Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.
September 21, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت هفتم- بند آسایشگاهبند آسايشگاهآن شب مرا به يكي از سلولهاي انفرادي در يك ساختمان ۴طبقهبه نام »آسايشگاه « بردند كه طبقة اول و دوم آن، سلولهاي زنان و طبقةسوم و چهارم سلولهاي مردان بود. پاسدار زني كه در طبقة دوم مرابه يك سلول برد، گفت اينجا جيك نميزني! ضابطة اينجا سكوتمطلق است. اما از آنجا كه دردم شديد بود، از فرط كينه ام نسبت بهدژخيمان، تا صبح هرچه ميتوانستم داد زدم و شلوغ كردم. هربارهمان زن پاسدار مي آمد و با فحش هاي ركيك ميخواست ساكتمكند، مي گفتم حالم بد است. تا اينكه در نهايت صبح يكنفر راآورد و او به من آمپول زد و سرم وصل كرد و من هم كه خيلي خستهشده بودم، خوابم برد.ظهر روز بعد دوباره يكي آمد و گفت آماده شو براي بازجويي.گفتم نمي روم. هرچه گفتند، گفتم حالم بد است و نميتوانم از جايمتكان بخورم. يك زن پاسدار آمد و به زور مرا بلند كرد كه ببرد، وليهمين كه بلندم كرد خون از پاهايم روي زمين ريخت و خودش همترسيد، بعد با ترس و لرز گفت: من چه جوابي به بازجويت بدهم؟پدر مرا درميآورد.گفتم: برو بگو حالش خيلي خراب است و نمي توانيم او رابياوريم.او هم رفته بود و همين را گفته بود و بعد از اينكه چند باررفت و آمد و هر بار من از رفتن سر باز زدم، ديگر آن روز سراغمنيامدند.براي پانسمان پاهايم يكي از زنان پاسدار مي آمد و فقط گاز وباند آن را عوض مي كرد و ميرفت. ولي هر بار هنوز نيم ساعت ازپانسمان نگذشته، تمام پانسمان پر از خون ميشد.سلولي كه در آن بودم، به ابعاد تقريباً ۵/ ۲ در ۳متر بود، يكتوالت فرنگي و يك روشويي كوچك در كنار سلول بود. يك تكهموكت نازك هم كف سلول انداخته بودند. روي ديوار سلول يكلوله بود كه در بعضي ساعات روز آبگرم از داخل آن رد ميشد وهواي سلول را كمي گرم ميكرد. براي هر زنداني دو پتوي سربازيميدادند. من يكي از آنها را تا كرده بودم و پاهايم را روي آنهاميگذاشتم تا خونريزيش كمتر شود. يكي را هم رويم مي ا نداختم،ولي به خاطر اينكه هوا سرد بود، سرما انگار در تمام تنم فرو رفته بودو دردم را بيشتر ميكرد. روز اول كه موفق شدم به هر ترتيب شده از بازجويي خلاص شوم، توانستم كمي ذهنم را جمع وجور كرده و فكركنم كه داستان چيست و اين اطلاعات را از كجا به دست آورده اند.روز بعد دوباره براي بازجويي صدايم زدند. اين بار ديگر هركار كردم كه نروم، مؤثر واقع نشد. با برانكارد جلوي سلول آمدند وگفتند مرده ات را هم كه شده براي بازجويي ميبريم. ديروز توانستيجان به در ببري، امروز ديگر نميتواني! در آنجا ساعتها پشت دراتاق شكنجه نشستم. آن جا صداي بچه هايي را كه شكنجه ميشدندمي شنيدم. هر بار هم كه بازجوها از كنارم رد ميشدند، لگد و فحشينثارم مي كردند و ميگفتند نفر بعدي تو هستي.آن روز مادري را گرفته بودند و شكنجه ميكردند. به او مي گفتندچرا دخترت را به خارج پيش مجاهدين فرستادي؟ مادر انكار ميكردو آنها هم او را ميزدند. يكي از بازجوها به او گفت: ما اين جا به سهشيوه با زنداني رفتار ميكنيم. يا او را آنقدر ميزنيم تا بميرد، يا بهاين درختهاي جلو ساختمان شعبه دارش ميزنيم، يا در تپه هاي اوينتيربارانش مي كنيم. ولي تو مشمول شيوة اول هستي و بايد آنقدرشلاق بخوري تا بميري!بعد هم با حالت مسخره و مشمئزكننده يي گفت: اين گلهايي كهمي بيني جلو ساختمان شعبه درآمده از همين خونهاي شماهاست.دختر جواني را هم گرفته بودند و او را به تخت بسته و ميزدند. اوازهمان ابتدا آنقدر داد وفرياد كشيد وآن جا را شلوغ كرد كه بازجوهااز سروصدايش خسته شدند و او را باز كردند و بالاي سر من كه رويزمين نشسته بودم آورده و پاهاي مرا نشانش دادند و گفتند اگر حرف نزني تو را هم مثل اين ميكنيم. اصلاً خودشان هم نميدانستند كه ازاو چه ميخواهند. به نظرمي آمد يك فرد عادي بوده كه در خيابان به اومشكوك شده و دستگيرش كرده بودند. دختر هم هاج و واج مانده بودو گويي صحنه هايي كه مي بيند، برايش باوركردني نيست. هر بار بعداز ضربات شلاق با التماس و ضجه مي گفت: من چه بايد بگويم؟ تو رابه خدا بگوييد تا بگويم. ولي بازجوها خودشان هم نمي دانستند از او چهميخواهند و فقط او رامي زدند كه اگر چيزي دارد بگويد.سپس آن دختر جوان را در يك گوشة اتاق نشاندند و دوبارهمرا به تخت بسته و شروع به شلاق زدن كردند. يك مقدار كه زدند،پاهايم خونريزي كرد و ديگر نتوانستند روي آن بزنند. براي همين بهپشتم ميزدند و دوباره همان سؤال و جواب ها تكرار شد.همزمان كه من شلاق ميخوردم به آن دختر هم شلاق ميزدند واو ديگر كمتر داد و فرياد ميكرد انگار از اين كه يك همدرد مثل مندر كنارش شلاق ميخورد، قدري تسكين و قوت قلب پيدا كرده بود.گويا بازجوها هم اين را احساس كردند چون او را از اتاق بيرون بردند.از اين افراد در زندان زياد بودند. وقتي در بند عمومي بودم،دختري را گرفته بودند كه اصلاً سياسي نبود، در خيابان به عنوانمشكوك دستگيرش كرده بودند. در يكي از شعبه هاي بازجوييآنقدر به كف پاهايش كابل زدند كه در نهايت به دروغ اعتراف كرددر مجازات چند پاسدار دست داشته و در تظاهرات مسلحانه شركتكرده و چند عمليات ديگر هم انجام داده است. اينها را گفته بودكه دست از سرش بردارند. ولي همين كه اين حرفها را زده بود تازه بازجويي اش شروع شد و باز هم او را ميزدند تا بقية نفرات را لوبدهد! آنقدر او را زدند كه زير شكنجه از هوش رفت و مجبور بهعمل جراحي پيوند پوست روي پاهايش شدند.يكي از همان روزها كه از انفرادي براي بازجويي رفته بودم،ناگهان ديدم بين بازجوها ولوله يي افتاد. از حرفهايي كه با هم مي زدند،فهميدم يكي از برادراني كه زير شكنجه قرار داشت، با خودكاري كهبراي نوشتن اعترافاتش به او داده بودند، رگ دستش را سوراخ كردهبود. بازجوها بر سرش ريخته بودند و با مشت و لگد خودكار را از اوگرفتند و دستهايش را بستند.يكبار كه در يكي از اتاقهاي بازجويي منتظر نوبتم نشسته بودم،صداي كوبيده شدن پشت سرهم و بدون وقفة چيزي به ديوار شنيدهشد. آنقدر صدا بلند بود كه نمي شد حدس بزنيم چيست. يكي ازبازجوها سراسيمه به آن اتاق رفت و صداي داد و فريادش به همراهفحش هاي ركيك شنيده شد. سپس درحاليكه يكنفر را با لگد ميزد،كشان كشان بيرون آورد و به بازجوي دوم گفت: دارد سرش را بهديوار ميكوبد تا بميرد، فكر كرده به اين سادگي ها مي گذاريم بميرد.تحقير و توهينيكروز ديگر كه براي بازجويي صدايم كرده بودند درحالي كهكنار ميز بازجويي ايستاده بودم، از زير چشمبند متوجه طنابي شدم كهاز طول اتاق عبور ميكند. با نگاه طناب را دنبال كردم، ديدم يكسرش در دست بازجوست و سر ديگرش به گردن مرد جواني است كه با پاهاي شلاق خورده و مجروح، روي زمين جلو ميز نشسته است.او روي يك برگة بازجويي چيزهايي مي نوشت. هرازگاهي بازجو سرطناب را ميكشيد و به او ميگفت: داري مينويسي يا نه؟از ديدن اين صحنه آنقدر متأثر شدم كه تا مدتها از جلو چشممدور نميشد. بازجوهاي جلاد با اين شيوه ها، عقده هاي خودشانرا روي زندانيان مبارز و مجاهد خالي ميكردند و از آن جا كهنميتوانستند مقاومت آنان را بشكنند، با اين اعمال ضدانساني قصدتحقيرشان را داشتند.مرد جوان ديگري را كه به شدت شكنجه كرده بودند و توانحركت نداشت، در اتاق بازجويي به زحمت و فشار بين دو كمدفلزي نشانده بودند. پاها و بدن او شكنجه شده و به شدت مجروحبود. در چنين وضعي يكي از بازجوها كه با خونسردي روي صندليپشت ميزش و رو به روي او نشسته بود، به او مي گفت بلند شو بايست!جوان زنداني با زحمت و نفس نفس زنان از جايش بلند ميشد. وقتيبه زحمت مي ايستاد به او ميگفت: بنشين! دوباره با زحمت در آنجاي تنگ مي نشست. همين كه مي نشست، دوباره ميگفت بلندشو!اين كار را دهها بار تكرار كرد. هر بار كه او مي ا فتاد يا ديگر توانحركت نداشت، بازجو ميآمد و با مشت و لگد او را ميزد و مي گفتهر كاري كه ميگويم بايد بكني.اين كارها هميشه براي گرفتن اطلاعات نبود و خيلي وقتها اصلاًدنبال اطلاعات فرد نبودند بلكه ميخواستند افراد را به اين وسيله تحقيركرده و روحيه شان را بشكنند. ضمن اينكه خودشان از آزاردادن و شكنجة مجاهدين لذت ميبردند، مي خنديدند و مسخره ميكردندو مي گفتند چرا افتادي؟ چرا ناله مي كني؟ پس مقاومت چي شد؟ميخواستي فكر اينجايش را هم بكني، و هزار مزخرف ديگر كهفقط از كينة حيواني شان نسبت به مجاهدين ناشي مي شد.يكبار اواخر شب در شعبة بازجويي، مرد جواني را در اتاقشكنجه شلاق ميزدند. من و يك مرد جوان ديگر را پشت اتاقشكنجه نشانده بودند و ما سروصداي اتاق را مي شنيديم. چون آخرشب بود، بازجوها يكي يكي كارشان را تعطيل كرده و رفتند. فقط درشعبة ۷ دونفر مانده بودند، يكي از آنها در همان اتاق مشغول شلاقزدن بود و ديگري هم در اتاق ديگر. حين شلاق زدن، طنابي كه بهپاهاي زنداني بسته بودند شل شده بود. بازجو بيرون آمد و آن جوانرا كه پشت اتاق نشسته بود، صدا كرد و به داخل اتاق شكنجه برد.صدايشان بيرون مي آمد و من ميشنيدم. به او گفت پاهاي او را باهمين طناب محكم ببند. ولي او نمي بست و امتناع مي كرد و ميگفت:نميتوانم اين كار را بكنم. بازجو او را با شلاق مي زد و ميگفت:پس تو هم منافق هستي. بعد خودش پاهاي زنداني در حال شكنجهرا محكم بست و گفت اين طوري ببند. بعد به او گفت: روي سر اوبنشين، تا تكان نخورد. او نمي نشست و بازجو مدام او را با شلاقميزد و روي سر آن زنداني مي انداخت و ميگفت: همينجا تو راميكشم و جنازه ات را روي سر او مي اندازم. بعد از يكساعت كه بااو كلي كلنجار رفت و او حاضر نشد چنين كار شنيعي را انجام بدهد،او را با لگد به بيرون از اتاق پرتاب كرد و درِ اتاق را بست و دوباره به شلاق زدن آن زنداني ادامه داد. چشم بندم را يواشكي بالا زدم، ۲۰ تا۲۲ ساله می نمود. سرش را به ديوار تكيه داده و در فكر بود. در دلم بااو حرف زدم و به او گفتم: جز اين هم انتظاري از يك مجاهد نبود....more19minPlay
September 19, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت ششم- صف اعدامصف اعدام۳ماه بعد از اين كه به بند عمومي رفته بودم، براي بازجويي صدايمكردند. در شعبه، ضمن بازجويي مشروح يكسري از فعاليت هايم رادر مقابلم گذاشتند. معلوم بود كه از جايي لو رفته است. در منطق آنها، همان براي صدور حكم اعدام من كافي بود. هر چه انكار كردم،فايده يي نداشت و دوباره يك سلسله بازجويي شروع شد و تا چندينروز ادامه داشت. بعضي روزها مرا تا نيمه هاي شب در شعبه نگهميداشتند و بعد به بند مي فرستادند.در يكي از روزها بازجوييم تمام شده بود و در طبقة پايين منتظربودم تا به بند بروم. معمولاً وقتي در شعبه كارشان با كسي تمام ميشدو ميخواستند او را به بند بفرستند، به طبقة پايين ميآوردند و بايد درراهرو منتظرمين شست تا هروقت خواستند افراد را به خط كنند و بهبند ببرند.آن شب دير وقت بود و فقط من مانده بودم، شعبه خيلي خلوتبودوفقط صداهايي از انتهاي راهرويي كه در آن نشسته بودم، مي آمد.صداي نكرة پاسداري به عده يي از بچه ها دستور مي داد: جورابهايتانرا دربياوريد!اول فكر كردم ميخواهند شكنجه شان كنند. بعد دوباره صدايپاسدار آمد كه گفت: همه با ماژيك اسم هايتان را روي پاهايتاندرشت بنويسيد!اينجا ديگر قلبم نزديك بود از حركت بايستد. چون شنيده بودموقتي بچه ها را براي اعدام ميبرند، به آنها مي گويند اسمهايشان راروي پاهايشان بنويسند، تا بعد از اعدام شناسايي بشوند.دوباره صداي همان پاسدار آمد: هر كس ساعت، حلقه، انگشتر،گردنبند دارد دربياورد و تحويل بدهد.تعدادي از پاسدارها در راهرو اين طرف و آن طرف ميرفتند و از حرفهايي كه ميزدند مشخص بود دنبال فرستادن تيمهاي مسلحبه ميدان تيرباران هستند. شنيدن اين حرفها و اين صداها، به شدتعذاب آور بود. قلبم از غصه داشت مي تركيد. خدايا دوباره امشب چهخبر خواهد شد؟! نيم ساعت بعد همه را به خط كرده بودند و با پايبرهنه پشت سرهم راه انداختند. وقتي صف آنها از جلو من رد شد، اززير چشمبند نگاهشان كردم. ۸مرد جوان كه بين ۲۰ تا ۳۰ سال سنداشتند، يكي از آنها پاهايش بر اثر شكنجه آش و لاش بود و به سختيبا عصا راه ميرفت. يكي ديگر از آنها چشمبندش را كمي بالا زدكه زير پايش را ببيند كه همان موقع پاسدار جلادي كه كنارش بود،با باتوم يك ضربة محكم به سر او زد و گفت: چشمبندت را پايينبكش!آن جوان با اعتراض گفت: بابا الان كه ديگه داريم براي اعدامميرويم، ولمان كنيد! پاسدار دوباره با كتك جوابش را داد.يكي از آنها زيرلب چيزي زمزمه ميكرد كه درست شنيدهنميشد، به نظرم آمد آيه هاي قرآن را مي خواند.تا عمر دارم، اين صحنه را فراموش نخواهم كرد. نفسم بند آمدهبود. با ديدن اين صحنه حال و احساسي داشتم كه نميتوانم درستبيان كنم، بغض گلويم را گرفته بود. جلادان حتي در آخرين لحظاتهم دست از شكنجه و آزار بچه ها برنمي داشتند، بچه ها چقدر مظلومبودند، آرام از برابرم رد شدند و رفتند، آنقدر آرام و راحت بودندكه انگار نه انگار براي اعدام ميروند. بغض داشت خفه ا م ميكرد.ايكاش مي توانستم فرياد بكشم و جلو اين بيرحمي و قساوت را بگيرم. ميديدم بهترين جوانها را به همين سادگي اعدام ميكنند وهيچكس نميتواند كاري بكند. تك تك آنها را از زير چشمبند نگاهكردم و از اين كه تا ساعتي ديگر قلب آنها براي هميشه از تپش خواهدايستاد دردي عميق قلبم را مي فشرد در دلم مي گريستم و ناله مي كردم.اي كاش به جاي همة آنها من اعدام ميشدم. تحمل آن صد بار ساده تراز ديدن اين صحنه ها بود.محاكمهزمستان سال ۶۲ مرا محاكمه فرستادند. يك آخوند به عنوانرئيس دادگاه و يك پاسدار به اصطلاح داديار تمام صحنه و اجزاياين به اصطلاح محاكمه را تشكيل ميدادند. آخوند ليستي از اتهامهايساختگي را به عنوان كيفرخواست قرائت كرد. كل محاكمه ۱۰ دقيقههم طول نكشيد و دست آخر با فحش و فضيحت بيرونم كردند.كمتراز يكماه بعد دوباره براي محاكمه صدايم كردند و همان سناريوتكرار شد و دوباره فحش و كتك نثارم شد. محاكمه يي در كار نبود.زندانيان را براي انجام مصاحبه تحت فشار مي گذاشتند، و هركسقبول نمي كرد همين معامله را با او ميكردند و حكمش اعدام بود.در عيد سال ۶۳ ، بعد از اينكه حدود دو سال از دستگيريم گذشتهبود و هنوز به اصطلاح زير حكم بودم، يك روز عصر پنجشنبه برايبازجويي صدايم كردند. دلم فروريخت. نميدانستم چرا صدايمكرده ا ند. هزار فرض و هزار سؤال به ذهنم هجوم آورد، نكند كسياز بچه ها دستگير شده باشد، نكند اطلاعات جديدي رو كنند، نكند ميخواهند جايم را عوض كنند و…وقتي آماده شدم و ميخواستماز بند بيرون بروم، نگاه هاي نگران بچه ها را مي ديدم. شهناز كه ازدوستان نزديكم در زندان بود، با نگراني گفت: ترا به خدا امشب بهبند برگرد.هرچند خودش هم ميدانست دست خودم نيست كه برگردميا برنگردم، ولي انگار اينطوري خيالش كمي راحت ميشد. به اواطمينان دادم و گفتم: چيزي نيست، مي روم و برمي گردم. ولي دلممثل سير و سركه مي جوشيد كه دوباره چي شده؟وقتي به شعبة ۷ رسيدم، يكي از بازجوها اسمم را پرسيد و همين كهاسمم را گفتم، با مشت و لگد به جانم افتاد و مرا به داخل اتاق شكنجهبرد. نمي دانستم چه شده و چه چيزي از اطلاعاتم لو رفته است. سعيمي كردم تمركزم را از دست ندهم تا بتوانم درست فكر كنم ورودست نخورم. ولي پشت سرهم سؤال مي كردند و با مشت و لگدو شلاق جواب ميخواستند. ذهنم را نميتوانستم درست جمع و جوركنم. در يك لحظه به خودم گفتم: اصلاً براي اينكه چيزي را ازدست ندهم، در پاسخ هر سؤالي مي گويم نمي دانم و خيال خودمرا راحت ميكنم كه زياد هم نياز به تمركز نداشته باشم. اينطوريخيالم راحت شد و اتفاقاَ ديدم تمركزم را بهتر به دست آوردم.در اتاق شكنجه چند بازجوي ديگر هم بودند و پشت سرهمميپرسيدند: جمشيد كيه؟ محمد كرمي كيه؟ توي راديو تلويزيونميخواستي چه غلطي بكني؟ سلاحها را كجا مخفي كردي؟در پي هر جواب »نمي شناسم « يا »نميدانم «، چند مشت و لگد از هر طرف ميزدند و ولكن نبودند.وسط سؤالها يكي شان سرش را جلو آورد و گفت: چندسالته؟گفتم: ۲۱ سال. گفت: به عنوان برادر بزرگتر بهت ميگم، هرچهاطلاعات داري بده وگرنه هرچه ديدي از چشم خودت ديدي! چنانبلايي سرت مي آريم كه مرغ هاي آسمون به حالت گريه كنند!دلم مي خواست با مشت توي دهانش بكوبم و هر چه از دهانمدرميآيد به او بگويم. مردك كثيف خودش را برادر بزرگ منخوانده بود. ياد برادرم اكبر افتادم. راستي الان كجاست؟ آيا زندهاست؟ چقدر دلم ميخواست ببينمش! كاش ميشد فقط يكبار ديگراو را ببينم.در نهايت چند نفری مرا با طناب محكم به تخت شكنجه بستنددستهايم را از بالا با دستبند به لبة تخت بستند و بعد هم پاهايم را آنقدركشيدند تا توانستند به لبة پايين تخت برسانند و ببندند. آن قدر محكمبسته بودند كه احساس مي كردم كوچكترين حركتي نميتوانم بكنم.بعد هم يك پتو روي سرم انداختند و شلاق زدن شروع شد. سه نفريشلاق ميزدند، يك نفر چپ، يك نفر راست و يك نفر هم از بالا،درحالي كه روي كمرم ايستاده بود، با كابل ميزد. هر وقت يكي ازآنها خسته مي شد، شلاق را به بقيه كه دور تخت ايستاده بودند و دائممزخرفاتي ميگفتند و فحش هاي ركيك ميدادند، تعارف ميكرد!آن روز از ظهر تا شب چند بار مرا از تخت باز كردند، رويصندلي نشاندند و در مقابلم كاغذ گذاشتند و گفتند: بنويس. هربار كهمي گفتم چيزي نميدانم، دوباره با همان وضعيت به تخت مي بستند و شلاق را شروع ميكردند. يكي دوبار هم طنابها را باز كردند و گفتنددرجا بزن و بعد از چند دقيقه دوباره به تخت بستند.آخر شب پاسداري را صدا زدند و گفتند مرا به انفرادي ببردو به او سفارش كردند مواظب باش با هيچكس تماس نداشته باشد.همين كه ميخواستم از تخت شكنجه پايين بيايم، يكي از بازجوها سرمفرياد كشيد كه پايت را روي زمين نگذار، نجس ميشود! فهميدم پايمخونريزي كرده است. يك دمپايي بزرگ آوردند و گفتند بپوش،ولي پاهايم آن قدر ورم كرده بود كه دمپايي در مقابل آنها مثل كفشبچه هاي كوچك بود....more17minPlay
September 17, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت پنجم- شکنجه و اذیت و آزار شکنجه گرانمدتي بعد همة بازجوها را براي كاري صدا زدند و غير ازيكي دو نفر بقيه رفتند . در آن زيرزمين هيچكس بي نصيب نمانده وهمه شكنجه شده و هر يك گوشه يي افتاده بودند و با هر تكاني كهميخوردند صداي ناله شان شنيده مي شد . برادر مجاهدي كه چند مترآن طرف تر روي زمين افتاده بود، در همان روز ۱۲ ارديبهشت دستگيرشده بود و در جريان دستگيري مقاومت كرده و تير خورده بود.وي را با همان وضعيت به بازجويي آورده و زده بودند و بعد همدر گوشه يي انداخته بودند . او دائماً از درد ناله ميكرد و گاه از زير چشمبندش به اطراف نگاه مي كرد و همين كه مي ديد كسي نيست،با صداي بلند كه ما بشنويم ماجرايش را تعريف ميكرد كه چگونهپاسداران خانه شان را زير آتش انواع سلاحها گرفته و همة افراد خانهرا به شهادت رسانده و فقط او چون تير به پايش خورده، زنده ماندهاست.به بچه هايي كه شكنجه شده و دور و برم بودند، بدون اينكههيچ كدام شان را بشناسم، به شدت احساس عشق و علاقه ميكردم.گاه كه همه جا ساكت مي شد، گوشة چشمبندم را بالا ميزدم و آنهارا با علاقة زياد نگاه و در دلم همه شان را تحسين ميكردم. چندبار هموقتي چشمبندم را بالا زدم، خواهري كه در نزديكيم نشسته بود به طورهمزمان، چشمبندش را بالا زد، به هم نگاه كرديم و خنديديم و به اينوسيله به يكديگر روحيه داديم.آنشب دچار خونريزي داخلي شدم و تا صبح چندبار با ادرارخون آلود مواجه شدم.جوان ورزشكاري را در راهرو به تخت بسته بودند، هرچه اصرارميكرد از تخت بازش كنند تا به توالت برود بازش نمي كردند و اوهم ناگزير با وجود فشار زيادي كه رويش بود، در همان وضعيتادرار ميكرد، كه تماماً خون بود، تازه وقتي بازجوها ميآمدند و اينصحنه را مي ديدند با شلاق به جانش مي ا فتادند. همة اين صحنه ها درمقابل چشمان دهها نفر )از زن و مرد( رخ ميداد.آن شب تا صبح همه از درد بيدار بوديم و هرازگاهي صداينالة يكي مان بلند ميشد. نيمه شب يكي از بازجوها كه هيكل گنده يي داشت، بالاي سرم آمد و گفت از جايم بلند شوم و همراهش بروم.من به سختي بلند شدم و دنبالش راه افتادم، چهره اش را نميديدم ولياز نحوة حرف زدن و راه رفتنش ميترسيدم كه بخواهد بلايي سرمبياورد. مرا بالاي سر همان جوان ورزشكار برد و چشمبند او را بالا زدو از من پرسيد: او را ميشناسي؟جوان هم به زور چشمهايش را باز كرد و مرا نگاه كرد و دوبارهبست . حالش خيلي وخيم بود. صورتش كبود و متورم و خون آلودبود. دستهايش كه با دستبند به بالاي تخت بسته بودند سياه و متورمبود و مشخص بود كه با شلاق به سروصورت و دستهايش زده بودند.گفتم: نميشناسم.به نظرمي آمد هيچ چيزي از او نمي دانند و او هم هيچ حرفي به آنهانزده است.زماني كه داشتم برميگشتم كه بنشينم، همان بازجو با بي شرميسعي كرد خودش را به من بچسباند و در همان حال فحش و ناسزا همميداد، چون ميدانست كه من پاهايم مجروح است و نمي توانم سريعحركت كنم و خودم را كنار بكشم و از اين مسأله با حيوان صفتيسوءاستفاده ميكرد. خودم را به هر ترتيبي بود كنار كشيدم و رويزمين كنار بقية بچه ها انداختم و نفس راحتي كشيدم.بازجوها تا صبح دائم در رفت و آمد بودند، گاه با سر و صدايبلند و خوشحالي مي آمدند و نام برخي از مسئولان سرشناس مجاهدينرا مي بردند و ميگفتند فلاني هم كشته شد، فلاني هم كشته شدو بعد سراغ تك تك بچه ها مي آمدند و ميگفتند: آيا ميخواهي ببريم كشته ها را ببيني؟ مي گفتند بدبختها ديگر سازمان تمام شد وهمه كشته يا دستگير شدند. داريد براي كي مقاومت ميكنيد؟…عكس شهيدان واقعة آن روز را چاپ كرده بودند و به بعضي ها نشانمي دادند كه شناسايي كنند . در دلم به اين حماقت آنها مي خنديدم ودر حرفهايشان، به وضوح ترس شان از مجاهدين را احساس ميكردم واين دردم را تسكين ميداد.تا صبح به همين ترتيب گذشت. صبح تعداد زيادي از ما را به خطكرده، به محل ديگري برده و تحويل آنها دادند. آنجا يك ساختمان۳طبقه بود كه طبقة اول و دوم آن شعبه هاي بازجويي بود و طبقةسومش شعبه هاي بيدادگاه بود. مرا به شعبة ۷ در طبقة دوم بردند . درآنجا هم تعداد زيادي زنداني در راهرو سراسري شعبه روي زمين باپاهاي شکنجه شده، باد كرده و خونين نشسته بودند . در آنجا هيچكسنبايست كمترين صدايي بكند. حتي اگر كسي نالة ضعيفي ميكرد بامشت و لگد به جانش مي افتادند. از داخل بعضي اتاقهاي شعبه صدايشلاق و شكنجه و جيغ و فرياد مي آمد. پاي يك دختر مجاهد كهحالا حق نداشت ناله هم بكند، به قدري آش ولاش شده بود كهنميتوانست هيچ تكاني بخورد. تقريباً هيچ پوست و گوشتي از مچ پابه پايين نمانده بود و از مچ به بالا هم تمام پوست كنده شده و گوشتقرمز مثل لبو بيرون زده بود. براي جا به جايي اش به اتاق بازجويي و جاهاي ديگر ابتدا ويلچر آوردند و با ويلچر جا به جا مي كردند،ولي بعداً يكي از بازجوها دستور داد كه لازم نكرده ويلچر بياورندو بايد خودش راه برود. هربار كه ميخواستيم توالت برويم، به عمدخودم را سرگرم و معطل ميكردم تا بتوانم با او به دستشويي بروم وبتوانم كمكش كنم. هرچند خودم با سختي تمام ميتوانستم تعادلمرا در حالت ايستاده نگهدارم، ولي وقتي او را ميديدم درد خودم رافراموش ميكردم. در صف توالت، طوري قرار ميگرفتم كه جلو اوقرار بگيرم و او بتواند خودش را به من تكيه دهد. طي كردن فاصلةشعبه تا توالت كه در انتهاي راهرو بود، با توجه به وضعيت پاهايشكنجه شدة بچه ها، آنقدر سخت بود كه وقتي ميرسيديم همهنفس نفس ميزديم.درشعبة ۷ آن جايي كه ما نشسته بوديم، مادرجواني هم بود كه يكبچة چند ماهة شيرخواره به نام بهاره داشت. وقتي نوبت بازجويي ا شرسيد و او را به اتاق شكنجه بردند، بهاره خيلي گريه ميكرد و هرچهما تلاش ميكرديم ساكت نميشد. صداي شلاق و فريادهاي مادرشاز اتاق شكنجه ميآمد. وقتي مادرش را بعد از چند ساعت از اتاقشكنجه بيرون آوردند، توانست او را ساكت كند. به سختي و توأمبا درد زياد بچه اش را بغل ميكرد و براي تميزكردنش به توالتميبرد. درحالي كه وزن خودش را هم نمي توانست روي پاهايش كهآش ولاش بودند تحمل كند.حالا بعد از دودهه كه از آن زمان ميگذرد، بهاره يكي ازرزمندگان ارتش آزاديبخش است. اولين باري كه او را در ارتش ديدم، آنقدر خوشحال شدم كه حد نداشت. او را صدا كردم وبرايش آن روزهاي زندان را تعريف كردم. خودش هم با علاقه گوشميكرد. آنموقع كه در شعبة بازجويي او را بغل مي كرديم تا ساكتشكنيم، هرگز حتي به خواب هم چنين چشم ا ندازي را نميديدم كهروزي مبارزه و مقاومت ما تا سطح ارتش آزاديبخش ملي ارتقاخواهد يافت و من بهاره را در هيأت يك رزمندة آزادي در آغوشخواهم كشيد........more21minPlay
September 17, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت ۲۹برخورد دوم با بهشتی در بحبوحهٌ جریانات انقلاب ضدسلطنتی حالا که بحث بهشتی به میان آمد، اجازه بدهید خاطرهٌ دیگری را هم که از او دارم و مربوط میشود به6سال بعد از آن برخورد اول، اینجا بازگو کنم. آنها که در قضایای انقلاب ضدسلطنتی بودهاند، راهپیمایی روز تاسوعای سال57 را بهیاد میآورند که در راهپیمایی آنروز براساس زدوبندی که در بالا بین رژیم شاه و کارچرخانان خمینی در داخل شده بود، نگذاشتند مردم شعارهای مورد نظر خودشان، بهخصوص شعار اصلی «مرگ بر شاه!» را بدهند. کاملاً آشکار بود که براساس یک سازماندهی و طراحی و از طریق کنترل بلندگوها و با تأکید بر این که «شعار از جلو میآید»، همهٌ منافذ را بهطور حسابشده بر مردم تظاهرکننده بسته بودند و میخواستند این تظاهرات و تظاهرات روز بعد (عاشورا) را بهآرامی از سر بگذرانند. باز هم اگر بهیاد داشته باشید، اول اصلاً نمیخواستند بگذارند که همین تظاهرات تاسوعا هم برگزار شود و اگر پایمردی و پیش افتادن پدر طالقانی نبود که اعلام کرد من از خانهٌ خودم (پیچ شمیران) حرکت میکنم، هر طور هم که خواست بشود، بشود! این تظاهرات پانمیگرفت. بههرحال بعد از برگزاری تظاهرات، همه فعالان و بچههایی که بهطور ناشناس امور این قبیل تظاهرات را پیش میبردند، از وضعی که بهوجود آمده بود، خیلی دمغ بودند. همچنان که رژیم شاه و حامیانش نیز از تظاهرات آن روز که «با نظم و ترتیب و آرامش و مسالمت» برگزار شده بود، خیلی راضی بودند. اگر معاملهگران میتوانستند تظاهرات روز عاشورا را هم مثل تظاهرات تاسوعا برگزار کنند، رژیم شاه از یک مهلکهٌ خطرناک جسته بود، چون تا هفتهها و ماههای بعد، مناسبتی که مردم در چنین ابعادی بتوانند بهانه و محملی برای تجمع داشته باشند، در تقویم نبود و تا آنموقع هم معلوم نبود که چه اتفاقی خواهد افتاد. بههرحال آن روز (تاسوعا) بعدازظهر و عصر همهٌ بچهها (مجاهدین و هواداران مجاهدین) در تکاپو بودند که چگونه میتوانند تظاهرات عاشورا را از دچار شدن به سرنوشت تظاهرات تاسوعا، که کاملاً آشکار بود حاصل یک گاوبندی است، نجات دهند. در تیم ما هم این صحبت مطرح شد (آنموقع سازمان همچنان حالت مخفی داشت). تصمیم جمع این بود که اول باید تهوتوی این کار را دربیاوریم و ببینیم قضیه از چه قرار بوده و بعد با تمام قوا دنبال تظاهرات عاشورا برویم و این توطئه را بههمبزنیم. برای این کار قرارشد من بهسراغ یکی از سمپاتها و افراد سابق زندان (که متأسفانه بعداً عاقبتبهشر شد) که ارتباطاتی با گردانندگان پشتپردهٌ امور و دارودستهٌ جماعت خمینی داشت، بروم و از او خبر بگیرم. بهخانهٌ او رفتم و ضمن بیان ناراحتی و اعتراض خودم و دیگران نسبت به وضعیتی که در تظاهرات آن روز بهوجود آمده بود، از او پرسیدم که جریان چیست و پشت پرده چه خبر است؟ او گفت والله من هم اطلاعات زیادی ندارم، اما اگر بخواهی تو را پیش کسی میبرم که سررشتهٌ خیلی از کارها را بهدست دارد. پرسیدم کی؟ گفت: بهشتی! گفتم باشد، برویم! خانهٌ بهشتی در خیابان دولت و متفاوت از خانهٌ 6سال پیش بود. خانهٌ نسبتاً مدرن و تازهسازی که نزدیک در ورودی، اتاق بزرگ و سادهیی قرار داشت که فقط یک موکت ساده در آن پهن شده بود و دورتا دور آن آدم نشسته بود، و بهشتی هم در یک طرف اتاق نشسته بود. جلویش بیش از یک تلفن روی زمین بود که مرتب زنگ میزدند و او خودش به آنها جواب میداد و در خلال مکالمات با حاضران نیز صحبت میکرد. ما هم در میان بقیه نشستیم. آنها که در اتاق بودند، تیپهای مختلفی، نظیر بازاری و کاسب و دانشجو بودند، اما بیشترشان جوان و دانشجو بهنظر میرسیدند. بهشتی در صحبتهایش چه تلفنی و چه با حاضران، ابتدا خیلی از چگونگی برگزاری تظاهرات آن روز و از نظم و ترتیب آن اظهار رضایت کرد و گفت که رادیوها هم از آن تعریف کردهاند.اما اکثر کسانی که در اتاق بودند، نظری غیر از این داشتند و حتی بعضیهایشان با صدای بلند اعتراض میکردند که چرا نمیگذاشتند مردم شعارهای دلخواهشان را بدهند؟ و… من هم که اوضاع را مساعد دیدم، همراه بقیه اعتراض و پرخاش کردم که چرا اینطور بود، چه دستهایی در کار است و… بهشتی ابتدا کوشید از تظاهرات دفاع کند، اما وقتی احساس کرد، فضا طور دیگری است، بهتدریج از موضع اولیهاش که تعریف و تمجید و ابراز خوشحالی زیاد از چگونگی تظاهرات بود، عقبنشینی کرد، اول قبول کرد که تظاهرات اشکالاتی داشته، بعد قدری بیشتر و در عرض چند دقیقه بهکلی موضع قبلی خودش را ترک کرد و در همراهی با حاضران، همان حرفهای آنها را تکرار کرد، اما کاملاً معلوم بود که مطلوبش چیز دیگری است. بهخصوص در اثنای صحبتهایش یکبار آشکارا بهذم پدر طالقانی پرداخت و ناراحتی خود را از حرکت آن روز او به این ترتیب بیان کرد که: ایشان متأسفانه یک کجسلیقگی و تکروی خاصی دارد و حرف کسی را گوش نمیکند. معلوم بود که پدر آن روز کاسهکوزهیی را که آنها چیده بودند و نمیخواستند بگذارند اصلاً راهپیمایی برگزار شود، بههم زده است. در این ملاقات هم دوباره همان احساس 6سال پیش نسبت به بهشتی در من پیدا شده بود، هوای اتاق بهنظرم خفقانآور میرسید و میخواستم زودتر از آنجا بیرون بزنم، چون آنجا با این حقیقت تلخ روبهرو شدم که سرنوشت این انقلاب بهدست چه هفتخطهایی افتاده است. خوب است این نکته را هم در پایان ناگفته نگذارم که راهپیمایی عاشورا به یمن تلاش و سختکوشی مجاهدین و هواداران آنها و سایر جوانهای مبارز، که شب تا صبح مشغول سازماندهی، درست کردن پلاکاردهای مناسب، کلیشه زدن و درست کردن پرچم برای آن تظاهرات میلیونی بودند، چیز بهکلی متفاوتی از تظاهرات تاسوعا شد و ضربهٌ سنگینی بر رژیم پوسیده شاه وارد آورد....more11minPlay
September 16, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت چهارم- بازجوییبازجوييوقتي به اوين رسيديم، مردي كه صداي نخراشيده يي داشت، مراصداكرد،نزديك شد و چادرمرا محكم گرفت و كشيد و گفت دنبالمن بيا ! مرا از پله هاي يك زيرزمين پايين برد. چشم بند داشتم و قيافة اورا نمي ديدم، ولي از حرف زدن و نفس نفس زدنش احساس ميكردمكه آدم چاق و تنومندي است. او از همان جا شروع به فحاشي كرد وبا چوبي كه دستش بود، گاهي روي سرم ميزد. اعتراض كردم كهچرا ميزني؟! او كه انتظار چنين واكنشي نداشت، قدري مكث كردو بعد با چوبي كه در دست داشت محكم به سروصورتم كوبيد وگفت: مثل اينكه حواست نيست اينجا كجاست؟ اينجا اوين است،اينجا فقط من حق دارم حرف بزنم، اينجا تو بايد خفقان بگيري.اينجا فقط وقتي من گفتم و من خواستم حرف ميزني! فهميدي؟!وقتي وارد زيرزمين شديم، صداي شلاق زدنها و ناله ها و جيغو فرياد زنان و مرداني كه زيرشكنجه بودند، فضا را پر كرده بود.تعدادي را كه همان روز دستگير كرده بودند، به آن زيرزمين آوردهو زيرشكنجه برده بودند. تعدادي را هم در انتظار نشانده بودند تانوبت شان برسد. مرا هم پشت در اتاقي نشاندند و گفتند اين جا باشتا نوبتت برسد. از داخل اتاق صداي فرياد دلخراش يك زن و نعرهو داد و فرياد بازجوها ميآمد. مرد جواني را هم در همان راهروبه تخت بسته بودند و به شدت شلاق ميزدند. بازجوها به او كه گوياورزشكار بود، فحش ميدادند و مي گفتند تو ورزشكار بودي، نه؟پس بگير! و با كينه يي حيواني او را ميزدند.يكي ديگر از برادران مجاهد را كه تمام پاهايش آش و لاش شدهبود، وسط راهرو سرپا نگهداشته و يكي از بازجوها شلاق را دور سرخودش ميچرخاند و به زمين ميزد و مي گفت بايد از روي شلاقبپري و اگر نميتوانست، شلاق محكم به پاي زخمي و شكافته شده اشميخورد و او با آه و ناله به زمين مي افتاد . ولي آنها دوباره او را باضرب شلاق و كتك و ناسزا سرپا ميكردند و اين كار، بارها و بارهاتكرار شد.در همان نزديكي من دختري را به يك نيمكت بسته بودند وچند بازجو او را شلاق ميزدند و او با تمام قدرتش فرياد ميكشيد.در هر گوشة آنجا كه بعدها فهميدم زيرزمين بند ۲۰۹ اوين است،بساط شكنجه برپا بود. بازجوها دائم در رفت وآمد بودند. در همانحال آخوندي كنار من آمد و آهسته به من گفت: »اين صداها راميشنوي؟ « سعي كردم خودم را عادي نشان بدهم گفتم: »آره،ميشنوم! « گفت: »اگر حرف نزني تو هم سرنوشتت همين است .گفتم: »من چيزي ندارم كه بگويم «. گفت: خودت ميداني، ولييادت باشد كه من بهت گفتم! «. اين را گفت و رفت. چند دقيقة بعددو نفر ديگر آمدند و پرسيدند: مهناز…كيست؟ گفتم: نميشناسم!گفتند: پس شناسنامه اش در خانة شما چه كارميكرد؟ از آن جا كهميدانستم دستگاهشان خيلي بي حساب وكتاب است گفتم: اشتباهميكنيد، توي خانه ما نبوده ! يكي از آنها چنان با لگد به پهلويم زد كهچند متر آنطرف تر پرت شدم. چند فحش ركيك هم دادند و رفتند وگفتند بعداً خدمتت مي رسيم!با خودم مي گفتم چيزي كه آن همه درباره اش شنيده بودي، حالادرانتظارخودت قرارگرفته است .خودت را برايش آماده كن!هرچندنگران بودم و دلهره داشتم، ولي از خودم مطمئن بودم كه عزمم برايمقاومت جزم است. برعكس آن چه كه شكنجه گرها فكرميكردند،ديدن و شنيدن ناله و فرياد بچه هايي كه دور و برم شكنجه مي شدند،اگرچه خيلي برايم سخت و زجرآور بود، ولي از مقاومت شان نيروميگرفتم و در دلم آنها را تحسين و برايشان دعا ميكردم. احساسميكردم كه تنها نيستم چون صدها و شايد هزارها نفر از مجاهدين دراينجا و زندانهاي ديگر زيرشكنجه هستند.يكي از بازجوها درحاليكه با لحن مسخره يي حرف ميزد، ازمقابلم رد شد و با نوك كفشش به پايم زد و گفت: مي دوني اينجاكجاست؟ به اين جا مي گن اوين! اوين…يعني حالا ببين!!از لحن حرفزدنش به نظرم آمد كه حالت عادي ندارد. مثلآدمهايي كه مست كرده اند يا مثل كسي كه مواد مخدر مصرف كرده و نميتواند حتي در حرف زدن تعادلش را حفظ كند.بعد از يكي دوساعت آمدند و مرا به اتاق ديگري بردند. يكيپرسيد: شمارة پايت چند است؟ نفهميدم منظورش چيست، گفتم: ۳۷ .گفت: خب پس تا ۵۰ جا دارد كه بزرگ شود! من باز منظورش رانفهميدم. دختر مجاهدي را كه قبل از من شكنجه ميكردند، از تختشكنجه باز كرده و كنار اتاق روي زمين نشانده بودند، سعي كردماو را ببينم، ولي هر بار كه سرم را براي ديدنش بالا ميبردم، يكياز بازجوها محكم بر سرم ميكوبيد. آن دختر ناله ميكرد و پاهايشتماماً خون آلود بود. قبل از اينكه مرا روي تخت شكنجه بخوابانند،از تشت آبي كه در گوشة اتاق بود، با يك ليوان پلاستيكي آب پركردند و گفتند بخور! ابتدا تشنه ام بود و ليوان اول را تا ته خوردم.دوباره ليوان را پر كرد و داد دستم، گفتم نميخورم! با شلاق ميزدو ميگفت اجباري است! بايد بخوري! تا ۱۲ - ۱۰ ليوان آب آوردو هر بار با شلاق و كتك ميخواست كه بخورم و مي گفت اگريك قطره اش روي زمين بريزد تمام تشت را ميدهم بخوري. داشتممي تركيدم، سرانجام مرا روي تخت انداختند، اول تلاش كردم درازنكشم، ولي چندنفر روي سرم ريختند و در يك چشم بهم زدن مراخواباندند، دست و پايم را به تخت بستند و يك پتوي كثيف را همروي سرم انداختند. يك تشت آب هم زير پاهايم گذاشته بودند،روي پاهايم آب ريختند و شلاق زدن را شروع كردند. آن خواهرشكنجه شده كه نشسته بود، با آه و ناله التماس كرد كه دست از سرمن بردارند و نزنند، بازجوها با مشت و لگد او را ساكت كردند و از اتاق بيرون بردند و در راهرو نشاندند.چون موقع شلاق زدن، زياد تكان مي خوردم، يك نفر رويسرم نشست و بقيه به نوبت شلاق ميزدند. در لحظه دو نفر به صورتيك درميان شلاق ميزدند و ميگفتند هر وقت خواستي اعترافكني با دستت علامت بده. هر چند دقيقه يكبار كه احساس خفگيميكردم، با دست علامت ميدادم كه ميخواهم حرف بزنم تا وقتياز روي سرم بلند ميشوند، كمي نفس بكشم. نهايت آرزويم اين بودكه سكته كنم و بميرم. تا جاييكه توان داشتم سرم را بلند ميكردمو محكم به تخت ميكوبيدم، شايد فرجي حاصل شود و بميرم، اماسخت جان تر از آن بودم كه خودم خيال ميكردم.حين شكنجه يك بار آخوند محمدي گيلاني و يكبار هملاجوردي براي سركشي به زيرزمين آمدند. گيلاني بالاي سر منآمد و از بازجوها پرسيد مشكلي نداريد؟ يكي از بازجوها با حالتمسخره و لحن لومپني از او پرسيد: حاج آقا اين كاري كه ما مي كنيماسمش شكنجه است؟!بعد خودش و بقيه بازجوها خنديدند. گيلاني هم در جوابش باهمان حالت تمسخر گفت: نخير! اين شكنجه نيست. چون شما موظفيدحقايق را بدانيد.اين حرف سراسر وجودم را لبريز از خشم و كينه نسبت به ايندژخيم كرد. دلم ميخواست بلند شوم و با دستهاي خودم خفه اشكنم. اما دست وپايم بسته بود. در همان حال به او گفتم: حقيقت؟!اي كاش شما دنبال حقيقت بوديد!احساس كردم حداقل يك ذره سبكتر شدم.بعد از مدتي تعدادي از شكنجه گرها رفتند و تعدادشان كم شدو آنها هم كه مانده بودند از شكنجة من خسته شدند و مرا از رويتخت باز كردند و به راهرو بردند و گفتند كنار ديوار درجا بزن.همين كه مي ايستادم با لگد يا شلاق مي زدند. درجازدن روي پاهايشكنجه شده، براي اين بود كه ورم پاها كمي بخوابد و بتوانند بيشتربزنند.در حال درجازدن، براي اين كه درد را فراموش كنم، شروع كردمبه سرود خواندن. از اين كه آنها نميتوانستند از هيچ كدام از بچه هاييكه آن شب در آن زيرزمين بودند، اطلاعاتي بگيرند، احساس غرور وافتخار ميكردم. شكي نداشتم كه بيشتر از يك هفته نگه نمي دارندو اعدام مي شوم. به خودم ميگفتم يكي دو هفته ديگر هم مي گذرد وتمام مي شود و براي هميشه آسوده مي شوي....more17minPlay
September 14, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت سوم- دستگیریدستگيريروز ۱۲ ارديبهشت حدود ساعت يك بعد ازظهر در اتاق را زدند . درآن ساعت من و يكي از پرستارها )مريم( و مادرش، كه چند روز قبل براي ديدن دخترانش از شيراز آمده بود، در خانه بوديم و مهين شيفتبيمارستان بود . مريم در اتاق را باز كرد . به دنبال آن صداي كساني كهپشت در بودند شنيده مي شد و من فهميدم كه براي دستگيري ما آمده اند.اول به اين فكر افتادم كه به سرعت از طريق پشت بام كه تنها راه بود، فراركنم . به اين جهت به سرعت پنجره يي را كه به پشت بام باز مي شد، باز كردمولي ديدم ۱۵ ،۱۰ پاسدار مسلح روي پشت بام هستند كه دارند آن جا رامي گردند. از پنجرهيي كه به كوچه باز مي شد، كوچه را نگاه كردم وديدم كه كوچه هم پر از ماشين و افراد لباس شخصي است كه سلاح وبيسيم به دست دارند و افرادي هم توي جوي آب و پشت ديوار خانه هاياطراف سنگر گرفته ا ند . لابد فكر ميكردند ما مسلح هستيم. درحاليكههمة آنچه در خانة ما بود، عبارت بود از چند صفحه خبرهاي دست نويسصداي مجاهد، چند برگ از اطلاعيه هاي سازمان و چند نوار كاست ازسرودهاي مجاهدين و همچنين شناسنامة يكي از بچه هاي هوادار كه يادمنيست به چه علت پيش ما بود .باوركردني نبود كه براي دستگيري دودخترجوان هوادار مجاهدين، رژيم اين همه نيرو بسيج كرده باشد.چند ثانيه بيشتر طول نكشيد كه پاسدارها مريم كه در را به رويشانباز كرده بود، با خشونت هول دادند و با سلاحهاي آماده به داخل اتاقريختند و ما سه نفر را كه در اتاق بوديم، در يك گوشه نگه داشتند و۶- ۵نفرشروع به بازرسي تمام وسايل اتاق كردند .آنهاهمه چيز را وحشيانهبهم مي ريختند. حتي بالشها و تشكها را با چاقو پاره مي كردند و پنبه هايداخل آنها را بيرون ميريختند .ما هم وانمود مي كرديم ازهمه چيز بي اطلاعهستيم، به آنها اعتراض مي كرديم كه شما كي هستيد؟ چرا اين كارها را ميكنيد؟ يك عروسك پارچه يي در اتاق بود كه ما دست نويس هايمانرا داخل آن گذاشته بوديم و من قلبم به شدت ميزد كه آيا عروسكتوجه شان را جلب خواهد كرد يا نه؟ سرانجام سراغ عروسك رفتند و آنرا هم شكافتند و دستنويس ها را از آن بيرون كشيدند و خندة فاتحانه ييكردند.علاوه بر آنها تعدادي اوراق دستنويس هم در جيب من بود. در اينحال مادر از ديدن اين صحنه ها شوكه شده و حالش بهم خورده بود و ازپاسدارها خواست كه به دستشويي برود، پاسدارها با هم مشورت كردند وبه او اجازه دادند. بعد از بازگشت او، من هم با اين قصد كه به دستشوييبروم و نوشته هايي را كه نزدم بود، از بين ببرم، از پاسدارها خواستم كهبه دستشويي بروم، اما آنها اجازه ندادند . بعد هرسه نفر ما را از پله ها پايينبرده و سوار ماشين كردند.كوچه شلوغ و پرازمردمي بود كه به تماشاي صحنه آمده بودند. ما رادرصندلي عقب ماشين نشاندند و من وسط و بين مريم ومادر قرارگرفتم.دونفر از مزدوران لباس شخصي نيز در جلو قرار گرفتند و يكي از آنهااز طريق آيينه يي كه مقابلش بود، دائم ما را ميپاييد . من دستنويسها راآهسته درآوردم و خواستم آنها را زيرصندلي ماشين بگذارم، چون با اسممستعار نوشته شده بود و اگر بعداً پيدا ميكردند، نمي توانستند بفهمند مالچه كسي است، ولي صندلي ماشين هيچ حفره و سوراخي نداشت؛ آهستهو زيرلب به مريم گفتم چك كند كه در كنار صندلي آيا جايي و شكافيهست؟ او نگاه كرد و گفت بله، هست، من دستنويس ها را يواشكي به اودادم و او هم آنها راداخل آن شكاف گذاشت، خيالم ازبابت آن مدارك كمي راحت شد.بعد از طي مسافتي، پاسدارها گفتند سرتان را پايين بگيريد. در يكياز خيابانها، در بزرگي باز شد و ما وارد يك حياط بزرگ شديم. ماشيننگهداشت، ما را پياده كردند. به محض اين كه در باز شد، دستنويس هاييكه به مريم داده بودم، روي زمين ريخت . معلوم شد او به جاي اينكه آنهارا درشكاف زير صندلي بگذارد، اشتباهي بين شكاف در ماشين وصندليگذاشته بود . باآشكارشدن دست نويس، بازهم پاسدارها با خندة فاتحانه ييآنها را جمع كردند .ماهم اصلاً به روي خودمان نياورديم. ما را به اتاقي درآن ساختمان بردند و يك زن پاسدار ما را بازرسي بدني كرد و از همانجامرا از آن دو نفر جدا كرد و حدود يك ساعت بعد به من چشم بند زدند وبا اسكورت يك اكيپ از پاسداران به اوين فرستادند.در بين راه سعي ميكردم با استفاده از فرصت، فكرم را متمركزكنم . به خودم گفتم خب يك مرحله از مبارزه تمام شد و يك مرحلةديگر شروع ميشود . چقدر طول خواهد كشيد؟ نميدانستم، اما فكرميكردم زياد طول نخواهد كشيد، به ياد فرزانه و فريده افتادم. حتماً مراهم به زودي مثل فرزانه اعدام ميكنند. بنابراين مهم اين است كه از اينمرحلة آزمايش سربلند و روسفيد بيرون بيايم. در دلم دعا كردم و از خداهمين را خواستم....more23minPlay
September 14, 2020کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت ۲۸شیفتگی مطهری نسبت به مجاهدین و محمد حنیفنژاد پس از مشورت با تعدادی از بچههای همفکر، جهت این که چه کار باید بکنیم؟ تصمیم گرفتیم که من و یکی دیگر از دانشجویان دانشگاه شیراز، برویم سراغ مطهری، که از قبل تا حدودی با او آشنایی داشتیم و او را روشنفکر و مبارز میدانستیم، تا بیاید مثلاً برای ما کلاس ایدئولوژی بگذارد. راستش خودمان هم نمیدانستیم که از او چه میخواهیم و چه باید بخواهیم. همینقدر در ذهنمان بود که باید خود را برای آنکه بتوانیم بهعضویت مجاهدین درآییم، بهلحاظ فکری تجهیز کنیم. با او در دانشکدهٌ الهیات تهران که در آن تدریس میکرد، ملاقات کردیم و درخواست مبهم خود را با او در میان گذاشتیم. مبهم از این نظر که مباحث نظری دینی و فلسفی را که در کتابهای مذهبی هست و مطهری هم در آنها خبره بود، نمیخواستیم و میگفتیم: ایدئولوژی! اما این ایدئولوژی چگونه چیزی است، خودمان هم بهدرستی نمیدانستیم. از طرف دیگر بهاو هم نمیخواستیم صراحتاً بگوییم که همان چیزی که مجاهدین میگویند را میخواهیم. بنابراین میگفتیم: «ایدئولوژی راهنمای عمل!» و از این قبیل… که او هم از آن سردرنمیآورد. آخر سر مطهری که از توضیحات ما چیزی دستگیرش شده بود، یا نشده بود، پرسید شما به من بگویید دقیقاً از من چه میخواهید؟ و ما هم آخر سر گفتیم: «انسانسازی!» که یکمرتبه مطهری با حالت برانگیخته و بههیجانآمدهیی، بلندبلند گفت: «آقا! انسانسازی که کار من نیست، انسانسازی کار محمد حنیفنژاد است!» و بعد با خضوع و خشوع تمام و بهرغم این که شخصاً آدم محتاطی بود، بهتفصیل و با شیفتگی بسیار دربارهٌ قهرمانیها و حماسههای مجاهدین در زندانها و زیر شکنجههای ساواک تعریف کرد و جابهجا هم میگفت حنیفنژاد کسی است که اینجور انسانها را ساخته و تربیت کرده است، از من که چنین کاری برنمیآید! بههرحال او که ظاهراً دریافته بود ما دنبال چه هستیم، گفت این چیزی که شما میخواهید از مقولهٌ سازماندهی است که من از آن چیزی نمیدانم، اما یکی از دوستان معمم ما هست که او در اینجور امور سازماندهی خیلی وارد است، شما سراغ او بروید، فکر میکنم که بتواند شما را کمک کند. بعد اسم و آدرس و تلفن «بهشتی» را به ما داد. همان بهشتی معروف! البته آنموقع بهشتی آدم معروف و شناختهشدهیی مثل مطهری نبود، او را ندیده بودیم، اما جسته گریخته شنیده بودیم که آخوند روشنفکری است، نمایندهٌ روحانیت در آلمان بوده و… یکی دو مقاله هم گویا از او خوانده بودم. بهشتی، مهندس مشاور در امور سازماندهی! بههرحال به بهشتی زنگ زدیم و قرار ملاقات گرفتیم. روز و ساعت موعود، من بهاتفاق همان دوست، بهخانهٌ بهشتی که فکر میکنم آنموقع در قلهک و بههرحال شمیرانات بود، رفتیم. مطهری هم با او تماس گرفته و ظاهراً به او گفته بود که ما برای چه کاری میخواهیم با او ملاقات کنیم. بههرحال از لحظهیی که نشستیم و بدون آنکه ما حرف زیادی بزنیم، بهشتی شروع کرد به تعریف کردن از خودش و تلاش کرد خودش را بهتصریح و تلویح طوری جلوه بدهد که گویا مشیر و مشاور مجاهدین و بقیهٌ گروهها و سازمانها بوده، حرفهایش آنقدر که یادم هست قریب به این مضمون بود که: بله، آقایان مجاهدین، حنیفنژاد و… دیگران میآمدند، مرتب با ما تماس داشتند، در کارشان و بهخصوص در امر سازمان و سازماندهی از ما کمک و مشورت میخواستند و ما هم آنها را راهنمایی میکردیم، اصلاً تخصص من در همین کار سازماندهی است و… حرفهٌ من که ترجمه و ادیتوری است در حاشیهٌ این کار قرار دارد. او حتی بهاشاره و تلویح میخواست چنان بفهماند که نهفقط گروههای اسلامی بلکه طرف مشورت سایر گروهها هم هست! خلاصه یک مهندس مشاور تمامعیار در امور سازمان و سازماندهی انقلابی! این تعریف ازخود، آنقدر مبتذل بود و دروغبودن آنها چنان آشکار بود که من و آن دوست همراهم بهشدت نسبت بهاو و ماهیتش مشکوک شدیم و دیگر هیچ حرفی نزدیم، زیرا هردو، مستقل از هم، بهاین نتیجه بودیم که این آدم یا خیلی شارلاتان و کلاهبردار است، یا ساواکی است و چون این میزان از شارلاتانیسم و خودستایی مبتذل را نمیتوانستیم هضم کنیم، بیشترین احتمال را بهساواکی بودن او میدادیم، به همین جهت با تعارفاتی از اینقبیل که خیلی استفاده کردیم! و دوباره تلفن میزنیم و مزاحم اوقاتتان میشویم و… تقریباً از خانهٌ او فرار کردیم. بیرون که آمدیم و هوای باز را که استنشاق کردیم، اولین حرفی که باشگفتی و حیرت تمام به هم زدیم، این بود که این یارو کی بود؟ خیلی مشکوک بود! ساواکی بود و…! چون هیچ تردیدی نبود که او دروغ میگوید و ادعاهایش کشکی است، اما چرا چنان ادعاهای ابلهانهیی میکرد؟ نمیتوانستیم بفهمیم. اما الان فکر میکنم علت آن بود که مجاهدین و بنیانگذاران آنان چنان ارج و قدری در جامعه پیدا کرده بودند که از یک طرف مطهری را که جماعت خمینی او را ایدئولوگ و متفکر نخست خود میدانند و همانموقع هم در میان سایر آخوندهای روشنفکر شاخص بود و برای خود سری بود، آنچنان تحت تأثیر قرار داده و وادار بهچنان خضوع و خشوعی کرده بودند، و از طرف دیگر بهشتی را هم که فرصتطلبانه دنبال اسم و رسم و جاه بود، واداشته بود که برای دستوپا کردن آبرو و اعتبار برای خود با چنان شیوهٌ مبتذل و مضحکی خود را به مجاهدین بچسباند....more10minPlay
September 13, 2020اگر دیوارها لب می گشودند- قسمت دوم- سرکوب بی رحمانه تظاهرات ۳۰ خردادروز ۳۰ خرداد در ميدان فردوسي به همراه جمعيت زيادي منتظررسيدن صف تظاهركننده ها بوديم . تعداد زيادي پاسدار مسلح دور تا دورميدان فردوسي ايستاده ومثل ما منتظررسيدن جمعيت بودند .سيل جمعيتيكه از روي پل حافظ به سمت ميدان فردوسي ميآمد، چنان طولاني وفشرده بود كه تمام پهناي خيابان انقلاب را گرفته بود و انتها نداشت. مندر پوست خودم نمي گنجيدم و با ديدن اين صحنه بي اختيار به هوا پريدمو شعار دادم و جمعيتي هم كه در ميدان بودند، همه شروع به شعاردادن وابراز حمايت كردند . لحظه يي كه هرگز از خاطرم محو نمي شود.وقتي جمعيت به ميدان فردوسي رسيد و ميدان از جمعيت پر شد،ناگهان صداي رگبار مسلسلها بلند شد. به رغم اينكه طي دوسال ونيمحاكميت خميني، جنايتهاي زيادي از اين رژيم ديده بودم، ولي هنوزباورم نميشد كه اين رگبارها براي كشتار مردم باشد. به خودم دلداريميدادم و ميگفتم براي ترساندن است. به همراه جمعيت به خيابان شماليميدان فيشرآباد دويدم. يكي دودقيقه بعد صحنه هايي ديدم كه ناباوريم رابه باوري تلخ و دردناك تبديل كرد. سرهاي شكافته از گلوله، سينه هايدريده شده، پيكرهاي خون آلودي كه روي دستها با شتاب به اين سو وآنسو برده ميشد و همه به دنبال آمبولانس بودند و… صداي رگبارها يك لحظه قطع نمي شد . به خودم ميگفتم خدايا دارد چه اتفاقي ميافتد؟آن شب وقتي خسته وكوفته به خانه رسيدم، فهميدم خواهرم پروانه به خانهنيامده است. ميدانستم كه در تظاهرات شركت داشته، پس بايد نتيجه گيريميكرديم كه دستگير شده يا…فكركردنش هم برايم سخت بود.براي اينكه پدرم از موضوع مطلع نشود، در رختخواب پروانه بالشگذاشتيم ورويش پتوانداختيم تا به نظر بيايد خوابيده است. ولي ميدانستيمكه پدر دير يا زود ميفهمد . صبح مادرم به تمام كميته ها و زندانها سر زد،ولي پروانه را پيدا نكرد .زيراهيچ كدام ازبچه هايي كه دستگيرشده بودند،ازجمله پروانه، اسم خودشان را به پاسداران نداده بودند.از فرداي ۳۰ خرداد حمله به خانه ها و اماكن متعلق به اعضا و هوادارانمجاهدين و دستگيري گستردة آنها شروع شد. ما هم همة اهل خانه راجمع كرديم و از خانه بيرون زديم . ابتدا به خانة داييم رفتيم و بعد از آن باراهنمايي مسئول تشكيلاتي ا م فريده، نزد يكي ازهواداران كه خانة محقريدر خارج از محدودة تهران داشت، رفتيم و چندين ماه آن جا مانديم.يك هفته بعد از جابه جايي خانه مان، خبردار شديم كه برادرم اكبر راهم در خانة يكي از دوستانش دستگير كرده اند . به اين ترتيب تا اين جا دوتااز افراد خانوادة ما را دستگير كرده بودند و من و خواهرم فرزانه به همراهمادر و سه خواهر ديگرم فعلاً بيرون بوديم.روزهاي سختي بود. صاحبِ آن خانه كه ما را پناه داده بود، يكزن و شوهر با سه بچة كوچكشان بودند و به زحمت نان خودشان رادرمي آوردند، ولي به قدري با صفا و صميمي بودند كه حد نداشت.به همين دليل خواهر بزرگترم تصميم گرفت شغلي پيدا كند و خرجيخودمان را بدهد و بار آنها را كمتر كند.شرايط سياسي عوض شده بود . رژيم هر كس را كه كمترين هوادارياز مجاهدين كرده بود دستگير مي كرد. آخرين روزنه هاي فعاليت سياسيبسته شده بود . سركوبي افسارگسيخته حد ومرزي نمي شناخت. بچه ها را بي محابا، صدتا صدتا، تيرباران ميكردند. حمام خون به معني واقعي كلمهراه افتاده بود. در زندانها، همان چند هزار مجاهد اسير را كه از سال ۵۹به بعد مظلومانه دستگير كرده بودند، بدون اينكه حتي مطابق قوانين خودرژيم هم جرمي مرتكب شده باشند، با شقاوت تمام كشتارميكردند .ابتدابازجويي و شكنجة مجدد و مكرر آنها براي كشتن شان شروع شد و بعدهمين زندانيان بيگناه را دسته دسته به جوخة اعدام سپردند.هر روز روزنامه هاي رژيم را كه اسامي مجاهدين اعدام شده را چاپمي كردند، ميگرفتيم و ميخوانديم . بعضي از بچه ها را با اسم مستعار وبسياري را هم بدون نام و احراز هويت اعدام ميكردند . در يكي از همانروزها فريده )مسئولم( هم به خانه نيامد . نمي دانستم چكار بايد بكنيم . طبقضابطه بايد خانه يي را كه در آن مخفي بوديم، به دليل اينكه اطلاعاتشرا فريده داشت، تخليه ميكرديم . ولي جايي نداشتيم كه برويم. چند شببعد تعدادي عكس ازجمله عكس فريده را در تلويزيون رژيم نشان دادندو از مردم ميخواستند اگر كسي آنها را ميشناسد معرفي كند . دژخيم هاهيچ ابايي ازبرملاشدن جنايت هايشان نداشتند. چهرة فريده به وضوح كبود ومتورم بود و ميشد حدس زد كه چقدر شكنجه شده است. هرچند ديدنچهرة فريده با آن وضعيت در صفحة تلويزيون، فوقالعاده دردناك بود،ولي در دلم او را تحسين ميكردم و به او كه مسئولم بود، افتخار مي كردم.دختر دلاور و مبارزي كه حتي اسمش را هم به جلادان نداده است . ازآن به بعد تا مدتي با خيال آسوده در همان خانه مانديم . آخر فريده باندادن اسمش خود، به ما پيام داده بود كه خيالتان راحت باشد، من لبباز نميكنم....more20minPlay
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.