Shahpod.      شاه پاد

Shahpod. شاه پاد

Download on the App Store

Shahpod. شاه پاد episodes

  • نشست ۱۰۹شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر

     

    سکندر چو بر تخت بنشست گفت

    که با جان شاهان خرد باد جفت

    که پیروزگر در جهان ایزدست

    جهاندار کز وی نترسد بدست

    بد و نیک هم بگذرد بی‌گمان

    رهایی نباشد ز چنگ زمان

    هرانکس که آید بدین بارگاه

    که باشد ز ما سوی ما دادخواه

    اگر گاه بار آید ار نیم‌شب

    به پاسخ رسد چون گشاید دو لب

    چو پیروزگر فرهی دادمان

    در بخت پیروز بگشادمان

    همه زیردستان بیابند بهر

    به کوه و بیابان و دریا و شهر

    نخواهیم باژ از جهان پنج سال

    جز آنکس که گوید که هستم همال

    به درویش بخشیم بسیار چیز

    ز دارنده چیزی نخواهیم نیز

    چو اسکندر این نیکویها بگفت

    دل پادشا گشت با داد جفت

    ز ایوان برآمد یکی آفرین

    بران دادگر شهریار زمین

    ازان پس پراگنده شد انجمن

    جهاندار بنشست با رای‌زن

    1 hr 29 min
  • نشست ۱۰۸شاهنامه خوانی پادشاهی دارای داراب و اغاز یورش اسکندر

     

    چو خورشید برزد سر از کوه و راغ

    زمین شد به کردار زرین چراغ

    جهاندار دارا سپه برگرفت

    جهان چادر قیر بر سرگرفت

    بیاورد لشکر ز رود فرات

    به هامون سپه بیش بود از نبات

    سکندر چو بشنید کامد سپاه

    بزد کوس و آورد لشکر به راه

    دو لشکر که آن را کرانه نبود

    چو اسکندر اندر زمانه نبود

    ز ساز و ز گردان هر دو گروه

    زمین همچو دریا بد و گرد کوه

    ز خفتان وز خنجر هندوان

    ز بالا و اسپ وز برگستوان

    دو رویه سپه برکشیدند صف

    ز خنجر همی یافت خورشید تف

    به پیش سپاه آوریدند پیل

    جهان شد به کردار دریای نیل

    سواران جنگ از پس و پیل پیش

    همه برگرفته دل از جان خویش

    تو گفتی هوا خون خروشد همی

    زمین از خروشش بجوشد همی

    ز بس نالهٔ بوق و هندی درای

    همی کوه را دل برآمد ز جای

    ز آواز اسپان و بانگ سران

    چرنگیدن گرزهای گران

    تو گفتی زمین کوه جنگی شدست

    ز گرد آسمان روی زنگی شدست

    به یک هفته گردان پرخاشجوی

    به روی اندر آورده بودند روی

    بهشتم برآمد یکی تیره گرد

    بران سان که خورشید شد لاژورد

    بپوشید دیدار ایران سپاه

    گریزان برفتند از آن رزمگاه

    سپاه سکندر پس اندر دمان

    یکی پرغم و دیگری شادمان

    سکندر بشد تا لب رودبار

    بکشتند ز ایرانیان بی‌شمار

    سپاه از لب رود برگاشتند

    بفرمود تا رود بگذاشتند

    به پیروزی آمد بران رزمگاه

    کجا پیش بود آن گزیده سپاه


    1 hr 28 min
  • نشست ۱۰۷شاهنامه خوانی پادشاهی داراب

     

    کنون آفرین جهان‌آفرین

    بخوانیم بر شهریار زمین

    ابوالقاسم آن شاه خورشید چهر

    بیاراست گیتی به داد و به مهر

    نجوید جز از خوبی و راستی

    نیارد بداد اندرون کاستی

    جهان روشن از تاج محمود باد

    همه روزگارانش مسعود باد

    همیشه جوان تا جوانی بود

    همان زنده تا زندگانی بود

    چه گفت آن سراینده دهقان پیر

    ز گشتاسپ وز نامدار اردشیر

    وزان نامداران پاکیزه‌رای

    ز داراب وز رسم و رای همای

    چو دارا به تخت مهی برنشست

    کمر بر میان بست و بگشاد دست

    چنین گفت با موبدان و ردان

    بزرگان و بیداردل بخردان

    که گیتی نجستم به رنج و به داد

    مرا تاج یزدان به سر بر نهاد

    شگفتی‌تر از کار من در جهان

    نبیند کسی آشکار و نهان

    ندانیم جز داد پاداش این

    که بر ما پس از ما کنند آفرین

    نباید که پیچد کس از رنج ما

    ز بیشی و آگندن گنج ما

    زمانه ز داد من آباد باد

    دل زیر دستان ما شاد باد

    ازان پس ز هندوستان و ز روم

    ز هر مرز باارز و آباد بوم

    برفتند با هدیه و با نثار

    بجستند خشنودی شهریار

    چنان بد که روزی ز بهر گله

    بیامد که اسپان ببیند یله

    ز پستی برآمد به کوهی رسید

    یکی بی‌کران ژرف دریا بدید

    بفرمود کز روم و وز هندوان

    بیارند کارآزموده گوان

    بجویند زان آب دریا دری

    رسانند رودی به هر کشوری

    چو بگشاد داننده از آب بند

    یکی شهر فرمود بس سودمند

    چو دیوار شهر اندرآورد گرد

    ورا نام کردند داراب گرد

    یکی آتش افروخت از تیغ کوه

    پرستندهٔ آذر آمد گروه

    ز هر پیشه‌ای کارگر خواستند

    همی شهر ایران بیاراستند

    به هر سو فرستاد بی‌مر سپاه

    ز دشمن همی داشت گیتی نگاه

    جهان از بداندیش بی‌بیم کرد

    دل بدسگالان بدو نیم کرد

    51 min
  • نشست ۱۰۶شاهنامه خوانی پادشاهی همای چهرزاد ۲-داراب

     

    چنان بد که روزی یکی تندباد

    برآمد غمی گشت زان رشنواد

    یکی رعد و باران با برق و جوش

    زمین پر ز آب آسمان پرخروش

    به هر سو ز باران همی تاختند

    به دشت اندرون خیمه‌ها ساختند

    غمی بود زان کار داراب نیز

    ز باران همی جست راه گریز

    نگه کرد ویران یکی جای دید

    میانش یکی طاق بر پای دید

    بلند و کهن بود و آزرده بود

    یکی خسروی جای پر پرده بود

    نه خرگاه بودش نه پرده‌سرای

    نه خیمه نه انباز و نه چارپای

    بران طاق آزرده بایست خفت

    چو تنها تنی بود بی‌یار و جفت

    سپهبد همی گرد لشکر بگشت

    بران طاق آزرده اندر گذشت

    ز ویران خروشی به گوش آمدش

    کزان سهم جای خروش آمدش

    که ای طاق آزرده هشیار باش

    برین شاه ایران نگهدار باش

    نبودش یکی خیمه و یار و جفت

    بیامد به زیر تو اندر بخفت

    چنین گفت با خویشتن رشنواد

    که این بانگ رعدست گر تندباد

    دگر باره آمد ز ایوان خروش

    که ای طاق چشم خرد را مپوش

    که در تست فرزند شاه اردشیر

    ز باران مترس این سخن یادگیر

    سیم بار آوازش آمد به گوش

    شگفتی دلش تنگ شد زان خروش

    به فرزانه گفت این چه شاید بدن

    یکی را سوی طاق باید شدن

    ببینید تا اندرو خفته کیست

    چنین بر تن خود برآشفته کیست

    برفتند و دیدند مردی جوان

    خردمند و با چهرهٔ پهلوان

    همه جامه و باره و تر و تباه

    ز خاک سیه ساخته جایگاه

    به پیش سپهبد بگفت آنچ دید

    دل پهلوان زان سخن بردمید

    بفرمود کو را بخوانید زود

    خروشی برین سان که یارد شنود

    برفتند و گفتند کای خفته مرد

    ازین خواب برخیز و بیدار گرد

    چو دارا به اسپ اندر آورد پای

    شکسته رواق اندر آمد ز جای

    چو سالار شاه آن شگفتی بدید

    سرو پای داراب را بنگرید

    چنین گفت کاینت شگفتی شگفت

    کزین برتر اندیشه نتوان گرفت

    بشد تیز با او به پرده‌سرای

    همی گفت کای دادگر یک خدای

    کسی در جهان این شگفتی ندید

    نه از کار دیده بزرگان شنید

    بفرمود تا جامه‌ها خواستند

    به خرگاه جایی بیاراستند

    به کردار کوه آتشی برفروخت

    بسی عود و با مشک و عنبر بسوخت

    چو خورشید سر برزد از کوهسار

    سپهبد برفتن بر آراست کار

    بفرمود تا موبدی رهنمای

    یکی دست جامه ز سر تا به پای

    یکی اسپ با زین و زرین ستام

    کمندی و تیغی به زرین نیام

    به داراب دادند و پرسید زوی

    که ای شیردل مهتر نامجوی

    چو مردی تو و زادبومت کجاست

    سزد گر بگویی همه راه راست

    چو بشنید داراب یکسر بگفت

    گذشته همی برگشاد از نهفت

    بران سان که آن زن برو کرد یاد

    سخنها همی گفت با رشنواد

    ز صندوق و یاقوت و بازوی خویش

    ز دینار و دیبا به پهلوی خویش

    یکایک به سالار لشکر بگفت

    ز خواب و ز آرام و خورد و نهفت

    هم‌انگه فرستاد کس رشنواد

    فرستاده را گفت بر سان باد

    زن گازر و گازر و مهره را

    بیارید بهرام و هم زهره را


    1 hr 18 min
  • نشست ۱۰۵شاهنامه خوانی مرگ بهمن- پادشاهی همای چهرزاد

    بیامد ز کاخ همایون همای

    خود و مرزبانان پاکیزه‌رای

    بدان تا سپه پیش او بگذرند

    تن و نام و دیوانها بشمرند

    همی بود چندی بران پهن دشت

    چو لشکر فراوان برو برگذشت

    چو داراب را دید با فر و برز

    به گردن برآورده پولاد گرز

    تو گفتی همه دشت پهنای اوست

    زمین زیر پوینده بالای اوست

    چو دید آن بر و چهرهٔ دلپذیر

    ز پستان مادر بپالود شیر

    بپرسید و گفت این سوار از کجاست

    بدین شاخ و این برز و بالای راست

    نماید که این نامداری بود

    خردمند و جنگی سواری بود

    دلیر و سرافراز و کنداور است

    ولیکن سلیحش نه اندرخور است

    چو داراب را فرمند آمدش

    سپه را سراسر پسند آمدش

    ز اختر یکی روزگاری گزید

    ز بهر سپهبد چنان چون سزید

    چو جنگ‌آوران را یکی گشت رای

    ببردند لشکر ز پیش همای

    فرستاد بیدار کارآگهان

    بدان تا نماند سخن در نهان

    ز نیک و بد لشکر آگاه بود

    ز بدها گمانیش کوتاه بود

    همی رفت منزل به منزل سپاه

    زمین پر سپاه آسمان پر ز ماه

    1 hr 19 min
  • نشست ۱۰۴شاهنامه خوانی -دخمه نهادن رستم :مرگ گشتاسپ:پادشاهی بهمن

     

    چو آمد به نزدیکی هیرمند

    فرستاده‌ای برگزید ارجمند

    فرستاد نزدیک دستان سام

    بدادش ز هر گونه چندی پیام

    چنین گفت کز کین اسفندیار

    مرا تلخ شد در جهان روزگار

    هم از کین نوش‌آذر و مهر نوش

    دو شاه گرامی دو فرخ سروش

    ز دل کین دیرینه بیرون کنیم

    همه بوم زابل پر از خون کنیم

    فرستاده آمد به زابل بگفت

    دل زال با درد و غم گشت جفت

    چنین داد پاسخ که گر شهریار

    براندیشد از کار اسفندیار

    بداند که آن بودنی کار بود

    مرا زان سخن دل پرآزار بود

    تو بودی به نیک و بد اندر میان

    ز من سود دیدی ندیدی زیان

    نپیچید رستم ز فرمان اوی

    دلش بسته بودی به پیمان اوی

    پدرت آن گرانمایه شاه بزرگ

    زمانش بیامد بدان شد سترگ

    به بیشه درون شیر و نر اژدها

    ز چنگ زمانه نیابد رها

    همانا شنیدی که سام سوار

    به مردی چه کرد اندران روزگار

    چنین تا به هنگام رستم رسید

    که شمشیر تیز از میان برکشید

    به پیش نیاکان تو در چه کرد

    به مردی به هنگام ننگ و نبرد

    همان کهتر و دایگان تو بود

    به لشکر ز پرمایگان تو بود

    به زاری کنون رستم اندرگذشت

    همه زابلستان پرآشوب گشت

    شب و روز هستم ز درد پسر

    پر از آب دیده پر از خاک سر

    خروشان و جوشان و دل پر ز درد

    دو رخ زرد و لبها شده لاژورد

    که نفرین برو باد کو را ز پای

    فگند و بر آنکس که بد رهنمای

    گر ایدونک بینی تو پیکار ما

    به خوبی براندیشی از کار ما

    بیایی ز دل کینه بیرون کنی

    به مهر اندرین کشور افسون کنی

    همه گنج فرزند و دینار سام

    کمرهای زرین و زرین ستام

    چو آیی به پیش تو آرم همه

    تو شاهی و گردنکشانت رمه

    فرستاده را اسپ و دینار داد

    ز هرگونه‌ای چیز بسیار داد

    چو این مایه‌ور پیش بهمن رسید

    ز دستان بگفت آنچ دید و شنید

    چو بشنید ازو بهمن نیک‌بخت

    نپذرفت پوزش برآشفت سخت

    به شهر اندر آمد دلی پر ز درد

    سری پر ز کین لب پر از باد سرد

    پذیره شدش زال سام سوار

    هم از سیستان آنک بد نامدار

    چو آمد به نزدیک بهمن فراز

    پیاده شد از باره بردش نماز

    بدو گفت هنگام بخشایش است

    ز دل درد و کین روز پالایش است

    ازان نیکویها که ما کرده‌ایم

    ترا در جوانی بپرورده‌ایم

    ببخشای و کار گذشته مگوی

    هنر جوی وز کشتگان کین مجوی

    که پیش تو دستان سام سوار

    بیامد چنین خوار و با دستوار

    برآشفت بهمن ز گفتار اوی

    چنان سست شد تیز بازار اوی

    هم‌اندر زمان پای کردش به بند

    ز دستور و گنجور نشنید پند

    ز ایوان دستان سام سوار

    شتر بارها برنهادند بار

    ز دینار وز گوهر نابسود

    ز تخت وز گستردنی هرچ بود

    ز سیمینه و تاجهای به زر

    ز زرینه و گوشوار و کمر

    از اسپان تازی به زرین ستام

    ز شمشیر هندی به زرین نیام

    همان برده و بدره‌های درم

    ز مشک و ز کافور وز بیش و کم

    که رستم فراز آورید آن به رنج

    ز شاهان و گردنکشان یافت گنج

    همه زابلستان به تاراج داد

    مهان را همه بدره و تاج داد

    1 hr 12 min
  • یکصدو سومین نشست شاهنامه خوانی رستم وشغاد

     

    یکی پیر بد نامش آزاد سرو

    که با احمد سهل بودی به مرو

    دلی پر ز دانش سری پر سخن

    زبان پر ز گفتارهای کهن

    کجا نامهٔ خسروان داشتی

    تن و پیکر پهلوان داشتی

    به سام نریمان کشیدی نژاد

    بسی داشتی رزم رستم به یاد

    بگویم کنون آنچ ازو یافتم

    سخن را یک اندر دگر بافتم

    اگر مانم اندر سپنجی سرای

    روان و خرد باشدم رهنمای

    سرآرم من این نامهٔ باستان

    به گیتی بمانم یکی داستان

    به نام جهاندار محمود شاه

    ابوالقاسم آن فر دیهیم و گاه

    خداوند ایران و نیران و هند

    ز فرش جهان شد چو رومی پرند

    به بخشش همی گنج بپراگند

    به دانایی از گنج نام آگند

    بزرگست و چون سالیان بگذرد

    ازو گوید آنکس که دارد خرد

    ز رزم و ز بزم و ز بخش و شکار

    ز دادش جهان شد چو خرم بهار

    خنک آنک بیند کلاه ورا

    همان بارگاه و سپاه ورا

    دو گوش و دو پای من آهو گرفت

    تهی دستی و سال نیرو گرفت

    ببستم برین گونه بدخواه بخت

    بنالم ز بخت بد و سال سخت

    شب و روز خوانم همی آفرین

    بران دادگر شهریار زمین

    همه شهر با من بدین یاورند

    جز آنکس که بددین و بدگوهرند

    که تا او به تخت کیی برنشست

    در کین و دست بدی را ببست

    بپیچاند آن را که بیشی کند

    وگر چند بیشی ز پیشی کند

    ببخشاید آن را که دارد خرد

    ز اندازهٔ روز برنگذرد

    ازو یادگاری کنم در جهان

    که تا هست مردم نگردد نهان

    بدین نامهٔ شهریاران پیش

    بزرگان و جنگی سواران پیش

    همه رزم و بزمست و رای و سخن

    گذشته بسی روزگار کهن

    همان دانش و دین و پرهیز و رای

    همان رهنمونی به دیگر سرای

    ز چیزی کزیشان پسند آیدش

    همین روز را سودمند آیدش

    کزان برتران یادگارش بود

    همان مونس روزگارش بود

    همی چشم دارم بدین روزگار

    که دینار یابم من از شهریار

    دگر چشم دارم به دیگر سرای

    که آمرزش آید مرا از خدای

    که از من پس از مرگ ماند نشان

    ز گنج شهنشاه گردنکشان

    کنون بازگردم به گفتار سرو

    فروزندهٔ سهل ماهان به مرو


    1 hr 41 min
  • یکصدو دومین نشست شاهنامه خوانی ویژه برنامه

     

    شبی چون شبه روی شسته بقیر

    نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

    دگرگونه آرایشی کرد ماه

    بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

    شده تیره اندر سرای درنگ

    میان کرده باریک و دل کرده تنگ

    ز تاجش سه بهره شده لاژورد

    سپرده هوا را بزنگار و گرد

    سپاه شب تیره بر دشت و راغ

    یکی فرش گسترده از پرّ زاغ

    نموده ز هر سو بچشم اهرمن

    چو مار سیه باز کرده دهن

    چو پولاد زنگار خورده سپهر

    تو گفتی بقیر اندر اندود چهر

    هرآنگه که برزد یکی باد سرد

    چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد

    چنان گشت باغ و لب جویبار

    کجا موج خیزد ز دریای قار

    فرو ماند گردون گردان بجای

    شده سست خورشید را دست و پای

    سپهر اندر آن چادر قیرگون

    تو گفتی شدستی بخواب اندرون

    جهان از دل خویشتن پر هراس

    جرس برکشیده نگهبان پاس

    نه آوای مرغ و نه هُرّای دد

    زمانه زبان بسته از نیک و بد

    نبد هیچ پیدا نشیب از فراز

    دلم تنگ شد زان شب دیریاز

    بدان تنگی اندر بجستم ز جای

    یکی مهربان بودم اندر سرای

    خروشیدم و خواستم زو چراغ

    برفت آن بت مهربانم ز باغ

    مرا گفت شمعت چه‌ باید همی

    شب تیره خوابت بباید همی

    بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب

    یکی شمع پیش آر چون آفتاب

    بنه پیشم و بزم را ساز کن

    بچنگ آر چنگ و می آغاز کن

    بیاورد شمع و بیامد بباغ

    برافروخت رخشنده شمع و چراغ

    می آورد و نار و ترنج و بهی

    زدوده یکی جام شاهنشهی

    مرا گفت برخیز و دل شاددار

    روان را ز درد و غم آزاد دار

    نگر تا که دل را نداری تباه

    ز اندیشه و داد فریاد خواه

    جهان چون گذاری همی بگذرد

    خردمند مردم چرا غم خورد

    گهی می گسارید و گه چنگ ساخت

    تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت

    دلم بر همه کام پیروز کرد

    که بر من شب تیره نوروز کرد

    بدان سرو بن گفتم ای ماهروی

    یکی داستان امشبم بازگوی

    که دل گیرد از مهر او فر و مهر

    بدو اندرون خیره ماند سپهر

    مرا مهربان یار بشنو چه‌ گفت

    ازان پس که با کام گشتیم جفت

    بپیمای می تا یکی داستان

    بگویَمْت از گفتهٔ باستان

    پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ

    همان از در مرد فرهنگ و سنگ

    بگفتم بیار ای بت خوب چهر

    بخوان داستان و بیفزای مهر

    ز نیک و بد چرخ ناسازگار

    که آرد بمردم ز هرگونه کار

    نگر تا نداری دل خویش تنگ

    بتابی ازو چند جویی درنگ

    نداند کسی راه و سامان اوی

    نه پیدا بود درد و درمان اوی

    پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی

    بشعر آری از دفتر پهلوی

    همت گویم و هم پذیرم سپاس

    کنون بشنو ای جفت نیکی‌شناس


    1 hr 23 min
  • یکصدو یکمین نشست شاهنامه خوانی ویژه برنامه

     

    کنون ای خردمند وصف خرد

    بدین جایگه گفتن اندر خورد

    کنون تا چه داری بیار از خرد

    که گوش نیوشنده ز او بر خورد

    خرد بهتر از هر چه ایزد بداد

    ستایش خرد را به از راه داد

    خرد رهنمای و خرد دلگشای

    خرد دست گیرد به هر دو سرای

    از او شادمانی و ز اویت غمی است

    و ز اویت فزونی و ز اویت کمی است

    خرد تیره و مرد روشن روان

    نباشد همی شادمان یک زمان

    چه گفت آن خردمند مرد خرد

    که دانا ز گفتار او بر خورد

    کسی کو خرد را ندارد ز پیش

    دلش گردد از کردهٔ خویش ریش

    هشیوار دیوانه خواند ورا

    همان خویش بیگانه داند ورا

    از اویی به هر دو سرای ارجمند

    گسسته خرد پای دارد به بند

    خرد چشم جان است چون بنگری

    تو بی‌چشم شادان جهان نسپری

    نخست آفرینش خرد را شناس

    نگهبان جان است و آن سه پاس

    سه پاس تو چشم است و گوش و زبان

    کز این سه رسد نیک و بد بی‌گمان

    خرد را و جان را که یارد ستود

    و گر من ستایم که یارد شنود

    حکیما چو کس نیست گفتن چه سود

    از این پس بگو کآفرینش چه بود

    تویی کردهٔ کردگار جهان

    ببینی همی آشکار و نهان

    به گفتار دانندگان راه جوی

    به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

    ز هر دانشی چون سخن بشنوی

    از آموختن یک زمان نغنوی

    چو دیدار یابی به شاخ سخن

    بدانی که دانش نیاید به بن

    1 hr 31 min

About Shahpod. شاه پاد

From the publisher's feed

شامل دوره کامل شاهنامه خوانی در کلاب هاوس

More shows like Shahpod. شاه پاد

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان  ورد by sadi

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

2 Listeners

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه by Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

6 Listeners

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی] by دکتر علی نیکوئی

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی]

3 Listeners