Shahpod.      شاه پاد

Shahpod. شاه پاد

Download on the App Store

Shahpod. شاه پاد episodes

  • نشست شاهنامه خوانی ۸۸ -گشتاسپ ۶

     

    برآمد بران تند بالا فراز

    چو روی پدر دید بردش نماز

    پدر داغ دل بود بر پای جست

    ببوسید و بسترد رویش به دست

    بدو گفت یزدان سپاس ای جوان

    که دیدم ترا شاد و روشن‌روان

    ز من در دل آزار و تندی مدار

    به کین خواستن هیچ کندی مدار

    گرزم آن بداندیش بدخواه مرد

    دل من ز فرزند خود تیره کرد

    بد آید به مردم ز کردار بد

    بد آید به روی بد از کار بد

    پذیرفتم از کردگار جهان

    شناسندهٔ آشکار و نهان

    که چون من شوم شاد و پیروزبخت

    سپارم ترا کشور و تاج و تخت

    پرستش بهی برکنم زین جهان

    سپارم ترا تاج و تخت مهان

    چنین پاسخش داد اسفندیار

    که خشنود بادا ز من شهریار

    مرا آن بود تخت و تاج و سپاه

    که خشنود باشد جهاندار شاه

    جهاندار داند که بر دشت رزم

    چو من دیدم افگنده روی گرزم

    بدان مرد بد گوی گریان شدم

    ز درد دل شاه بریان شدم

    کنون آنچ بد بود از ما گذشت

    غم رفته نزدیک ما بادگشت

    ازین پس چو من تیغ را برکشم

    وزین کوه‌پایه سراندر کشم

    نه ارجاسپ مانم نه خاقان چین

    نه کهرم نه خلخ نه توران زمین

    چو لشکر بدانست کاسفندیار

    ز بند گران رست و بد روزگار

    برفتند یکسر گروها گروه

    به پیش جهاندار بر تیغ کوه

    بزرگان فزرانه و خویش اوی

    نهادند سر بر زمین پیش اوی

    چنین گفت نیک‌اختر اسفندیار

    که ای نامداران خنجرگزار

    همه تیغ زهرآبگون برکشید

    یکایک درآیید و دشمن کشید

    بزرگان برو خواندند آفرین

    که ما را توی افسر و تیغ کین

    همه پیش تو جان گروگان کنیم

    به دیدار تو رامش جان کنیم

    همه شب همی لشکر آراستند

    همی جوشن و تیغ پیراستند

    پدر نیز با فرخ اسفندیار

    همی راز گفت از بد روزگار

    ز خون جوانان پرخاشجوی

    به رخ بر نهاد از دو دیده دو جوی

    که بودند کشته بران رزمگاه

    به سر بر ز خون و ز آهن کلاه

    همان شب خبر نزد ارجاسپ شد

    که فرزند نزدیک گشتاسپ شد

    به ره بر فراوان طلایه بکشت

    کسی کو نشد کشته بنمود پشت

    غمی گشت و پرمایگان را بخواند

    بسی پیش کهرم سخنها براند

    که ما را جزین بود در جنگ رای

    بدانگه که لشکر بیامد ز جای

    همی گفتم آن دیو را گر به بند

    بیابیم گیتی شود بی‌گزند

    بگیرم سر گاه ایران زمین

    به هر مرز بر ما کنند آفرین

    کنون چون گشاده شد آن دیوزاد

    به چنگست ما را غم و سرد باد

    ز ترکان کسی نیست همتای اوی

    که گیرد به رزم اندرون جای اوی

    کنون با دلی شاد و پیروز بخت

    به توران خرامیم با تاج و تخت

    بفرمود تا هرچ بد خواسته

    ز گنج و ز اسپان آراسته

    ز چیزی که از بلخ بامی ببرد

    بیاورد یکسر به کهرم سپرد

    ز کهرمش کهتر پسر بد چهار

    بنه بر نهادند و شد پیش بار

    برفتند بر هر سوی صد هیون

    نشسته برو نیز صد رهنمون

    دلش بود پربیم و سر پر شتاب

    ازو دور بد خورد و آرام و خواب

    یکی ترک بد نام اون گرگسار

    ز لشکر بیامد بر شهریار

    بدو گفت کای شاه ترکان چین

    به یک تن مزن خویشتن بر زمین

    سپاهی همه خسته و کوفته

    گریزان و بخت اندر آشوفته

    پسر کوفته سوخته شهریار

    بیاری که آمد جز اسفندیار

    هم‌آورد او گر بیاید منم

    تن مرد جنگی به خاک افگنم

    سپه را همی دل شکسته کنی

    به گفتار بی‌جنگ خسته کنی

    چون ارجاسپ نشنید گفتار اوی

    باید آن دل و رای هشیار اوی

    بدو گفت کای شیر پرخاشخر

    ترا هست نام و نژاد و هنر

    گر این را که گفتی بجای آوری

    هنر بر زبان رهنمای آوری

    ز توران زمین تا به دریای چین

    ترا بخشم و بوم ایران زمین

    سپهبد تو باشی به هر کشورم

    ز فرمان تو یک زمان نگذرم

    هم اندر زمان لشکر او را سپرد

    کسانی که بودند هشیار و گرد

    همه شب همی خلعت آراستند

    همی بارهٔ پهلوان خواستند

    چو خورشید زرین سپر برگرفت

    شب تیره زو دست بر سر گرفت

    بینداخت پیراهن مشک رنگ

    چو یاقوت شد مهر چهرش به رنگ

    ز کوه اندر آمد سپاه بزرگ

    جهانگیر اسفندیار سترگ

    چو لشکر بیاراست اسفندیار

    جهان شد به کردار دریای قار

    بشد گرد بستور پور زریر

    که بگذاشتی بیشه زو نره شیر

    بیاراست بر میمنه جای خویش

    سپهبد بد و لشکر آرای خویش

    چو گردوی جنگی بر میسره

    بیامد چو خور پیش برج بره

    به پیش سپاه آمد اسفندیار

    به زین اندرون گرزهٔ گاوسار

    به قلب اندرون شاه گشتاسپ بود

    روانش پر از کین لهراسپ بود

    وزان روی ارجاسپ صف برکشید

    ستاره همی روی دریا ندید

    ز بس نیزه و تیغهای بنفش

    هوا گشته پر پرنیانی درفش

    بشد قلب ارجاسپ چون آبنوس

    سوی راستش کهرم و بوق و کوس

    سوی میسره نام شاه چگل

    که در جنگ ازو خواستی شیر دل

    برآمد ز هر دو سپه گیر و دار

    به پیش اندر آمد گو اسفندیار

    چو ارجاسپ دید آن سپاه گران

    گزیده سواران نیزه‌روان

    بیامد یکی تند بالا گزید

    به هر سوی لشکر همی بنگرید

    ازان پس بفرمود تا ساروان

    هیون آورد پیش ده کاروان

    چنین گفت با نامداران براز

    که این کار گردد به مابر دراز

    نیاید پدیدار پیروزئی

    نکو رفتنی گر دل افروزئی

    خود و ویژگان بر هیونان مست

    بسازیم باهستگی راه جست

    چو اسفندیار از میان دو صف

    چو پیل ژیان بر لب آورده کف

    همی گشت برسان گردان سپهر

    به چنگ اندرون گرزهٔ گاو چهر

    تو گفتی همه دشت بالای اوست

    روانش همی در نگنجد به پوست

    خروش آمد و نالهٔ کرنای

    برفتند گردان لشکر ز جای

    تو گفتی ز خون بوم دریا شدست

    ز خنجر هوا چون ثریا شدست

    گران شد رکیب یل اسفندیار

    بغرید با گرزهٔ گاوسار

    بیفشارد بر گرز پولاد مشت

    ز قلب سپه گرد سیصد بکشت

    چنین گفت کز کین فرشیدورد

    ز دریا برانگیزم امروز گرد

    ازان پس سوی میمنه حمله برد

    عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

    صد و شست گرد از دلیران بکشت

    چو کهرم چنان دید بنمود پشت

    چنین گفت کاین کین خون نیاست

    کزو شاه را دل پر از کیمیاست

    عنان را بپیچید بر میسره

    زمین شد چو دریای خون یکسره

    بکشت از دلیران صد و شصت و پنج

    همه نامداران با تاج و گنج

    چنین گفت کاین کین آن سی و هشت

    گرامی برادر که اندر گذشت

    چو ارجاسپ آن دید با گرگسار

    چنین گفت کز لشکر بی‌شمار

    همه کشته شد هرک جنگی بدند

    به پیش صف‌اندر درنگی بدند

    ندانم تو خامش چرا مانده‌ای

    چنین داستانها چرا رانده‌ای

    ز گفتار او تیز شد گرگسار

    بیامد به پیش صف کارزار

    گرفته کمان کیانی به چنگ

    یکی تیر پولاد پیکان خدنگ

    چو نزدیک شد راند اندر کمان

    بزد بر بر و سینهٔ پهلوان

    ز زین اندر آویخت اسفندیار

    بدان تا گمانی برد گرگسار

    که آن تیر بگذشت بر جوشنش

    بخست آن کیانی بر روشنش

    یکی تیغ الماس گون برکشید

    همی خواست از تن سرش را برید

    بترسید اسفندیار از گزند

    ز فتراک بگشاد پیچان کمند

    به نام جهان‌آفرین کردگار

    بینداخت بر گردن گرگسار

    به بند اندر آمد سر و گردنش

    بخاک اندر افگند لرزان تنش

    دو دست از پس پشت بستش چو سنگ

    گره زد به گردن برش پالهنگ

    به لشکرگه آوردش از پیش صف

    کشان و ز خون بر لب آورده کف

    فرستاد بدخواه را نزد شاه

    به دست همایون زرین کلاه

    چنین گفت کاین را به پرده سرای

    ببند و به کشتن مکن هیچ رای

    کنون تا کرا بد دهد کردگار

    که پیروز گردد ازین کارزار

    وزان جایگه شد به آوردگاه

    به جنگ اندر آورد یکسر سپاه

    برانگیختند آتش کارزار

    هوا تیره گون شد ز گرد سوار

    چو ارجاسپ پیکار زان‌گونه دید

    ز غم پست گشت و دلش بردمید

    به جنگاوران گفت کهرم کجاست

    درفشش نه پیداست بر دست راست

    همان تیغ‌زن کندر شیرگیر

    که بگذاشتی نیزه بر کوه و تیر

    به ارجاسپ گفتند کاسفندیار

    به رزم اندرون بود با گرگسار

    ز تیغ دلیران هوا شد بنفش

    نه پیداست آن گرگ پیکر درفش

    غمی شد در ارجاسپ را زان شگفت

    هیون خواست و راه بیابان گرفت

    خود و ویژگان بر هیونان مست

    برفتند و اسپان گرفته به دست

    سپه را بران رزمگه بر بماند

    خود و مهتران سوی خلج براند

    خروشی برآمد ز اسفندیار

    بلرزید ز آواز او کوه و غار

    به ایرانیان گفت شمشیر جنگ

    مدارید خیره گرفته به چنگ

    نیام از دل و خون دشمن کنید

    ز تورانیان کوه قارن کنید

    بیفشارد ران لشکر کینه‌خواه

    سپاه اندر آمد به پیش سپاه

    به خون غرقه شد خاک و سنگ و گیا

    بگشتس بخون گر بدی آسیا

    همه دشت پا و بر و پشت بود

    بریده سر و تیغ در مشت بود

    سواران جنگی همی تاختند

    به کالا گرفتن نپرداختند

    چو ترکان شنیدند کارجاسپ رفت

    همی پوستشان بر تن از غم بکفت

    کسی را که بد باره بگریختند

    دگر تیغ و جوشن فرو ریختند

    به زنهار اسفندیار آمدند

    همه دیده چون جویبار آمدند

    بریشان ببخشود زورآزمای

    ازان پس نیفگند کس را ز پای

    ز خون نیا دل بی‌آزار کرد

    سری را بریشان نگهدار کرد

    خود و لشکر آمد به نزدیک شاه

    پر از خون بر و تیغ و رومی کلاه

    ز خون در کفش خنجر افسرده بود

    بر و کتفش از جوش آزرده بود

    بشستند شمشیر و کفش به شیر

    کشیدند بیرون ز خفتانش تیر

    به آب اندر آمد سر و تن بشست

    جهانجوی شادان دل و تن درست

    یکی جامهٔ سوکواران بخواست

    بیامد بر داور داد و راست

    نیایش همی کرد خود با پدر

    بران آفرینندهٔ دادگر

    یکی هفته بر پیش یزدان پاک

    همی بود گشتاسپ با درد و باک

    به هشتم به جا آمد اسفندیار

    بیامد به درگاه او گرگسار

    ز شیرین روان دل شده ناامید

    تن از بیم لرزان چو از باد بید

    بدو گفت شاها تو از خون من

    ستایش نیابی به هر انجمن

    یکی بنده باشم بپیشت بپای

    همیشه به نیکی ترا رهنمای

    به هر بد که آید زبونی کنم

    به رویین دژت رهنمونی کنم

    بفرمود تا بند بر دست و پای

    ببردند بازش به پرده سرای

    به لشکر گه آمد که ارجاسپ بود

    که ریزندها خون لهراسپ بود

    ببحشید زان رزمگه خواسته

    سوار و پیاده شد آراسته

    سران و اسیران که آورده بود

    بکشت آن کزو لشکر آزرده بود


    1 hr 25 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۸۷ -گشتاسپ ۵

     

    چو این نامه‌ا فتاد در دست من

    به ماه گراینده شد شست من

    نگه کردم این نظم سست آمدم

    بسی بیت ناتندرست آمدم

    من این زان بگفتم که تا شهریار

    بداند سخن گفتن نابکار

    دو گوهر بد این با دو گوهر فروش

    کنون شاه دارد به گفتار گوش

    سخن چون بدین گونه بایدت گفت

    مگو و مکن طبع با رنج جفت

    چو بند روان بینی و رنج تن

    به کانی که گوهر نیابی مکن

    چو طبعی نباشد چو آب روان

    مبر سوی این نامهٔ خسروان

    دهن گر بماند ز خوردن تهی

    ازان به که ناساز خوانی نهی

    یکی نامه بود از گه باستان

    سخنهای آن برمنش راستان

    چو جامی گهر بود و منثور بود

    طبایع ز پیوند او دور بود

    گذشته برو سالیان شش هزار

    گر ایدونک پرسش نماید شمار

    نبردی به پیوند او کس گمان

    پر اندیشه گشت این دل شادمان

    گرفتم به گوینده بر آفرین

    که پیوند را راه داد اندرین

    اگرچه نپیوست جز اندکی

    ز رزم و ز بزم از هزاران یکی

    همو بود گوینده را راه بر

    که بنشاند شاهی ابر گاه‌بر

    همی یافت از مهتران ارج و گنج

    ز خوی بد خویش بودی به رنج

    ستایندهٔ شهریاران بدی

    به کاخ افسر نامداران بدی

    به شهر اندرون گشته گشتی سخن

    ازو نو شدی روزگار کهن

    من این نامه فرخ گرفتم به فال

    بسی رنج بردم به بسیار سال

    ندیدم سرافراز بخشنده‌ای

    به گاه کیان‌بر درخشنده‌ای

    مرا این سخن بر دل آسان نبود

    بجز خامشی هیچ درمان نبود

    نشستنگه مردم نیک‌بخت

    یکی باغ دیدم سراسر درخت

    به جایی نبد هیچ پیدا درش

    بجز نام شاهی نبد افسرش

    که گر در خور باغ بایستمی

    اگر نیک بودی بشایستمی

    سخن را چو بگذاشتم سال بیست

    بدان تا سزاوار این رنج کیست

    ابوالقاسم آن شهریار جهان

    کزو تازه شد تاج شاهنشاهان

    جهاندار محمود با فر و جود

    که او را کند ماه و کیوان سجود

    سر نامه را نام او تاج گشت

    به فرش دل تیره چون عاج گشت

    به بخش و به داد و به رای و هنر

    نبد تاج را زو سزاوارتر

    بیامد نشست از بر تخت داد

    جهاندار چون او ندارد به یاد

    ز شاهان پیشی همی بگذرد

    نفس داستان را همی نشمرد(؟)

    چه دینار بر چشم او بر چه خاک

    به رزم و به بزم اندرش نیست باک

    گه بزم زر و گه رزم تیغ

    ز خواهنده هرگز ندارد دریغ


    1 hr 13 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۸۶ -گشتاسپ ۴

     

    برآمد بسی روزگاری بدوی

    که خسرو سوی سیستان کرد روی

    که آنجا کند زنده و استا روا

    کند موبدان را بدانجا گوا

    جو آنجا رسید آن گرانمایه شاه

    پذیره شدش پهلوان سپاه

    شه نیمروز آنک رستمش نام

    سوار جهاندیده همتای سام

    ابا پیر دستان که بودش پدر

    ابا مهتران و گزینان در

    به شادی پذیره شدندش به راه

    ازو شادمان گشت فرخنده شاه

    به زاولش بردند مهمان خویش

    همه بنده‌وار ایستادند پیش

    وزو زند و کشتی بیاموختند

    ببستند و آذر برافروختند

    برآمد برین میهمانی دو سال

    همی خورد گشتاسپ با پور زال

    به هرجا کجا شهریاران بدند

    ازان کار گشتاسپ آگه شدند

    که او مر سو پهلوان را ببست

    تن پیل وارش به آهن بخست

    به زاولستان شد به پیغمبری

    که نفرین کند بر بت آزری

    بگشتند یکسر ز فرمان شاه

    بهم برشکستند پیمان شاه

    چو آگاهی آمد به بهمن که شاه

    ببستست آن شیر را بی‌گناه

    نبرده گزینان اسفندیار

    ازانجا برفتند تیماردار

    همی داشتند از سپه دست باز

    پس اندر گرفتند راه دراز

    به پیش گو اسفندیار آمدند

    کیان‌زادگان شیروار آمدند

    پدر را به رامش همی داشتند

    به زندانش تنها بنگذاشتند

    پس آگاهی آمد به سالار چین

    که شاه از گمان اندرآمد به کین

    برآشفت خسرو به اسفندیار

    به زندان و بندش فرستاد خوار

    خود از بلخ زی زابلستان کشید

    بیابان گذارید و سیحون بدید

    به زاول نشستست مهمان زال

    برین روزگاران برآمد دو سال

    به بلخ اندرونست لهراسپ شاه

    نماندست از ایرانیان و سپاه

    مگر هفتصد مرد آتش پرست

    هه پیش آذر برآورده دست

    جز ایشان به بلخ اندرون نیست کس

    از آهنگ‌داران همینند بس

    مگر پاسبانان کاخ همای

    هلا زود برخیز و چندین مپای

    مهان را همه خواند شاه چگل

    ابر جنگ لهراسپشان داد دل

    بدانید گفتا که گشتاسپ شاه

    سوی نیمروز او سپردست راه

    به زاول نشستست با لشکرش

    سواری نه اندر همه کشورش

    کنونست هنگام کین خواستن

    بباید بسیچید و آراستن

    پسرش آن گرانمایه اسفندیار

    به بند گران‌اندرست استوار

    کدامست مردی پژوهنده راز

    که پیماید این ژرف راه دراز

    نراند به راه ایچ و بی‌ره رود

    ز ایران هراسان و آگه رود

    یکی جادوی بود نامش ستوه

    گذارنده راه و نهفته پژوه

    منم گفت آهسته و نامجوی

    چه باید ترا هرچ باید بگوی

    شه چینش گفتا به ایران خرام

    نگهبان آتش ببین تا کدام

    پژوهندهٔ راز پیمود راه

    به بلخ گزین شد که بد گاه شاه

    ندید اندرون شاه گشتاسپ را

    پرستنده‌ای دید و لهراسپ را

    بشد همچنان پیش خاقان بگفت

    به رخ پیش او بر زمین را برفت

    چو ارجاسپ آگاه شد شاد گشت

    از اندوه دیرینه آزاد گشت

    سر آن را همه خواند و گفتا روید

    سپاه پراگنده گرد آورید

    برفتند گردان لشکر همه

    به کوه و بیابان و جای رمه

    بدو باز خواندند لشکرش را

    گزیده سواران کشورش را

    1 hr 34 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۸۵ -گشتاسپ ۳

     

    چو اسفندیار آن گو تهمتن

    خداوند اورنگ با سهم و تن

    ازان کوه بشنید بانگ پدر

    به زاری به پیش اندر افگند سر

    خرامیده نیزه به چنگ اندرون

    ز پیش پدر سر فگنده نگون

    یکی دیزه‌ای بر نشسته بلند

    بسان یکی دیو جسته ز بند

    بدان لشکر دشمن اندر فتاد

    چنان چون در افتد به گلبرگ باد

    همی کشت ازیشان و سر می‌برید

    ز بیمش همی مرد هرکش بدید

    چو بستور پور زریر سوار

    ز خیمه خرامید زی اسپ‌دار

    یکی اسپ آسودهٔ تیزرو

    جهنده یکی بود آگنده خو

    طلب کرد از اسپ‌دار پدر

    نهاد از بر او یکی زین زر

    بیاراست و برگستوران برفگند

    به فتراک بر بست پیچان کمند

    بپوشید جوشن بدو بر نشست

    ز پنهان خرامید نیزه به دست

    ازین سان خرامید تا رزمگاه

    سوی باب کشته بپیمود راه

    همی تاخت آن بارهٔ تیزگرد

    همی آخت کینه همی کشت مرد

    از آزادگان هرک دیدی به راه

    بپرسیدی از نامدار سپاه

    کجا اوفتادست گفتی زریر

    پدر آن نبرده سوار دلیر

    یکی مرد بد نام او اردشیر

    سواری گرانمایه گردی دلیر

    بپرسید ازو راه فرزند خرد

    سوی بابکش راه بنمود گرد

    فگندست گفتا میان سپاه

    به نزدیکی آن درفش سیاه

    برو زود کانجا فتادست اوی

    مگر باز بینیش یک بار روی

    پس آن شاهزاده برانگیخت بور

    همی کشت گرد و همی کرد شور

    بدان تاختن تا بر او رسید

    چو او را بدان خاک کشته بدید

    بدیدش مر او را چو نزدیک شد

    جهان فروزانش تاریک شد

    برفتش دل و هوش وز پشت زین

    فگند از برش خویشتن بر زمین

    همی گفت کای ماه تابان من

    چراغ دل و دیده و جان من

    بران رنج و سختی بپروردیم

    کنون چون برفتی بکه اسپردیم

    ترا تا سپه داد لهراسپ شاه

    و گشتاسپ را داد تخت و کلاه

    همی لشکر و کشور آراستی

    همی رزم را به آرزو خواستی

    کنون کت به گیتی برافروخت نام

    شدی کشته و نارسیده به کام

    شوم زی برادرت فرخنده شاه

    فرود آی گویمش از خوب گاه

    که از تو نه این بد سزاوار اوی

    برو کینش از دشمنان بازجوی

    زمانی برین سان همی بود دیر

    پس آن باره را اندر آورد زیر

    همی رفت با بانگ تا نزد شاه

    که بنشسته بود از بر رزمگاه

    شه خسروان گفت کای جان باب

    چرا کردی این دیدگان پر ز آب

    کیان زاده گفت ای جهانگیر شاه

    نبینی که بابم شد اکنون تباه

    پس آنگاه گفت ای جهانگیر شاه

    برو کینهٔ باب من بازخواه

    بماندست بابم بران خاک خشک

    سیه ریش او پروریده به مشک

    چواز پور بشنید شاه این سخن

    سیاهش ببد روز روشن ز بن

    جهان بر جهانجوی تاریک شد

    تن پیل واریش باریک شد

    بیارید گفتا سیاه مرا

    نبردی قبا و کلاه مرا

    که امروز من از پی کین اوی

    برانم ازین دشمنان خون به جوی

    یکی آتش انگیزم اندر جهان

    کزانجا به کیوان رسد دود آن

    چو گردان بدیدند کز رزمگاه

    ازان تیره آوردگاه سپاه

    که خسرو بسیچید آراستن

    همی رفت خواهد به کین خواستن

    نباشیم گفتند همداستان

    که شاهنشه آن کدخدای جهان

    به رزم اندر آید به کین خواستن

    چرا باید این لشکر آراستن

    گرانمایه دستور گفتش به شاه

    نبایدت رفتن بدان رزمگاه

    به بستور ده بارهٔ برنشست

    مر او را سوی رزم دشمن فرست

    که او آورد باز کین پدر

    ازان کش تو باز آوری خوب‌تر

    1 hr 18 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۸۴ -گشتاسپ ۲

    سخن چون بسر برد شاه زمین

    سیه پیل را خواند و کرد آفرین

    سپردش بدو گفت بردارشان

    از ایران به آن مرز بگذارشان

    فرستادگان سپهدار چین

    ز پیش جهانجوی شاه زمین

    برفتند هر دو شده خاکسار

    جهاندارشان رانده و کرده خوار

    از ایران فرخ به خلخ شدند

    ولیکن به خلخ نه فرخ شدند

    چو از دور دیدند ایوان شاه

    زده بر سر او درفش سیاه

    فرود آمدند از چمنده ستور

    شکسته دل و چشمها گشته کور

    پیاده برفتند تا پیش اوی

    سیه‌شان شده جامه و زرد روی

    بدادندش آن نامهٔ شهریار

    سرآهنگ مردان نیزه گزار

    دبیرش مران نامه را برگشاد

    بخواندش بران شاه جادو نژاد

    نوشته دران نامهٔ شهریار

    ز گردان و مردان نیزه گزار

    پس شاه لهراسپ گشتاسپ شاه

    نگهبان گیتی سزاوار گاه

    فرسته فرستاد زی او خدای

    همه مهتران پیش او بر به پای

    زی ارجاسپ ترک آن پلید سترگ

    کجا پیکرش پیکر پیر گرگ

    زده سر ز آیین و دین بهی

    گزینه ره کوری و ابلهی

    رسید آن نوشته فرومایه‌وار

    که بنوشته بودی سوی شهریار

    شنیدیم و دید آن سخنها کجا

    نبودی تو مر گفتنش را سزا

    نه پوشیدنی و نه بنمودنی

    نه افگندنی و نه پیسودنی

    چنان گفته بودی که من تا دو ماه

    سوی کشور خرم آرم سپاه

    نه دو ماه باید ز تو نی چهار

    کجا من بیایم چو شیر شکار

    تو بر خویشتن بر میفزای رنج

    که ما بر گشادیم درهای رنج

    بیارم ز گردان هزاران هزار

    همه کار دیده همه نیزه‌دار

    همه ایرجی زاده و پهلوی

    نه افراسیابی و نه یبغوی

    همه شاه چهر و همه ماه روی

    همه سرو بالا همه راست‌گوی

    همه از در پادشاهی و گاه

    همه از در گنج و گاه و کلاه

    جهانشان بفرسوده با رنج و ناز

    همه شیرگیر و همه سرفراز

    همه نیزه‌داران شمشیر زن

    همه باره‌انگیز و لشکر شکن

    چو دانند کم کوس بر پیل بست

    سم اسپ ایشان کند کوه پست

    ازیشان دو گرد گزیده سوار

    زریر سپهدار و اسفندیار

    چو ایشان بپوشند ز آهن قبای

    به خورشید و ماه اندرآرند پای

    چو بر گردن آرند رخشنده گرز

    همی تابد از گرزشان فر و برز

    چو ایشان بباشند پیش سپاه

    ترا کرد باید بدیشان نگاه

    به خورشید مانند با تاج و تخت

    همی تابد از نیزه‌شان فر و بخت

    چنینم گوانند و اسپهبدان

    گزین و پسندیدهٔ موبدان

    تو سیحون مینبار و جیحون به مشک

    که ما را چه جیحون چه سیحون چه خشک

    چنان بردوانند باره بر آب

    که تاری شود چشمهٔ آفتاب

    به روز نبرد ار بخواهد خدای

    به رزم اندر آرم سرت زیر پای

    چو سالار پیکند نامه بخواند

    فرود آمد از گاه و خیره بماند

    سپهبدش را گفت فردا پگاه

    بخوان از همه پادشاهی سپاه

    تگینان لشکرش ترکان چین

    برفتند هر سو به توران زمین

    بدو باز خواندند لشکرش را

    سر مرزداران کشورش را

    برادر بد او را دو آهرمنان

    یکی کهرم و دیگری اندمان

    بفرمودشان تا نبرده سوار

    گزیدند گردان لشکر هزار

    بدادندشان کوس و پیل و درفش

    بیاراسته زرد و سرخ و بنفش

    بدیشان ببخشید سیصد هزار

    گوان گزیده نبرده سوار

    در گنج بگشاد و روزی بداد

    بزد نای رویین بنه بر نهاد

    بخواند آن زمان مر برادرش را

    بدو داد یک دست لشکرش را

    باندیدمان داد دست دگر

    خود اندر میان رفت با یک پسر

    یکی ترک بد نام او گرگسار

    گذشته بروبر بسی روزگار

    سپه را بدو داد اسپهبدی

    تو گفتی نداند همی جز بدی

    چو غارتگری داد بر بیدرفش

    بدادش یکی پیل پیکر درفش

    یکی بود نامش خشاش دلیر

    پذیره نرفتی ورا نره شیر

    سپه دیده‌بان کردش و پیش رو

    کشیدش درفش و بشد پیش گو

    دگر ترک بد نام او هوش دیو

    پیامش فرستاد ترکان خدیو

    نگه دار گفتا تو پشت سپاه

    گر از ما کسی باز گردد به راه

    هم آنجا که بینی مر او را بکش

    نگر تا بدانجا نجنبدت هش

    بران سان همی رفت بایین خشم

    پر از خون شده دل پر از آب چشم

    همی کرد غارت همی سوخت کاخ

    درختان همی کند از بیخ و شاخ

    در آورد لشکر به ایران زمین

    همه خیره و دل پراگنده کین

    1 hr 13 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۸۳ -گشتاسپ

     

    چو یک چند سالان برآمد برین

    درختی پدید آمد اندر زمین

    در ایوان گشتاسپ بر سوی کاخ

    درختی گشن بود بسیار شاخ

    همه برگ وی پند و بارش خرد

    کسی کو خرد پرورد کی مرد

    خجسته پی و نام او زردهشت

    که آهرمن بدکنش را بکشت

    به شاه کیان گفت پیغمبرم

    سوی تو خرد رهنمون آورم

    جهان آفرین گفت بپذیر دین

    نگه کن برین آسمان و زمین

    که بی‌خاک و آبش برآورده‌ام

    نگه کن بدو تاش چون کرده‌ام

    نگر تا تواند چنین کرد کس

    مگر من که هستم جهاندار و بس

    گر ایدونک دانی که من کردم این

    مرا خواند باید جهان‌آفرین

    ز گوینده بپذیر به دین اوی

    بیاموز ازو راه و آیین اوی

    نگر تا چه گوید بران کار کن

    خرد برگزین این جهان خوار کن

    بیاموز آیین و دین بهی

    که بی‌دین ناخوب باشد مهی

    چو بشنید ازو شاه به دین به

    پذیرفت ازو راه و آیین به

    نبرده برادرش فرخ زریر

    کجا ژنده پیل آوریدی به زیر

    ز شاهان شه پیر گشته به بلخ

    جهان بر دل ریش او گشته تلخ

    شده زار و بیمار و بی‌هوش و توش

    به نزدیک او زهر مانند نوش

    سران و بزرگان و هر مهتران

    پزشکان دانا و ناموران

    بر آن جادوی چارها ساختند

    نه سود آمد از هرچ انداختند

    پس این زردهشت پیمبرش گفت

    کزو دین ایزد نشاید نهفت

    که چون دین پذیرد ز روز نخست

    شود رسته از درد و گردد درست

    شهنشاه و زین پس زریر سوار

    همه دین پذیرنده از شهریار

    همه سوی شاه زمین آمدند

    ببستند کشتی به دین آمدند

    پدید آمد آن فره ایزدی

    برفت از دل بد سگالان بدی

    پر از نور مینو ببد دخمه‌ها

    وز آلودگی پاک شد تخمه‌ها

    پس آزاده گشتاسپ برشد به گاه

    فرستاد هرسو به کشور سپاه

    پراگنده اندر جهان موبدان

    نهاد از بر آذران گنبدان

    نخست آذر مهربرزین نهاد

    به کشمر نگر تا چه آیین نهاد

    یکی سرو آزاده بود از بهشت

    به پیش در آذر آن را بکشت

    نبشتی بر زاد سرو سهی

    که پذرفت گشتاسپ دین بهی

    گوا کرد مر سرو آزاد را

    چنین گستراند خرد داد را

    چو چندی برآمد برین سالیان

    مران سرو استبر گشتش میان

    چنان گشت آزاد سرو بلند

    که برگرد او برنگشتی کمند

    چو بسیار برگشت و بسیار شاخ

    بکرد از بر او یکی خوب کاخ

    چهل رش به بالا و پهنا چهل

    نکرد از بنه اندرو آب و گل

    دو ایوان برآورد از زر پاک

    زمینش ز سیم و ز عنبرش خاک

    برو بر نگارید جمشید را

    پرستنده مر ماه و خورشید را

    فریدونش را نیز با گاوسار

    بفرمود کردن برانجا نگار

    همه مهتران را بر آن‌جا نگاشت

    نگر تا چنان کامگاری که داشت

    چو نیکو شد آن نامور کاخ زر

    به دیوارها بر نشانده گهر

    به گردش یکی باره کرد آهنین

    نشست اندرو کرد شاه زمین

    فرستاد هرسو به کشور پیام

    که چون سرو کشمر به گیتی کدام

    ز مینو فرستاد زی من خدای

    مرا گفت زینجا به مینو گرای

    کنون هرک این پند من بشنوید

    پیاده سوی سرو کشمر روید

    بگیرید پند ار دهد زردهشت

    به سوی بت چین بدارید پشت

    به برز و فر شاه ایرانیان

    ببندید کشتی همه بر میان

    در آیین پیشینیان منگرید

    برین سایهٔ سروبن بگذرید

    سوی گنبد آذر آرید روی

    به فرمان پیغمبر راست‌گوی

    پراگنده فرمانش اندر جهان

    سوی نامداران و سوی مهان

    همه نامداران به فرمان اوی

    سوی سرو کشمر نهادند روی

    پرستشکده گشت زان سان که پشت

    ببست اندرو دیو را زردهشت

    بهشتیش خوان ار ندانی همی

    چرا سرو کشمرش خوانی همی

    چراکش نخوانی نهال بهشت

    که شاه کیانش به کشمر بکشت

    1 hr 41 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۸۲ -لهراسپ ۴

    چنین است گیهان ناپایدار

    برو تخم بد تا توانی مکار

    همی خواهم از دادگر یک خدای

    که چندان بمانم به گیتی به جای

    که این نامهٔ شهریاران پیش

    بپویندم از خوب گفتار خویش

    ازان پس تن جانور خاک راست

    سخن گوی جان معدن پاک راست

    1 hr 13 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۸۱ -لهراسپ ۳

     

    بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست

    بیاورد چون کارها گشت راست

    ز دریا به زین اندر آورد پای

    برفتند یارانش با او ز جای

    چو هیشوی کوه سقیلا بدید

    به انگشت بنمود و خود را کشید

    خود و اهرن از جای گشتند باز

    چو خورشید برزد سنان از فراز

    جهانجوی بر پیش آن کوه بود

    که آرام آن مار نستوه بود

    چو آن اژدهابرز او را بدید

    به دم سوی خویشش همی درکشید

    چو از پیش زین اندر آویخت ترگ

    برو تیر بارید همچون تگرگ

    چو تنگ اندر آمد بران اژدها

    همی جست مرد جوان زو رها

    سبک خنجر اندر دهانش نهاد

    ز دادار نیکی دهش کرد یاد

    بزد تیز دندان بدان خنجرش

    همه تیغها شد به کام اندرش

    به زهر و به خون کوه یکسر بشست

    همی ریخت زو زهر تا گشت سست

    به شمشیر برد آن زمان دست شیر

    بزد بر سر اژدهای دلیر

    همی ریخت مغزش بران سنگ سخت

    ز باره درآمد گو نیکبخت

    بکند از دهانش دو دندان نخست

    پس آنگه بیامد سر و تن بشست

    خروشان بغلتید بر خاک بر

    به پیش خداوند پیروزگر

    کجا داد آن دستگاه بزرگ

    بران گرگ و آن اژدهای سترگ

    همی گفت لهراسپ و فرخ زریر

    شدند از تن و جان گشتاسپ سیر

    به روشن روان و دل و زور و تاب

    همانا نبینند ما را به خواب

    بجز رنج و سختی نبینم ز دهر

    پراگنده بر جای تریاک زهر

    مگر زندگانی دهد کردگار

    که بینم یکی روی آن شهریار

    دگر چهر فرخ برادر زریر

    بگویم که گشتم من از تاج سیر

    بگویم که بر من چه آمد ز بخت

    همی تخت جستم که گم گشت تخت

    پر از آب رخ بارگی برنشست

    همان خنجر آب داده به دست

    چو نزدیک هیشوی و اهرن رسید

    همه یاد کرد آن شگفتی که دید

    به اهرن چنین گفت کان اژدها

    بدین خنجر تیز شد بی‌بها

    شما از دم اژدهای بزرگ

    پر از بیم گشتید از کار گرگ

    مرا کارزار دلاور سران

    سرافراز با گرزهای گران

    بسی تیز آید ز جنگ نهنگ

    که از ژرف برآید به جنگ

    چنین اژدها من بسی دیده‌ام

    که از رزم او سر نپیچیده‌ام

    شنیدند هیشوی و اهرن سخن

    ازان نو به گفتار دانش کهن

    چو آواز او آن دو گردن‌فراز

    شنیدند و بردند پیشش نماز

    به گشتاسپ گفتند کی نره شیر

    که چون تو نزاید ز مادر دلیر

    بیاورد اهرن بسی خواسته

    گرانمایه اسپان آراسته

    یکی تیغ برداشت و یک باره جنگ

    کمانی و سه چوبه تیر خدنگ

    به هیشوی داد آن دگر هرچ بود

    ز دینار وز جامهٔ نابسود

    چنین گفت گشتاسپ با سرکشان

    کزین کس نباید که دارد نشان

    نه از من که نر اژدها دیده‌ام

    گر آواز آن گرگ بشنیده‌ام

    وزان جایگه شاد و خرم برفت

    به سوی کتایون خرامید تفت

    بشد اهرن و گاو گردون ببرد

    تن اژدها کهتران را سپرد

    که این را به درگاه قیصر برید

    به پیش بزرگان لشگر برید

    خود از پیش گاوان و گردون برفت

    به نزدیک قیصر خرامید تفت

    به روم اندرون آگهی یافتند

    جهاندیدگان پیش بشتافتند

    چو گاو اندر آمد به هامون ز کوه

    خروشی بد اندر میان گروه

    ازان زخم و آن اژدهای دژم

    کزان بود بر گاو گردون ستم

    همی آمد از چرخ بانگ چکاو

    تو گفتی ندارد تن گاو تاو

    هرانکس که آن زخم شمشیر دید

    خروشیدن گاو گردون شنید

    همی گفت کاین خنجر اهرنست

    وگر زخم شیراوژن آهرمنست

    همانگاه قیصر ز ایوان براند

    بزرگان و فرزانگان را بخواند

    بران اژدها بر یکی جشن کرد

    ز شبگیر تا شد جهان لاژورد

    چو خورشید بنهاد بر چرخ تاج

    به کردار زر آب شد روی عاج

    فرستاده قیصر سقف را بخواند

    بپرسید و بر تخت زرین نشاند

    ز بطریق وز جاثلیقان شهر

    هرانکس کش از مردمی بود بهر

    به پیش سکوبا شدند انجمن

    جهاندیده با قیصر و رای زن

    به اهرن سپردند پس دخترش

    به دستوری مهربان مادرش

    ز ایوان چو مردم پراکنده شد

    دل نامور زان سخن زنده شد

    چنین گفت کامروز روز منست

    بلند آسمان دلفروز منست

    که کس چون دو داماد من در جهان

    نبینند بیش از کهان و مهان

    نوشتند نامه به هر مهتری

    کجا داشتی تخت گر افسری

    که نر اژدها با سرافراز گرگ

    تبه شد به دست دو مرد سترگ

    یکی منظری پیش ایوان خویش

    برآورده چون تخت رخشان خویش

    به میدان شدندی دو داماد اوی

    بیاراستندی دل شاد اوی

    به تیر و به چوگان و زخم سنان

    بهر دانشی گرد کرده عنان

    همی تاختندی چپ و دست راست

    که گفتی سواری بدیشان سزاست

    چنین تا برآمد برین روزگار

    بیامد کتایون آموزگار

    به گشتاسپ گفت ای نشسته دژم

    چه داری ز اندیشه دل را به غم

    به روم از بزرگان دو مهتر بدند

    که با تاج و با گنج و افسر بدند

    یکی آنک نر اژدها را بکشت

    فراوان بلا دید و ننمود پشت

    دگر آنک بر گرگ بدرید پوست

    همه روم یکسر پرآواز اوست

    به میدان قیصر به ننگ و نبرد

    همی به آسمان اندر آرند گرد

    نظاره شو انجا که قیصر بود

    مگر بر دلت رنج کمتر بود

    بدو گفت گشتاسپ کای خوب چهر

    ز قیصر مرا کی بود داد و مهر

    ترا با من از شهر بیرون کند

    چو بیند مرا مردمی چون کند

    ولیکن ترا گر چنین است رای

    نپیچم ز رای تو ای رهنمای

    بیامد به میدان قیصر رسید

    همی بود تا زخم چوگان بدید

    ازیشان یکی گوی و چوگان بخواست

    میان سواران برافگند راست

    برانگیخت آن بارگی را ز جای

    یلان را همه کند شد دست و پای

    به میدان کسی نیز گویی ندید

    شد از زخم او در جهان ناپدید

    سواران کجا گوی او یافتند

    به چوگان زدن نیز نشتافتند

    شدند آن زمان رومیان زردروی

    همه پاک با غلغل و گفت و گوی

    کمان برگرفتند و تیر خدنگ

    برفتند چندی سواران جنگ

    چو آن دید گشتاسپ برخاست و گفت

    که اکنون هنرها نشاید نهفت

    بیفگند چوگان کمان برگرفت

    زه و توز ازو دست بر سر گرفت

    نگه کرد قیصر بران سرفراز

    بدان چنگ و یال و رکیب دراز

    بپرسید و گفت این سوار از کجاست

    که چندین بپیچد چپ و دست راست

    سرافراز گردان بسی دیده‌ام

    سواری بدین گونه نشنیده‌ام

    بخوانید تا زو بپرسم که کیست

    فرشتست گر همچو ما آدمیست

    بخواندند گشتاسپ را پیش اوی

    بپیچید جان بداندیش اوی

    به گشتاسپ گفت ای نبرده سوار

    سر سرکشان افسر کارزار

    چه نامی بمن گوی شهر و نژاد

    ورا زین سخن هیچ پاسخ نداد

    چنین گفت کان خوار بیگانه مرد

    که از شهرقیصر ورا دور کرد

    چو داماد گشتم ز شهرم براند

    کس از دفترش نام من بر نخواند

    ز قیصر ستم بر کتایون رسید

    که مردی غریب از میان برگزید

    نرفت اندرین جز به آیین شهر

    ازان راستی خواری آمدش بهر

    به بیشه درون آن زیانکار گرگ

    به کوه بزرگ اژدهای سترگ

    سرانشان به زخم من آمد به پای

    بران کار هیشوی بد رهنمای

    که دندانهاشان بخان منست

    همان زخم خنجر نشان منست

    ز هیشوی قیصر بپرسد سخن

    نوست این نگشتست باری کهن

    چو هیشوی شد پیش دندان ببرد

    گذشته سخنها برو بر شمرد

    به پوزش بیاراست قیصر زبان

    بدو گفت بیداد رفت ای جوان

    کنون آن گرامی کتایون کجاست

    مرا گر ستمگاره خواند رواست

    ز میرین و اهرن برآشفت و گفت

    که هرگز نماند سخن در نهفت

    همانگه نشست از بر بادپای

    به پوزش بیامد بر پاک رای

    بسی آفرین کرد فرزند را

    مران پاک دامن خردمند را

    بدو گفت قیصر که ای ماهروی

    گزیدی تو اندر خور خویش شوی

    همه دوده را سر برافراختی

    برین نیکبختی که تو ساختی

    به پرسش بدو گفت ز انباز خویش

    مگر بر تو پیدا کند راز خویش

    که آرام و شهر و نژادش کجاست

    بگوید مگر مر ترا گفت راست

    چنین داد پاسخ که پرسیدمش

    نه بر دامن راستی دیدمش

    نگوید همی پیش من راز خویش

    نهان دارد از هرکس آواز خویش

    گمانم که هست از نژاد بزرگ

    که پرخاش جویست و گرد و سترگ

    ز هرچش بپرسم نگوید تمام

    فرخ‌زاد گوید که هستم به نام

    وزان جایگه سوی ایوان گذشت

    سپهر اندرین نیز چندی بگشت

    چو گشتاسپ برخاست از بامداد

    سر پرخرد سوی قیصر نهاد

    چو قیصر ورا دید خامش بماند

    بران نامور پیشگاهش نشاند

    کمر خواست از گنج و انگشتری

    یکی نامور افسری مهتری

    ببوسید و پس بر سر او نهاد

    ز کار گذشته بسی کرد یاد

    چنین گفت با هرک بد یادگیر

    که بیدار باشید برنا و پیر

    فرخ‌زاد را جمله فرمان برید

    ز گفتار و کردار او مگذرید

    ازان آگهی شد به هر کشوری

    به هر پادشاهی و هر مهتری

    1 hr 13 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۸۰ -لهراسپ ۲

     

    چو بشنید قیصر بر آن برنهاد

    که دخت گرامی به گشتاسپ داد

    بدو گفت با او برو همچنین

    نیابی ز من گنج و تاج و نگین

    چو گشتاسپ آن دید خیره بماند

    جهان‌آفرین را فراوان بخواند

    چنین گفت با دختر سرفراز

    که ای پروریده بنام و بناز

    ز چندین سر و افسر نامدار

    چرا کرد رایت مرا خواستار

    غریبی همی برگزینی که گنج

    نیابی و با او بمانی به رنج

    ازین سرفرازان همالی بجوی

    که باشد به نزد پدرت آبروی

    کتایون بدو گفت کای بدگمان

    مشو تیز با گردش آسمان

    چو من با تو خرسند باشم به بخت

    تو افسر چرا جویی و تاج و تخت

    برفتند ز ایوان قیصر به درد

    کتایون و گشتاسپ با باد سرد

    چنین گفت با شوی و زن کدخدای

    که خرسند باشید و فرخنده‌رای

    سرایی به پردخت مهتر بده

    خورشها و گستردنی هرچ به

    چو آن دید گشتاسپ کرد آفرین

    بران نامور مهتر پاک‌دین

    کتایون بی‌اندازه پیرایه داشت

    ز یاقوت و هر گوهری مایه داشت

    یکی گوهری از میان برگزید

    که چشم خردمند زان سان ندید

    ببردند نزدیک گوهرشناس

    پذیرفت ز اندازه بیرون سپاس

    بها داد یاقوت را شش‌هزار

    ز دینار و گنج از در شهریار

    خریدند چیزی که بایسته بود

    بدان روز بد نیز شایسته بود

    ازان سان که آمد همی زیستند

    گهی شادمان گاه بگریستند

    همه کار گشتاسپ نخچیر بود

    همه ساله با ترکش و تیر بود

    چنان بد که روزی ز نخچیرگاه

    مر او را به هیشوی بر بود راه

    ز هرگونه‌ای چند نخچیر داشت

    همی رفت و ترکش پر از تیر داشت

    همه هرچ بود از بزرگان و خرد

    هم از راه نزدیک هیشوی برد

    چو هیشو بدیدش بیامد دوان

    پذیره شدش شاد و روشن‌روان

    به زیرش بگسترد گستردنی

    بیاورد چیزی که بد خوردنی

    برآسود گشتاسپ و چیزی بخورد

    بیامد به نزد کتایون چو گرد

    چو گشتاسپ هیشوی را دوست کرد

    به دانش ورا چون تن و پوست کرد

    چو رفتی به نخچیر آهو ز شهر

    به ره بر به هیشوی دادی دو بهر

    دگر بهرهٔ مهتر ده بدی

    هرانکس کزان روستا مه بدی

    چنان شد که گشتاسپ با کدخدای

    یکی شد به خورد و به آرام و رای


    1 hr 11 min
  • نشست شاهنامه خوانی ۷۹ -لهراسپ

     

    چو لهراسپ بنشست بر تخت داد

    به شاهنشهی تاج بر سر نهاد

    جهان آفرین را ستایش گرفت

    نیایش ورا در فزایش گرفت

    چنین گفت کز داور داد و پاک

    پر امید باشید و با ترس و باک

    نگارندهٔ چرخ گردنده اوست

    فرایندهٔ فره بنده اوست

    چو دریا و کوه و زمین آفرید

    بلند آسمان از برش برکشید

    یکی تیز گردان و دیگر بجای

    به جنبش ندادش نگارنده پای

    چو موی از بر گوی و ما در میان

    به رنج تن و آز و سود و زیان

    تو شادان دل و مرگ چنگال تیز

    نشسته چو شیر ژیان پرستیز

    ز آز و فزونی به یکسو شویم

    به نادانی خویش خستو شویم

    ازین تاج شاهی و تخت بلند

    نجوییم جز داد و آرام و پند

    مگر بهره‌مان زین سرای سپنج

    نیاید همی کین و نفرین و رنج

    من از پند کیخسرو افزون کنم

    ز دل کینه و آز بیرون کنم

    بسازید و از داد باشید شاد

    تن آسان و از کین مگیرید یاد

    مهان جهان آفرین خواندند

    ورا شهریار زمین خواندند

    گرانمایه لهراسپ آرام یافت

    خرد مایه و کام پدرام یافت

    از آن پس فرستاد کسها به روم

    به هند و به چین و به آباد بوم

    ز هر مرز هرکس که دانا بدند

    به پیمانش اندر توانا بدند

    ز هر کشوری بر گرفتند راه

    برفتند پویان به نزدیک شاه

    ز دانش چشیدند هر شور و تلخ

    ببودند با کام چندی به بلخ

    یکی شارسانی برآورد شاه

    پر از برزن و کوی و بازارگاه

    به هر برزنی جشنگاهی سده

    همه‌گرد بر گردش آتشکده

    یکی آذری ساخت برزین به نام

    که با فرخی بود و با برز و کام


    1 hr 28 min

About Shahpod. شاه پاد

From the publisher's feed

شامل دوره کامل شاهنامه خوانی در کلاب هاوس

More shows like Shahpod. شاه پاد

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان  ورد by sadi

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

2 Listeners

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه by Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

6 Listeners

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی] by دکتر علی نیکوئی

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی]

3 Listeners