Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.
July 12, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت نوزدهممرزهای فکری و عملی موحدان مجاهد مشاهده میکنیم که در تحقق همین نوید الهی، چگونه یکی از وسایل هدایت که خداوند نصیب مجاهدینش فرموده و دستشان را در زمینهٌ تدوین تئوریها و روشهای مبارزاتی با آن پر نموده، همین کتاب نهجالبلاغه است. اما نمیتوان نادیده گرفت که این ودیعهٌ الهی لامحاله میانجامد به پسزدن و ردکردن مبانی ارتجاع دینی و انبوهی احکام جامد که توسط ملایان ملغیکنندهٌ جهاد تدوین شده است. اینجا، پرسش این است که وقتی این فسیلها کنارزده میشوند، چگونه بهجایگزین راستین دین دسترسی خواهیم داشت؟ در پاسخ، تا آنجا که این نگارنده شخصاً شاهد بودهام، مجاهدی را نیافتهام که ـبرای مثالـ بهاهمیت آموزش خطبهٌ1 یا خطبهٌ210 نهجالبلاغه واقف نباشد. چرا که در خطبهٌ یکم، علی(ع) فصلی را بهقرآن و ظرفیتهای پاسخگویی این کتاب مجید اختصاص داده و ازجمله تصریح میفرماید: «کتاب پروردگارتان که حلال و حرام و اموری که موجب فضیلت، نسخکننده و نسخشده، سهلگیری و سختگیری (در امور مهم)، خاص و عام، عبرتها و مثلها، آنچه که مردم در آن آزادند و آنچه که در آن محدودند و محکم و متشابه آن را بیان کرده، مجملهای آن را باز و تفسیر پیچیدگیها و غوامض آن را روشن نموده… و آنچه که قرآن بر وجوب آن دلالت میکند اما در سنت نسخ آن معلوم شده و آنچه در سنت واجب اما در کتاب ترک آن مجاز شده، و آنچه که در زمان خود واجب اما در آیندهاش زائل و منتفی است…اینقبیل مطالب نهجالبلاغه، مبنی بر پاسخگوبودن قرآن، و چگونگی این پاسخگویی پایههای تئوری پرارزش مجاهدین، معروف به«دینامیزم قرآن» را بهدست میدهد که قرآن را بهصفت مرجع و مأخذی بشناسند که برای هر مسألهیی پاسخ متناسب دوران تاریخی را بیان میکند، چیزی که نمیتوانسته پیش از هنگام فهمیده و عرضه شود. اینچنین، مجاهدین به کهکشانی از نوآوریهای دینی راه میگشایند. بهعنوان مثال نسلی از زنان رهبریکنندهٌ جنبش و انقلاب از جمله دستاوردهای بیسابقه و منحصربهفرد سازمان در زمینهٌ حقوق و آزادیهای زنان است. تضمین حقوق پیروان مسلکها و ادیان دیگر یا تعیین خطوط مترقی در زمینههای زمامداری سیاسی و کشورداری نیز از آن جمله است. مکمل آنچه نهجالبلاغه در مورد قرآن میآموزد، در مورد حدیث نیز هست که یک نمونهٌ مهمش چنانکه اشاره شد در خطبهٌ210 آمده است که با بیان بسیار مستدلی روشن میکند که چگونه آنچه بهعنوان استناد به«حدیث» رواج دارد بیشتر اوقات یا اساساً غلط و غیرقابل اعتماد است یا صلاحیتهای ویژهیی را میطلبد و در نهایت آنکه اعتبار هر «حدیث» بهاین است که در چارچوب قرآن فهمیده و تفسیر شود. نمودی دیگر از مرزهای فکری و عملی از دیگر کارکردهای نهجالبلاغه در سازمان مجاهدین، بهرهوری از تعالیم علی(ع) در بازسازی شخصیت انقلابی اعضا و کادرهای سازمان است. در بالا اشاره داشتیم که نوید خداوند برای مجاهدان نصرت و پیروزی است، اما این تنها بهمعنی پیروزی برحاکمیتهای متجاوز نیست. برای همین است که پیامبر(ص) ـچنانکه اغلب میدانیمـ «جهاد اکبر» را در مبارزه با پلیدیهای درونی معرفی میفرمود، یعنی همان که جز رگهها و رسوبات اندیشههای جاهلی و ارتجاعی دوران و طبقات کهنه و میرا نیست. بنابراین، معنی حقیقی آنکه مجاهدان بهیاری خداوند پیروز میشوند تنها پیروزی بردشمن شریر بیرونی نیست بلکه برهرپلیدی، خواه در ضمیر و روحیات این یا آن فرد و خواه در روابط کهنه و فرسودهٌ جامعه، باید با جهاد مجاهدان درهمشکسته و نابود شوند. خوشبختانه در این زمینه نیز مدارکی از تفسیرهای مجاهدین در دسترس هست، ازجمله خطبهیی که متقیان را توصیف و از منحرفان متمایز میکند: «ای بندگان خدا… بهتأکید محبوبترین شمایان نزد خداوند آن کسی است که پروردگار او را در عرصهٌ تسلط برخویشتن یاری فرماید… تا در مسیر تکاملی با رویکرد بهخداوند، نلغزیده و فریب خواهشهای بیگانه با این مسیر را نخورد… تا جایی که به شور و اندوه انگیزانندهیی در درون خویش نایل آید… و همیشه این دغدغه را داشته باشد که برای پیشرفت… بهسوی تکامل چه باید کرد؟… بیمی که او را وامیدارد تا برقلب دشمن تاخته…» تا آنجا که باز هم مطابق شاخصگذاری علی(ع): «تمامی جامههای شهوتها و دلبخواهها را دورافکنده و از همهٌ هموم و غصهها رهیده باشد، جز یک همّ و همّت… همان که تنها به آن وابسته است، یعنی خداوند و خلق او… اینجاست که از کورصفتی رهیده… و تبدیل میشود به یکی از کلیدهای دروازهٌ هدایت و یکی از مسدودکنندگان راههای پستی…» مرزها در رویکرد عدالت و ترقیخواهی نمونهٌ گویای دیگر، تفسیر مجاهدین از سخنان علی(ع) و تلقی آنحضرت از زمامداری و مسئولیت رهبری است. بخشی از تفسیری از مسعود رجوی دربارهٌ برخی از مواضع علی(ع) در دوران حکومتش را در زیر میخوانید: «بگذارید که سخن اولش را از نهجالبلاغه بخوانم: لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا یقاروا علی کظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقیت حبلها علی غاربها… اگر حضور این جمعیت نمیبود و تقاضایشان (در درخواست از علی که زمامداری را بپذیرد) و اگر این نبود که حجت تمام شده است به اینکه من بهیاریشان برخیزم و اگر این نبود که خداوند از قشر آگاه پیمان گرفته است که بر گرسنگی مظلومان و سیری ظالمان صبرپیشه نکنند، من (علی) حتماً ریسمان شتر این خلافت و زمامداری را بهگردنش میانداخته و رهایش میکردم. این است دلیل پذیرش مسئولیت از جانب علی. حال آنکه از یکطرف علی وارث بسی خرابیهاست و از طرف دیگر وارثان ثروتهای متراکم (که بهناحق در دست اشخاص انباشته شده است). در همان روزهای بیعت، اشراف اموی سراغش میآیند، با لحن خیلی چرب، عین جملاتشان را میخوانم: «ما برادران تو و همگنان تو از فرزندان عبدمناف هستیم. لیکن امروز بهشرطی بیعت میکنیم که همان درآمد مادی زمان عثمان را برایمان تثبیت کنی». اما جواب حضرت علی(ع) چنین است، توجه داشته باشید: «هر شخصی از مهاجر و انصار، از رفقای رسول خدا که از لحاظ رفاقتش خود را برتر از دیگران میداند، برتری را فردا در پیشگاه خدا طلب کند و پاداش و مزد را از خدا بخواهد… اگر راست میگویید، از خدا این امتیازات را بخواهید نه از من. شما بندگان خدا هستید و مال متعلق بهخداست، که یکسان در میان شما تقسیم میشود و در این باره هیچکس بردیگری برتری ندارد، تقوی پیشگان را بهترین مزد و پاداش نزد خداست، خدا برای تقوی پیشگان در این جهان مزدی تعیین نکرده است». خوب بعد در… سخنرانی اول علی(ع) ببینیم که چه میگوید: «ذمتی بما اقول رهینه و انا بهزعیم» بدانید حرفهایی که من میزنم گردنم در گرو آن است و من مسئولش هستم… «اَلا و ان بلیتکم قد عادت کهیأتها یوم بعث الله نبیکم» بدانید مسألهٌ امروز شما و ابتلای امروزتان درست شکل دیگری از همان ابتلای روز اول بعثت پیامبر(ص) است. روز اول بعثت، روز اول انقلاب اسلام، و اینجا [علی(ع)] انقلاب را تعریف میکند: «و الذی بعثه بالحقّ لتبلبلنّ بلبلة و لتغربلن غربلة و لتساطن سوط القدر» سوگند بهکسی که پیامبر را برگزید، زیرورو میکنم، دگرگون میکنم، انقلاب میکنم، غربال میکنم، عین اینکه ته دیگ را با کفگیر میآورم رو، تا آنجا که «یعود اسفلکم اعلاکم و اعلاکم اسفلکم» بالاییهابروند زیر… قسم بهخدا این زمینها را اگر بهکابین و مهر زنان هم رفته باشد پس میگیرم و اگر چه با پولش ازدواج هم کرده باشند… پس امروز معنی حرف علی این است که بگوییم: چیزی را که خوردهای از حلقومت بیرون میکشیم… «الحق القدیم لایبطله شیئ»… حق، مشمول مرور زمان نمیشود…» در اینجا آقای رجوی ادامه میدهد: «میبینید رایحهٌ اسلام را؟ میبینید سازش ناپذیری را؟ تاخت انقلابی را میبینید؟ از کجا میجوشد؟ میگوید نخیر! برگردانید!… آیا کسی میتواند بدون مبالغه حتی در رهبران انقلابی امروز جهان کسی را پیدا کند که پروندهاش آنقدر مشعشع، بدون ذرهیی انحراف و اعوجاج، نظیر علیابن ابیطالب باشد… بههمین دلیل، علی را میتوان راز گشودهٌ انسانیت، راز گشودهٌ تقدیر خطاب کرد، همین و بس». در این سخنان، مرزبندیهای دینی مجاهدین با خمینی و خیل دینفروشان پیرامونش بهروشنی آشکار است، مرزبندیهایی مستند بهکلام امیرالمؤمنان علی(ع) و سنت گرانقدر اسلام....more18minPlay
July 07, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت هجدهمنهجالبلاغه، انگیزاننده و مسئولیتآور در فرهنگ دینی ما واژهٌ جهاد بسی مقدس و انگیزاننده است. جهاد اذن مبارک خداوند بهقربانیان ستم و تجاوز، و رهنمود و فرمانی همراه با نوید شکوهمند پروردگار است که نصرت مجاهدان بر ستمکاران را در کف قدرتمند خود دارد. در نهجالبلاغه هم بخشی از مهمترین بحثها در ارتباط با جوانب مهم جهاد است. بهعکس، در فرآوردههای شریعت آخوندی، «فقهای عظام» شیعه، بهرغم مولای موحدان و اولین امام شیعیان علی(ع)، این اذن خداوند را رسماً ملغی نموده و طی بحثهای مطول، این الغای جهاد در «عصر غیبت» را مفصلاً تئوریزه کرده و در معتبرترین کتابهایشان آوردهاند. در این میان، قابل توجه اینکه شخص خمینی با همهٌ لافهایش، هیچ نامی از جهاد در کتاب تحریرالوسیله نیاورده و تنها در آخر بحثهای «امربهمعروف…» فصل کوتاهی آورده با عنوان «فصل فیالدفاع» که مطابق تعریف خودش مربوط است به شرایط «اشغال کشور و مرزهای مسلمین»، آنهم در صورتی که «بیم انهدام شکوه و کیان اسلام [در متن «بیضهٌ اسلام»] و جامعهٌ مسلمین» در میان باشد. اسلاف خمینی هم مواضع بهتری نداشتند. در «جواهرالکلام» میخوانیم: «پس در میان ما اختلافی نیست بلکه اجماعی است که همانا جهاد واجب است بهشرط وجود امام علیهالسلام و گشودهبودن دست حاکمیتش یا وجود کسی که امام او را بهمنظور جهاد منصوب کرده باشد». مؤلف «فقه جواهری» ادامه میدهد: «بلکه اصل مشروع بودن جهاد مشروط است به حضور امام معصوم و در حاکمیت» . بهاینترتیب، ملاحظه میفرمایید که بنابراین «فقه» آخوندی، فریضهٌ جهاد از تاریخ پایان حکومت 6ماههٌ امام حسن مجتبی(ع) در اواخر ربیعالاول سال 41هجری تا همیشه ملغی است مگر زمانی که امام زمان(عج) ظهور کند. برای مزید اطلاع، «صاحب جواهر» تصریح دارد: «و جهاد واجب نیست بر زنان بدون آنکه اختلافنظری در میان (فقیهان) باشد بلکه این یک حکم اجماعی است بهاضافهٌ آنکه زنان توانایی جهاد را ندارند». «اجماع» آخوندی بهرغم آنکه شخص حضرت محمد(ص) زنان را بهجهاد میبرده و رزم مسلحانهٌ آنان را شخصاً بسیار ستوده است. حال و نظر به مواضع دینی رسمی و رایج بالا، کار سترگ جوانان بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق را در نظر بگیرید که مبتنی بر عقیدهٌ اسلامی قدم در راه جهاد انقلابی نهاده بودند. پرسش این است که این بنیانگذاران برای رسیدن به ضرورت و مشروعیت عقیدتی جهاد و مبارزهٌ مسلحانهٌ خود باید به کدام مأخذ اسلامی و مرجعیت دینی اتکا کرده باشند؟ آیا جز کنارزدن پردههای بدعت موسوم بهدین و شریعت و رویآوردن به متن قرآن و خطبههای جهاد در نهجالبلاغه، کدام مأخذ دیگر اسلامی میتوانست آنان را رهنمون شود؟ مرزهای فکری و عملی موحدان مجاهد مشاهده میکنیم که در تحقق همین نوید الهی، چگونه یکی از وسایل هدایت که خداوند نصیب مجاهدینش فرموده و دستشان را در زمینهٌ تدوین تئوریها و روشهای مبارزاتی با آن پر نموده، همین کتاب نهجالبلاغه است. اما نمیتوان نادیده گرفت که این ودیعهٌ الهی لامحاله میانجامد به پسزدن و ردکردن مبانی ارتجاع دینی و انبوهی احکام جامد که توسط ملایان ملغیکنندهٌ جهاد تدوین شده است. اینجا، پرسش این است که وقتی این فسیلها کنارزده میشوند، چگونه بهجایگزین راستین دین دسترسی خواهیم داشت؟ در پاسخ، تا آنجا که این نگارنده شخصاً شاهد بودهام، مجاهدی را نیافتهام که ـبرای مثالـ بهاهمیت آموزش خطبهٌ1 یا خطبهٌ210 نهجالبلاغه واقف نباشد. چرا که در خطبهٌ یکم، علی(ع) فصلی را بهقرآن و ظرفیتهای پاسخگویی این کتاب مجید اختصاص داده و ازجمله تصریح میفرماید: «کتاب پروردگارتان که حلال و حرام و اموری که موجب فضیلت، نسخکننده و نسخشده، سهلگیری و سختگیری (در امور مهم)، خاص و عام، عبرتها و مثلها، آنچه که مردم در آن آزادند و آنچه که در آن محدودند و محکم و متشابه آن را بیان کرده، مجملهای آن را باز و تفسیر پیچیدگیها و غوامض آن را روشن نموده… و آنچه که قرآن بر وجوب آن دلالت میکند اما در سنت نسخ آن معلوم شده و آنچه در سنت واجب اما در کتاب ترک آن مجاز شده، و آنچه که در زمان خود واجب اما در آیندهاش زائل و منتفی است…...more14minPlay
June 26, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت هفدهممجاهدین و اقتدا به الگوی علی(ع) در زمینهٌ رویکرد مجاهدین به نهجالبلاغه و رواج این کتاب بهمساعی این سازمان، آن چه را که حتماً باید مورد توجه قرار داد این تمایز حساس است که پرداختن سازمان مجاهدین به قرآن یا نهجالبلاغه به انگیزههای بهاصطلاح دانشمندانه و فعالیتهای تخصصی در زمینهٌ دین نبوده است بلکه بهخاطر ضرورتهای یک مبارزه که این یگانه جریان موحد انقلابی را نیازمندانه بر آستان علی(ع) سمت میداده تا بهآن حضرت سرفرود آورند و با آموختن و انگیزهگرفتن از اندیشه، سنت و روش مبارزاتی و رهبری امیرالمؤمنان علی(ع)، مبارزات خود در برابر شاه و ارتجاع دینی را سامان ببخشند، آموختن از پیشوایی که مبارزاتش طی تاریخ پیدایش اسلام، در موضع رهبری اسلام انقلابی و بهخصوص دوران چندسالهٌ زمامداریش در برابر موجودیتها و قدرتهای مرتجع و منحرف موسوم بهمسلمان، امتداد و ترجمان یگانه و بیبدیلی بوده از بینات قرآن و تعالیم محمد(ص). این حقیقت نه یک ویژگی تصادفی مجاهدین است و نهتنها در مورد قرآن و نهجالبلاغه صدق میکند. بلکه همانطور که بر جریان پیشرفت در علوم تجربی هم صادق است، تنها آندسته از دانشمندان و پژوهشگران به دانستنیهای تازه و شگرفی دست پیدا میکنند که با علوم مربوطه سروکار عملی فعال داشته و به پرسشهای تازهیی راه میبرند و آنگاه طی تحقیق و پژوهش جدید به قانونمندیهای جدید علوم راه میبرند. در مثال نهجالبلاغه نیز همین قانون صادق است. نهجالبلاغه جز سخنان و آثار یک پیشتاز مبارزهٌ عقیدتی، یعنی علی(ع) نیست. ماهیت آثار علی(ع)، درسها و تجارب یک عمر مجاهدت، رهبری و زمامداری امر مبارزه با مشرکان و منحرفان و دکانداران دین بوده است. اگر این آثار را برخلاف ماهیتش به چشم مواعظ و نصایحی برای انزواگزیدگان محراب و وردخوانی خرقهپوشان بنگریم، به ماهیتش پشت کردهایم و لاجرم هرچهبیشتر در این وادی به کنکاش این آثار بنشینیم، تنها و تنها از ماهیتشان دورتر و بیگانهتر خواهیم شد. راز تأثیر ژرف و گستردهٌ مجاهدین بر نسل آگاه معاصر، نسل تشنهٌ پیامهایی که مگر در نهجالبلاغه علی(ع) بتوان سراغ گرفت، معجزهیی نبوده و نیست جز همین قانون یادشده. نمونههای این حقیقت را در ادامهٌ همین مبحث خواهیم دید که مثلاً در مورد خطبهٌ «جهاد» چگونه مجاهدین پیامهای انگیزهساز میگرفتند و حال آنکه فقیهان، آنان که در دوران غیبت امامزمان(عج) اساساً منکر جهاد هستند، این خطبه را اندراحوال مجاهدان و شهیدان گذشتهٌ بدر و احد و کربلا و… صادق مییابند! دستاوردها از پیامهای علی(ع) بنیانگذاران سازمان مجاهدین که از آغاز بر تعیین هویت ایدئولوژیک و روشنکردن استراتژی مبارزاتی سازمان تأکید بسیاری داشتهاند، تحقیق و تدقیق در اسناد مربوطه، بهخصوص قرآن و نهجالبلاغه را در دستور روز قرار داده و تفاسیر سازمان در مورد کل نهجالبلاغه(5) را کامل و مکتوب کرده بودند. یکی از دستاندرکاران این امر، مجاهد بزرگوار و شهید، مصطفی جوانخوشدل بود. سازمان هنوز فرصت انتشار بیرونی این مجموعه و رسانیدنش بهدست هواداران و علاقمندان را بهدست نیاورده، با ضربهٌ سال50 مواجه شد و تمام این اسناد بهدست ساواک شاه افتاد، جز بخشهای پراکندهیی مانند «خطبهٌ جهاد» که پلیکپی و توزیع شد و بارها توسط هواداران در ایران و خارج کشور تکثیر و تجدید چاپ شده است. از تفاسیر قرآن سازمان نیز جز چند بخش، شامل تفسیر سورههای محمد(ص)، توبه و انفال، بهبیرون نرسید........more17minPlay
June 22, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت شانزدهمنهجالبلاغه در جایگاه شایستهٌ خودجلال گنجهای با درود متواضعانه بهروان بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق، شهیدان والاقدر، محمد حنیفنژاد و یارانش سعید محسن و اصغر بدیعزادگان. از مهمترین رهآوردهای مجاهدین خلق بههدف معرفی و تمایز اسلام ناب انقلابی از شبه اسلامهای ارتجاعی، شناسانیدن کتاب نهجالبلاغه است که منتخبی از آثار و سیرهٌ امام علی ابن ابیطالب(ع) میباشد. کتابی که در عین منحصر بهفرد بودن، از زمان تألیفش در آخر قرن چهارم هجری تا زمان ما بهطور واقعی مهجور و فراموش شده بود، جز آنکه گهگاه و بهاقتضای منافع دینفروشان، نامی از آن در میان عوامالناس آورده میشد. اما مجاهدین از همان آغاز موجودیت سازمان، بهاندک زمانی توانستند کلمات علی(ع)، این «برادر عقیدتی محمد(ص)» را در همان نهجالبلاغه مهجور، چونان چراغی شناخته و بشناسانند که راه یک انقلاب عقیدتی را روشنیمیبخشیده و در هیبت سلاحی کارآمد برسینهٌ عملهٌ ارتجاع فرود میآمد. و اینچنین بود که پس از 15قرن، کلام علی(ع) را مشاهده میکنیم که چگونه بهشایستگی دستمایهٌ نسل انقلابی این مرزوبوم شده است. موفقیت مجاهدین در این زمینه بسیار گسترده و سریع بود و آوازهٌ شهرت تفسیرها و برداشتهای متفاوت سازمان از قرآن و نهجالبلاغه چنان در سراسر ایران پیچید که هیچ محفل و مرکزی از آگاهان و مبارزان دینی سراغ نمیشد که در آن مطالبی از برداشتهای اسلام انقلابی مجاهدینخلق و استنادهایشان بهقرآن و نهجالبلاغه راه نیافته باشد و از تفاوت عظیم اسلام انقلابی با کالای عوامفریب ارتجاع آخوندی اطلاعی نداشته باشند، آنقدر که کار نسخههای بیرواج نهجالبلاغه در بازار کتاب ایران، بهچاپهای مکرر در مکرر و ترجمههای متعدد کشید و از این ژرفتر آنکه بسی از طلاب و مدرسین جوان و مبارز در حوزههای سنتی و مدارس مذهبی ـبرخلاف معمول قرنهای پیشینـ بهنهجالبلاغه جذب شده و بهمطالعه و تحقیق در پیامهای علوی آن رویآور شدند که ـاز شما چه پنهانـ این نگارنده خود یکی از نمونههایش بهشمار میرود. آری، سالها پس از بهاصطلاح تحصیلات دینی و سپس رهسپار شدن به حوزههای بزرگ قم و نجف، اولین باری که اینجانب پیمیبردم باید نهجالبلاغه را بهعنوان یک کتاب جدی دینی خواند و از اول تا بهآخرش را با تأمل و دقت مطالعه کرد، بهار1351 و تحت تأثیر وضعیت جدید در فضای مبارزاتی بود. یکسال پس از ضربهٌ وسیع ساواک به سازمان و بهدنبال فراگیرشدن آوازهٌ مجاهدین، بههنگامی که تازه از زندان اوین بهسلولهای انفرادی قزلقلعه منتقل شده بودم، بهرغم ممنوعیت هرگونه کتاب، روزنامه و خواندنی، در سلول بهصورتی شگفت بهیک نهج البلاغه دسترسی یافته و توانستم با اشتیاق از آغاز تا آخرش را بخوانم و بهفراخور حال و استعداد آن ایام، پیرامون مطالبش تأمل کنم. جا دارد یادآور شوم که سالهای سال پیش از این، یعنی درست از سال1335، نهجالبلاغهٌ شخصی خودم که در سنین نوجوانی بهعنوان جایزهٌ درسی بهمن داده شده بود، فقط قفسهٌ کتابهای شخصیم را زینت میداده بدون آنکه فراتر از برخی مراجعات پراکنده، نیازی جدی بهاین کتاب برای امثال من مطرح باشد و بابت رشتهٌ تحصیلی و حرفهٌ دینی بهاین تنها منتخب آثار علی(ع) مراجعه کنیم. بسی دردناک آنکه هنگامی بهاهمیت نهجالبلاغه پی میبردم که بنیانگذاران مجاهدین، همان سازمان عقیدتی و مبارزاتی که علاقه بهنهجالبلاغه را وامدارشان بودم، بهدست شاه خائن اعدام میشدند. بحث علل و دامنهٌ فراموششدگی آثار علی(ع) در میان نسلهای پیدرپی مسلمان و شیعهٌ پیشینیان ما در همین سرزمین که مرکز تشیع جهان است، بحثی مشروح و خارج از گنجایش این یادداشت است. اما راستی این واقعیت تلخ را چگونه باید تفسیر کرد که تاکنون تنها همین یک مجموعهٌ کوچک از مواضع و کلمات علی(ع) فراهم آمده است، تازه آنهم چنانکه خود مؤلف در مقدمهٌ کتاب اعتراف دارد، تنها از زاویهٌ معرفی «جنبههای گوناگون هنرهای آن حضرت در خطابهها و نوشتن و پندها و حکمتها… تا عظمت شأن علی(ع) در زمینهٌ هنرهای فصاحت و بلاغت را…» نشان داده باشد و نه بیشتر. مؤلف مزبور در همین مقدمه میافزاید که: «برای این منظور، گاه چند بخش پراکنده از یک سخن پیوسته را برگزیده و نیکوترین بخشها را بدون رعایت نظم اصلی آوردهام چرا که من بهدنبال نکتههای ممتاز و درخشان بودم و نه ترتیب و انسجام اصلی کلام علی(ع)…» این یعنی که تمام پرتوهای نورانی از سیمای علی(ع) که در کتاب نهجالبلاغه میدرخشد، بهستارههای کوچک پراکندهیی میمانند که پارهپارههای برجای مانده از انفجار یک خورشید عظیم باشند. معنی فاجعه روشن است. در یک کلام باید گفت که تا قبل از مجاهدین، نسلنسل پیشین آگاهان این مرز و بوم هرگز نتوانستهاند چندان آشنایی درست و مستقیمی با حقیقت علی(ع) داشته باشند و کمتر کسی خبر دارد که تاکنون بیشترین اقدامها در جهت بهرهوری و شرح و تفسیر نهجالبلاغه، توسط دانشمندان اهل سنت صورت گرفته است و در رأس همگان توسط ابن ابی الحدید المدائنی، دانشمند معتزلی معروف در قرن هفتم هجری....more15minPlay
June 12, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران قسمت پانزدهمحنیف، بنیانگذار و راهگشا محمد حیاتی روز اولی که «محمدآقا» را دیدم، در یک اتاق کوچک اجارهیی در محلهٌ خودمان بود. ما چند نفر توسط شهید موسی خیابانی عضوگیری شده بودیم. روز اولی بود که حنیف میخواست برای ما صحبت کند.، در همان برخورد از یکرنگی او متحیر شدیم. «محمدآقا» خیلی بیآلایش، ساده، لباسش را درآورد، نشست. و شروع کرد از جریان تکامل و انسان خلاصهیی را گفت و آیاتی از قرآن را خواند. من با این که سابقهٌ مذهبی داشتم ولی انگار او آیات جدیدی برایمان میخواند که تا آنموقع نشنیده بودیم. اما قبل از اینکه حرفها و بحثهای او جلب توجه کند، قاطعیت و یقین به حرفهایش بود. مثل اینکه حرف از تمام وجود و سلولهایش بیرون میآمد. سؤالاتی که از او میکردیم، اگر سؤالات سطحی و غیرلازم بود، خیلی صریح و قاطع میگفت این را کنار بگذار، اگر اهلش هستی بیا و اگر نیستی بگذار کنار. یک خرده با او بحث را ادامه دادم و از زاویهٌ این که مگر در کار من تردیدی هست، صحبت کردم. خیلی قاطع گفت: «اگر تو را نمیشناختم زیر این سقف با هم ننشسته بودیم، پروسهات را هم میدانم. اگر میخواستیم اعتماد نکنیم، اعتماد نمیکردیم». جوابی بود که هم اعتماد را جلب میکرد، هم آموزش میداد. حرفزدنش خیلی صریح و جدی بود و سریعاً همه را جذب میکرد. چیزی را در وجود او بهرأیالعین دیدم که هیچگاه یک تصویر مادی از آن نداشتم. سیمای پرصلابت و باشکوه انسانی که ساده و صریح و در عینحال بسیار عمیق و فصیح است. وقتی صحبت میکرد، احساس میکردم که وجود او «حقیقت» را منعکس میکند. ذرهیی جای وهم و خیال باقی نمیگذاشت، با هرجملهیی که ادا میکرد مسئولیتی درمقابل ما میگذاشت. سر دستورهای امنیتی و جلوگیری از ضربهخوردن خیلی حساس بود و بسیار قاطع برخورد میکرد. سال 49 در جریان دستگیری بچهها در دوبی، یکسری دستورهای امنیتی به ما دادند در مورد خانههای تیمی. من یک اتاق گرفته بودم روبهروی دانشگاه شریف، که با 3نفر دیگر در آن اتاق بودیم. یک سطل پلاستیکی داشتیم که به آن سطل ملات میگفتیم. مدارک را در آن میگذاشتیم و شب میسوزاندیم، درحالیکه باید همان موقع میسوزاندیم. یک روز «محمدآقا» در غیاب ما آمده بود درجا با قاطعیت تمام سطل را با چاقو تکهتکه کرده بود. بعد که آمدیم و برایمان کار آموزشی و توضیحی کرد، در همانجا با ذکر خاطرهیی گفت: «رفتم خانهٌ بچهها، رادیو را برداشتم، دیدم رادیو … (مخالف شاه) را گرفتهاند و موج آن همانطور روی رادیو باقی مانده. اگر همانموقع که مسائل امنیتی را برایشان توضیح دادم این رادیو را هم جلو خودشان خرد میکردم، بچهها در دوبی مسائل امنیتی را رعایت میکردند و دستگیر نمیشدند». یکی از خصوصیات بارز حنیف واقعگرایی او بود. نقطهنظرها و حرفهایش ماکزیمم انطباق را با واقعیت داشت. مثلاًٌ یکی از دلایلی که ما را برای کارگری میفرستاد بهخاطر این بود که ما را از صورت یک روشنفکر دور از عمل و ذهنی درآورد و تبدیل به یک انقلابی واقعگرا و آشنا با درد مردم کند. مثلاً در رابطه با نظافت خانهها وقتی در خانههای جمعی بودیم، رسیدگی به خانه در حد دانشجویی بود. ولی یکبار رفتیم خانه دیدیم اصلاً عوض شده.تک و تنها از دستشویی شروع کرده و همهجا را تمیز کرده است. آموزش که میداد مثل این بود که سیب را تعریف میکرد ولی در عین حال نفر آموزشگیرنده زیر دندان آن را مزهمزه میکرد.یکی از دلایلی هم که ما میتوانستیم قرآن و نهجالبلاغه را خوب آموزش بگیریم، دقیقاًهمین بود که «محمدآقا» آموزشها را بهموقع و سر جایش به ما تفهیم میکرد. بهخاطر همین نقطه قوتها هم بود که هیچکدام از بچهها به خودش اجازه نمیداد به او «محمد» بگوید، ما یکدیگر را با اسم کوچک صدا میکردیم ولی هیچکس حنیف را تا روز آخر با اسم کوچک صدا نکرد. همه میگفتند «محمدآقا»، نه اینکه او بخواهد ولی سطح برخوردش و قاطعیتش و مسألهحلکنی او آنقدر جلوتر از همه بود که همه بیاختیار و صمیمانه «محمدآقا» صدایش میکردند. من این را در موقع دستگیریش هم دیدم. هنگام دستگیری، خیلی فشار روی او بود. همهٌ مسئولیتها متوجه او بود. همهٌ اعضای مرکزیت را میزدند که او را بگیرند و حالا گرفته بودندش. ولی خم بر ابرویش نیامد. وقتی در سلول بود، تحلیل و جمعبندیش را میکرد و میفرستاد برای بچهها. مسعود هم در آن شرایط چهها که نکرد و چقدر خودش را در رابطه با «محمدآقا» به آب و آتش زد تا اینکه مسائل روی دور بیفتد. «محمدآقا» طوری برخورد میکرد که انگار دستگیر نشده. در سلول که بود دنبالهٌ کارش یعنی همان تحلیلها و جمعبندیها را داشت. در آنموقع، این برای زندانیان خیلی عادی بود که شطرنج درست میکردند حالا یا برای محمل یا برای بازی از آن استفاده میکردند. ولی ما جدیت «محمد آقا» را که میدیدیم بدون اینکه خودش چیزی بگوید، این کار را نمیکردیم. نمیخواستیم «محمدآقا» که نگاه میکند ببیند ما داریم شطرنج بازی میکنیم. میدانستیم که فضای «محمدآقا» این است که از فرصتها باید بیشترین استفاده را کرد و امر مبارزه و سازمان را پیش برد و از تکتک ما چنین انتظاری داشت. دستگیری حنیف ما خبر نداشتیم که تحتتعقیب هستیم. و در مدتی که بعد از ضربهٌ اول شهریور1350 با حنیف بودیم هر دو در یک اتاق بودیم و یک اتاق دیگر هم بود که بچههای دیگر در آن بودند. احمد رضایی هم میآمد. حنیف خیلی سفارش میکرد به مسائل امنیتی. درواقع هرجا هم که ضربه خوردیم صرفنظر از شرایط جبری، دراساس ناشی از بیتوجهی ما به تذکرات او بود. روزهای اول و دوم ماه رمضان بود، وقتی ریختند توی خانه، وقت استراحت بود. کاری که توانستیم بکنیم، این بود که اسناد و مدارک را یکمقدار از بین بردیم ولی بیش از این نتوانستیم. در آن خانهیی هم که ما بودیم چون قبلاً ناخواسته شلیک کرده بودیم، سلاحهایش را مخفی کرده بودیم و لذا دم دست سلاح نداشتیم. و این تجربهٌ بزرگی برایمان شد. «محمدآقا» را با قنداق تفنگ بدجوری زدند و گرفتند. انگار همه چیز را پیدا کرده بودند. از همان لحظهٌ اول دست و پایش را بستند و کتکزدن و شکنجه شروع شد. با قنداق تفنگ به پیشانیش زدند طوری که باد کرد و او را طنابپیچ کردند و با اهانت و ضرب و شتم سوار ماشینش کردند. من هم پشت او نشستم. ساواک میدانست که همهٌ اطلاعات و امکانات و هرچیزی که مربوط به سازمان بوده، نزد محمدآقاست. به همین دلیل همهٌ شکنجهها و فشارها روی او متمرکز شده بود. یعنی از صبح تا شب در تمامی ساعتها او زیرشکنجه بود و رد افراد، سلاحها و امکانات سازمان و همهٌ اطلاعاتی را که داشت از او میخواستند. «محمدآقا» با هوشیاری و تسلط تمام دقت میکرد که چه چیزها را باید بگوید و چه چیزی را باید نگهدارد. بهخوبی یادم هست با حسابشدگی تمام و تحمل شکنجههای فراوان، تنها رد چند سلاح را گفت و دشمن را از دستیابی به رد احمد(مجاهد کبیر احمد رضایی) منحرف کرد. و اینچنین بود که احمد در بیرون ماند برای سروسامان دادن به سازمان. بازجوها «محمدآقا» را رها نمیکردند. هر روز بروبیا و شکنجه و جنگ اعصاب بود. ولی بهرغم اینها در برخوردش با بازجوها همیشه موضع مسلط داشت. با آنهمه فشار شکنجه در آن شرایط، من شاهد چنان روحیهیی در او بودم که گویی اصلاً دستگیر نشده، یا انگار نه انگار که زیرشکنجه است، درست مثل اینکه در بیرون است، عجیب بود که خودش را در آزادی عمل میدید و محدودیت زندان و فشار شکنجهها بر انجام مسئولیتش تأثیری نگذاشته بود و کارهای سازمان را دنبال میکرد. آنچنان روحیهیی داشت که همه را تحت تأثیر قرار میداد. بازجوها در مقابل حنیف به خود اجازه نمیدادند هر حرفی بزنند. شکنجهگر معروف ـحسینیـ در مقابل حنیف طلسم شده بود… آنها هم حنیف را «محمدآقا» صدا میکردند. از خط دادن برای برخورد در زندان؛ تا حلوفصل این مسأله که هرکس در دادگاه چه دفاعی بکند و پیغامدادن به خارج زندان که بچههای بیرون خودشان را چگونه حفظ کنند، چگونه عملیات کنند و… کسی که در این مدت بیشترین کمککار محمدآقا بود و از همان روز اول دستگیر شدن محمد تلاش کرد تا از هرطریق، و با پذیرش هرریسک، با او رابطه برقرار کند «مسعود» بود. از همان روز اول تلاش کرد که پیغام برساند و پیغام بگیرد و روز و شب طرح و نقشه داشت تا به طریقی با او ملاقات کند و موفق هم شد و این کار را انجام داد. در همین رابطه و از طریق نامههایی که «مسعود» برای «محمدآقا» میفرستاد و جوابهایی که برمیگشت، رسالت و مسئولیت هدایت مجاهدین از حنیف به مسعود رسید. در تمام مراحل بازجویی نقشی که «محمدآقا» داشت این بود که نگذارد ما تحت تأثیر شرایط و فضای ضربه قرار بگیریم. درحالیکه طبیعی بود، چپروی کنیم. همین که بچهها در همین تعداد زنده ماندند، بهخاطر فدای حنیف بود. فقط وضع مسعود صرفاً بهخاطر تـلاش بیوقفهٌ برادرش، دکتر کاظم، فرق میکرد و دستشان برای اعدام او بسته بود، اما موسی میتوانست اعدام شود و بقیه میتوانستند اعدام شوند. در بازجوییها بهدستور خود حنیف اتهامات را سر مرکزیت و «محمدآقا» میریختیم. گویی که زندان بخشی از پروسهٌ طبیعی کارش بود. کار هدایت و رهبری سازمان را تا لحظهٌ آخر با همان صلابت و قاطعیت ادامه میداد. از سلولها رهنمود میداد، در دادگاه هم آن خط را پیش میبرد. در این میان نقش مسعود در مشاورت با حنیف در زندان، نقش درجه اول بود. من هیچکس را ندیدم که در بحث و مشاورت با «محمدآقا» نزدیکتر از مسعود و فعالتر از او باشد، بدون استثنا هیچکس حتی سعید و اصغر. مسعود از روز اولی که «محمدآقا» به اوین آمد از سلولهای طرف دیگر، شروع به برقراری رابطه با او کرد و برای این کار هر کاری از دستش برمیآمد انجام داد. سربازی را از توی نگهبانهای سیار پیدا کرد که برایش نامه برساند. در سوراخ سنبههای دستشویی برایش ملات میگذاشت، مسعود گاه همهٌ عواطفش را زیر پا میگذاشت و هر چه او میخواست برایش فراهم میکرد. «محمدآقا» تیغ میخواست که اگر توطئه کردند، بتواند خودکشی کند مسعود تیغ به او رسانید. سیانور و سیم برق به او رسانید. روزهای آخری که نزدیک اعدام حنیف بود، بین دادگاه اول و دوم، مسعود خیلی میخواست به او اخبار بیرون را برساند که چی شده و بیرون چه خبر است. حنیف در ابتدا، در سلولهای وسطی اوین بود که دو طرف داشت و دفتر داخلی اوین این دو طرف را از هم جدا میکرد.مسعود در طرف دیگر بود، اما هر طور شده به بهانهٌ دلدرد و مریضی، نگهبان را خام میکرد تا بگذارد به دستشوییهای طرف دیگر هم برود و از این طریق بتواند با حنیف تماس بگیرد، و به بچهها سپرده بود اگر حنیف را دیدید سرفه کنید یا بهنحوی مرا خبر کنید. به این ترتیب نامههایی را مسعود برای «محمدآقا» میفرستاد و او نیز به مسعود جواب میداد و خطوط ما را روشن میکرد… بعدها فهمیدم که وقتی مسعود میگوید آموزگارم را دیدم و با آن شور و علاقه از محمد حنیف صحبت میکند، چه میگوید و منظورش چیست؟...more19minPlay
June 08, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت چهاردهماصغر، بنیانگذاریاستوار شهین بدیعزادگان شهریور سال50 که در جریان دستگیری اصغر قرار گرفتم، دانشآموز 15سالهیی بودم که چیز زیادی از مبارزه نمیدانستم. البته خانوادهمان ضدرژیم شاه و سیاسی بود که اینهم بهخاطر وجود اصغر بود. اصغر خیلی کم به خانه میآمد؛ معمولاً هفتهیی دو، سه شب و بعضی روزها. مابقی ایام هفته را بهقول خودش در خانه «رفقا» میگذراند. مواقعی که در خانه بود، به اتاقی در طبقهٌ دوم که اصطلاحاً به آن کتابخانه میگفتیم میرفت و مشغول مطالعه میشد. وقتی آنجا بود، کسی جرأت نمیکرد وارد شود، مادرم تعریف میکرد یکبار که صبح رفتم برایش چای ببرم، وارد اتاق شدم و او جا خورد. بعد با نگاه آرام و مهربانش به من فهماند نباید سرزده وارد میشدم و به اوراقی که رویش کار میکرد نگاه کنم. خیلی وقتها عواطف پاکش را به بهترین وجه بارز میکرد و همین بود که ما را مجذوب میکرد. یادم است یک شب زمستان که ماه رمضان هم بود، اصغر تا ساعتها بعد از اذان مغرب، در بازار دنبال خرید پتوی برقی برای مادر بیمارمان بود و وقتی آن را آورد آنقدر خوشحال بود که در پوست نمیگنجید و این برای ما باورکردنی نبود که اصغر که دقایق وقتش حسابشده بود، اینهمه وقت روی خرید آن گذاشته باشد. هر وقت به میهمانی یا مسافرت میرفتیم، اگر همراهمان میآمد، حتماً در اواسط کار ما را ترک میکرد و میگفت، «کار» دارم و میرفت تا به کارهایش برسد. اصغر در تمامی فامیل پدری و مادری و در میان دوستان و آشنایان و همسایگان بهخاطر ویژگیهای خاصی که داشت چهرهٌ محبوبی بود. از یکطرف نجابت و پاکی بیاندازهاش او را شاخص کرده بود و از طرف دیگر پشتکار و تلاش مستمرش برای «کار»هایی که نمیدانستیم چیست، او را از بقیه متمایز میکرد.....اوایل اردیبهشت سال51 بود که گفتند آخرین دادگاه و محاکمهٌ اصغر است. ما بهطور خانوادگی برای شرکت در جلسهٌ دادگاه به محل دادرسی ارتش در چهارراه قصر تهران رفته بودیم، از حوالی ساعت8صبح، آنجا متنظر بودیم تا اتوبوس حامل زندانیان سیاسی وارد محوطهٌ دادرسی ارتش شد. اصغر را دیدیم که از اتوبوس پیاده شد و درحالیکه دستهایش را از پشت بسته بودند، او را بهمحل دادرسی ارتش میبردند. ما از راه دور با فریاد او را صدا کردیم و اصغر سرش را برگرداند و خندید. ما مدتها منتظر بودیم تا شاید ما را بهجلسهٌ دادگاه راه بدهند. اما ساواک شاه از ترس برملاشدن جنایاتی که درمورد اصغر مرتکب شده بود، مانع شرکت ما در جلسهٌ دادگاه شد. تا حوالی ساعت5 بعدازظهر پشت در دادگاه متنظر بودیم و متوجه شدیم که اصغر را دارند از درب دیگر دادگاه خارج میکنند و بهسمت اتوبوس میبرند. خودمان را بهخیابان رساندیم و منتظر رسیدن اتوبوس شدیم. وقتی که اتوبوس به نزدیک ما رسید، دیدم که اصغر خودش را به کنار یکی از پنجرهها رساند و درحالیکه دستهایش از پشت بسته بود، پردهٌ اتوبوس را با صورتش کنار زد و چندبار کلـمهٌ «اعدام» را تکرار کرد. این آخرین تصویری است که از اصغر در ذهن من نقش بسته است. آنچه از اصغر در ذهن و ضمیرم نقش بسته در این چند جمله میتوانم خلاصه کنم: اصغر مجاهدی بود با تلاش و کوششی بسیار جدی و مستمر و پیگیر و با روحیهیی خستگیناپذیر و عزمی استوار و پولادین برای نیل به اهداف و آرمانهایی بس والا....more14minPlay
June 04, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت سیزدهمکتاب بنیانگذاران- قسمت سیزدهمخاطرات مجاهد صدیق محمد سیدیکاشانی رهبران نهضت آزادی بعد از 15خرداد42 درواقع فکری و راهی بهنظرشان نمیرسید. درمانده بودند و نمیدانستند که چکار باید کرد. ولی دانشجوها و جوانان پرشور نهضت احساس میکردند که نمیتوانند آرام بنشینند و علاوه بر این دیگر نمیشد با فعالیتهای سیاسی، کاری را در شرایط آن روز پیش برد. باید کار دیگری کرد. این بود که فشار میآوردیم به بقایای نهضت، که بیشتر هم دانشجوها بودند، که آقا بیایید بنشینیم یک کاری بکنیم، یک فکری بکنیم، یک سازمان جدیدی بهوجود بیاوریم. این فشارها و پیگیریها و دنبالکردنها ادامه داشت تا اینکه یک روز یکی از اعضای نهضت آمد و به من اطلاع داد که آنچه که میخواستی بهوجود آمده. من خیلی خوشحال شدم. گفت که فردی بهنام «محمدآقا» با تو فردا بعدازظهر ساعت5 دیدار خواهد داشت. تاریخ آن روز فکر میکنم حوالی 15، 16، 17شهریور44 بود. من رأس ساعت5 رفتم به منزل آن فرد و آنجا با مردی بلندقد، چهارشانه، با قیافهیی باصلابت و حرکاتی سنگین و لهجهیی آذری مواجه شدم. رفتار و حرکات و صحبتهای او از همان لحظهٌ اول من را متحیر کرد. حالتی در من بهوجود آورد که زبانم از توصیف آن واقعاً عاجز است. «محمدآقا» پس از سلام و علیک و صحبتهای اولیه، از کودتای 28مرداد، از فاجعهٌ 15خرداد، از خیانتها و اختناقی که رژیم شاه حاکم کرده بود صحبت کرد. از فقر و بدبختی مردم، از ثروتهای در حال انباشت عدهٌ قلیلی که به همه چیز مسلط شده بودند، و در انتهای بحث با لحنی سنگین و گرفته گفت: «چیه این زندگی؟!» با وجود همهٌ آمادگیهایی که برای مواجهه با مرگ و شکنجه و زندان پیدا کرده بودم، این جملهٌ سهکلمهیی کوتاه مرا بهشدت تکان داد.......more17minPlay
June 01, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت دوازدهممحمد برای رسیدن به حقیقت یک موضوع، تمام راههای ممکن را میرفت، به همین دلیل وقتی به چیزی میرسید، دیگر به مرحلهٌ ایقان رسیده بود و لذا قاطع برخورد میکرد. همیشه سعی میکرد پس از راهنمایی اولیه و نشان دادن عینیت مسأله، طرف مقابل را به فکر وادارد تا خودش پاسخ مشکل را پیدا کند. در بحثها هم شیوهاش این بود که طرف مقابل را در مقابل سؤالهایی قرار دهد و او را با مسائل موجود روبهرو کند، هیچوقت نظر خودش را تحمیل نمیکرد، میگذاشت تا فرد خودش به نتیجه برسد. سال47 رفتم تهران. یک روز مرا از صبح تا ظهر به جامعهگردی برد. ابتدا به مناطق جنوب شهر و کورهپزخانهها و گود نشینها برد. گفت خوب اینها را نگاه کن. محیط و آدمهای فقیر و بیکار را نشان میداد. کارگران کورهپزخانه و بچههای کم سن و سالی را که کار میکردند، نشانم داد. سعی میکرد مرا نسبت به وضعیت آنها عینی کند. سؤال میکرد چرا اینها چنین وضعیتی دارند؟ قدمبهقدم در بحث پیش می آمد تا من خودم به جواب سؤالات برسم. سپس مرا به شمال شهر برد و گفت به ماشینهای آخرین مدل، به ساختمانهای بلند، به ویلاها خوب نگاه کن. بعد پرسید این اختلاف ناشی از چیست؟ آیا باید همینطور باشد؟ من پاسخش را دادم. بعد او مقداری جنبههای علمی مسأله را توضیح داد و گفت فکر کن ببین راهحل این مشکل چیست؟ محمد موضوعات پیچیده را هم با فعالکردن ذهن طرف مقابل توضیح میداد. سال49 برای فعال کردن چند نفر از بازاریها به تبریز آمده بود که به خانهٌ تیمی ما آمد. چون مسئولمان به تهران رفته بود خود محمد با ما کلاس گذاشت. آن روز اولین روزی بود که با من نشست رسمی گذاشت. در این نشست سورهٌ قیامت را تفسیر کرد. تمام لحظات من محو او بودم و او آدم را با خود می برد. آنچنان حرف میزد که انگار مفاهیم را با حواس خود لمس میکند........more14minPlay
April 22, 2020سمفونی مقاومت - قسمت ۶سمفونی مقاومت – سیری در ترانه سرودهای مجاهدین خلق ایران – قسمت ششمسخني با موزيسينهاي جوان نويسنده كتاب سمفوني مقاومت مجاهد صديق محمد سيدي كاشاني دركتابش تحت عنوان سخني با موزيسين هاي جوان مي نويسد: آنچه از شروع اين نوشته آوردم، از سيري در ترانهها و سرودهاي مجاهدين تماما سرود آزادي و حول اين نكته بود كه برخلاف انحلال طلبان و دشمنان و منكران آرمان و آرمان خواهي که خاموشي هنر مقاومت و موسيقي و ترانه و سرودهايش را ميخواهند، اين سلاح را بايد هر چه موثرتر به كارگرفت. ميخواهم پسران و دخترانم به ويژه موزيسينهاي جوان را فرا بخوانمكه عرصه هنر، در همه اشكالش به ويژه موسيقي را براي برانگيختن وآمادهسازي همه ظرفيتهاي مبارزاتي جامعه ايران و مشخصا نسل جوان فعالكنيد. به هرطرف كه نگاه ميكنيم، بنبست آخوندهاي حاكم را ميبينيم . قيامها مثل چشمههاي جوشاني در شهرهاي ايران روان شده است. سرنگوني رژيم، حالا ديگرامكان غيرقابل انكاري است. پس براي همه آنهاييكه خواهان تغييرند، از جمله جوانان و موزيسينهاي ايستاده در برابر رژيم ميدان وسيعي باز شده است. در سپهر هنر و موسيقي از يك طرف با كساني مواجهيمكه از مقاومت و آزاديخواهي ندامت ميكنند. اينها شراره زندگي حقيقي در وجودشان خاموش شده است از جوش و جنبش بيزارند. اگر ناي دست زدن به كاري داشته باشند، هنر آن چنانيشان ترويج پوچي و نيست انگاري است . از طرف ديگر با رژيم ولايت فقيه مواجهيم كه پس از شكستن سازها و قلع و قمع هنر و هنرمند ايراني، موسيقي تسليم شده و واماندهاي را اشاعه داده است كه هدف بي واسطهاش تخدير مردم است. كارش فرو بردن انسانها درخودشان ( بهتراست بگويم در قبرخودشان ) است تا قدرت انساني خود را از ياد ببرند و اين پنداشت تلقين شده را بپذيرند كه فايدهاي ندارد، همين است كه هست،كاري نميشود كرد .اين جاستكه هنر پايداري ضرورت مييابد : سمفوني مقاومت، موسيقي شريفترين اميدها و آرمانهاي بشري است. بنابر اين هرگز ازروياهاي خود دست برنداريد. با غم و ياس بجنگيد. اميد به ساختن دنيايي بهتر را زنده نگه داريد. خلاف جهت رودخانه شنا كنيد. اين كار سادهاي نيست اما قواي به بندكشيده را آزاد ميكند براي تغييركردن و تغييردادن . روزي كه انسان در سرآغاز تاريخ آگاهي خود به هنر رو آورد زماني بود كه به فكرتغيير افتاد . موسيقي براي سمت دادن عاطفهها و عشقها و ظرفيتهاي انساني براي تغيير جهان است، براي يك نظم نو و بسامان براساس آزادي و برابري. خلق و خوي پايداري، روحيه پرسش و ناخرسندي و نارضايتي از وضع موجود و روحيه اعتراض را دامن ميزند . سلاح پرقدرتي است براي آمادهسازي ذهني، انگيزش اميد، چيره شدن بر رعب، ترويجآگاهي و طرح ايدههاي پيشرو و مشخصا آزادي، برابري، نفي مرد سالاري و نفي جنسيت زدگي . موسيقي و به طوركلي هنر براي وقتگذراني بيهوده و يله شدن و تفريح مبتذل نيست. اما تفريح و فرح بخشي درمعناي حقيقياش در محتوایش نهفته است كه قواي انساني را به وجد ميآورد، به مردم انرژي و نيرو و شادي و اميد ميدهد. آنها را از زير بار مصائب روزانه زندگي بيرون ميكشد و افق دنياي ديگري را پيش چشمانشان ميگشایدكه زندگي نبايد همين رنجها و تلخيها باشد، روابط انساني نبايد همين بيرحميها وسنگدليها و دروغها و فريبكاريها باشد و انسان محكوم به تحمل ستم و استثمارطبقاتي نيست .در نظرداشتن اين دو وجه ضروري؛ شما را وا دار می کند دائما نوجويي كنيد. دائما در پي مضمونها و شكلهای تازه باشيد. هراكليتوس گفته است : ” هيچگاه نميتوان دريك رودخانه دو بار پا گذاشت“ . مخاطبان شما هم ولو اين كه افراد ثابتي باشند. ذهنيتهايشان درحال تغييراست. جهان درحال تغييراست. درفرمها، تكنيكها و واژههاي ثابت درجا نزنيد. درجايي خواندم اديسون گفته است : نبوغ عبارت است ازيك درصد الهام و 99 درصد عرق ريختن . نحوه خلق يك اثر هنري نيز همين طور است. ذوق و قريحه و ايده و جرقه اوليه همان يك درصد كار است و طيكردن 99 درصد ديگر به جديت، سختكوشي وكار زياد احتياج دارد. نبايد به اين فكر باشيدكه يك اثركامل و بينقص داشته باشيد. دنبال به اصطلاح پرفكسيسم و كمالگرايي نباشيد. مهم اين است كه نارضايتي و اعتراض و خواست تغيير و روياي آينده روح اثر گذار شما را تشكيل بدهد. اگر كار شما اين روح را داشته باشد، نقصها و كاستيها و ناشيگريهايش در جريان يك كار خلاق جمعي برطرف ميشود. موسيقي و مليتهاي ايران ـ موسيقي مردم بلوچ،كرد، ترك، عرب، تركمن، لر، بختياري، تا موسيقي خراسان و موسيقي تنگستان و دشتستان و سايرمناطق همه گنجينه پر ارزشي است. از اين موسيقي تا موزيك پاپ يا رپ يا موسيقي ايراني همه ظرفيتها و عناصر مساعدي براي خلق بهترين آثار موسيقي درخود دارد.گذاشتن مرز و محدوديت براي استفاده از انواع اين موسيقيها و خودداري از اشاعه آن روا نيست . مهم اين است که با استفاده ازهمه قابليتهاي آن يعني زيبايي و جاذبه و انرژي زايي آن، تصويرآينده را پيش چشم مردم بگذاريد. راه تغيير اين زندگي و رسيدن به آينده بدون اجبار و ترس و فقر و باوركردن اين حقيقت كه جامعهاي براساس انتخاب آزادانه ممكن است . موسيقي و به طوركلي هنر، ايدهها و فكرها و سوژههايي را به مردم القا ميكند كه مثل نشانههای مقصدي است كه در آرزويش هستند. موسيقي شرايط عيني زندگي مردم را تغييرنميدهد، قيام و انقلاب برپا نميكند، اما انسان را بر پا ميكندكه ظرفيت انساني خود را به كاربگيرد. در ذهن و احساس او اين باور را ميدمدكه من ميتوانم و ما ميتوانيم و در مجموع جريان مقاومت براي سرنگوني رژيم را محكم و نيرومند ميكند. روياي يك جامعه سرا پا متفاوت را در اذهان ميپروراند، آمالهاي دمكراتيك را زنده ميكند ونشان ازآينده دارد. نوشته را با جملهاي ازآنتوان هسل، نويسنده، شاعر، ازاعضاي شوراي ملي مقاومت فرانسه درجنگ جهاني دوم و از نويسندگان اعلاميه جهاني حقوق بشر به پايان ميبرم : « به همه آنهايي كه قرن بيست و يكم را با عواطف شان رقم خواهند زد ميگوييم، خلقكردن، مقاومتكردن و مقاومتكردن خلق كردن است » ....more18minPlay
April 20, 2020سمفونی مقاومت - قسمت ۵سمفونی مقاومت –سیری در ترانه سرودهای مجاهدین خلق ایران – قسمت پنجمباسلام و هزاران درود برجوانان آگاه و مبارز- نسل قیام - کانون های شورشی و شوراهای مردمی. اکنون به قسمت پنجم این برنامه توجه کنید: شاعران و نویسندگان و روزنامه نگاران متعهد بسیاری بودند که در فضای دیکتاتوری با ترنم سرود آزادی و با فریاد نهفته در گلو در آخرین لحظات زندگی شان هر کدام به گونه ایی این فریاد را سر داده تسلیم دیکتاتور نشدند و الگویی شدند برای نسل های آینده و نامشان ماندگار در تاریخ.در ایران شاعران و هنرمندان بیشماری بودند که مبارزه برای آزادی را با خون سرخشان مهر کرده و راهشان را برای نسلهای آینده ادامه دار نمودند.يادي ازشاعران شهيددر جريان يك مقاومت و جنبش آزادي خواهانه خلق آثار هنري از رمان تا شعر و سرود و ترانه و آهنگ حماسي، الهام گرفته از نبردها و مقاومتهاست. از اين رو هنرمندان و شاعران متعهد و مردمي خود را وامدار مردم ميدانند. نمونههاي برجسته اين هنرمندان چه در تاريخ كشورهاي جهان و چه در تاريخ مبارزات آزادي خواهانه ايران شاهدان اين حقيقتاند. نمونههايي كه به رغم مواجهه با انواع مرارتها تا آخرين دم حيات، از وفاداري به مردم وآرمان آزاديخواهانه آنان پا پس ننهادند. براي تشخيص سره از ناسره به چند نمونه ازشاعران حقيقي و شهيد اشاره ميكنيم تا فرق آنها با مدعيان دون مايه روشن شود : هنگامي كه خون از انگشتان و دستهاي متلاشي شده ويكتور خارا در استاديوم شيلي فوران ميكرد، او آخرين سرود خود را عليه ديكتاتور – سر داد، اگر چه صدايش با رگبارگلولههاي نظاميان پينوشه بعد ازلحظاتي به خاموشي گراييد...زماني كه فرخي يزدي ؛ رنجور و ناتوان برتخت بيمارستان ارتش، خود شاهد تزريق آمپول هوا توسط شكنجهگران رژيم شاهنشاهي به رگانش بود، با خاطري آرام و روحي محكم و پرصلابت، كلمه آزادي را ترنم ميكرد.كريم پور شيرازي نويسنده آزاديخواه، هنگامي كه درزندان شاه پيكرش را به آتش ميكشيدند گفت « به قرآن مجيد سوگند ياد كردهام حقايق را بنويسم ولو به قيمت جانم تمام شود» .خسرو گلسرخي شاعر انقلابي در دفاعياتش در بيدادگاه نظامي شاه گفت: « من براي جانم چانه نميزنم، چرا كه فرزند خلقي مبارز و دلاور هستم، من به نفع خلقم حرف ميزنم» او به همين جرم محكوم به اعدام شد و قهرمانانه به شهادت رسيد. سعيد سلطان پورشاعر فدايي به جرم دفاع از آرمان انقلابياش و ايستادگي درمقابل ديكتاتوري آخوندي توسط جلادان خميني تيرباران شد.مهدي حسين پور( بهداد) شاعر جوان و پرشوري كه دركسوت يك رزمنده مجاهد خلق در نبردهاي متعددي عليه پاسداران خميني شركت كرده بود، در عمليات فروغ جاويدان در مصاف با نيروهاي رژيم ضد بشري ولايت فقيه سرفرازانه به شهادت رسيد. درسازمان مجاهدين ساختن ترانه و شعر و سرود مثل سايرمسئوليتها، ازآغاز تا امروز هر قدمش نتيجه كار و رنج و رزم و احساس مسئوليت زنان و مردان مصممي است كه بسياري از آنها در خلال مقاومت در برابر رژيم به شهادت رسيدهاند. وقتي كه نگاه ميكنيم از گذشتههاي دور تا امروز، هر ترانه، نه تنها مقطعي از تاريخچه سازمان، بلكه سيماي شهيدي را پيش چشمم زنده ميكند. از 22 بهمن سال 57 كه سازمان گسترده شد، درهمان دوره دو سال و چند ماه مبارزه سياسي با خميني فعاليت فشردهاي براي توليد ترانه و سرود، تكثير و توزيع نوارهاي آن، انتشار كتاب، تهيه فيلم و... داشتيم. بسياري از مجاهداني كه در اين بخشها فعاليت ميكردند، توسط رژيم خميني به شهادت رسيدهاند. ازميان آنها كساني كه يادشان هنوز در خاطرم باقي است و به قول نيما نامهايشان « روشنم ميدارد، قوتم ميبخشد » عبارتاند از مجاهدان سرفراز محمود ميرمالك، حسين لبيبي، باقرآل اسحاق، اصغرمحكمي، احمد شادبختي از نويسندگان نشريه مجاهد- هم چنين بهروز ترشيزي كه حين عكسگرفتن ازتظاهرات مسلحانه دستگير و تيرباران شد، بهمن ترشيزي ، محمدحسين كميلي منفرد - رضا خاكسار مسئول كانون فيلم سازان مسلمان و مهرداد علوي .يادآوري چند خاطره از اين شهيدان نمونههايي از رويكرد مجاهدين دركارتوليد ترانه و سرود را به دست ميدهد :سرود اخترشبانه شعر و آهنگ اوليه سرود اخترشبانه ، ساخته مجاهد شهيد ابوالفضل رستگار است. يكي از مجاهدان وارسته که درعين حال شاعري توانا بود. اودرسال 54 در ارتباط با مجاهدين دستگير و در بیدادگاههاي شاه به 5 سال زندان محكوم شد و در سال 57 از زندان آزاد شد. يكي از زندانيان هم سلول او در زندان مشهد، اولين ديدارش با ابوالفضل را چنين نوشته است : « موقع سحر بود صداي پايي در راهرو پيچيد و در پي آن صدايكشيده شدن جسمي بر روي زمين. چند لحظه بعد در سلول باز شد و كسي را خرد و خمير انداختند داخل سلول. قدي متوسط و پيكري لاغر و استخواني داشت. موهايش را از ته زده بودند و صورتش پر از خون وكبودي بود. به سختي قادر به حركت بود.كمكشكردم تا روي زمين بنشيند. وقتي نشست آرام خنديد وگفت اسم من عباس است... عباس رستگار... به اعدام محكوم شدهام... و دوباره خنديد.» اين شاعر مجاهد يك بار هم درسال 60 دستگير و روانه شكنجهگاههاي خميني شد و درآنجا به شهادت رسيد.عباس در سرودن شعر و آهنگينكردن آن مبتكر و خوش ذوق بود. از او چند شعر و سرود باقي مانده ولي ارزندهترين يادگار هنري او همين سرود اختر شبانه است كه فضاي نبردهاي مجاهدين با رژيم خميني درسال 60 را بازتاب ميدهد. يكي از هم زنجيرانش درشكنجهگاههاي خميني در مورد چگونگي ساختن اين سرود نوشته است: :« شب چهارم آمدن عباس به سلول بود. درآغاز شب پس از افطار،كمي دعا خواند و پس از لحظاتي سكوت گفت: به دلم برات شده امشب مرا تيرباران ميكنند... ميخواهم برايت سرودي بخوانم. اين سرود و آهنگش را خودم ساختهام. برايت ميخوانم سعي كن آهنگش را به خاطر بسپاري، بعد هم با هم مينشينيم تا شعرش را حفظكني آن را به عنوان آخرين يادگار به بچهها برسان ... بعد از جايش بلند شد، و به ديوار تكيه داد. درسياهي سلول چشمهايش ميدرخشيد، پس ازآنكه نفسي تازهكرد يك مرتبه صدايش را پر شور و صاف و نيرومند در سياهي سلول رها كرد» . ايران ايران اخترشبانه درياي پرجوشش زمانه دامانت مهد مجاهدين شد درهرخانه كرده آشيانه نهضت مجاهد همچوشمع سوزان درسياهي شب مشعلي فروزان من از دريچه سلول نگاه كردم، ديدم يك آخوند فربه به همراه چند پاسدار، بچهها را يكي يكي صدا ميكنند و اسم آنها را كف دست و روي پيشانيشان مينويسند، به عباس گفتم دارند بچهها را براي اعدام ميبرند. از جايش جهيد وگفت وقتش رسيده و به نماز ايستاد. وقتي در سلول ما را باز كردند او هنوز مشغول نماز خواندن بود. پاسدار با عصبانيت گفت : زودتر! كارداريم ! حالا چه وقت نماز خواندن است ؟! عباس قهرمان بعد از نماز بلند شد مرا درآغوش گرفت وگفت : « اگر ماندي سلام مرا به همه بچهها برسان و بگو ميخواستم بمانم و سقوط خميني را ببينم. اميدوارم شما موفق شويد و حتما موفق خواهيد شد بعد با گامهايي استوار از سلول بيرون رفت» .مجاهد صدیق محمد سیدی کاشانی در باره اين سروده مي نويسد: سرود اختر شبانه درسال 61 در نهاد ترانه سرود سازمان مجاهدين بازسازي شد، و توسط اركسترسمفوني وين و گروه كر هواداران مجاهدين اجرا و ضبط كرديم . سرود رهايي و نبرد آخرين يكي از سرودهايي كه شعر و آهنگ آن، توسط مجاهد شهيد مسعود عدل در سال 56 در زندان اوين ساخته شد، سرودي بود بنام رهايي كه در آن فلسفه هدف داري حركت جهان و تكامل تاكيد شده و در بند بندآن بر تغيير جهان از كهنگي به سوي نو و نويد رسيدن به جامعهاي فارغ ازستم و سركوب و استثمار و استقرار قسط و عدل كه از طريق مبارزه به دست ميآيد تاكيد شده . اين سرود درسال 58 بازسازي شد. سرود نبرد آخرين نیز ساخته مسعود عدل بود. اين دو سرود در واقع داستان تكامل را به زبان هنري بازگو ميكند، سرود نبرد آخرین دريكي از جلسات كلاس تبيين جهان در دانشگاه صنعتي شريف و پيش از مباحث برادر مسعود به صورت تجسمي توسط گروهي از اعضاي ميليشيا اجرا شد. سرود رهايي اي خدا اي خدا اي حقيقت ! اي زمين و زمان را توغايت اي تو ظاهر تو باطن تو اول اي تو آخر تو ره را نهايت افكن در دل اين غوغا لااله الاالله ابوالقاسم محمدي ارژنگي ـ يكي از مجاهداني بودكه در سالهاي اول حكومت خميني فعالانه در نهاد ترانه سرود كارها را پيش ميبرد، ابوالقاسم محمدي ارژنگي درقتل عام سال 67 سربدار و رستگارشد. نويسنده كتاب سمفوني مقاومت در باره او مي نويسد: من ازجواني ابوالقاسم ارژنگي را ميشناختم درسنين 18 ـ 19 سالگي با هم به كلاس استاد اسماعيل مهرتاشميرفتيم و تحت نظر او موسيقي اصيل ايراني را آموزش ميگرفتيم. ابوالقاسم صداي گرمي داشت و موسيقي اصيل ايراني را به خوبي ميخواند . ارژنگي از سال 43 در كنار كار هنري به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد. او معلم يكي از مدارس محله ذوب مس در جاده امين آباد شهر ري بود. به طور هم زمان تحصيل در دانشگاه را ادامه ميداد و در رشته روانشناسي از دانشگاه تربيت معلم فارغ التحصيل شد. ابوالقاسم درتمام عمر با وارستگي و فروتني زندگي كرد. در زمان شاه بسياري به او پيشنهاد كردندكه به راديو برود و در سلك خوانندگان آن زمان در آيد، اما او نپذيرفت. ابوالقاسم پس از پيروزي انقلاب ضد سلطنتي فعاليت خود را در هواداري با سازمان شروع كرد.مجاهد شهيد ابوالقاسم ارژنگي، از نوجواني به سلك ياران و هواداران آيت الله طالقاني درآمد و از بحثهاي پدر طالقاني در مسجد هدايت بهرهها برد و به اشاعه افكار مترقي پدر پرداخت. ارژنگي در انقلاب ضد سلطنتي به هواداري از مجاهدين برخاست. پس از پيروزي انقلاب، فعاليت خود را دركمك به تهيه ترانه - سرودهاي مجاهدين متمركز كرد و بركار خوانندگان (گروهكر) درضبط سرودها و ترانهها، از جمله سرودهاي ايران زمين، مجاهد، 4 خرداد، جهاد،كارگر، ميهن شهيدان، خون، جبهه رهايي، به نام خدا و بسياري ديگر از سرودهاي سازمان نظارت داشت.ابوالقاسم كه دوستانش اورا هوشنگ ميناميدند، پس از30 خرداد 60 براي تاسيس يك مركزكمكهاي اورژانس براي درمان مجاهديني كه درنبرد با پاسداران مجروح شده بودند اقدام كرد. درهمين راستا به جرم هواداري ازمجاهدين و به خاطركمكهاي مالي به سازمان دستگير و به 8 سال زندان محكوم شد.درزندان زيرشكنجههاي سختي بود، اما لب به شكوه باز نكرد. ابوالقاسم اواخر بهمن سال 66 از اوين به گوهردشت منتقل شد. يكي از هم زنجيرانش نوشته است : « آن شب باران ميباريد و هوا خيلي سرد بود. وقتي رسيديم پاسداران از همان قدم اول با كابل و چماق به استقبالمان آمدند. ابوالقاسم جلو من بود و ضربههاي زيادي خورد، اما صدايي از او درنميآمد. ما را به داخل يك بند خالي بردند. لباسهايمان را گرفتند و با شلاق به جانمان افتادند. وقتي خسته شدند و رفتند به اطرافم نگاه كردم، ابوالقاسم دركنارم بود. بدنش خونين بود، از پاهايش خون ميريخت و ازسرما ميلرزيد. خواستم كمكشكنم، اجازه نداد. و گفت« كارخودت را بكن گفتم « بدجوري زخمي شدهاي » . خنديد و گفت « اي بابا ! فكر اين چيزها را نكن ». درهمان شرايط هم لبخندش را فراموش نميكرد. از كارهاي او در زندان؛ آموزش موسيقي به بچهها بود. يك روز در دستگاه ماهور اين بيت سعدي را تمرين ميكرديم كه :درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند به او گفتم بايد اين شعر را با همين صداي عالي وقتي رژيم سرنگون شد، در راديو بخواني. خنديد و گفت « من تا به حال اين كار را نكردهام، اما دلم ميخواهد اگر زنده باشم وقتي رژيم سرنگون شد اين شعر را درميدان آزادي جلو پاي مسعود و مريم بخوانم » .ابوالقاسم از ميان هنرمندان به مرضيه علاقه بسيار زيادي داشت. ميگفت او هنرمندي است كه براي مردم ميخواند و خودش و هنرش را به دنيا نفروخته است. هر وقت دلمان ميگرفت، ما را به ترانهيي ازمرضيه ميهمان ميكرد . ........more31minPlay
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.