Shahpod.      شاه پاد

Shahpod. شاه پاد

Download on the App Store

Shahpod. شاه پاد episodes

  • نشست شاهنامه خوانی ۹۹ -گشتاسپ ۱۷ رستم و اسفندیار۸ پایان

     

    چنین گفت با رستم اسفندیار

    که اکنون سرآمد مرا روزگار

    تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آی

    که ما را دگرگونه‌تر گشت رای

    مگر بشنوی پند و اندرز من

    بدانی سر مایه و ارز من

    بکوشی و آن را بجای آوری

    بزرگی برین رهنمای آوری

    تهمتن به گفتار او داد گوش

    پیاده بیامد برش با خروش

    همی ریخت از دیدگان آب گرم

    همی مویه کردش به آوای نرم

    چو دستان خبر یافت از رزمگاه

    ز ایوان چو باد اندر آمد به راه

    ز خانه بیامد به دشت نبرد

    دو دیده پر از آب و دل پر ز درد

    زواره فرامرز چو بیهشان

    برفتند چندی ز گردنکشان

    خروشی برآمد ز آوردگاه

    که تاریک شد روی خورشید و ماه

    به رستم چنین گفت زال ای پسر

    ترا بیش گریم به درد جگر

    که ایدون شنیدم ز دانای چین

    ز اخترشناسان ایران زمین

    که هرکس که او خون اسفندیار

    بریزد سرآید برو روزگار

    بدین گیتیش شوربختی بود

    وگر بگذرد رنج و سختی بود

    چنین گفت با رستم اسفندیار

    که از تو ندیدم بد روزگار

    زمانه چنین بود و بود آنچ بود

    سخن هرچ گویم بباید شنود

    بهانه تو بودی پدر بد زمان

    نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان

    مرا گفت رو سیستان را بسوز

    نخواهم کزین پس بود نیمروز

    بکوشید تا لشکر و تاج و گنج

    بدو ماند و من بمانم به رنج

    کنون بهمن این نامور پور من

    خردمند و بیدار دستور من

    بمیرم پدروارش اندر پذیر

    همه هرچ گویم ترا یادگیر

    به زابلستان در ورا شاد دار

    سخنهای بدگوی را یاد دار

    بیاموزش آرایش کارزار

    نشستنگه بزم و دشت شکار

    می و رامش و زخم چوگان و کار

    بزرگی و برخوردن از روزگار

    چنین گفت جاماسپ گم بوده نام

    که هرگز به گیتی مبیناد کام

    که بهمن ز من یادگاری بود

    سرافرازتر شهریاری بود

    تهمتن چو بشنید بر پای خاست

    ببر زد به فرمان او دست راست

    که تو بگذری زین سخن نگذرم

    سخن هرچ گفتی به جای آورم

    نشانمش بر نامور تخت عاج

    نهم بر سرش بر دلارای تاج

    ز رستم چو بشنید گویا سخن

    بدو گفت نوگیر چون شد کهن

    چنان دان که یزدان گوای منست

    برین دین به رهنمای منست

    کزین نیکویها که تو کرده‌ای

    ز شاهان پیشین که پرورده‌ای

    کنون نیک نامت به بد بازگشت

    ز من روی گیتی پرآواز گشت

    غم آمد روان ترا بهره زین

    چنین بود رای جهان‌آفرین

    چنین گفت پس با پشوتن که من

    نجویم همی زین جهان جز کفن

    چو من بگذرم زین سپنجی سرای

    تو لشکر بیارای و شو باز جای

    چو رفتی به ایران پدر را بگوی

    که چون کام یابی بهانه مجوی

    زمانه سراسر به کام تو گشت

    همه مرزها پر ز نام تو گشت

    امیدم نه این بود نزدیک تو

    سزا این بد از جان تاریک تو

    جهان راست کردم به شمشیر داد

    به بد کس نیارست کرد از تو یاد

    به ایران چو دین بهی راست شد

    بزرگی و شاهی مرا خواست شد

    به پیش سران پندها دادیم

    نهانی به کشتن فرستادیم

    کنون زین سخن یافتی کام دل

    بیارای و بنشین به آرام دل

    چو ایمن شدی مرگ را دور کن

    به ایوان شاهی یکی سور کن

    ترا تخت سختی و کوشش مرا

    ترا نام تابوت و پوشش مرا

    چه گفت آن جهاندیده دهقان پیر

    که نگریزد از مرگ پیکان تیر

    مشو ایمن از گنج و تاج و سپاه

    روانم ترا چشم دارد به راه

    چو آیی بهم پیش داور شویم

    بگوییم و گفتار او بشنویم

    کزو بازگردی به مادر بگوی

    که سیر آمد از رزم پرخاشجوی

    که با تیر او گبر چون باد بود

    گذر کرده بر کوه پولاد بود

    پس من تو زود آیی ای مهربان

    تو از من مرنج و مرنجان روان

    برهنه مکن روی بر انجمن

    مبین نیز چهر من اندر کفن

    ز دیدار زاری بیفزایدت

    کس از بخردان نیز نستایدت

    همان خواهران را و جفت مرا

    که جویا بدندی نهفت مرا

    بگویی بدان پرهنر بخردان

    که پدرود باشید تا جاودان

    ز تاج پدر بر سرم بد رسید

    در گنج را جان من شد کلید

    فرستادم اینک به نزدیک او

    که شرم آورد جان تاریک او

    بگفت این و برزد یکی تیز دم

    که بر من ز گشتاسپ آمد ستم

    هم‌انگه برفت از تنش جان پاک

    تن خسته افگنده بر تیره خاک

    تهمتن بنزد پشوتن رسید

    همه جامه بر تن سراسر درید

    بر و جامه رستم همی پاره کرد

    سرش پر ز خاک و دلش پر ز درد

    همی گفت زار ای نبرده سوار

    نیا شاه جنگی پدر شهریار

    به خوبی شده در جهان نام من

    ز گشتاسپ بد شد سرانجام من

    چو بسیار بگریست با کشته گفت

    که ای در جهان شاه بی‌یار و جفت

    روان تو بادا میان بهشت

    بداندیش تو بدرود هرچ کشت

    زواره بدو گفت کای نامدار

    نبایست پذرفت زو زینهار

    ز دهقان تو نشنیدی آن داستان

    که یاد آرد از گفتهٔ باستان

    که گر پروری بچهٔ نره‌شیر

    شود تیزدندان و گردد دلیر

    چو سر برکشد زود جوید شکار

    نخست اندر آید به پروردگار

    دو پهلو برآشفته از خشم بد

    نخستین ازان بد به زابل رسد

    چو شد کشته شاهی چو اسفندیار

    ببینند ازین پس بد روزگار

    ز بهمن رسد بد به زابلستان

    بپیچند پیران کابلستان

    نگه کن که چون او شود تاجدار

    به پیش آورد کین اسفندیار

    بدو گفت رستم که با آسمان

    نتابد بداندیش و نیکی گمان

    من آن برگزیدم که چشم خرد

    بدو بنگرد نام یاد آورد

    گر او بد کند پیچد از روزگار

    تو چشم بلا را به تندی مخار


    1 hr 12 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۹۸ -گشتاسپ ۱۶ رستم و اسفندیار ۷


    بدانست رستم که لابه به کار

    نیاید همی پیش اسفندیار

    کمان را به زه کرد و آن تیر گز

    که پیکانش را داده بد آب رز

    همی راند تیر گز اندر کمان

    سر خویش کرده سوی آسمان

    همی گفت کای پاک دادار هور

    فزایندهٔ دانش و فر و زور

    همی بینی این پاک جان مرا

    توان مرا هم روان مرا

    که چندین بپیچم که اسفندیار

    مگر سر بپیچاند از کارزار

    تو دانی که بیداد کوشد همی

    همی جنگ و مردی فروشد همی

    به بادافره این گناهم مگیر

    توی آفرینندهٔ ماه و تیر

    چو خودکامه جنگی بدید آن درنگ

    که رستم همی دیر شد سوی جنگ

    بدو گفت کای سگزی بدگمان

    نشد سیر جانت ز تیر و کمان

    ببینی کنون تیر گشتاسپی

    دل شیر و پیکان لهراسپی

    یکی تیر بر ترگ رستم بزد

    چنان کز کمان سواران سزد

    تهمتن گز اندر کمان راند زود

    بران سان که سیمرغ فرموده بود

    بزد تیر بر چشم اسفندیار

    سیه شد جهان پیش آن نامدار

    خم آورد بالای سرو سهی

    ازو دور شد دانش و فرهی

    نگون شد سر شاه یزدان‌پرست

    بیفتاد چاچی کمانش ز دست

    گرفته بش و یال اسپ سیاه

    ز خون لعل شد خاک آوردگاه

    چنین گفت رستم به اسفندیار

    که آوردی آن تخم زفتی به بار

    تو آنی که گفتی که رویین تنم

    بلند آسمان بر زمین بر زنم

    من از شست تو هشت تیر خدنگ

    بخوردم ننالیدم از نام و ننگ

    به یک تیر برگشتی از کارزار

    بخفتی بران بارهٔ نامدار

    هم‌اکنون به خاک اندر آید سرت

    بسوزد دل مهربان مادرت

    هم‌انگه سر نامبردار شاه

    نگون اندر آمد ز پشت سپاه

    زمانی همی بود تا یافت هوش

    بر خاک بنشست و بگشاد گوش

    سر تیر بگرفت و بیرون کشید

    همی پر و پیکانش در خون کشید

    همانگه به بهمن رسید آگهی

    که تیره شد آن فر شاهنشهی

    بیامد به پیش پشوتن بگفت

    که پیکار ما گشت با درد جفت

    تن ژنده پیل اندر آمد به خاک

    دل ما ازین درد کردند چاک

    برفتد هر دو پیاده دوان

    ز پیش سپه تا بر پهلوان

    بدیدند جنگی برش پر ز خون

    یکی تیر پرخون به دست اندرون

    پشوتن بر و جامه را کرد چاک

    خروشان به سر بر همی کرد خاک

    همی گشت بهمن به خاک اندرون

    بمالید رخ را بدان گرم خون

    پشوتن همی گفت راز جهان

    که داند ز دین‌آوران و مهان

    چو اسفندیاری که از بهر دین

    به مردی برآهیخت شمشیر کین

    جهان کرد پاک از بد بت‌پرست

    به بد کار هرگز نیازید دست

    به روز جوانی هلاک آمدش

    سر تاجور سوی خاک آمدش

    بدی را کزو هست گیتی به درد

    پرآزار ازو جان آزاد مرد

    فراوان برو بگذرد روزگار

    که هرگز نبیند بد کارزار

    جوانان گرفتندش اندر کنار

    همی خون ستردند زان شهریار

    پشوتن بروبر همی مویه کرد

    رخی پر ز خون و دلی پر ز درد

    همی گفت زار ای یل اسفندیار

    جهانجوی و از تخمهٔ شهریار

    که کند این چنین کوه جنگی ز جای

    که افگند شیر ژیان را ز پای

    که کند این پسندیده دندان پیل

    که آگند با موج دریای نیل

    چه آمد برین تخمه از چشم بد

    که بر بدکنش بی‌گمان بد رسد

    کجا شد به رزم اندرون ساز تو

    کجا شد به بزم آن خوش آواز تو

    کجا شد دل و هوش و آیین تو

    توانایی و اختر و دین تو

    چو کردی جهان را ز بدخواه پاک

    نیامدت از پیل وز شیر باک

    کنون آمدت سودمندی به کار

    که در خاک بیند ترا روزگار

    که نفرین برین تاج و این تخت باد

    بدین کوشش بیش و این بخت باد

    که چو تو سواری دلیر و جوان

    سرافراز و دانا و روشن‌روان

    بدین سان شود کشته در کارزار

    به زاری سرآید برو روزگار

    که مه تاج بادا و مه تخت شاه

    مه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه

    چنین گفت پر دانش اسفندیار

    که ای مرد دانای به روزگار

    مکن خویشتن پیش من بر تباه

    چنین بود بهر من از تاج و گاه

    تن کشته را خاک باشد نهال

    تو از کشتن من بدین سان منال

    کجا شد فریدون و هوشنگ و جم

    ز باد آمده باز گردد به دم

    همان پاک‌زاده نیاکان ما

    گزیده سرافراز و پاکان ما

    برفتند و ما را سپردند جای

    نماند کس اندر سپنجی سرای

    فراوان بکوشیدم اندر جهان

    چه در آشکار و چه اندر نهان

    که تا رای یزدان به جای آورم

    خرد را بدین رهنمای آورم

    چو از من گرفت ای سخن روشنی

    ز بد بسته شد راه آهرمنی

    زمانه بیازید چنگال تیز

    نبد زو مرا روزگار گریز

    امید من آنست کاندر بهشت

    دل‌افروز من بدرود هرچ کشت

    به مردی مرا پور دستان نکشت

    نگه کن بدین گز که دارم به مشت

    بدین چوب شد روزگارم به سر

    ز سیمرغ وز رستم چاره‌گر

    فسونها و نیرنگها زال ساخت

    که اروند و بند جهان او شناخت

    چو اسفندیار این سخن یاد کرد

    بپیچید و بگریست رستم به درد

    چنین گفت کز دیو ناسازگار

    ترا بهره رنج من آمد به کار

    چنانست کو گفت یکسر سخن

    ز مردی به کژی نیفگند بن

    که تا من به گیتی کمر بسته‌ام

    بسی رزم گردنکشان جسته‌ام

    سواری ندیدم چو اسفندیار

    زره‌دار با جوشن کارزار

    چو بیچاره برگشتم از دست اوی

    بدیدم کمان و بر و شست اوی

    سوی چاره گشتم ز بیچارگی

    بدادم بدو سر به یکبارگی

    زمان ورا در کمان ساختم

    چو روزش سرآمد بینداختم

    گر او را همی روز باز آمدی

    مرا کار گز کی فراز آمدی

    ازین خاک تیره بباید شدن

    به پرهیز یک دم نشاید زدن

    همانست کز گز بهانه منم

    وزین تیرگی در فسانه منم

    1 hr 20 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۹۷ -گشتاسپ ۱۵ رستم و اسفندیار ۶

     

    چو شد روز رستم بپوشید گبر

    نگهبان تن کرد بر گبر ببر

    کمندی به فتراک زین‌بر ببست

    بران بارهٔ پیل پیکر نشست

    بفرمود تا شد زواره برش

    فراوان سخن راند از لشکرش

    بدو گفت رو لشکر آرای باش

    بر کوههٔ ریگ بر پای باش

    بیامد زواره سپه گرد کرد

    به میدان کار و به دشت نبرد

    تهمتن همی رفت نیزه به دست

    چو بیرون شد از جایگاه نشست

    سپاهش برو خواندند آفرین

    که بی‌تو مباد اسپ و گوپال و زین

    همی رفت رستم زواره پسش

    کجا بود در پادشاهی کسش

    بیامد چنان تا لب هیرمند

    همه دل پر از باد و لب پر ز پند

    سپه با برادر هم آنجا بماند

    سوی لشکر شاه ایران براند

    چنین گفت پس با زواره به راز

    که مردیست این بدرگ دیوساز

    بترسم که بااو نیارم زدن

    ندانم کزین پس چه شاید بدن

    تو اکنون سپه را هم ایدر بدار

    شوم تا چه پیش آورد روزگار

    اگر تند یابمش هم زان نشان

    نخواهم ز زابلستان سرکشان

    به تنها تن خویش جویم نبرد

    ز لشکر نخواهم کسی رنجه کرد

    کسی باشد از بخت پیروز و شاد

    که باشد همیشه دلش پر ز داد

    گذشت از لب رود و بالا گرفت

    همی ماند از کار گیتی شگفت

    خروشید کای فرخ اسفندیار

    هماوردت آمد برآرای کار

    چو بشنید اسفندیار این سخن

    ازان شیر پرخاشجوی کهن

    بخندید و گفت اینک آراستم

    بدانگه که از خواب برخاستم

    بفرمود تا جوشن و خود اوی

    همان ترکش و نیزهٔ جنگجوی

    ببردند و پوشید روشن برش

    نهاد آن کلاه کیی بر سرش

    بفرمود تا زین بر اسپ سیاه

    نهادند و بردند نزدیک شاه

    چو جوشن بپوشید پرخاشجوی

    ز زور و ز شادی که بود اندر اوی

    نهاد آن بن نیزه را بر زمین

    ز خاک سیاه اندر آمد به زین

    بسان پلنگی که بر پشت گور

    نشیند برانگیزد از گور شور

    سپه در شگفتی فروماندند

    بران نامدار آفرین خواندند

    همی شد چو نزد تهمتن رسید

    مر او را بران باره تنها بدید

    پس از بارگی با پشوتن بگفت

    که ما را نباید بدو یار و جفت

    چو تنهاست ما نیز تنها شویم

    ز پستی بران تند بالا شویم

    بران گونه رفتند هر دو به رزم

    تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

    چو نزدیک گشتند پیر و جوان

    دو شیر سرافراز و دو پهلوان

    خروش آمد از بارهٔ هر دو مرد

    تو گفتی بدرید دشت نبرد

    چنین گفت رستم به آواز سخت

    که ای شاه شادان‌دل و نیک‌بخت

    ازین گونه مستیز و بد را مکوش

    سوی مردمی یاز و بازآر هوش

    اگر جنگ خواهی و خون ریختن

    برین گونه سختی برآویختن

    بگو تا سوار آورم زابلی

    که باشند با خنجر کابلی

    برین رزمگه‌شان به جنگ آوریم

    خود ایدر زمانی درنگ آوریم

    بباشد به کام تو خون ریختن

    ببینی تگاپوی و آویختن

    چنین پاسخ آوردش اسفندیار

    که چندین چه گویی چنین نابکار

    ز ایوان به شبگیر برخاستی

    ازین تند بالا مرا خواستی

    چرا ساختی بند و مکر و فریب

    همانا بدیدی به تنگی نشیب

    چه باید مرا جنگ زابلستان

    وگر جنگ ایران و کابلستان

    مبادا چنین هرگز آیین من

    سزا نیست این کار در دین من

    که ایرانیان را به کشتن دهم

    خود اندر جهان تاج بر سر نهم

    منم پیشرو هرک جنگ آیدم

    وگر پیش جنگ نهنگ آیدم

    ترا گر همی یار باید بیار

    مرا یار هرگز نیاید به کار

    مرا یار در جنگ یزدان بود

    سر و کار با بخت خندان بود

    توی جنگجوی و منم جنگخواه

    بگردیم یک با دگر بی‌سپاه

    ببینیم تا اسپ اسفندیار

    سوی آخور آید همی بی‌سوار

    وگر بارهٔ رستم جنگجوی

    به ایوان نهد بی‌خداوند روی

    نهادند پیمان دو جنگی که کس

    نباشد بران جنگ فریادرس

    نخستین به نیزه برآویختند

    همی خون ز جوشن فرو ریختند

    چنین تا سنانها به هم برشکست

    به شمشیر بردند ناچار دست

    به آوردگه گردن افراختند

    چپ و راست هر دو همی تاختند

    ز نیروی اسپان و زخم سران

    شکسته شد آن تیغهای گران

    چو شیران جنگی برآشوفتند

    پر از خشم اندامها کوفتند

    همان دسته بشکست گرز گران

    فروماند از کار دست سران

    گرفتند زان پس دوال کمر

    دو اسپ تگاور فروبرده سر

    همی زور کرد این بران آن برین

    نجنبید یک شیر بر پشت زین

    پراگنده گشتند ز آوردگاه

    غمی گشته اسپان و مردان تباه

    کف اندر دهانشان شده خون و خاک

    همه گبر و برگستوان چاک‌چاک


    1 hr 29 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۹۶ -گشتاسپ ۱۴ رستم و اسفندیار ۵

     

    چنین گفت با رستم اسفندیار

    که ای نیک دل مهتر نامدار

    من ایدون شنیدستم از بخردان

    بزرگان و بیداردل موبدان

    ازان برگذشته نیاکان تو

    سرافراز و دین‌دار و پاکان تو

    که دستان بدگوهر دیوزاد

    به گیتی فزونی ندارد نژاد

    فراوان ز سامش نهان داشتند

    همی رستخیز جهان داشتند

    تنش تیره بد موی و رویش سپید

    چو دیدش دل سام شد ناامید

    بفرمود تا پیش دریا برند

    مگر مرغ و ماهی ورا بشکرند

    بیامد بگسترد سیمرغ پر

    ندید اندرو هیچ آیین و فر

    ببردش به جایی که بودش کنام

    ز دستان مر او را خورش بود کام

    اگر چند سیمرغ ناهار بود

    تن زال پیش اندرش خوار بود

    بینداختش پس به پیش کنام

    به دیدار او کس نبد شادکام

    همی خورد افگنده مردار اوی

    ز جامه برهنه تن خوار اوی

    چو افگند سیمرغ بر زال مهر

    برو گشت زین گونه چندی سپهر

    ازان پس که مردار چندی چشید

    برهنه سوی سیستانش کشید

    پذیرفت سامش ز بی‌بچگی

    ز نادانی و دیوی و غرچگی

    خجسته بزرگان و شاهان من

    نیای من و نیکخواهان من

    ورا برکشیدند و دادند چیز

    فراوان برین سال بگذشت نیز

    یکی سرو بد نابسوده سرش

    چو با شاخ شد رستم آمد برش

    ز مردی و بالا و دیدار اوی

    به گردون برآمد چنین کار اوی

    برین گونه ناپارسایی گرفت

    ببالید و پس پادشاهی گرفت

    1 hr 33 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۹۴ -گشتاسپ --۱۲ رستم و اسفندیار- ۳

     

    چو رستم برفت از لب هیرمند

    پراندیشه شد نامدار بلند

    پشوتن که بد شاه را رهنمای

    بیامد هم‌انگه به پرده سرای

    چنین گفت با او یل اسفندیار

    که کاری گرفتیم دشخوار خوار

    به ایوان رستم مرا کار نیست

    ورا نزد من نیز دیدار نیست

    همان گر نیاید نخوانمش نیز

    گر از ما یکی را برآید قفیز

    دل زنده از کشته بریان شود

    سر از آشناییش گریان شود

    پشوتن بدو گفت کای نامدار

    برادر که یابد چو اسفندیار

    به یزدان که دیدم شما را نخست

    که یک نامور با دگر کین نجست

    دلم گشت زان کار چون نوبهار

    هم از رستم و هم ز اسفندیار

    چو در کارتان باز کردم نگاه

    ببندد همی بر خرد دیو راه

    تو آگاهی از کار دین و خرد

    روانت همیشه خرد پرورد

    بپرهیز و با جان ستیزه مکن

    نیوشنده باش از برادر سخن

    شنیدم همه هرچ رستم بگفت

    بزرگیش با مردمی بود جفت

    نساید دو پای ورا بند تو

    نیاید سبک سوی پیوند تو

    سوار جهان پور دستان سام

    به بازی سراندر نیارد به دام

    چنو پهلوانی ز گردنکشان

    ندادست دانا به گیتی نشان

    چگونه توان کرد پایش به بند

    مگوی آنکه هرگز نیاید پسند

    سخنهای ناخوب و نادلپذیر

    سزد گر نگوید یل شیرگیر

    بترسم که این کار گردد دراز

    به زشتی میان دو گردن فراز

    بزرگی و از شاه داناتری

    به مردی و گردی تواناتری

    یکی بزم جوید یکی رزم و کین

    نگه کن که تا کیست با آفرین

    چنین داد پاسخ ورا نامدار

    که گر من بپیچم سر از شهریار

    بدین گیتی‌اندر نکوهش بود

    همان پیش یزدان پژوهش بود

    دو گیتی به رستم نخواهم فروخت

    کسی چشم دین را به سوزن ندوخت

    بدو گفت هر چیز کامد ز پند

    تن پاک و جان ترا سودمند

    همه گفتم اکنون بهی برگزین

    دل شهریاران نیازد به کین

    سپهبد ز خوالیگران خواست خوان

    کسی را نفرمود کو را بخوان

    چو نان خورده شد جام می برگرفت

    ز رویین دژ آنگه سخن درگرفت

    ازان مردی خود همی یاد کرد

    به یاد شهنشاه جامی بخورد

    همی بود رستم به ایوان خویش

    ز خوردن نگه داشت پیمان خویش

    چو چندی برآمد نیامد کسی

    نگه کرد رستم به ره بر بسی

    چو هنگام نان خوردن اندر گذشت

    ز مغز دلیر آب برتر گذشت

    بخندید و گفت ای برادر تو خوان

    بیارای و آزادگان را بخوان

    گرینست آیین اسفندیار

    تو آیین این نامور یاد دار

    بفرمود تا رخش را زین کنند

    همان زین به آرایش چین کنند

    شوم باز گویم به اسفندیار

    کجا کار ما را گرفتست خوار

    1 hr 9 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۹۳ -گشتاسپ ۱۱‍ رستمو اسفندیار ۲

     

    ز بلبل شنیدم یکی داستان

    که برخواند از گفتهٔ باستان

    که چون مست باز آمد اسفندیار

    دژم گشته از خانهٔ شهریار

    کتایون قیصر که بد مادرش

    گرفته شب و روز اندر برش

    چو از خواب بیدار شد تیره شب

    یکی جام می خواست و بگشاد لب

    چنین گفت با مادر اسفندیار

    که با من همی بد کند شهریار

    مرا گفت چون کین لهراسپ شاه

    بخواهی به مردی ز ارجاسپ شاه

    همان خواهران را بیاری ز بند

    کنی نام ما را به گیتی بلند

    جهان از بدان پاک بی‌خو کنی

    بکوشی و آرایشی نو کنی

    همه پادشاهی و لشکر تراست

    همان گنج با تخت و افسر تراست

    کنون چون برآرد سپهر آفتاب

    سر شاه بیدار گردد ز خواب

    بگویم پدر را سخنها که گفت

    ندارد ز من راستیها نهفت

    وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر

    به یزدان که بر پای دارد سپهر

    که بی‌کام او تاج بر سر نهم

    همه کشور ایرانیان را دهم

    ترا بانوی شهر ایران کنم

    به زور و به دل جنگ شیران کنم

    غمی شد ز گفتار او مادرش

    همه پرنیان خار شد بر برش

    بدانست کان تاج و تخت و کلاه

    نبخشد ورا نامبردار شاه

    بدو گفت کای رنج دیده پسر

    ز گیتی چه جوید دل تاجور

    مگر گنج و فرمان و رای و سپاه

    تو داری برین بر فزونی مخواه

    یکی تاج دارد پدر بر پسر

    تو داری دگر لشکر و بوم و بر

    چو او بگذرد تاج و تختش تراست

    بزرگی و شاهی و بختش تراست

    چه نیکوتر از نره شیر ژیان

    به پیش پدر بر کمر بر میان

    چنین گفت با مادر اسفندیار

    که نیکو زد این داستان هوشیار

    که پیش زنان راز هرگز مگوی

    چو گویی سخن بازیابی بکوی

    مکن هیچ کاری به فرمان زن

    که هرگز نبینی زنی رای زن

    پر از شرم و تشویر شد مادرش

    ز گفته پشیمانی آمد برش

    بشد پیش گشتاسپ اسفندیار

    همی بود به آرامش و میگسار

    دو روز و دو شب بادهٔ خام خورد

    بر ماهرویش دل آرام کرد

    سیم روز گشتاسپ آگاه شد

    که فرزند جویندهٔ گاه شد

    همی در دل اندیشه بفزایدش

    همی تاج و تخت آرزو آیدش

    بخواند آن زمان شاه جاماسپ را

    همان فال گویان لهراسپ را

    برفتند با زیجها برکنار

    بپرسید شاه از گو اسفندیار

    که او را بود زندگانی دراز

    نشیند به شادی و آرام و ناز

    به سر بر نهد تاج شاهنشهی

    برو پای دارد بهی و مهی

    چو بشنید دانای ایران سخن

    نگه کرد آن زیجهای کهن

    ز دانش بروها پر از تاب کرد

    ز تیمار مژگان پر از آب کرد

    همی گفت بد روز و بد اخترم

    ببارید آتش همی بر سرم

    مرا کاشکی پیش فرخ زریر

    زمانه فگندی به چنگال شیر

    وگر خود نکشتی پدر مر مرا

    نگشتی به جاماسپ بداخترا

    ورا هم ندیدی به خاک اندرون

    بران سان فگنده پیش پر ز خون

    چو اسفندیاری که از چنگ اوی

    بدرد دل شیر ز آهنگ اوی

    ز دشمن جهان سربسر پاک کرد

    به رزم اندرون نیستش هم نبرد

    جهان از بداندیش بی‌بیم کرد

    تن اژدها را به دو نیم کرد

    ازاین پس غم او بباید کشید

    بسی شور و تلخی بباید چشید

    بدو گفت شاه ای پسندیده مرد

    سخن گوی وز راه دانش مگرد

    هلا زود بشتاب و با من بگوی

    کزین پرسشم تلخی آمد به روی

    گر او چون زریر سپهبد بود

    مرا زیستن زین سپس بد بود

    ورا در جهان هوش بر دست کیست

    کزان درد ما را بباید گریست

    بدو گفت جاماسپ کای شهریار

    تواین روز را خوار مایه مدار

    ورا هوش در زاولستان بود

    به دست تهم پور دستان بود

    به جاماسپ گفت آنگهی شهریار

    به من بر بگردد بد روزگار؟

    که گر من سر تاج شاهنشهی

    سپارم بدو تاج و تخت مهی

    نبیند بر و بوم زاولستان

    نداند کس او را به کاولستان

    شود ایمن از گردش روزگار؟

    بود اختر نیکش آموزگار؟

    چنین داد پاسخ ستاره شمر

    که بر چرخ گردان نیابد گذر

    ازین بر شده تیز چنگ اژدها

    به مردی و دانش که آمد رها

    بباشد همه بودنی بی‌گمان

    نجستست ازو مرد دانا زمان

    دل شاه زان در پراندیشه شد

    سرش را غم و درد هم پیشه شد

    بد اندیشه و گردش روزگار

    همی بر بدی بودش آموزگار

    1 hr 24 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۹۲ -گشتاسپ ۱۰)

    کنون خورد باید می خوشگوار

    که می‌بوی مشک آید از جویبار

    هوا پر خروش و زمین پر ز جوش

    خنک آنک دل شاد دارد به نوش

    درم دارد و نقل و جام نبید

    سر گوسفندی تواند برید

    مرا نیست فرخ مر آن را که هست

    ببخشای بر مردم تنگدست

    همه بوستان زیر برگ گلست

    همه کوه پرلاله و سنبلست

    به پالیز بلبل بنالد همی

    گل از نالهٔ او ببالد همی

    چو از ابر بینم همی باد و نم

    ندانم که نرگس چرا شد دژم

    شب تیره بلبل نخسپد همی

    گل از باد و باران بجنبد همی

    بخندد همی بلبل از هر دوان

    چو بر گل نشیند گشاید زبان

    ندانم که عاشق گل آمد گر ابر

    چو از ابر بینم خروش هژبر

    بدرد همی باد پیراهنش

    درفشان شود آتش اندر تنش

    به عشق هوا بر زمین شد گوا

    به نزدیک خورشید فرمانروا

    که داند که بلبل چه گوید همی

    به زیر گل اندر چه موید همی

    نگه کن سحرگاه تا بشنوی

    ز بلبل سخن گفتنی پهلوی

    همی نالد از مرگ اسفندیار

    ندارد به جز ناله زو یادگار

    چو آواز رستم شب تیره ابر

    بدرد دل و گوش غران هژبر

    14 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۹۰ -گشتاسپ ۸

     

    چو تاریکتر شد شب اسفندیار

    بپوشید نو جامهٔ کارزار

    سر بند صندوقها برگشاد

    یکی تا بدان بستگان جست باد

    کباب و می آورد و نوشیدنی

    همان جامهٔ رزم و پوشیدنی

    چو نان خورده شد هر یکی را سه جام

    بدادند و گشتند زان شادکام

    چنین گفت کامشب شبی پربلاست

    اگر نام گیریم ز ایدر سزاست

    بکوشید و پیکار مردان کنید

    پناه از بلاها به یزدان کنید

    ازان پس یلان را به سه بهر کرد

    هرانکس که جستند ننگ و نبرد

    یکی بهره زیشان میان حصار

    که سازند با هرکسی کارزار

    دگر بهره تا بر در دژ شوند

    ز پیکار و خون ریختن نغنوند

    سیم بهره را گفت از سرکشان

    که باید که یابید زیشان نشان

    که بودند با ما ز می دوش مست

    سرانشان به خنجر ببرید پست

    خود و بیست مرد از دلیران گرد

    بشد تیز و دیگر بدیشان سپرد

    به درگاه ارجاسپ آمد دلیر

    زره‌دار و غران به کردار شیر

    چو زخم خروش آمد از در سرای

    دوان پیش آزادگان شد همای

    ابا خواهر خویش به آفرید

    به خون مژه کرده رخ ناپدید

    چو آمد به تنگ اندر اسفندیار

    دو پوشیده را دید چون نوبهار

    چنین گفت با خواهران شیرمرد

    کز ایدر بپویید برسان گرد

    بدانجا که بازارگاه منست

    بسی زر و سیم است و گاه منست

    مباشید با من بدین رزمگاه

    اگر سر دهم گر ستانم کلاه

    بیامد یکی تیغ هندی به مشت

    کسی را که دید از دلیران بکشت

    همه بارگاهش چنان شد که راه

    نبود اندران نامور بارگاه

    ز بس خسته و کشته و کوفته

    زمین همچو دریای آشوفته

    چو ارجاسپ از خواب بیدار شد

    ز غلغل دلش پر ز تیمار شد

    بجوشید ارجاسپ از جایگاه

    بپوشید خفتان و رومی کلاه

    به دست اندرش خنجر آب‌گون

    دهن پر ز آواز و دل پر ز خون

    بدو گفت کز مرد بازارگان

    بیابی کنون تیغ و دینارگان

    یکی هدیه آرمت لهراسپی

    نهاده برو مهر گشتاسپی

    برآویخت ارجاسپ و اسفندیار

    از اندازه بگذشتشان کارزار

    پیاپی بسی تیغ و خنجر زدند

    گهی بر میان گاه بر سر زدند

    به زخم اندر ارجاسپ را کرد سست

    ندیدند بر تنش جایی درست

    ز پای اندر آمد تن پیلوار

    جدا کردش از تن سر اسفندیار

    چو شد کشته ارجاسپ آزرده‌جان

    خروشی برآمد ز کاخ زنان

    چنین است کردار گردنده دهر

    گهی نوش یابیم ازو گاه زهر

    چه بندی دل اندر سرای سپنج

    چو دانی که ایدر نمانی مرنج

    بپردخت ز ارجاسپ اسفندیار

    به کیوان برآورد ز ایوان دمار

    بفرمود تا شمع بفروختند

    به هر سوی ایوان همی سوختند

    شبستان او را به خادم سپرد

    ازان جایگه رشته‌تایی نبرد

    در گنج دینار او مهر کرد

    به ایوان نبودش کسی هم نبرد

    بیامد سوی آخر و برنشست

    یکی تیغ هندی گرفته به دست

    ازان تازی اسپان کش آمد گزین

    بفرمود تا برنهادند زین

    برفتند زانجا صد و شست مرد

    گزیده سواران روز نبرد

    همان خواهران را بر اسپان نشاند

    ز درگاه ارجاسپ لشکر براند

    وز ایرانیان نامور مرد چند

    به دژ ماند با ساوهٔ ارجمند

    چو من گفت از ایدر به بیرون شوم

    خود و نامدارن به هامون شوم

    به ترکان در دژ ببندید سخت

    مگر یار باشد مرا نیک‌بخت

    هرانگه که آید گمانتان که من

    رسیدم بدان پاک‌رای انجمن

    غو دیده باید که از دیدگاه

    کانوشه سر و تاج گشتاسپ شاه

    چو انبوه گردد به دژ بر سپاه

    گریزان و برگشته از رزمگاه

    به پیروزی از بارهٔ کاخ پاس

    بدارید از پاک یزدان سپاس

    سر شاه ترکان ازان دیدگاه

    بینداخت باید به پیش سپاه

    بیامد ز دژ با صد و شست مرد

    خروشان و جوشان به دشت نبرد

    چو نزد سپاه پشوتن رسید

    برو نامدار آفرین گسترید

    سپاهش همه مانده زو در شگفت

    که مرد جوان آن دلیری گرفت


    1 hr 15 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۸۹ -گشتاسپ ۷


    سخن گوی دهقان چو بنهاد خوان

    یکی داستان راند از هفتخوان

    ز رویین دژ و کار اسفندیار

    ز راه و ز آموزش گرگسار

    چنین گفت کو چون بیامد به بلخ

    زبان و روان پر ز گفتار تلخ

    همی راند تا پیشش آمد دو راه

    سراپرده و خیمه زد با سپاه

    بفرمود تا خوان بیاراستند

    می و رود و رامشگران خواستند

    برفتند گردان لشکر همه

    نشستند بر خوان شاه رمه

    یکی جام زرین به کف برگرفت

    ز گشتاسپ آنگه سخن در برگرفت

    وزان پس بفرمود تا گرگسار

    شود داغ دل پیش اسفندیار

    بفرمود تا جام زرین چهار

    دمادم ببستند بر گرگسار

    ازان پس بدو گفت کای تیره‌بخت

    رسانم ترا من به تاج و به تخت

    گر ایدونک هرچت بپرسیم راست

    بگویی همه شهر ترکان تراست

    چو پیروز گردم سپارم ترا

    به خورشید تابان برآرم ترا

    نیازارم آنرا که پیوند تست

    هم آنرا که پیوند فرزند تست

    وگر هیچ گردی به گرد دروغ

    نگیرد بر من دروغت فروغ

    میانت به خنجر کنم بدو نیم

    دل انجمن گردد از تو به بیم

    چنین داد پاسخ ورا گرگسار

    که ای نامور فرخ اسفندیار

    ز من نشود شاه جز گفت راست

    تو آن کن که از پادشاهی سزاست

    بدو گفت رویین دژ اکنون کجاست

    که آن مرز ازین بوم ایران جداست

    بدو چند راهست و فرسنگ چند

    کدام آنک ازو هست بیم و گزند

    سپه چند باشد همیشه دروی

    ز بالای دژ هرچ دانی بگوی

    چنین داد پاسخ ورا گرگسار

    که ای شیردل خسرو شهریار

    سه راهست ز ایدر بدان شارستان

    که ارجاسپ خواندش پیکارستان

    یکی در سه ماه و یکی در دو ماه

    گر ایدون خورش تنگ باشد به راه

    گیا هست و آبشخور چارپای

    فرود آمدن را نیابی تو جای

    سه دیگر به نزدیک یک هفته راه

    بهشتم به رویین دژ آید سپاه

    پر از شیر و گرگست و پر اژدها

    که از چنگشان کس نیابد رها

    فریب زن جادو و گرگ و شیر

    فزونست از اژدهای دلیر

    یکی را ز دریا برآرد به ماه

    یکی را نگون اندر آرد به چاه

    بیابان و سیمرغ و سرمای سخت

    که چون باد خیزد به درد درخت

    ازان پس چو رویین دژ آید پدید

    نه دژ دید ازان سان کسی نه شنید

    سر باره برتر ز ابر سیاه

    بدو در فراوان سلیح و سپاه

    به گرد اندرش رود و آب روان

    که از دیدنش خیره گردد روان

    به کشتی برو بگذرد شهریار

    چو آید به هامون ز بهر شکار

    به صد سال گر ماند اندر حصار

    ز هامون نیایدش چیزی به کار

    هم‌اندر دژش کشتمند و گیا

    درخت برومند و هم آسیا

    چو اسفندیار آن سخنها شنید

    زمانی بپیچید و دم درکشید

    بدو گفت ما را جزین راه نیست

    به گیتی به از راه کوتاه نیست

    چنین گفت با نامور گرگسار

    که این هفتخوان هرگز ای شهریار

    به زور و به آواز نگذشت کس

    مگر کز تن خویش کردست بس

    بدو نامور گفت گر با منی

    ببینی دل و زور آهرمنی

    به پیشم چه گویی چه آید نخست

    که باید ز پیکار او راه جست

    چنین داد پاسخ ورا گرگسار

    که این نامور مرد ناباک دار

    نخستین به پیش تو آید دو گرگ

    نر و ماده هریک چو پیلی سترگ

    دو دندان به کردار پیل ژیان

    بر و کتف فربه و لاغر میان

    بسان گوزنان به سر بر سروی

    همی رزم شیران کند آرزوی

    بفرمود تا همچنانش به بند

    به خرگاه بردند ناسودمند

    بیاراست خرم یکی بزمگاه

    به سر بر نظاره بران جشنگاه

    چو خورشید بنمود تاج از فراز

    هوا با زمین نیز بگشاد راز

    ز درگاه برخاست آوای کوس

    زمین آهنین شد سپهر آبنوس

    سوی هفتخوان رخ به توران نهاد

    همی رفت با لشکر آباد و شاد

    چو از راه نزدیک منزل رسید

    ز لشکر یکی نامور برگزید

    پشوتن یکی مرد بیدار بود

    سپه را ز دشمن نگهدار بود

    بدو گفت لشکر به آیین بدار

    همی پیچم از گفتهٔ گرگسار

    منم پیش رو گر به من بد رسد

    بدین کهتران بد نیاید سزد

    بیامد بپوشید خفتان جنگ

    ببست از بر پشت شبرنگ تنگ

    سپهبد چو آمد به نزدیک گرگ

    چه گرگ آن سرافراز پیل سترگ

    بدیدند گرگان بر و یال اوی

    میان یلی چنگ و گوپال اوی

    ز هامون سوی او نهادند روی

    دو پیل سرافراز و دو جنگجوی

    کمان را به زه کرد مرد دلیر

    بغرید بر سان غرنده شیر

    بر آهرمنان تیرباران گرفت

    به تندی کمان سواران گرفت

    ز پیکان پولاد گشتند سست

    نیامد یکی پیش او تن درست

    نگه کرد روشن‌دل اسفندیار

    بدید آنک دد سست برگشت کار

    یکی تیغ زهرآبگون برکشید

    عنان را گران کرد و سر درکشید

    سراسر به شمشیرشان کرد چاک

    گل انگیخت از خون ایشان ز خاک

    فرود آمد از نامور بارگی

    به یزدان نمود او ز بیچارگی

    سلیح و تن از خون ایشان بشست

    بران خارستان پاک جایی بجست

    پر آژنگ رخ سوی خورشید کرد

    دلی پر ز درد و سری پر ز گرد

    همی گفت کای داور دادگر

    تو دادی مرا هوش و زور و هنر

    تو کردی تن گرگ را خاک جای

    تو باشی به هر نیک و بد رهنمای

    چو آمد سپاه و پشوتن فراز

    بدیدند یل را به جای نماز

    بماندند زان کار گردان شگفت

    سپه یکسر اندیشه اندر گرفت

    که این گرگ خوانیم گر پیل مست

    که جاوید باد این دل و تیغ و دست

    که بی فره اورنگ شاهی مباد

    بزرگی و رسم سپاهی مباد

    برفتند گردان فرخنده رای

    برابر کشیدند پرده‌سرای



    1 hr 38 min

About Shahpod. شاه پاد

From the publisher's feed

شامل دوره کامل شاهنامه خوانی در کلاب هاوس

More shows like Shahpod. شاه پاد

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان  ورد by sadi

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

2 Listeners

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه by Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

6 Listeners

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی] by دکتر علی نیکوئی

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی]

3 Listeners