نترس این تنها یک شوخی بود
راستش را بخواهی دیر زمانیست که دیگر دنبال چرایی نمیروم
چرایی اصلا چه اهمیتی دارد
اما دلم میخواهد بدانم برای «که»؟
برای «که» این زنگها به صدا در میآیند
البته که این هم یک شوخی بود
دلم میخواهد بدانم خندههایت را برای «که» نگه داشتهای؟
شبها برای «که» دلتنگ میشوی؟
در تنهاییهایت برای «که» بغض میکنی؟
سفره دلت را برای «که» باز میکنی؟
در رویاهایت با «که» پرواز میکنی؟
در آغوش «که» آرام میگیری؟
برای «که» حاضری منتظر بمانی؟
سوال از «که» گرچه بسیار ساده است، اما جدیست
در جواب چرایی میشود توضیح داد توجیح کرد
اما سوال از «که» امر بودن یا نبودن است
پس بگذار دوباره سوال خود را بپرسم
نکند که «که» ای در کار نباشد؟
تلختر ازاین نمیشود که برایت «که»ای وجود نداشته باشد
اما شیرینتر از این هم نمیشود که آن «که» خودت باشی
تو به تنهایی برای خودت کافی هستی
مگر نه اینکه آینه تمامنمای جهان هستی خودت هستی؟
پس چرا آن «که» خودت نباشی
یعنی عاشق و معشوق هر دو صنمت
یعنی رخ لیلی و مجنون به یک اندازه افتاده در قدحت
دفی بردار، سازی کوک کن، آوازی در کن
بساط رقص و پایکوبی شاهانهات را برپا کن
زین پس هم تنها خدمت خلق کن
هر وقت هم از تو درباره او پرسیدند