشت شعر و شعار و حرفهای کلی و نامشخص چیزی در چنته نداشتیم و خودمان هم کموبیش به آن واقف بودیم، یا دستکم آن را احساس میکردیم. بههمین جهت یک احساس سرگشتگی و تا حدودی سرافکندگی را اگرچه آنرا بهزبان نمیآوردیم، اما با تمام وجود احساس میکردیم! احساس میکردیم که کتابهای نویسندگان مذهبی و بهاصطلاح اسلامی دیگر چیزی ندارند، که به آدم بدهند. حتی کتابهای مهندس بازرگان که در دورهٌ دبیرستان آنهمه جاذب مینمود، دیگر در سالهای دانشگاه رغبتی برنمیانگیخت. یا پای سخنرانی خطیبان و سخنرانان که میرفتی، بهزودی چنتهٌ خالیشان را بهرغم مهارتشان در سخنرانی درمییافتی. چه چیزی ما جوانان و دانشجویان آن روزگار را وامیداشت که همچنان مذهبی باشیم؟ بهجز علایق عاطفی و ایمان مذهبی نسبت به سمبلهای مذهبی همچون پیامبر و علی(ع) و حسین(ع) که بهرغم ابتذال دامنگیر «مذهب» در آن سالیان، همچنان چهرههایشان دوستداشتنی و جاذب و انگیزاننده مینمود، این واقعیت بود که بههرحال همان «مذهب» بهخاطر تضادش با دیکتاتوری حاکم و فرهنگ منحط و مبتذلی که تبلیغ و ترویج میکرد، پتانسیل مبارزهجویانهٌ بالایی داشت و گروندگانش را تا حدودی میتوانست در برابر آن سیلاب ابتذال آریامهری، ولو در پیلهٌ تدافع حفظ کند. این فضای غالب در محافل و دانشجویان مذهبی در سالهای قبل از 50 بود. اما یکباره برخاستن صدای مبارزهٌ مسلحانه، همه چیز را تحتالشعاع قرار داد و همه چیز را دستخوش تغییر کرد. ابتدا حماسهٌ سیاهکل و جنگل بود، که شور مبارزه و حماسه را در رگهای جان نسل جوان مبارز جاری کرد. هیچوقت خاطرهٌ آن شب تلخ و سنگین را که خبر شهادت 13قهرمان حماسهٌ سیاهکل را در صفحه اول روزنامهها خواندم، فراموش نمیکنم، بعد خبر درگیریهای حماسی فداییها و بعد خبرهای دفاعیات قهرمانان مجاهد و فدایی بود که فضا را اشباع کرده بود. آنموقع که هنوز مجاهدین با اسم و رسمشان شناخته نشده بودند، ما دانشجویان و جوانان سیاسی آن روزگار، چندان جدایی و مرزی بین فدایی و مجاهد احساس نمیکردیم، البته میدانستیم که فداییان گروهی مارکسیست هستند، اما این از علاقه و احترام ما نسبت به آنها نمیکاست....more12minPlay
August 15, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت بیست و پنجمای طبیب جمله علتهای ما ! سالهای سرگشتگی آنها که سنشان مثل من اجازه میدهد، میتوانند بهیاد بیاورند که فضای دانشگاهها بعداز سال50، سرآغاز مبارزهٌ مسلحانهٌ چریکشهری علیه رژیم شاه، با قبل از آن تفاوت کیفی پیدا کرد. تا قبل از آن، جنبش دانشجویی گویی در خودش به دور و تکرار دچار شده بود. در دانشگاهها هر سال اعتصاب میشد، هر سال گروهی از دانشجویان دستگیر، زندانی یا اخراج میشدند و گویی که پوستهشکنی و پیشرفتی در کار نبود، این احساس بنبست، در میان دانشجویان و روشنفکران مذهبی با یک احساس سرافکندگی و سرگشتگی توأم و مضاعف میشد. اولین جرقه که تا حدودی دانشگاهها و محیطهای مبارز روشنفکری آن سالها را تکان داد، دادگاه و دفاعیات انقلابی بزرگ شهید شکرالله پاکنژاد بود. اگر چه حرکت او و گروهش بهسرعت توسط ساواک شاه در نطفه خفه شد، اما با همان پرتو اول، برق سلاح و مبارزهٌ مسلحانه که چه در «گروه فلسطین» (نامی که گروه پاکنژاد بهآن معروف شد) و چه در دفاعیات قهرمانانهٌ شکری در بیدادگاههای نظامی شاه درخشید، چشمهای منتظر نسل جوان و شورشی را روشن و خیره کرد. من آن موقع (سالهای 47ـ48) در دانشگاه شیراز تحصیل میکردم و اگر چه جو سیاسی آنجا نسبت به دانشگاههای موجود در تهران یا دانشگاه تبریز و دانشگاه مشهد، بهلحاظ سیاسی کمتر فعال بود، اما در همان سالها برخی محفلهای دانشجویی که تحت تأثیر حماسهٌ چهگوارا یا گروه فلسطین شکل گرفته بود و رؤیای رفتن به فلسطین یا یکی از کشورهای بلوک شرق و دیدن دورههای نظامی و چریکی را در سر میپروراندند، بهدلیل فقدان تجربه و مینیممهای لازم، در همان دانشگاه توسط ساواک شناسایی و قلع و قمع گردیدند. میخواهم نتیجه بگیرم که در فضای دانشجویی آن سالها یک زمینهٌ آمادهٌ روانی برای مبارزهٌ مسلحانه چه در میان طیف دانشجویان مذهبی و چه در طیف دانشجویان متأثر از تفکرات مارکسیستی وجود داشت، زیرا نسل جوان و انقلابی آن سالها، هم تحت تأثیر شرایط سیاسی و اجتماعی ایران و هم تحتتأثیر انقلابهای پیروزمند کشورهای جهان سوم، (کوبا، الجزایر، ویتنام و…) راه خود را نه در مشیهای سنتی و تسلیمطلبانه، بلکه در مشی رادیکال و قهرآمیز جستجو میکرد. از همینرو وقتی در اواخر سال49 و سال50، آوازهٌ مبارزهٌ مسلحانهٌ چریکی برخاست، آتش آن بهسرعت در میان انبوه تودههای دانشجو درگرفت و دانشگاهها را به پایگاه اصلی و مستحکم سازمانهای انقلابی که اساساً عبارت از مجاهدین و فداییان بودند، تبدیل کرد. بهخصوص دانشجویان مسلمان و مذهبی، گویی همهٌ آنچه را که در خودآگاه و ناخودآگاه خود سالها میجستند و نمییافتند، اکنون در وجود مجاهدین و قهرمانانی که در بیدادگاههای شاه، دیکتاتور وابسته و پوشالی را بهسخره میگرفتند، آرمانها و آمال خود را بهصورت مجسم میدیدند و ارتباط پیدا کردن با مجاهدین بهآرزوی طلایی همهٌ جوانان مبارز مذهبی تبدیل شده بود. احساس نیاز به نیرویی همچون مجاهدین تنها به بعد سیاسی و مبارزهجویی با رژیم محدود نمیشد، بلکه مجاهدین در عینحال پاسخ نیاز فکری، فرهنگی و ایدئولوژیک نسل جوان ایران بودند. انبوه جوانانی که بهدلیل پیشینهٌ تاریخی و اجتماعی، دلبستگیهای مذهبی و اسلامی داشتند، پاسخ خود را در الگوهای متداول و شناختهشده نمییافتند و از آنها بهشدت سرخورده بودند. این جوانان هم بهدلیل حاکمیت دیکتاتوری و ستم و تبعیض شدید اجتماعی ناشی از آن و هم بهدلیل تضاد شدید فرهنگی با رژیم شاه، که آشکارا با علائق و اعتقادات مذهبی دشمنی میورزید، سرشار از نفرت از رژیم شاه بودند و پتانسیل مبارزهجویانهٌ بالایی داشتند؛اما آنها وقتی میخواستند وارد مبارزهٌ جدی سیاسی شوند، در محیطهای مذهبی با خلأ مواجه میشدند، تنها امکان موجود، انجمنهای اسلامی آن روزگار بود که سقف اندیشهٌ آن، مهندس بازرگان و سقف عملش هم راهانداختن کتابخانهیی با کتابهای سطحی و کمارزش یا جلسات هفتگی، بارد و بدل کردن حرفهای سطحیتر و کمارزشتر مثلاً در ابراز مخالفت با رژیم و در حقیقت برای درددلهای خالهزنکی و تخلیهٌ تضادها بود. محصولات و مشتریان این محفلها هم، اقلیتی قشر مرفه مهندس و دکتر و تکنوکرات مذهبی بود که عملاً و بهلحاظ سیاسی و اجتماعی در نظام شاه مستحیل شده و در خدمت آن بودند و تنها پیله و پوستهٌ اعتراضی خفیف و نازکی را که بهصورت دورههای هفتگی انجمنهایاسلامی آن روز نمود داشت، در اطراف خود تنیده و حفظ میکردند که البته منشأ هیچ اثر سیاسی و اجتماعی نبود. همان جلساتی که بالاخره یکروز محمد آقا علیه آنها و صحبتهای مبتذل و خالی از عملشان برشوریده و با همان لهجهٌ شیرین خود خطاب بهآنها گفته بود: برید بابا شما هم با این خونهزندگیهای راحتتون!...more10minPlay
August 10, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت بیست و چهارمهمین رفسنجانی یا ربانیشیرازی، در زندان قزلقلعه، وقتی دربارهٌ مسائل دینی و اسلامی مورد سؤال قرار میگرفتند، میگفتند مجاهدین که هستند، از آنها سؤال کنید، چرا از ما میپرسید؟ رفسنجانی به کسانی که بعد از زندان به دیدنش رفته بودند گفته بود: اگر اسلام میخواهید، فقط مجاهدین. او خودش نقل کرده بود که در برنامههای گردهمایی داخل زندان که هرکس راجع به تخصص خودش صحبتی برای جمع میکرد، وقتی از ما میخواستند که راجع به اسلام و اینقبیل مقولات صحبت کنیم، ما خجالت میکشیدیم که درمقابل مجاهدین حرف دیگری داشته باشیم. میگفتیم اگر بحث اسلام است که اینها بهتر از ما اسلام را شناختهاند، اگر بحث قرآن است که بهتر از ما میدانند، اگر نهجالبلاغه است که آشناییشان خیلی بیشتر از ماست. ربانیشیرازی در زندان قصر (سال52 و 53) به مسعود میگفت کسانی را که سؤال نجس و پاکی میکنند، سراغ من بفرستید تا جواب بدهم و شما وقتتان را صرف این کارهای جزئی نکنید. عسکراولادی در زندان مشهد (سال52) به مجاهدین التماس میکرد که حفظ اسلام و فرهنگ اسلامی جوانان از عهدهٌ ما خارج است، و این کار شماست. بنابراین کارهای صنفی مربوط به زندگی جمعی را بهعهدهٌ من بگذارید و شما به حفظ آرمان اسلام و توحید بپردازید. رفسنجانی به خمینی هم توصیه کرده بود که از مجاهدین حمایت کند تا از صحنه عقب نیفتد. او افزوده بود که خمینی بدون مجاهدین حتی آب هم نمیتواند بخورد. اینچنین بود که بنیانگذار کبیر مجاهدین محمد حنیفنژاد «نقاب ازرخ دین زدود و پیوند قرآن و سنت نمود». همان پیوندی که برای نخستین بار توسط او بین قرآن و نهجالبلاغه برقرار شد و اینکه مجاهدین توانستند از طریق مباحث ماندگاری چون «دینامیسم قرآن»، وحدت ماهوی سنت و حدیث را با قرآن مجید به اثبات برسانند. راستی که چه تفاوت عظیمی است بین دنیای سرشکستگی جوانان و روشنفکران مسلمان و انقلابی، با دنیای افتخار و شکوه و عظمتی که حنیف کبیر برای آنان، برای مجاهدان، برای مبارزان و آزادیخواهان و برای اسلام و ایران به ارمغان آورد. درست نمیدانم در جایی خواندم یا شنیدم که از نقش حنیفنژاد در جنبش و انقلاب، بهعنوان «پدری در عین جوانی»، یاد شده بود. در سالهای بعد بسیار دیده شد، در دانشگاهها و دیگر محیطها که بسیاری از مبارزان جوان انقلابی که مذهبی هم نبودند، به پشتگرمی نیروهای مجاهد خلق، قوت قلب میگرفتند و پایشان را بر زمین مبارزه محکم مینمودند. آری اینچنین بود که از اندیشهٌ حنیف آن نور و حقیقتی طلوع کرد که همهجا را تسخیر خواهد کرد…...more7minPlay
August 06, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت بیست و سوممحمدآقا معتقد بود که بهترین وقت آموزش حین عمل است و از آن مهمتر هنگامی است که خطایی صورت گرفته باشد. اومیگفت با اشتباهات نباید استاتیک برخورد کنیم! چون آنطوری نمیتوانیم از آن درس بگیریم. برخوردمان با اشتباه وخطا باید دینامیک باشد. یعنی همیشه آثار و عواقب یکخطا را در طی پروسه و تا نقطهٌ انتهایش بررسی کنیم. وی توضیح داد که فیالمثل در مورد همان سطل کاغذهای سوزاندنی، این اشتباه ممکن است فقط یکبار در یکخانه تیمی اتفاق بیفتد و حادثهیی هم رخ ندهد.اما اگر جلو این برخورد لیبرالیستی گرفته نشود، میتوان تصور کرد که اشتباه به خانههای دیگر نیز سرایت کند و کافی است ساواک به یکی از خانهها شک کرده به آنجا بریزد و چنین سندی را پیدا کند. در این صورت ابعاد فاجعهبار اشتباه ممکن است غیرقابل جبران باشد. بنابراین با دینامیک دیدن میتوان ابعاد اشتباه را حدس زد و جلو آن را گرفت. تکیهکلام او این بود که از هرگرم شکست باید خروارها تجربه آموخت. در جریان ضربهٌ سال49 که 6نفر از کادرهای سازمان، هنگام رفتن به فلسطین در دوبی دستگیر شده و در شرف تحویل دادن به رژیم شاه بودند، برخورد محمدآقا واقعاً درخشان بود. او همانطور که خودش گفته بود، از هر گرم این ضربه خروارها درس و تجربه برای سازمان به ارمغان آورد. در آنجا هم پس از جمع وجور کردن شرایط و ایجاد آمادگی برای جلوگیری از ضربات بعدی، آنچه ذهن محمدآقا را گرفته بود، جمعبندی صحیح از ضربه و درآوردن رهنمودها و آموزشهای آن برای کادرها بود. او قبل از اینکه بخواهد به جمعبندی اشکالات بپردازد ابتدا موضع و نحوهٌ برخورد افراد را در مواجهه با ضربه، هرچند هم که سخت باشد، تصحیح کرد. این خاطره مرا به یاد دستاوردهای نفیس برادر مسعود در همین رابطه میاندازد که تاکنون چه ضربهها که او آنها را برای سازمان و مقاومتمان تبدیل به پیروزی کرده است. یکی از شاخصترین آنها، ضربهٌ اپورتونیستی سال1354 بود که در جریان آن سازمان مجاهدین تماماً منهدم گردید. برخورد خودبهخودی تمامی مجاهدان باقیمانده این بود که باید بنشینیم و ضعفهایمان را که منجر به این ضربه شده درآوریم. اما مسعود یکتنه ایستاد و به این برخورد اکیداً انتقاد کرد. او گفت در زیر ضربه، برخورد درست این است که از قضا اول ببینیم چه نقطهقوتهایی داشته و داریم. باید ابتدا محکم بر روی نقطهقوتها بایستیم و سپس از آن جایگاه به جمعبندی ضربه و اشکالات بپردازیم. ضربهٌ سال49 هم میتوانست فاجعه بیافریند. حنیفنژاد باید یکسازمان سراسری را که همهٌ افراد آنهم علنی بودند، جمع وجور میکرد.یادم هست یک روز در تمامی خانهها بچهها مشغول سوزاندن مدارک بودند. محمدآقا میگفت کسی که وارد میدان مبارزه میشود؛ باید انتظار ضربه را، بهخاطر نکردهها و اشتباهاتش، داشته باشد. اما این ضربات نهتنها نباید او را ازپای درآورد، بلکه باید او را آبدیدهتر و باتجربهتر از گذشته ارتقا دهد. حنیفنژاد سپس آیات 137 تا 144 سورهٌ آلعمران را برایمان خواند و تفسیر کرد. «قدخلت من قبلکم سنن فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبة المکذبین هذا بیان للناس و هدی وموعظة للمتقین ولاتهنوا ولاتحزنوا وانتمالاعلون ان کنتم مومنین ان یمسسکم قرح فقد مسالقوم قرح مثله وتلک الایام نداولها بین الناس ولیعلمالله الذین آمنوا و…» «همانا سنتهای خداوندی حاکم بر روند تاریخ، قبل از شما هم جاری بوده است. پس با مرور به تاریخ گذشته، عبرتآموزی کنید و عاقبت تکذیبکنندگان را ببینید. این یک آموزش و روشنگری برای مردم و رهنمود عملی برای تقواپیشگان است. مبادا (دربرابر ضربه) سست و اندوهگین شوید …اگر به شما مصیبتی رسیده همانا به دشمن شما هم نظیر آن رسیده است و ما این روزگاران را بین مردم میگردانیم تاخدا ایمانآورندگان را بشناسد و…» در عمل هم دیدیم که سازمان توانست با تسلط کامل، ضربهیی را که میرفت تمام موجودیت سازمان را بهخطر بیندازد، خنثی کند و با یک طرح پیچیده و حساس که درواقع اولین عملیات بزرگ سازمان بود، هواپیمای عازم ایران را در بغداد فرود آورد. بهعلاوه از دل همین ضربه بود که سازمان به یک سازماندهی جدید سهشاخهیی بهجای یکشاخهیی دست یافت. چیزی که سلامت امنیتی و اطلاعاتی بیشتری را در شرایط پلیسی آن روزگار برای سازمان تأمین میکرد. گفتن خاطرهها دربارهٌ حنیف کبیر بهسادگی پایانیافتنی نیست. چرا که هر خاطره، خود تداعیکنندهٌ خاطره یا خاطرههای دیگری است و این رشته همچنان ادامه خواهد داشت. اما من از خاطراتی شروع کردم که میخواستم شرایط و وضعیت عمومی و سرگشتگی روشنفکران مذهبی را درآن روزها ترسیم کنم. پس دوباره به همان حرفها برمیگردم. در یککلام ما سرگشتگانی بودیم که یا باید برای پاسخ به انگیزههای انقلابی خود جذب قطب دیگر میشدیم، یا بهعنوان تکنوکراتهای راستگو!! به استخدام دستگاههای پولساز یا چهرهساز درمیآمدیم. یا اگر هنوز تجربه نداشتیم اول در دام اندیشههای مذهبی متجددنمای خردهبورژوازی افتاده مدتی سرگرم و تخدیر یا تسکین میشدیم و سپس تشنهلبان به لب چشمه بازمیگشتیم. آری اینچنین بود که حنیف کبیر حرف جدید و فتحالمبین ایدئولوژیکی خود را که طرح مرزبندی واقعی بین استثمارکننده و استثمارشونده بهجای مرزبندی صوری بین باخدا و بیخدا بود، به صحنه آورد و بدینترتیب توانست اسلام ناب انقلابی را از پشت ابرهای 14قرن ارتجاع اموی و عباسی بیرون بکشد و بهمثابه منسجمترین، کاملترین و چپترین تئوری راهنمای عمل انقلابی عرضه نماید. دیری نگذشت که سیل تشنهکامان بهسوی مجاهدین روانه شد و ما شاهد بودیم که درآن رستاخیز، چگونه هر عنصر مسلمان و مبارزی از روشنفکر و دانشگاهی تا آخوند و بازاری راه خود را بهسوی مجاهدین میگشود و بردیگری پیشی میگرفت....more12minPlay
July 29, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت بیست و دومدر همان جلسات اول، وقتی بچهها از محفلهایی که قبلاً در آن بودند یا میشناختند، با دافعه یاد میکردند، محمدآقا موضعی متفاوت داشت.او با این که بهوضوح به ماهیت این محفلها بهمثابه سد و مانعی درمقابل مبارزه انقلابی اشاره میکرد، اما معتقد بود که باید سراغ این محفلها برویم و افراد مناسب و نخبه را ازمیان آنان عضوگیری کنیم. واقعیت این بود که عمدهٌ کادرها و اعضای سازمان در سالهای 48 تا 50 از میان همین محفلها عضوگیری شده بودند. محمدآقا میگفت این محفها مانند گلدانهایی هستند که گلها را درآن قلمه زده و آمادهٌ تکثیر کردهاند. ما باید به میانشان رفته و قلمههای خودمان را انتخاب کنیم. چون اگر بیشتر از این در آنجا بمانند، خراب میشوند. نگاه حنیف به پدیدهها هیچوقت از زاویهٌ سلبی و نفی نبود بلکه معتقد بود که یکانقلابی میتواند و باید از امکانات حولوحوش خودش درجهت مبارزه حداکثر استفاده را بکند. در رابطه با رهبران ملی و شخصیتهای تاریخی، میهنی و مذهبی، هیچکس را به اندازهٌ او مدافع حقوق این رهبران و حافظ شأن و حرمت آنها ندیدم. و این همان سنتی است که لایزال در سازمان مجاهدین زنده و پابرجا مانده است. یکروز جمعه در مسیر بازگشت از قلهٌ توچال، که تقریباً همههفته به آنجا یا کوههای اطراف میرفتیم، یکی از بچههای اکیپ علیه جنبشهای رفرمیستی صحبتهایی میکرد.و در این میان او به جمال عبدالناصر هم اشارهیی کرد. اما محمدآقا بلافاصله حرفش را قطع کرد و گفت اگرچه ما معتقد به جنبشهای رفرمیستی نیستیم، اما خودمان هنوز تئوریمان را ماده نکردهایم و تضادهایی را که آنها در کادر اعتقاداتشان حل کردهاند، حل نکردهایم. پس این خیلی قابل انتقاد است که پیش از آنکه در صحنهٌ عمل به آزمایش کشیده شویم، به قضاوت علیه آن مردان ملی و وطنپرست بنشینیم. حرفهای او برای همهٌ ما جدید و قابل توجه بود. آن روز این تحلیل را در سطح عموم بچهها به بحث گذاشتند و سرانجامیک تجربهٌ آموزشی تازه در مورد برخورد اصولی و انقلابی با جریانات و رهبران ملی از مصدق تا ناصر و دیگران به همه منتقل شد. من هرگز در طول سالیان بعد ندیدم که بهرغم هرگونه اشکال و نقصی هم که در تئوری و مشی جنبشهای رفرمیتسی وجود داشته یا مورد نقد ما قرار داشته باشند، اما ذرهیی از عظمت و ارزش رهبران صدیق آنها در اذهان ما کاسته شده باشد. در همین راستا باید اشاره کنم که احترام و ارجگذاری نسبت به دیگر گروههای سیاسی و انقلابی، که با دشمن اصلی میجنگیدند، نیز از زمرهٌ همین سنتها و ارزشهای انقلابی است که حنیف کبیر در سازمان ما بنیانگذاری کرد. این بحث علاوه بر این، یک نخ نبات دیگر هم دارد که بهصورت یک ارزش و یک فرهنگ در سازمان ما جاری شد. ارزش این است که تا زمانی که مجاهدین کاری را ماده نکردهاند، اساساً از خرج کردن آن به نام خودشان و شعاردادنهای بیمحتوا اکیداً پرهیز مینمایند و ادعای آن را هم نمیکنند.صحبت کردن دربارهٌ محمدآقا و آموزشهای او سر دراز دارد. زندگی در پرتو رهبریش هرروز و هرساعت آمیخته با درسها و تجربههای بیهمتایی بود. او برای انتقال آموزشهای خود به سطح سازمان از شیوههای جالبی استفاده میکرد. یک روز زمستان وقتی وارد پایگاه شدیم دیدیم که سطلی که برای کاغذهای باطله گذاشته بودیم ریزریز شده است. اول به ذهنمان زد که نکند یک فرد غریبه وارد خانه شده باشد ولی بهزودی متوجه شدیم که محمدآقا خواسته به اینصورت درسی بهخاطر خطایمان به ما بدهد. او بعداً گفت چرا با گذاشتن این سطل در پایگاه خود لانهٌ شیطان درست کردهاید؟ چون بهجای اینکه مدارک سوزاندنی را درجا ازبین ببرید، آن را در این سطل میاندازید و حداقل تا شب برای آن مهلت قائل میشوید درصورتی که ممکن است حادثه در همین ساعات اتفاق بیفتد و در یک بازرسی تصادفی ساواک همین سطل موجب لورفتن سازمان گردد........more10minPlay
July 22, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت بیست و یکمآن روز با محمود از کوچه پسکوچهها خودمان را به خیابان ری رساندیم. کوچهها و خیابانهای سرراه را خیلی سریع طی کردیم و ناگهان از نبش خیابان ادیبالممالک، روبهروی بازارچه نایبالسلطنه در خیابان ری سردرآوردیم. انتظار داشتم مدتی آنجا بمانیم تا «او» از راه برسد. ولی نفهمیدم چه شد و او از کجا و کدام طرف وارد شد. فقط در یکلحظهٌ غیرقابل پیشبینی محمود دستم را توی دستش گذاشت. حنیفنژاد! دستم توی دستهایش گم شده بود. یلی را دیدم با سینهیی ستبر و قدی برافراشته، چهرهیی پرصلابت، لهجهیی شیرین، زبانی صریح، رفتاری بینهایت ساده و بیریا و عواطفی رقیق. در همان برخورد اول، شدت یگانگی و یکرنگیاش من را بهشدت جذب خود کرد. او را نمیشناختم اما فقط حضورش کافی بود تا به سؤالات مختلفی که در ذهنم جرقه میزد پاسخ دهد! میدانید، همانطور که در بالا اشاره کردم، روزگار ابهام و تردید و فقدان مینیممهای انقلابی بود. دورانی بود که هیچکس به دیگری اعتماد نمیکرد، دوران سرخوردگی نسبت به هرگونه فعالیت سیاسی، دوران شکست و رکود جنبش و انقلاب و دورانی که هیچگونه رهبری انقلابی درصحنه حضور نداشت، جز همان رهبران سنتی که حالا کاملاً از رمق افتاده بودند. دورانی که ساواک جولان میداد و گروههای مختلف سیاسی را در همان بدو شکلگیری یا اولین اقدامشان بهدام میانداخت. برای من دررابطه با سازمان، اگرچه این پروسهها طی شده بود و وجودم در عطش انقلاب میسوخت، اما نباید انکار کرد که در اعماق ذهن، اشباح لرزان تردید وسوسه میکرد. اما آن روز بهمحض دیدن او، گویی سایهها در شعلههای وصل سوختند و خاکستر شدند. آخر او نامش حنیفنژاد بود. اگر سر هر قرار دیگری بود، دوست نداشتم محمود من را با کسی که برای اولینبار او را میدیدم تنها بگذارد. اما اینبار از اینکه او بلافاصله خداحافظی کرد و رفت کاملاً راضی بودم. تا رسیدن به خانه، تقریباً نیمساعتی راه بود ولی نفهمیدم این راه را چگونه طی کردم. ظاهراً مسیر خانهٌ ما بود، ولی او بود که من را همراه خودش میبرد. مثل یکبرادر؟ مثل یکپدر؟ مثل یکدوست خیلی صمیمی؟ مثل یکمعلم دلسوز؟ یا مثل یکمرشد و پیرمراد! نه! نه! هنوز نمیدانم چه اسمی رویش بگذارم، مثل همهٌ این چیزها ولی خیلی بیشتر از این چیزها. بعدها شنیدم که حنیفنژاد در هر جلسهٌ مذهبی یا سیاسی که وارد میشد، همه حاضران از هرقشری که بودند، به احترام او از جای برمیخاستند تا او وارد شود. صلابت و جاذبهاش همیشه اطرافیان را تحت تأثیر قرار میداد. یادم میآید که حتی شکنجهگران او در زندان اوین مرعوب شخصیتش بودند. یکی از دژخیمان دربارهٌ محمدآقا گفته بود: حنیفنژاد مرد بزرگی است و شخصیتش طوری است که هیچکس نمیتواند در مقابل او تاب بیاورد. ما که به زور شکنجه میخواهیم او را بشکانیم آخر کار خودمان درهم شکسته و حقیریم… در دنیای سیاستپیشگی و روشنفکرنمایی روز، این اولینبار بود که رابطهیی از جنس اعتماد مطلق را حس میکردم و خودم هم با آن خو مینمودم. اولینبار بود که با یگانگی تمام به سؤالات کسی پاسخ میدادم.آه که چه بار سنگینی را ازروی دوشم برمیداشت. میدانید چرا؟ چون هیچ فاصلهیی بین من و خودش باقی نمیگذاشت. مرا با همان واقعیتی که داشتم باور داشت و خودش هم همان بود که بود. وقتی به خانه رسیدیم، با اینکه برای اولینبار بود به آنجا میآمد، آنقدر بیتکلف و راحت در اتاق نشست که انگار خانهٌ خودش است. فهمیدم که یک انقلابی جدی، هرگز اسیر تعارفات نیست و تمام هنرش جذب کردن بیشتر افراد و افزودن به راندمان و تعهد انقلابیش میباشد. آن روزها برای کندن از محیطهای خانوادگی و دوستان عاطفی و فاصلهگرفتن با دنیای عادیگری، سعی میکردم عواطف خانوادگی را در مقابل عواطف انقلابی کوچک بشمرم یا به نفی صوری واقعیتها بپردازم. اما محمدآقا در تفسیری تکاندهنده و بهغایت بدهکارانه از آیهٌ «مالکم لا تقاتلون فی سبیلالله والمستضعفین من الرجال والنساء …» چرا در راه خدا و انسانهای بیپناه و تحت ستمی که راه بهجایی نبرده دست یاری میطلبند، مبارزه نمیکنید و… (آیهٌ75 سورهٌ نساء) مرا سر جایم نشاند و نشان داد که بهعنوان عنصر آگاه و انقلابی، بایستی حتی در مقابل کاستیهای دیگران، خودم را مدیون و بدهکار بدانم. او متقابلاً ارزشهای واقعی اطرافیان و مردمی را که با آنها سروکار داشتیم برمیشمرد و دررابطه با خانواده نیز نشان میداد که چگونه میشود در اوج دوستداشتن آنها، به مبارزهٌ حرفهیی روی آورد و تازه آنها را هم که آمادهٌ همهگونه فداکاری هستند، جذب مبارزه کرد. بعد از اولین دیدار، تا چندروز از خود بیخود بودم. انگار با احساس بیوزنی روی ابرها حرکت میکردم. حتی چندبار پدر و مادرم پرسیدند که مهدی مگر چه شده؟ و تو در چه عالمی هستی؟! ولی راستیراستی، در درون من اتفاقی افتاده بود. با تب وصل از درد بیگانگی درآمده بودم. در زندگی 2بار دیگر شاهد چنین لحظهیی بودم. روزی ازروزهای آبان51 در زندان شمارهٌ3 قصر، مسعود را نشناخته پیدا کردم و در وجودش رمز بودن را.یک بار دیگر هم در زمستان54 در سلولهای بند6 کمیته، وقتی دیگربار صدایش را شنیدم، در یک چشم بههمزدن صاحب همهچیز شدم. از آن پس کمیته و ساواک با تمام دژخیمانش پوشالی بیش نبود. اما دومین دیدار با حنیف، گمان میکنم وقتی بود که ما دیگر یک تیم 3نفره شده بودیم. قبل از ارتباط با سازمان، با تفاسیر مختلف قرآن آشنایی داشتم. تا آنجا که بههمراه یکی از همکلاسیهای آن زمان، باورمان شده بود که ما هم میتوانیم کمکم تفسیری بر قرآن بنویسیم!… بهخصوص که مقداری هم فلسفه و منطق و فقه و اصول خوانده بودیم. به همین جهت در زنگ قرآن و نهجالبلاغه حنیف، فکر میکردم دست پری در این زمینه دارم، اما وقتی او شروع به تفسیر آیات سورهٌ محمد کرد، تمامی دستگاه حقیرم فرو ریخت...more14minPlay
July 13, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت بیستمحقیقتی که همهجا را تسخیر خواهد کرد… شهریورماه، همیشه برای ما، ماه رویدادها و خاطرههای تکاندهنده، گاه دردناک و گاه خوشحالکننده بوده. ولی روز 15شهریور، سالروز تأسیس سازمان، با تمام عظمت و شکوه خودش، شهریورماه را تحتالشعاع قرار داده است. و جالبتر خود روزهای 15شهریور است که در یک دههٌ اخیر به خاطرهانگیزترین شکل توسط مسئولان اول سازمان ما خواهر فهیمه، خواهر شهرزاد، خواهر نسرین و خواهر تهمینه فتح و تسخیر شده است. این روزها فکر میکردم چقدر خوشحالکننده و غرورانگیز است که شهریور امسال، با همهٌ دستاوردهای نو، جوان و باشکوهش به خواهر تهمینه، جوانترین مسئول اول سازمان ما تعلق دارد و اوست که لحظههای ما را از حضور خودش در پیشاپیش صفوف مجاهدین، بارور میکند. خیلی دلم میخواست این لحظهها و این احساسهای شورانگیز را روی کاغذ بیاورم. لحظههایی که این روزها با خون سرخ مجاهدان قهرمان، خواهران شهیدم مژگان زاهدی و منیره اکبری رنگین و شاخصگذاری شده و با کلماتشان دیباچهیی بر حماسههای مجاهدین نگاشته است. وقتی از این شاخسار بالابلند به سازمانمان نگاه میکنم، آنقدر انگیزه پیدا میکنم تا گذشتههای پرافتخار را بهتر ببینم و سرآغاز این بعثت و این نبأ عظیم را در خاطراتم از بزرگمرد انقلابی تاریخ معاصر میهن، حنیف کبیر، بهیاد بیاورم. با این وجود هروقت چشمم را از اینهمه شکوه و عظمت، به بیلان خود برمیگردانم، غمی بزرگ تمامی وجودم را درهم میفشارد. غم آن بسیار نکردههایم که حتی طاقت یادآوری و برشمردنش را هم ندارم. غم آنچه بهعنوان یک مجاهد خلق، باید میبودم و نبودم و آنچه نباید میبودم که بودم و اینهمه در فقدان حقالمعرفة انقلاب مریم رهایی است که تمام هست و نیست و آبروی دنیا و آخرتم را مدیون و مرهون آن هستم. و چقدر غبطه میخورم به نسلی که تنها با گرفتن اولین شرارهٌ این انقلاب، آنچنان برانگیخته شد که در عنفوان جوانی خود را بدهکار لحظهلحظههای تأخیر و درنگش در پیوستن به سازمان دانست و با سخاوت تمام هرآنچه را داشت، در طبق اخلاص گذاشت و سرانجام هم در کلام جاودانهٌ قهرمان مژگان زاهدی چنین انعکاس یافت: «هر وقت از تلویزیون گوشههایی از مراسم جشن سالگرد تأسیس سازمان را میبینم دربرابر سازمان خجالت میکشم. وقتی انتخاب خواهر تهمینه و حرف زدن او را دیدم با خودم گفتم مژگان ببین چقدر سازمان پاک و معصوم است.و ببین چه چیزهایی برای آنها شاخص رشد است. دیدم خواهرمریم و برادر مسعود هیچوقت چیزی برای خودشان نمیخواهند.اینها را که دیدم خیلی احساس بدهکاری کردم که چرا دیر به سازمان وصل شدم و چرا سعی نکردم باری از دوش سازمان بردارم. حالا احساس میکنم که باید از جان مایه بگذارم و تلاش بیشتری بکنم…» و حالا به من حق میدهید که بعد از کلام مژگان و مژگانها، دربرابر بدهی 30سالهٌ خود به مجاهدین، به مسعود و مریم و به انقلاب رهاییبخش ایدئولوژیک، چه میتوانم بگویم؟ جز بدهکاری ابدی!… آخرین روزهای زمستان سال48 در تهران، منتظر یک قرار بودم. قراری که 2سال بهخاطرش صبر کرده بودم. شهید محمود عسکریزاده، همکلاسی، دوست، عضوگیر و آخرین فرماندهام در سازمان مجاهدین، قول داده بود که وقتی هردو ما از سربازی برگشتیم، ارتباط حرفهییام را با سازمان برقرار کند. ماههای آخر، به کندی میگذشت و گاه دیگر طاقتفرسا شده بود. بعضی وقتها پیش خودم روزهای خوش آینده را تصویر میکردم که در ارتباط حرفهیی با سازمان قرار گرفتهام، و شبها هم دوباره همین صحنههای رویایی را در خواب میدیدم. عجله داشتم، دنیای اطرافم سرد و خاموش بود و جز بیعاری مشتی روشنفکرنما با ادعاهای پوچ و پرطمطراق که تماماً سعی میکردند فاصلهٌ خود را با هرگونه انقلاب و انقلابیگری حفظ کنند، چیزی وجود نداشت. در این میان کارهای رفرمیستی برخی از این جماعت که برای تسکین خود یا بهتر بگویم برای خیانت به وجدانشان به آن دست میزدند، واقعاً تهوعآور و غیرقابل تحمل شده بود. کارهایی مثل برگزاری جلسات بهاصطلاح تحقیقات مذهبی، جلسات سخنرانی یا فعالیت در انجمن معلومالحال ضدبهائیت که در همدستی با ساواک شاه به خاموش کردن هرگونه انگیزهٌ انقلابی در جوانان آگاه و روشنفکر مذهبی مشغول بود. برای من سرانجام انتظار بهسرآمد و روز موعود بدون هیچ مقدمهیی فرارسید. صبح زود یکروز زمستانی، محمود به سراغم آمد و از من خواست که با او بیرون بروم. از انتهای کوچه خودمان (آهنکوب) به طرف خیابان خراسان و از آنجا به سمت آبمنگل رفتیم. در کولهبار من آن روزها، مقداری خردهعلم مذهبی و سیاسی و همچنین سابقهٌ گردانندگی جلسات و محافل سیاسیـ مذهبی بود که با داشتن آنها، منهم مسکنمانندی برای خودم جور کرده بودم. همراه با این توجیه که خوب اینها موقت است تا یک کار واقعاً بنیادی انقلابی را شروع کنم. ولی در هیچکجا از آن کار بنیادی انقلابی خبری نبود! من همهجا را بهدنبال آن گشته بودم. بگذارید همینجا تأکید کنم که روشنفکران مسلمانی که هنوز دنبال یافتن راهحل بنیادی بودند تعدادشان چندان زیاد نبود. همان تعداد معدود هم که وجود داشتند، همگی جذب سازمان شدند. واقعیت این بود که همراه با بنبست مبارزه و پایان رفرمیسم در 15خرداد42، جریان مذهبی سنتی موجود و آخوندها هم (که البته علیالعموم در سازش با رژیم بودند)، حرفی برای گفتن نداشتند. سمبل این جریان خمینی بود که با شاه از موضع بهغایت ارتجاعی و فئودالی یعنی ضدیت با اصلاحات ارضی و حق رأی زنان به مخالفت برخاسته بود. روشنفکران مبارز مذهبی یا پاسیو میشدند یا برای انقلاب، جز الگوی مارکسیسم چیزی نمییافتند. دانشجویان و جوانان مذهبی که با دست خالی درصحنه مانده بودند، درمقابل مارکسیستها که از تئوری راهنمای عمل و پیشرفتهای درخشان مبارزاتی برخوردار بودند، احساس سرشکستگی میکردند. برای آنان هیچگونه اندیشه راهنمای عمل وجود نداشت. و سرانجام معدود کسانی هم چون من و دهها نفر دیگر امثال من که به سازمان پیوسته بودیم، حاضر نبودیم به این سادگیها افسارمان را به دست کسی بسپاریم. با این وجود در دنیای انقلابیگری محض، واقعا سرم به سنگ خورده بود و دیگر آن کارها سیرابم نمیکرد. حتی زندگی کردن و نفسکشیدن، دیگر برایم نامشروع شده بود، آری آری نفسکشیدنی که در خدمت یکمبارزهٌ قطعی و مشخص نباشد، برای چه؟ و به چه حساب؟...more13minPlay
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.