Shahpod.      شاه پاد

Shahpod. شاه پاد

Download on the App Store

Shahpod. شاه پاد episodes

  • نشست ۱۱۷ شاهنامه خوانی -پایان پادشاهی اسکندر۹

    ازان پس بیامد دوان مادرش

    فراوان بمالید رخ بر برش

    همی گفت کای نامور پادشا

    جهاندار و نیک‌اختر و پارسا

    به نزدیکی اندر تو دوری ز من

    هم از دوده و لشکر و انجمن

    روانم روان ترا بنده باد

    دل هرک زین شاد شد کنده باد

    ازان پس بشد روشنک پر ز درد

    چنین گفت کای شاه آزادمرد

    جهاندار دارای دارا کجاست

    کزو داشت گیتی همی پشت راست

    همان خسرو و اشک و فریان و فور

    همان نامور خسرو شهرزور

    دگر شهریاران که روز نبرد

    سرانشان ز باد اندر آمد به گرد

    چو ابری بدی تند و بارش تگرگ

    ترا گفتم ایمن شدستی ز مرگ

    ز بس رزم و پیکار و خون ریختن

    چه تنها چه با لشکر آویختن

    زمانه ترا داد گفتم جواز

    همی داری از مردم خویش راز

    چو کردی جهان از بزرگان تهی

    بینداختی تاج شاهنشهی

    درختی که کشتی چو آمد به بار

    دل خاک بینم ترا غمگسار

    چو تاج سپهر اندر آمد به زیر

    بزرگان ز گفتار گشتند سیر

    نهفتند صندوق او را به خاک

    ندارد جهان از چنین ترس و باک

    ز باد اندر آرد برد سوی دم

    نه دادست پیدا نه پیدا ستم

    نیابی به چون و چرا نیز راه

    نه کهتر برین دست یابد نه شاه

    همه نیکوی باید و مردمی

    جوانمردی و خوردن و خرمی

    جز اینت نبینم همی بهره‌ای

    اگر کهتر آیی وگر شهره‌ای

    اگر ماند ایدر ز تو نام زشت

    بدانجا نیایی تو خرم بهشت

    چنین است رسم سرای کهن

    سکندر شد و ماند ایدر سخن

    چو او سی و شش پادشا را بکشت

    نگر تا چه دارد ز گیتی به مشت

    برآورد پرمایه ده شارستان

    شد آن شارستانها کنون خارستان

    بجست آنچ هرگز نجستست کس

    سخن ماند ازو اندر آفاق و بس

    سخن به که ویران نگردد سخن

    چو از برف و باران سرای کهن

    گذشتم ازین سد اسکندری

    همه بهتری باد و نیک‌اختری

    اگر چند هم بگذرد روزگار

    نوشته بماند ز ما یادگار

    اگر صد بمانی و گر صدهزار

    به خاک اندر آید سرانجام کار

    دل شهریار جهان شاد باد

    ز هر بد تن پاکش آزاد باد

    1 hr 28 min
  • نشست ۱۱۶ شاهنامه خوانی -پادشاهی اسکندر۸

    بپرسید ازیشان که ایدر شگفت

    چه چیزست کاندازه باید گرفت

    چنین داد پاسخ بدو رهنمای

    که ای شاه پیروز پاکیزه‌رای

    شگفتیست ایدر که اندر جهان

    کسی آن ندید آشکار و نهان

    درختیست ایدر دو بن گشته جفت

    که چونان شگفتی نشاید نهفت

    یکی ماده و دیگری نر اوی

    سخن‌گو بود شاخ با رنگ و بوی

    به شب ماده گویا و بویا شود

    چو روشن شود نر گویا شود

    سکندر بشد با سواران روم

    همان نامداران آن مرز و بوم

    بپرسید زیشان که اکنون درخت

    سخن کی سراید به آواز سخت

    چنین داد پاسخ بدو ترجمان

    که از روز چون بگذرد نه زمان

    سخن‌گوی گردد یکی زین درخت

    که آواز او بشنود نیک‌بخت

    شب تیره‌گون ماده گویا شود

    بر و برگ چون مشک بویا شود

    بپرسید چون بگذریم از درخت

    شگفتی چه پیش آید ای نیک‌بخت

    چنین داد پاسخ کزو بگذری

    ز رفتنت کوته شود داوری

    چو زو برگذشتی نماندت جای

    کران جهان خواندش رهنمای

    بیابان و تاریکی آید به پیش

    به سیری نیامد کس از جان خویش

    نه کس دید از ما نه هرگز شنید

    که دام و دد و مرغ بر ره پرید

    همی راند با رومیان نیک‌بخت

    چو آمد به نزدیک گویا درخت

    زمینش ز گرمی همی بردمید

    ز پوست ددان خاک پیدا ندید

    ز گوینده پرسید کین پوست چیست

    ددان را برین گونه درنده کیست

    چنین داد پاسخ بدو نیک‌بخت

    که چندین پرستنده دارد درخت

    چو باید پرستندگان را خورش

    ز گوشت ددان باشدش پرورش

    چو خورشید بر تیغ گنبد رسید

    سکندر ز بالا خروشی شنید

    که آمد ز برگ درخت بلند

    خروشی پر از سهم و ناسودمند

    بترسید و پرسید زان ترجمان

    که ای مرد بیدار نیکی گمان

    چنین برگ گویا چه گوید همی

    که دل را به خوناب شوید همی

    چنین داد پاسخ که ای نیک‌بخت

    همی گوید این برگ شاخ درخت

    که چندین سکندر چه پوید به دهر

    که برداشت از نیکویهایش بهر

    ز شاهیش چون سال شد بر دو هفت

    ز تخت بزرگی ببایدش رفت

    سکندر ز دیده ببارید خون

    دلش گشت پر درد از رهنمون

    ازان پس به کس نیز نگشاد لب

    پر از غم همی بود تا نیم‌شب

    سخن‌گوی شد برگ دیگر درخت

    دگر باره پرسید زان نیک‌بخت

    چه گوید همی این دگر شاخ گفت

    سخن‌گوی بگشاد راز از نهفت

    چنین داد پاسخ که این ماده شاخ

    همی گوید اندر جهان فراخ

    از آز فراوان نگنجی همی

    روان را چرا بر شکنجی همی

    ترا آز گرد جهان گشتن است

    کس آزردن و پادشا کشتن است

    نماندت ایدر فراوان درنگ

    مکن روز بر خویشتن تار و تنگ

    بپرسید از ترجمان پادشا

    که ای مرد روشن‌دل و پارسا

    یکی بازپرسش که باشم به روم

    چو پیش آید آن گردش روز شوم

    مگر زنده بیند مرا مادرم

    یکی تا به رخ برکشد چادرم

    چنین گفت با شاه گویا درخت

    که کوتاه کن روز و بربند رخت

    نه مادرت بیند نه خویشان به روم

    نه پوشیده رویان آن مرز و بوم

    به شهر کسان مرگت آید نه دیر

    شود اختر و تاج و تخت از تو سیر

    چو بشنید برگشت زان دو درخت

    دلش خسته گشته به شمشیر سخت

    چو آمد به لشکرگه خویش باز

    برفتند گردان گردن‌فراز

    به شهر اندرون هدیه‌ها ساختند

    بزرگان بر پادشا تاختند

    یکی جوشنی بود تابان چو نیل

    به بالای و پهنای یک چرم پیل

    دو دندان پیل و برش پنج بود

    که آن را به برداشتن رنج بود

    زره بود و دیبای پرمایه بود

    ز زر کرده آگنده صد خایه بود

    به سنگ درم هر یکی شست من

    ز زر و ز گوهر یکی کرگدن

    بپذرفت زان شهر و لشکر براند

    ز دیده همی خون دل برفشاند

    1 hr 39 min
  • نشست ۱۱۵ شاهنامه خوانی -پادشاهی اسکندر۷

    سوی باختر شد چو خاور بدید

    ز گیتی همی رای رفتن گزید

    بره‌بر یکی شارستان دید پاک

    که نگذشت گویی بروباد و خاک

    چو آواز کوس آمد از پشت پیل

    پذیره شدندش بزرگان دو میل

    جهانجوی چون دید بنواختشان

    به خورشید گردن برافراختشان

    بپرسید کایدر چه باشد شگفت

    کزان برتر اندازه نتوان گرفت

    زبان برگشادند بر شهریار

    به نالیدن از گردش روزگار

    که ما را یکی کار پیش است سخت

    بگوییم با شاه پیروزبخت

    بدین کوه سر تا به ابر اندرون

    دل ما پر از رنج و دردست و خون

    ز چیز که ما را بدو تاب نیست

    ز یاجوج و ماجوج مان خواب نیست

    چو آیند بهری سوی شهر ما

    غم و رنج باشد همه بهر ما

    همه رویهاشان چو روی هیون

    زبانها سیه دیده‌ها پر ز خون

    سیه روی و دندانها چون گراز

    که یارد شدن نزد ایشان فراز

    همه تن پر از موی و موی همچو نیل

    بر و سینه و گوشهاشان چو پیل

    بخسپند یکی گوش بستر کنند

    دگر بر تن خویش چادر کنند

    ز هر ماده‌ای بچه زاید هزار

    کم و بیش ایشان که داند شمار

    به گرد آمدن چون ستوران شوند

    تگ آرند و بر سان گوران شوند

    بهاران کز ابر ا ندرآید خروش

    همان سبز دریا برآید به جوش

    چو تنین ازان موج بردارد ابر

    هوا برخروشد بسان هژبر

    فرود افگند ابر تنین چو کوه

    بیایند زیشان گروها گروه

    خورش آن بود سال تا سالشان

    که آگنده گردد بر و یالشان

    گیاشان بود زان سپس خوردنی

    بیارند هر سو ز آوردنی

    چو سرما بود سخت لاغر شوند

    به آواز بر سان کفتر شوند

    بهاران ببینی به کردار گرگ

    بغرند بر سان پیل سترگ

    اگر پادشا چاره‌ای سازدی

    کزین غم دل ما بپردازدی

    بسی آفرین یابد از هرکسی

    ازان پس به گیتی بماند بسی

    بزرگی کن و رنج ما را بساز

    هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز

    سکندر بماند اندر ایشان شگفت

    غمی گشت و اندیشه‌ها برگرفت

    چنین داد پاسخ که از ماست گنج

    ز شهر شما یارمندی و رنج

    برآرم من این راه ایشان به رای

    نبیروی نیکی دهش یک خدای

    یکایک بگفتند کای شهریار

    ز تو دور بادا بد روزگار

    ز ما هرچ باید همه بنده‌ایم

    پرستنده باشیم تا زنده‌ایم

    بیاریم چندانک خواهی تو چیز

    کزین بیش کاری نداریم نیز

    سکندر بیامد نگه کرد کوه

    بیاورد زان فیلسوفان گروه

    بفرمود کاهنگران آورید

    مس و روی و پتک گران آورید

    کج و سنگ و هیزم فزون از شمار

    بیارید چندانک آید به کار

    بی‌اندازه بردند چیزی که خواست

    چو شد ساخته کار و اندیشه راست

    ز دیوارگر هم ز آهنگران

    هرانکس که استاد بود اندران

    ز گیتی به پیش سکندر شدند

    بدان کار بایسته یاور شدند

    ز هر کشوری دانشی شد گروه

    دو دیوار کرد از دو پهلوی کوه

    ز بن تا سر تیغ بالای اوی

    چو صد شاه‌رش کرده پهنای اوی

    ازو یک رش انگشت و آهن یکی

    پراگنده مس در میان اندکی

    همی ریخت گوگردش اندر میان

    چنین باشد افسون دانا کیان

    همی ریخت هر گوهری یک رده

    چو از خاک تا تیغ شد آژده

    بسی نفت و روغن برآمیختند

    همی بر سر گوهران ریختند

    به خروار انگشت بر سر زدند

    بفرمود تا آتش اندر زدند

    دم آورد و آهنگران صدهزار

    به فرمان پیروزگر شهریار

    خروش دمنده برآمد ز کوه

    ستاره شد از تف آتش ستوه

    چنین روزگاری برآمد بران

    دم آتش و رنج آهنگران

    گهرها یک اندر دگر ساختند

    وزان آتش تیز بگداختند

    ز یاجوج و ماجوج گیتی برست

    زمین گشت جای خرام و نشست

    برش پانصد بود بالای اوی

    چو سیصد بدی نیز پهنای اوی

    ازان نامور سد اسکندری

    جهانی برست از بد داوری

    برو مهتران خواندند آفرین

    که بی‌تو مبادا زمان و زمین

    ز چیزی که بود اندران جایگاه

    فراوان ببردند نزدیک شاه

    نپذرفت ازیشان و خود برگرفت

    جهان مانده زان کار اندر شگفت

    1 hr 52 min
  • نشست ۱۱۴ شاهنامه خوانی -پادشاهی اسکندر۶

    همی چاره جست آن شب دیریاز

    چو خورشید بنمود چینی طراز

    برافراخت از کوه زرین درفش

    نگونسار شد پرنیانی بنفش

    سکندر بیامد به نزدیک شاه

    پرستنده برخاست از بارگاه

    به رسمی که بودش فرود آورید

    جهانجوی پیش سپهبد چمید

    ز بیگانه ایوان بپرداختند

    فرستاده را پیش او تاختند

    چو قیدافه را دید بر تخت گفت

    که با رای تو مشتری باد جفت

    بدین مسیحا به فرمان راست

    بد ارنده کو بر زبانم گواست

    با برای و دین و صلیب بزرگ

    به جان و سر شهریار سترگ

    به زنار و شماس و روح‌القدس

    کزین پس مرا خاک در اندلس

    نبیند نه لشکر فرستم به جنگ

    نیامیزم از هر دری نیز رنگ

    نه با پاک فرزند تو بد کنم

    نه فرمان دهم نیز و نه خود کنم

    به جان یاد دارم وفای ترا

    نجویم به چیزی جفای ترا

    برادر بود نیک‌خواهت مرا

    به جای صلیب است گاهت مرا

    نگه کرد قیدافه سوگند اوی

    یگانه دل و راست پیوند اوی

    همه کاخ کرسی زرین نهاد

    به پیش اندر آرایش چین نهاد

    بزرگان و نیک‌اختران را بخواند

    یکایک بر آن کرسی زر نشاند

    ازان پس گرامی دو فرزند را

    بیاورد خویشان و پیوند را

    چنین گفت کاندر سرای سپنج

    سزد گر نباشیم چندین به رنج

    نباید کزین گردش روزگار

    مرا بهره کین آید و کارزار

    سکندر نخواهد شد از گنج سیر

    وگر آسمان اندر آرد به زیر

    همی رنج ما جوید از بهر گنج

    همه گنج گیتی نیرزد به رنج

    برآنم که با اونسازیم جنگ

    نه بر پادشاهی کنم کار تنگ

    یکی پاسخ پندمندش دهیم

    سرش برفرازیم و پندش دهیم

    اگر جنگ جوید پس از پند من

    به بیند پس از پند من بند من

    ازان سان شوم پیش او با سپاه

    که بخشایش آرد برو چرخ و ماه

    ازین ازمایش ندارد زیان

    بماند مگر دوستی در میان

    چه گویید و این را چه پاسخ دهید

    مرا اندرین رای فرخ نهید

    همه مهتران سر برافراختند

    همی پاسخ پادشا ساختند

    بگفتند کای سرور داد و راد

    ندارد کسی چون تو مهتر به یاد

    نگویی مگر آنک بهتر بود

    خنک شهرکش چون تو مهتر بود

    اگر دوست گردد ترا پادشا

    چه خواهد جزین مردم پارسا

    نه آسیب آید بدین گنج تو

    نیرزد همه گنجها رنج تو

    چو اسکندری کو بیاید ز روم

    به شمشیر دریا کند روی بوم

    همی از درت بازگردد به چیز

    همه چیز دنیی نیرزد پشیز

    جز از آشتی ما نبینیم روی

    نه والا بود مردم کینه‌جوی

    چو بشنید گفتار آن بخردان

    پسندیده و پاک‌دل موبدان

    در گنج بگشاد و تاج پدر

    بیاورد با یاره و طوق زر

    یکی تاج بد کاندران شهر و مرز

    کسی گوهرش را ندانست ارز

    فرستاده را گفت کین بی‌بهاست

    هرانکس که دارد جزو نارواست

    به تاج مهان چون سزا دیدمش

    ز فرزند پرمایه بگزیدمش

    یکی تخت بودش به هفتاد لخت

    ببستی گشایندهٔ نیک‌بخت

    به پیکر یک اندر دگر بافته

    به چاره سر شوشها تافته

    سر پایها چون سر اژدها

    ندانست کس گوهرش را بها

    ازو چارصد گوهر شاهوار

    همان سرخ یاقوت بد زین شمار

    دو بودی به مثقال هر یک به سنگ

    چو یک دانهٔ نار بودی به رنگ

    زمرد برو چار صد پاره بود

    به سبزی چو قوس قزح نابسود

    گشاده شتر بار بودی چهل

    زنی بود چون موج دریا به دل

    دگر چار صد تای دندان پیل

    چه دندان درازیش بد میل میل

    پلنگی که خوانی همی بربری

    ازان چار صد پوست بد بر سری

    ز چرم گوزن ملمع هزار

    همه رنگ و بیرنگ او پر نگار

    دگر صد سگ و یوز نخچیر گیر

    که آهو ورا پیش دیدی ز تیر

    بیاورد زان پس دوصد گاومیش

    پرستندهٔ او همی راند پیش

    ز دیبای خز چارصد تخته نیز

    همان تختها کرده از چوب شیز

    دگر چار صد تخته از عود تر

    که مهر اندرو گیرد و رنگ زر

    صد اسپ گرانمایه آراسته

    ز میدان ببردند با خواسته

    همان تیغ هندی و رومی هزار

    بفرمود با جوشن کارزار

    همان خود و مغفر هزار و دویست

    به گنجور فرمود کاکنون مه‌ایست

    همه پاک بر بیطقون برشمار

    بگویش که شبگیر برساز کار

    سپیده چو برزد ز بالا درفش

    چو کافور شد روی چرخ بنفش

    زمین تازه شد کوه چون سندروس

    ز درگاه برخاست آوای کوس

    سکندر به اسپ اندر آورد پای

    به دستوری بازگشتن به جای

    چو طینوش جنگی سپه برنشاند

    از ایوان به درگاه قیدافه راند

    به قیدافه گفتند پدرود باش

    به جان تازهٔ چرخ را پود باش

    برین گونه منزل به منزل سپاه

    همی راند تا پیش آن رزمگاه

    که لشکرگه نامور شاه بود

    سکندر که با بخت همراه بود

    سکندر بران بیشه بنهاد رخت

    که آب روان بود و جای درخت

    به طینوش گفت ایدر آرام گیر

    چو آسوده گردی می و جام گیر

    شوم هرچ گفتم به جای آورم

    ز هر گونه پاکیزه رای آورم

    سکندر بیامد به پرده سرای

    سپاهش برفتند یک سر ز جای

    ز شادی خروشیدن آراستند

    کلاه کیانی بپیراستند

    که نومید بد لشکر نامجوی

    که دانست کش باز بینند روی

    سپه با زبانها پر از آفرین

    یکایک نهادند سر بر زمین

    ز لشکر گزین کرد پس شهریار

    ازان نامداران رومی هزار

    زره‌دار با گرزهٔ گاوروی

    برفتند گردان پرخاشجوی

    همه گرد بر گرد آن بیشه مرد

    کشیدند صف با سلیح نبرد

    سکندر خروشید کای مرد تیز

    همی جنگ رای آیدت گر گریز

    بلرزید طینوش بر جای خویش

    پشیمان شد از دانش و رای خویش

    بدو گفت کای شاه برترمنش

    ستایش گزینی به از سرزنش

    چنان هم که با خویش من قیدروش

    بزرگی کن و راستی را بکوش

    نه این بود پیمانت با مادرم

    نگفتی که از راستی نگذرم؟

    سکندر بدو گفت کای شهریار

    چرا سست گشتی بدین مایه کار

    ز من ایمنی بیم در دل مدار

    نیازارد از من کسی زان تبار

    نگردم ز پیمان قیدافه من

    نه نیکو بود شاه پیمان‌شکن

    پیاده شد از باره طینوش زود

    زمین را ببوسید و زرای نمود

    جهاندار بگرفت دستش به دست

    بدان گونه کو گفت پیمان ببست

    بدو گفت مندیش و رامش گزین

    من از تو ندارم به دل هیچ کین

    چو مادرت بر تخت زرین نشست

    من اندر نهادم به دست تو دست

    بگفتم که من دست شاه زمین

    به دست تو اندر نهم هم‌چنین

    همان روز پیمان من شد تمام

    نه خوب آید از شاه گفتار خام

    سکندر منم وان زمان من بدم

    به خوبی بسی داستانها زدم

    همان روز قیدافه آگاه بود

    که اندر کفت پنجهٔ شاه بود

    پرستنده را گفت قیصر که تخت

    بیارای زیر گلفشان درخت

    بفرمود تا خوان بیاراستند

    نوازندهٔ رود و می خواستند

    بفرمود تا خلعت خسروی

    ز رومی و چینی و از پهلوی

    ببخشید یارانش را سیم و زر

    کرا در خور آمد کلاه و کمر

    به طیوش فرمود کایدر مه‌ایست

    که این بیشه دورست راه تو نیست

    به قیدافه گوی ای هشیوار زن

    جهاندار و بینادل و رای‌زن

    بدارم وفای تو تا زنده‌ام

    روان را به مهر تو آگنده‌ام

    1 hr 22 min
  • افرینش از نگاه ایرانیان باستان و کیش مزدیسنا ۱ part 2

    بیشتر اطلاعات درباره خدایان ایران باستان و آفرینش جهان توسط آنها را می توانیم در متن های دینی زرتشتی که شامل«اوستا»، و منابع متاخر«

    .بندهشن»و «دینکرد» است، بیابیم.

     در این برنامه با موبد هیربد گرامی گفتگویی کرده ایم که شما را به شنیدن ان دعوت می کنم. 

    1 hr 42 min
  • افرینش از نگاه ایرانیان باستان و کیش مزدیسنا ۱ part 1

    بیشتر اطلاعات درباره خدایان ایران باستان و آفرینش جهان توسط آنها را می توانیم در متن های دینی زرتشتی که شامل«اوستا»، و منابع متاخر«

    .بندهشن»و «دینکرد» است، بیابیم.

     در این برنامه با موبد هیربد گرامی گفتگویی کرده ایم که شما را به شنیدن ان دعوت می کنم. 

    1 hr 11 min
  • نشست ۱۱۳شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۵

    بخندید قیدافه از کار اوی

    ازان مردی و تند گفتار اوی

    بدو گفت کای خسرو شیرفش

    به مردی مگردان سر خویش کش

    نه از فر تو کشته شد فور هند

    نه دارای داراب و گردان سند

    که برگشت روز بزرگان دهر

    ز اختر ترا بیشتر بود بهر

    به مردی تو گستاخ گشتی چنین

    که مهتر شدی بر زمان و زمین

    همه نیکویها ز یزدان شناس

    و زو دار تا زنده باشی سپاس

    تو گویی به دانش که گیتی مراست

    نبینم همی گفت و گوی تو راست

    کجا آورد دانش تو بها

    چو آیی چنین در دم اژدها

    بدوزی به روز جوانی کفن

    فرستاده‌ای سازی از خویشتن

    مرا نیست آیین خون ریختن

    نه بر خیره با مهتر آویختن

    چو شاهی به کاری توانا بود

    ببخشاید از داد و دانا بود

    چنان دان که ریزندهٔ خون شاه

    جز آتش نبیند به فرجام گاه

    تو ایمن بباش و به شادی برو

    چو رفتی یکی کار برساز نو

    کزین پس نیابی به پیغمبری

    ترا خاک داند که اسکندری

    ندانم کسی را ز گردنکشان

    که از چهر او من ندارم نشان

    نگاریده هم زین نشان بر حریر

    نهاده به نزد یکی یادگیر

    برو راند هم حکم اخترشناس

    کزو ایمنی باشد اندر هراس

    چو بخشنده شد خسرو رای‌زن

    زمانه بگوید به مرد و به زن

    تو تا ایدری بیطقون خوانمت

    برین هم نشان دور بنشانمت

    بدان تا نداند کسی راز تو

    همان نشنود نام و آواز تو

    فرستمت بر نیکوی باز جای

    تو باید که باشی خداوند رای

    به پیمان که هرگز به فرزند من

    به شهر من و خویش و پیوند من

    نباشی بداندایش گر بدسگال

    به کشور نخوانی مرا جز همال

    سکندر شنید این سخن شاد شد

    ز تیمار وز کشتن آزاد شد

    به دادار دارنده سوگند خورد

    بدین مسیحا و گرد نبرد

    که با بوم و بارست و فرزند تو

    بزرگان که باشند پیوند تو

    نسازم جز از خوبی و راستی

    نه اندیشم از کژی و کاستی

    چو سوگند شد خورده قیدافه گفت

    که این پند بر تو نشاید نهفت

    چنان دان که طینوش فرزند من

    کم اندیشد از دانش و پند من

    یکی بادسارست داماد فور

    نباید که داند ز نزدیک و دور

    که تو با سکندر ز یک پوستی

    گر ایدونک با او به دل دوستی

    که او از پی فور کین آورد

    به جنگ آسمان بر زمین آورد

    کنون شاد و ایمن به ایوان خرام

    ز تیمار گیتی مبر هیچ نام


    1 hr 21 min
  • نشست ۱۱۲شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۴

     

    چو اسکندر آمد به نزدیک فور

    بدید آن سپه این سپه را ز دور

    خروش آمد و گرد رزم او دو روی

    برفتند گردان پرخاشجوی

    به اسپ و به نفط آتش اندر زدند

    همه لشکر فور برهم زدند

    از آتش برافروخت نفط سیاه

    بجنبید ازان کاهنین بد سپاه

    چو پیلان بدیدند ز آتش گریز

    برفتند با لشکر از جای تیز

    ز لشکر برآمد سراسر خروش

    به زخم آوریدند پیلان به جوش

    چو خرطومهاشان بر آتش گرفت

    بماندند زان پیلبانان شگفت

    همه لشکر هند گشتند باز

    همان ژنده پیلان گردن فراز

    سکندر پس لشکر بدگمان

    همی تاخت بر سان باددمان

    چنین تا هوا نیلگون شد به رنگ

    سپه را نماند آن زمان جای جنگ

    جهانجوی با رومیان همگروه

    فرود آمد اندر میان دو کوه

    طلایه فرستاد هر سو به راه

    همی داشت لشکر ز دشمن نگاه

    چو پیدا شد آن شوشهٔ تاج شید

    جهان شد بسان بلور سپید

    برآمد خروش از بر گاودم

    دم نای سرغین و رویینه خم

    سپه با سپه جنگ برساختند

    سنانها به ابر اندر افراختند

    سکندر بیامد میان دو صف

    یکی تیغ رومی گرفته به کف

    سواری فرستاد نزدیک فور

    که او را بخواند بگوید ز دور

    که آمد سکندر به پیش سپاه

    به دیدار جوید همی با تو راه

    سخن گوید و گفت تو بشنود

    اگر دادگویی بدان بگرود

    چو بشنید زو فور هندی برفت

    به پیش سپاه آمد از قلب تفت

    سکندر بدو گفت کای نامدار

    دو لشکر شکسته شد از کارزار

    همی دام و دد مغز مردم خورد

    همی نعل اسپ استخوان بسپرد

    دو مردیم هر دو دلیر و جوان

    سخن گوی و با مغز دو پهلوان

    دلیران لشکر همه کشته‌اند

    وگر زنده از رزم برگشته‌اند

    چرا بهر لشکر همه کشتن است

    وگر زنده از رزم برگشتن است

    میان را ببندیم و جنگ آوریم

    چو باید که کشور به چنگ آوریم

    ز ما هرک او گشت پیروز بخت

    بدو ماند این لشکر و تاج و تخت

    ز رومی سخنها چو بشنید فور

    خریدار شد رزم او را به سور

    تن خویش را دید با زور شیر

    یکی باره چون اژدهای دلیر

    سکندر سواری بسان قلم

    سلیحی سبک بادپایی دژم

    بدوگفت کاینست آیین و راه

    بگردیم یک با دگر بی‌سپاه

    دو خنجر گرفتند هر دو به کف

    بگشتند چندان میان دو صف

    سکندر چو دید آن تن پیل مست

    یکی کوه زیر اژدهایی به دست

    به آورد ازو ماند اندر شگفت

    غمی شد دل از جان خود برگرفت

    همی گشت با او به آوردگاه

    خروشی برآمد ز پشت سپاه

    دل فور پر درد شد زان خروش

    بران سو کشیدش دل و چشم و گوش

    سکندر چو باد اندر آمد ز گرد

    بزد تیغ تیزی بران شیر مرد

    ببرید پی بر بر و گردنش

    ز بالا به خاک اندر آمد تنش

    سر لشکر روم شد به آسمان

    برفتند گردان لشکر دمان

    یکی کوس بودش ز چرم هژبر

    که آواز او برگذشتی ز ابر

    برآمد دم بوق و آواس کوس

    زمین آهنین شد هوا آبنوس

    بران هم نشان هندوان رزمجوی

    به تنگی به روی اندر آورده روی

    خروش آمد از روم کای دوستان

    سر مایهٔ مرز هندوستان

    سر فور هندی به خاک اندرست

    تن پیلوارش به چاک اندرست

    شما را کنون از پی کیست جنگ

    چنین زخم شمشیر و چندین درنگ

    سکندر شما را چنان شد که فور

    ازو جست باید همی رزم و سور

    برفتند گردان هندوستان

    به آواز گشتند همداستان

    تن فور دیدند پر خون و خاک

    بر و تنش کرده به شمشیر چاک

    خروشی برآمد ز لشکر به زار

    فرو ریختند آلت کارزار

    پر از درد نزدیک قیصر شدند

    پر از ناله و خاک بر سر شدند

    سکندر سلیح گوان بازداد

    به خوبی ز هرگونه آواز داد

    چنین گفت کز هند مردی به مرد

    شما را به غم دل نباید سپرد

    نوزاش کنون من به افزون کنم

    بکوشم که غم نیز بیرون کنم

    ببخشم شما را همه گنج اوی

    حرامست بر لشکرم رنج اوی

    همه هندوان را توانگر کنم

    بکوشم که با تخت و افسر کنم

    وزان جایگه شد بر تخت فور

    بران جشن ماتم برین جشن سور

    چنین است رسم سرای سپنج

    بخواهد که مانی بدو در به رنج

    بخور هرچ داری منه بازپس

    تو رنجی چرا ماند باید به کس

    همی بود بر تخت قیصر دو ماه

    ببخشید گنجش همه بر سپاه

    یکی با گهر بود نامش سورگ

    ز هندوستان پهلوانی سترگ

    سر تخت شاهی بدو داد و گفت

    که دینار هرگز مکن در نهفت

    ببخش و بخور هرچ آید فراز

    بدین تاج و تخت سپنجی مناز

    که گاهی سکندر بود گاه فور

    گهی درد و خشمست و گه کام و سور

    درم داد و دینار لشکرش را

    بیاراست گردان کشورش را

     

    1 hr 11 min
  • نشست ۱۱۱شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۳

    سکندر نهاد آینه زیر نم

    همی داشت تا شد سیاه و دژم

    بر فیلسوفش فرستاد باز

    بران کار شد رمز آهن دراز

    خردمند بزدود آهن چو آب

    فرستاد بازش هم اندر شتاب

    ز دودش ز دارو کزان پس ز نم

    نگردد به زودی سیاه و دژم

    سکندر نگه کرد و او را بخواند

    بپرسید و بر زیرگاهش نشاند

    سخن گفتش از جام روغن نخست

    همی دانش نامور بازجست

    چنین گفت با شاه مرد خرد

    که روغن بر اندامها بگذرد

    تو گفتی که از فیلسوفان شهر

    ز دانش مرا خود فزونست بهر

    به پاسخ چنین گفتم ای پادشا

    که دانا دل مردم پارسا

    چو سوزن پی و استخوان بشمرد

    اگر سنگ پیش آیدش بشکرد

    به پاسخ به دانا چنین گفت شاه

    که هر دل که آن گشته باشد سپاه

    به بزم و به رزم و به خون ریختن

    به هر جای با دشمن آویختن

    سخن‌های باریک مرد خرد

    چو دل تیره باشد کجا بگذرد

    ترا گفتم این خوب گفتار خویش

    روان و دل و رای هشیار خویش

    سخن داند از موی باریکتر

    ترا دل ز آهن نه تاریکتر

    تو گفتی برین سالیان برگذشت

    ز خونها دلم پر ز زنگار گشت

    چگونه به راه آید این تیرگی

    چه پیچم سخن را بدین خیرگی

    ترا گفتم از دانش آسمان

    زدایم دلت تا شوی بی‌گمان

    ازان پس که چون آب گردد به رنگ

    کجا کرد باید بدو کار تنگ

    پسند آمدش تازه گفتار اوی

    دلش تیزتر گشت بر کار اوی

    بفرمود تا جامه و سیم و زر

    بیاورد گنجور جامی گهر

    به دانا سپردند و داننده گفت

    که من گوهری دارم اندر نهفت

    که یابم بدو چیز و بی دشمنست

    نه چون خواسته جفت آهرمنست

    به شب پاسبانان نخواهند مزد

    به راهی که باشم نترسم ز دزد

    خرد باید و دانش و راستی

    که کژی بکوبد در کاستی

    مرا خورد و پوشیدنی زین جهان

    بس از شهریار آشکار ونهان

    که دانش به شب پاسبان منست

    خرد تاج بیدار جان منست

    به بیشی چرا شادمانی کنم

    برین خواسته پاسبانی کنم

    بفرمای تا این برد باز جای

    خرد باد جان مرا رهنمای

    سکندر بدو ماند اندر شگفت

    ز هر گونه اندیشه‌ها برگرفت

    بدو گفت زین پس مرا بر گناه

    نگیرد خداوند خورشید و ماه

    خریدارم این رای و پند ترا

    سخن گفتن سودمند ترا

     

    1 hr 6 min
  • نشست ۱۱۰شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۲

     

    چو بشنید مهران ز کید این سخن

    بدو گفت ازین خواب دل بد مکن

    نه کمتر شود بر تو نام بلند

    نه آید بدین پادشاهی گزند

    سکندر بیارد سپاهی گران

    ز روم و ز ایران گزیده سران

    چو خواهی که باشد ترا آب‌روی

    خرد یار کن رزم او را مجوی

    ترا چار چیزست کاندر جهان

    کسی آن ندید از کهان و مهان

    یکی چون بهشت برین دخترت

    کزو تابد اندر زمین افسرت

    دگر فیلسوفی که داری نهان

    بگوید همه با تو راز جهان

    سه دیگر پزشکی که هست ارجمند

    به دانندگی نام کرده بلند

    چهارم قدح کاندرو ریزی آب

    نه ز آتش شود کم نه از آفتاب

    ز خوردن نگیرد کمی آب اوی

    بدین چیزها راست کن آب روی

    چو آید بدین باش و مسگال جنگ

    چو خواهی که ایدر نسازد درنگ

    بسنده نباشی تو با لشکرش

    نه با چاره و گنج و با افسرش

    چو بر کار تو رای فرخ کنیم

    همان خواب را نیز پاسخ کنیم

    یکی خانه دیدی و سوراخ تنگ

    کزو پیل بیرون شدی بی‌درنگ

    تو آن خانه را همچو گیتی شناس

    همان پیل شاهی بود ناسپاس

    که بیدادگر باشد و کژ گوی

    جز از نام شاهی نباشد بدوی

    ازین پس بیاید یکی پادشا

    چنان سست و بی‌سود و ناپارسا

    به دل سفله باشد به تن ناتوان

    به آز اندرون نیز تیره‌روان

    کجا زیردستانش باشند شاد

    پر از غم دل شاه و لب پر ز باد

    دگر آنک دیدی ز کرپاس نغز

    گرفته ورا چار پاکیزه مغز

    نه کرپاس نغز از کشیدن درید

    نه آمد ستوه آنک او را کشید

    ازین پس بیاید یکی نامدار

    ز دشت سواران نیزه گزار

    یکی مرد پاکیزه و نیکخوی

    بدو دین یزدان شود چارسوی

    یکی پیر دهقان آتش‌پرست

    که بر واژ برسم بگیرد بدست

    دگر دین موسی که خوانی جهود

    که گوید جز آن را نشاید ستود

    دگر دین یونانی آن پارسا

    که داد آورد در دل پادشا

    چهارم بیاید همین پاک‌رای

    سر هوشمندان برآرد ز جای

    چنان چارسو از پی پاس را

    کشیدند زانگونه کرپاس را

    تو کرپاس را دین یزدان شناس

    کشنده چهار آمد از بهر پاس

    همی درکشد این ازان آن ازین

    شوند آن زمان دشمن از بهر دین

    دگر تشنه‌ای کو شد از آب خوش

    گریزان و ماهی ورا آب‌کش

    زمانی بیاید که پاکیزه مرد

    شود خوار چون آب دانش بخورد

    به کردار ماهی به دریا شود

    گر از بدکنش بر ثریا شود

    همی تشنگان را بخواند برآب

    کس او را ز دانش نسازد جواب

    گریزند زان مرد دانش‌پژوه

    گشایند لبها به بد هم‌گروه

    به پنجم که دیدی یکی شارستان

    بدو اندرون ساخته کارستان

    پر از خورد و داد و خرید و فروخت

    تو گفتی زمان چشم ایشان بدوخت

    ز کوری یکی دیگری را ندید

    همی این بدان آن بدین ننگرید

    زمانی بیاید کزان سان شود

    که دانا پرستار نادان شود

    بدیشان بود دانشومند خوار

    درخت خردشان نیاید به بار

    ستایندهٔ مرد نادان شوند

    نیایش کنان پیش یزدان شوند

    همی داند آنکس که گوید دروغ

    همی زان پرستش نگیرد فروغ

    ششم آنک دیدی بر اسپی دو سر

    خورش را نبودی بروبر گذر

    زمانی بیاید که مردم به چیز

    شود شاد و سیری نیابند نیز

    نه درویش یابد ازو بهره‌ای

    نه دانش پژوهی و نه شهره‌ای

    جز از خویشتن را نخواهند بس

    کسی را نباشند فریادرس

    به هفتم که پرآب دیدی سه خم

    یکی زو تهی مانده بد تا بدم

    دو از آب دایم سراسر بدی

    میانه یکی خشک و بی‌بر بدی

    ازین پس بیاید یکی روزگار

    که درویش گردد چنان سست و خوار

    که گر ابر گردد بهاران پرآب

    ز درویش پنهان کند آفتاب

    نبارد بدو نیز باران خویش

    دل مرد درویش زو گشته ریش

    توانگر ببخشد همی این بران

    یکی با دگر چرب و شیرین‌زبان

    شود مرد درویش را خشک لب

    همی روز را بگذراند به شب

    دگر آنک گاوی چنان تن درست

    ز گوسالهٔ لاغر او شیر جست

    چو کیوان به برج ترازو شود

    جهان زیر نیروی بازو شود

    شود کار بیمار و درویش سست

    وزو چیز خواهد همی تن‌درست

    نه هرگز گشاید سر گنج خویش

    نه زو باز دارد به تن رنج خویش

    دگر چشمه‌ای دیدی از آب خشک

    به گرد اندرش آبهای چو مشک

    نه زو بردمیدی یکی روشن آب

    نه آن آبها را گرفتی شتاب

    ازین پس یکی روزگاری وبد

    که اندر جهان شهریاری بود

    که دانش نباشد به نزدیک اوی

    پر از غم بود جان تاریک اوی

    همی هر زمان نو کند لشکری

    که سازند زو نامدار افسری

    سرانجام لشکر نماند نه شاه

    بیاید نو آیین یکی پیش‌گاه

    کنون این زمان روز اسکندرست

    که بر تارک مهتران افسرست

    چو آید بدو ده تو این چار چیز

    برآنم که چیزی نخواهد به نیز

    چو خشنود داری ورا بگذرد

    که دانش پژوهست و دارد خرد

    ز مهران چو بشنید کید این سخن

    برو تازه شد روزگار کهن

    بیامد سر و چشم او بوس داد

    دلارام و پیروز برگشت شاد

    ز نزدیک دانا چو برگشت شاه

    حکیمان برفتند با او براه

    1 hr 16 min

About Shahpod. شاه پاد

From the publisher's feed

شامل دوره کامل شاهنامه خوانی در کلاب هاوس

More shows like Shahpod. شاه پاد

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان  ورد by sadi

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

2 Listeners

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه by Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

6 Listeners

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی] by دکتر علی نیکوئی

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی]

3 Listeners