شعر | با صدای شاعر

نیما یوشیج | مادری و پسری | صدای احمد کیایی


Listen Later

▨ نام شعر: مادری و پسری

▨ شاعر: نیما یوشیج

▨ با صدای: احمد کیایی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــ

در دل کومهٔ خاموش فقیر

خبری نیست، ولی هست خبر

دور از هرکسی آن جا، شب او

می‌کند قصه ز شب‌های دگر.


کوره می‌سوزد و هر شعله به رقص

دم‌به‌دم می‌بردش بند از بند

این سکونت که در آن جاست به پا

با سکوت شب دارد پیوند.


اندر آن خلوت‌جا، پنداری

می‌رسد هر دمی از راه کسی

لیک نیست، امیدی ست کزآن

می‌رود، بازمی‌آید نفسی.


مثل این است دراین کومهٔ خرد

بس کسان دست به گردن مرُدند

وین زمان یک پسرک با مادر

زآن ِاین کومهٔ تنگ و خردند.


فقر از هر چه که در بارش بود

داد آشفته در این گوشه تکان

مادری و پسری را بنهاد

پی نان خوردنی، امّا کو نان؟!


قصه می گوید مادر ز پدر

یعنی از شوی که نیست

می‌خورد از تن او فقر و رخان

زرد از او می‌شود، این است خبر

در دل کومهٔ ویران پی زیست.


روزها رفته که او نامده است

گرچه او رفت که باز آید زود

کس نمی‌داند اکنون به کجاست

روی این جادهٔ چون خاکستر.


زیر این ابر کبود

کس ندارد خبر از هیچ‌کسی

شب دراز است و بیابان تاریک

پیش دیوار یکی قلعه‌خراب.


ماه سرد و غمگین.

خرد می‌گردد در نقشهٔ آب

زیر چند اسپیدار

شکل‌ها می‌گذرند

مثل این ست که چشمانی باز

سویشان می‌نگرند.


پسر آماده هراسیدن را

بدن نرمش در ژنده خموش

گوش بسته است به حرف مادر

موی او ریخته ژولیده به گوش.


هست بر جای هنوز

زیر چشمان درشت وی و بر روی نزار

دانه اشکش کافتاده فرود

دانه لعلی یعنی

که می‌ارزد به هزار و دو هزار.


به هزار آن همه بی‌درد کسان

به هزار آن همه آدم به دروغ

در دل مردم از آن بی‌هنران

نه امیدی نه نشاطی نه فروغ.


می‌زند دور نگاه پسرک

می‌کند حرفش از حرف دگر

نگذرانیده سه پاییز هنوز

خواهش لقمهٔ نانی کرده

دِلکشَ خون و همه خون به جگر.


تا بیآرامد طفلکَ معصوم

می‌فریبد پسرش را مادر

می‌نماید پدرش را در راه

«آی! آمد پدرش،

نان او زیر بغل

از برای پسرش»


همه سر چشم شده‌ست و همه تن

ز اسم نان از لب مادر پسرک

پای تا سر شده مادر افسون

به پسر تا بنماید پدرک.

زین سبب آنچه که می‌گوید و داده‌ست به او عقل معاش

همه حرفی ست دروغ !

لیک در زندگی تیره شده

در نمی‌گیرد از این حرف فروغ.


حرفی این گونه برای فرزند

هم‌چو زهر است به کام مادر

رنج می‌آورد این رنجش خشم

چون پشیمان شده‌ای از گنهی

اشک پر می‌کندش حلقهٔ چشم.


با چه سیما معصوم

با چه حالت غمناک

پسرک باز بر او دارد گوش

او نمی‌داند مادر به نهان

می‌زداید اشکش را

که به دل دارد رنجی خاموش

او نمی داند از خواهش نان

اشکشان نیست به چشم

بچه‌های دگران.

او نمی‌داند از این خانه به در خندانند

پسران با پدران.


پیش چشم‌تر او نقشهٔ نانی که از او می‌طلبند

نقشهٔ زندگی این دنیاست

چو به لب می‌مکد او آب دهان

نان دل‌افسرده‌کنانش معناست.


می‌کشد آه چو تیر از ره زخم

می‌رود با نگه خود سوی نان

آنچه می‌بیند گر هست ار نیست

روی نان می‌باشد، روی نان.


هر چه شکلی شده تا بنماید

پدری نان در دست

به خیالش به ره پلّه‌خراب

پدرش آمده است، استاده‌ست.


لیک براین ره ویرانه به جا

کیست کاو می‌رسد از ره، چه کسی ست؟

زین بیابان که مزار من و توست

سال‌ها هست که بانگ جرسی‌ست.


از درون سوی سرا

سایهٔ مرگ فقط می‌گذرد

فقر می‌خواند آوای فنا

می‌سراید غم، آهنگ شکست.


از برون سوی، نه پُر ز آن‌ها دور

سایه گسترده بیدی به چمن

می دَوَد جوی خموش

مه تهی می‌کند از خنده دهن.


تا پر از خنده بنوشید شما

دست در دست کسی کان دانید

خوش و خوشحال بنوشید شما

غزلی را شنوید

وصف خالی و لبی

بی خیال ازهمه هست، از همه نیست

بگذرانید شبی

همچنان مرده که نیست

خبریش از زنده.


ای سراب باطل

ای امّید نه کسی را محرم

همچو بر آب حباب

که نپاید یک دم

روزها ابر بر این کشت گذشت.


روی این درّه براین دامنه بر این منظر

از پس خنده‌ی یک برق سمج

شد تن کشت به جان سوخته‌تر.

دم ابری چرکین

چرک‌تر از دلتان

چون دمل باز شد و گشت تهی

جز به دلتنگی لیکن نفزود

وز برای آنان

زندگی بود بدین گونه که بود.


کو پدر؟ کو پدرش؟ آن که ز ره می‌رسد او افسونی‌ست.

از پی آن که سخن ساز دهید

دلگشا مضمونی ست.


زن به دل خسته صدا بگرفته

می‌رود هر نگهش، می‌آید

گوئیا داده به خود نیز فریب

چشم او می‌پاید

آری این ست که او

نه به خود دست به جا می‌ساید

زیر انگشتش زرد و لاغر

جان گرفته به تکاپوی خیال

هر خیالی که نماید منظر.


چون نمی بیند چیزی به سرِ جای و درست

سوی خود آمده باز

باز می گوید آن حرف نخست:

« آی آمد پدرش !

همهٔ جانش شتاب

به هوای پسرش »


پسرک باز پی نان و پی دیدن روی پدرش

رفته او را نگه از راه نگاه مادر

هر زمان چشم بر او می دوزد

در دل کوره همان‌گونه که بود

هیمه‌ای چند به هم آمده جمع

پک‌وپک می‌سوزد

می رود دودش بالا، سوی بام.

نیما یوشیج

پنجم اردیبهشت ماه ۱۳۲۳

...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

شعر | با صدای شاعرBy Schahrouz

  • 4.9
  • 4.9
  • 4.9
  • 4.9
  • 4.9

4.9

17 ratings


More shows like شعر | با صدای شاعر

View all
‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,902 Listeners

راوکست | Ravcast by ravcast

راوکست | Ravcast

1,046 Listeners

رواق / Ravaq by فرزآن

رواق / Ravaq

2,538 Listeners

رادیونیست | RadioNist by RadioNist

رادیونیست | RadioNist

674 Listeners

Majoon | پادکست تاریخی معجون by Masoud Fahimi

Majoon | پادکست تاریخی معجون

239 Listeners

Chizcast | چیزکست by Arshiya Attari

Chizcast | چیزکست

258 Listeners

کتاب صوتی ناصر زراعتی  - Ketab soti by Ketab soti

کتاب صوتی ناصر زراعتی - Ketab soti

139 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,979 Listeners

پادکست راوکده by Ravkadeh Podcast

پادکست راوکده

374 Listeners

لام تا کلام by Solmaz Barghgir

لام تا کلام

554 Listeners

بیوگرافی by Mona

بیوگرافی

148 Listeners

قاب تاریخ by Mohamad Nazemi

قاب تاریخ

57 Listeners

هاگیرواگیر by هاگیرواگیر  HAAGIRVAAGIR, پژمان, مهسا, ماندنی

هاگیرواگیر

107 Listeners

AmiFar | امیرحسین فرزانه by Amirhossein Farzaneh

AmiFar | امیرحسین فرزانه

103 Listeners

رختکن بازنده‌ها by rbazandeha@gmail.com

رختکن بازنده‌ها

111 Listeners