Shahpod.      شاه پاد

Shahpod. شاه پاد

Download on the App Store

Shahpod. شاه پاد episodes

  • نشست ۶۹ -کیخسرو۳۷ جنگ بزرگ ۴

    چو کیخسرو آن رزم ترکان بدید

    که خورشید گشت از جهان ناپدید

    سوی آوه و سمکنان کرد روی

    که بودند شیران پرخاشجوی

    بفرمود تا بر سوی میسره

    بتابند چون آفتاب از بره

    برفتند با نامور ده هزار

    زره‌دار با گرزهٔ گاوسار

    به شماخ سوری بفرمود شاه

    که از نامداران ایران سپاه

    گزین کن ز جنگ آوران ده‌هزار

    سواران گرد از در کارزار

    میان دو صف تیغها بر کشید

    مبینید کس را سر اندر کشید

    دو لشکر بر این سان بر آویختند

    چنان شد که گفتی برآمیختند

    چکاچاک برخاست از هر دو روی

    ز پرخاش خون اندر آمد به جوی

    چو برخاست گرد از چپ و دست راست

    جهاندار خفتان رومی بخواست

    به یک سو کشیدند صندوق پیل

    جهان شد به کردار دریای نیل

    بجنبید با رستم از قلبگاه

    منوشان خوزان لشکر پناه

    برآمد خروشیدن بوق و کوس

    به یک دست خسرو سپهدار طوس

    بیاراسته کاویانی درفش

    همه پهلوانان زرینه کفش

    به درد دل از جای برخاستند

    چپ شاه لشکر بیاراستند

    سوی راستش رستم کینه جوی

    زواره برادرش بنهاد روی

    جهاندیده گودرز کشوادگان

    بزرگان بسیار و آزادگان

    ببودند بر دست رستم به پای

    زرسب و منوشان فرخنده رای

    برآمد ز آوردگاه گیر و دار

    ندیدند ز آنگونه کس کارزار

    همه ریگ پر خسته و کشته بود

    کسی را کجا روز برگشته بود

    ز بس کشته بر دشت آوردگاه

    همی راندند اسب بر کشته گاه

    بیابان به کردار جیحون ز خون

    یکی بی سر و دیگری سرنگون

    خروش سواران و اسبان ز دشت

    ز بانگ تبیره همی برگذشت

    دل کوه گفتی بدرد همی

    زمین با سواران بپرد همی

    سر بی تنان و تن بی سران

    چرنگیدن گرزهای گران

    درخشیدن خنجر و تیغ تیز

    همی جست خورشید راه گریز

    به دست منوچهر بر میمنه

    کهیلا که صد شیر بد یک تنه

    جرنجاش بر میسره شد تباه

    به دست فریبرز کاووس شاه

    یکی باد و ابری سوی نیمروز

    برآمد رخ هور گیتی فروز

    تو گفتی که ابری برآمد سیاه

    ببارید خون اندر آوردگاه



    1 hr 11 min
  • نشست ۶۸ -کیخسرو۳۶ جنگ بزرگ ۳


    چو روشن شد آن چادر لاژورد

    جهان شد به کردار یاقوت زرد

    نشست از بر اسب جنگی پشنگ

    ز باد جوانی سرش پر ز جنگ

    به جوشن بپوشید روشن برش

    ز آهن کلاه کیان بر سرش

    درفشش یکی ترک جنگی به چنگ

    خرامان بیامد به سان پلنگ

    چو آمد به نزدیک ایران سپاه

    یکی نامداری بشد نزد شاه

    که آمد سواری میان دو صف

    سرافراز و جوشان و تیغی به کف

    بخندید از او شاه و جوشن بخواست

    درفش بزرگی برآورد راست

    یکی ترگ زرین به سر بر نهاد

    درفشش به رهام گودرز داد

    همه لشکرش زار و گریان شدند

    چو بر آتش تیز بریان شدند

    خروشی بر آمد که ای شهریار

    به آهن تن خویش رنجه مدار

    شهان را همه تخت بودی نشست

    که بر کین کمر بر میان تو بست

    که جز خاک تیره نشستش مباد

    به هیچ آرزو کام و دستش مباد

    سپهدار با جوشن و گرز و خود

    به لشکر فرستاد چندی درود

    که یک تن مجنبید ز این رزمگاه

    چپ و راست و قلب و جناح سپاه

    نباید که جوید کسی جنگ و جوش

    به رهام گودرز دارید گوش

    چو خورشید بر چرخ گردد بلند

    ببینید تا بر که آید گزند

    شما هیچ دل را مدارید تنگ

    چنینست آغاز و فرجام جنگ

    گهی بر فراز و گهی در نشیب

    گهی شادکامی گهی با نهیب


    1 hr 27 min
  • نشست ۶۷ -کیخسرو۳۵ جنگ بزرگ کیخسرو ۲

    از آن درد بگریست افراسیاب

    همی کند موی و همی ریخت آب

    همی گفت زار این جهانبین من

    سوار سرافراز رویین من

    جهانجوی لهاک و فرشیدورد

    سواران و گردان روز نبرد

    از این جنگ پور و برادر نماند

    بزرگان و سالار و لشکر نماند

    بنالید و بر زد یکی باد سرد

    پس آنگه یکی سخت سوگند خورد

    به یزدان که بیزارم از تخت و گاه

    اگر نیز بیند سر من کلاه

    قبا جوشن و اسب تخت منست

    کله خود و نیزه درخت منست

    از این پس نخواهم چمید و چرید

    و گر خویشتن تاج را پرورید

    مگر کین آن نامداران خویش

    جهانجوی و خنجرگزاران خویش

    بخواهم ز کیخسرو شوم‌زاد

    که تخم سیاوش به گیتی مباد

    خروشان همی بود ز این گفت و گوی

    ز کیخسرو آگاهی آمد بر اوی

    که لشکر به نزدیک جیحون رسید

    همه روی کشور سپه گسترید

    بدان درد و زاری سپه را بخواند

    ز پیران فراوان سخنها براند

    ز خون برادرش فرشیدورد

    ز رویین و لهاک شیر نبرد

    کنون گاه کینست و آویختن

    ابا گیو گودرز خون ریختن

    همم رنج و مهرست و هم درد و کین

    از ایران و از شاه ایران زمین

    بزرگان ترکان افراسیاب

    ز گفتن بکردند مژگان پر آب

    که ما سر به سر مر تو را بنده‌ایم

    به فرمان و رایت سرافگنده‌ایم

    چو رویین و پیران ز مادر نزاد

    چو فرشیدورد گرامی نژاد

    ز خون گر در و کوه و دریا شود

    درازای ما همچو پهنا شود

    یکی برنگردیم ز این رزمگاه

    اگر یار باشد خداوند ماه

    دل شاه ترکان از آن تازه گشت

    از آن کار بر دیگر اندازه گشت

    در گنج بگشاد و روزی بداد

    دلش پر ز کین و سرش پر ز باد

    گله هرچ بودش به دشت و به کوه

    ببخشید بر لشکرش همگروه

    ز گردان شمشیرزن سی هزار

    گزین کرد شاه از در کارزار

    سوی بلخ بامی فرستادشان

    بسی پند و اندرزها دادشان

    که گستهم نوذر بد آنجا به پای

    سواران روشن دل و رهنمای

    گزین کرد دیگر سپه سی هزار

    سواران گرد از در کارزار

    به جیحون فرستاد تا بگذرند

    به کشتی رخ آب را بسپرند

    بدان تا شب تیره بی ساختن

    ز ایران نیاید یکی تاختن

    فرستاد بر هر سوی لشکری

    بسی چاره‌ها ساخت از هر دری

    چنین بود فرمان یزدان پاک

    که بیدادگر شاه گردد هلاک

    شب تیره بنشست با بخردان

    جهاندیده و رای زن موبدان

    ز هرگونه با او سخن ساختند

    جهان را چپ و راست انداختند

    بر آن برنهادند یکسر که شاه

    ز جیحون بر آن سو گذارد سپاه

    قراخان که او بود مهتر پسر

    بفرمود تا رفت پیش پدر

    پدر بود گفتی به مردی به جای

    به بالا و دیدار و فرهنگ و رای

    ز چندان سپه نیمه او را سپرد

    جهاندیده و نامداران گرد

    بفرمودتا در بخارا بود

    به پشت پدر کوه خارا بود

    دمادم فرستد سلیح و سپاه

    خورش را شتر نگسلاند ز راه

    سپه را ز بیکند بیرون کشید

    دمان تا لب رود جیحون کشید

    سپه بود سرتاسر رودبار

    بیاورد کشتی و زورق هزار

    به یک هفته بر آب کشتی گذشت

    سپه بود یکسر همه کوه و دشت

    به خرطوم پیلان و شیران به دم

    گذرهای جیحون پر از باد و دم

    ز کشتی همه آب شد ناپدید

    بیابان آموی لشکر کشید

    بیامد پس لشکر افراسیاب

    بر اندیشهٔ رزم بگذاشت آب

    پراگند هر سو هیونی دوان

    یکی مرد هشیار روشن روان

    ببینید گفت از چپ و دست راست

    که بالا و پهنای لشکر کجاست

    چو بازآمد از هر سوی رزمساز

    چنین گفت با شاه گردن فراز

    که چندین سپه را بر این دشت جنگ

    علف باید و ساز و جای درنگ

    ز یک سو به دریای گیلان رهست

    چراگاه اسبان و جای نشست

    بدین روی جیحون و آب روان

    خورش آورد مرد روشن روان

    میان اندرون ریگ و دشت فراخ

    سراپرده و خیمه بر سوی کاخ

    دلش تازه‌تر گشت زان آگهی

    بیامد به درگاه شاهنشهی

    سپهدار خود دیده بد روزگار

    نرفتی به گفتار آموزگار

    بیاراست قلب و جناح سپاه

    طلایه که دارد ز دشمن نگاه

    همان ساقه و جایگاه بنه

    همان میسره راست با میمنه

    بیاراست لشکرگهی شاهوار

    به قلب اندرون تیغ زن سی هزار

    نگه کرد بر قلبگه جای خویش

    سپهبد بد و لشکرآرای خویش

    بفرمود تا پیش او شد پشنگ

    که او داشتی چنگ و زور نهنگ

    به لشکر چون او نامداری نبود

    به هر کار چون او سواری نبود

    برانگیختی اسب و دم پلنگ

    گرفتی بکندی ز نیروی جنگ

    همان نیزهٔ آهنین داشتی

    به آورد بر کوه بگذاشتی

    پشنگست نامش پدر شیده خواند

    که شیده به خورشید تابنده ماند

    ز گردان گردنکشان صد هزار

    بدو داد شاه از در کارزار

    همان میسره جهن را داد و گفت

    که نیک اخترت باد هر جای جفت

    که باشد نگهبان پشت پشنگ

    نپیچد سر ار بارد از ابر سنگ

    سپاهی به جنگ کهیلا سپرد

    یکی تیزتر بود ایلای گرد

    نبیره جهاندار فراسیاب

    که از پشت شیران ربودی کباب

    دو جنگی ز توران سواران بدند

    به دل یک به یک کوه ساران بدند

    سوی میمنه لشکری برگزید

    که خورسید گشت از جهان ناپدید

    قراخان سالار چارم پسر

    کمر بست و آمد به پیش پدر

    بدو داد ترک چگل سی هزار

    سواران و شایستهٔ کارزار

    طرازی و غزی و خلخ سوار

    همان سی هزار آزموده سوار

    که سالارشان بود پنجم پسر

    یکی نامور گرد پرخاشخر

    ورا خواندندی گو گردگیر

    که بر کوه بگذاشتی تیغ و تیر

    دمور و جرنجاش با او برفت

    به یاری جهن سرافراز تفت

    ز گردان و جنگ آوران سی هزار

    برفتند با خنجر کارزار

    جهاندیده نستوه سالارشان

    پشنگ دلاور نگهدارشان

    همان سی هزار از یلان ترکمان

    برفتند با گرز و تیر و کمان

    سپهبد چو اغریرث جنگجوی

    که با خون یکی داشتی آب جوی

    وز آن نامور تیغ زن سی هزار

    گزین کرد شاه از در کارزار

    سپهبد چو گرسیوز پیلتن

    جهانجوی و سالار آن انجمن

    بدو داد پیلان و سالارگاه

    سر نامداران و پشت سپاه

    از آن پس گزید از یلان ده هزار

    که سیری نداند کس از کارزار

    بفرمود تا در میان دو صف

    به آوردگه بر لب آورده کف

    پراگنده بر لشکر اسب افگنند

    دل و پشت ایرانیان بشکنند

    سوی باختر بود پشت سپاه

    شب آمد به پیلان ببستند راه

    چنین گفت سالار گیتی فروز

    که دارد سپه چشم بر نیمروز

    1 hr 15 min
  • نشست ۶۶ -کیخسرو۳۴ جنگ بزرگ کیخسرو ۱

    از آن پس خروش آمد از دیده‌گاه

    که گرد سواران برآمد ز راه

    سه اسب و دو کشته بر او بسته زار

    همی بینم از دور با یک سوار

    همه نامداران ایران سپاه

    نهادند چشم از شگفتی به راه

    که تا کیست از مرز توران زمین

    که یارد گذشتن بر این دشت کین

    هم اندر زمان بیژن آمد دمان

    به بازو به زه بر فگنده کمان

    بر اسبان چو لهاک و فرشیدورد

    فگنده نگونسار پر خون و گرد

    بر اسبی دگر بر پر از درد و غم

    به آغوش ترک اندرون گستهم

    چو بیژن به نزدیک خسرو رسید

    سر تاج و تخت بلندش بدید

    ببوسید و بر خاک بنهاد روی

    بشد شاد خسرو به دیدار اوی

    بپرسید و گفتش که ای شیر مرد

    کجا رفته بودی ز دشت نبرد

    ز گستهم بیژن سخن یاد کرد

    ز لهاک وز گرد فرشیدورد

    وز آن خسته و زاری گستهم

    ز جنگ سواران و از بیش و کم

    کنون آرزو گستهم را یکیست

    که آن کار بر شاه دشوار نیست

    به دیدار شاه آمدستش هوا

    وز آن پس اگر میرد او را روا

    بفرمود پس شاه آزرم جوی

    که بردند گستهم را پیش اوی

    چنان نیک دل شد از او شهریار

    که از گریه مژگانش آمد به بار

    چنان بد ز بس خستگی گستهم

    که گفتی همی برنیامدش دم

    یکی بوی مهر شهنشاه یافت

    بپیچید و دیده سوی او شتافت

    ببارید از دیدگان آب مهر

    سپهبد پر از آب و خون کرد چهر

    بزرگان بر او زار و گریان شدند

    چو بر آتش تیز بریان شدند

    دریغ آمد او را سپهبد به مرگ

    که سندان کین بد سرش زیر ترگ

    ز هوشنگ و طهمورث و جمشید

    یکی مهره بد خستگان را امید

    رسیده به میراث نزدیک شاه

    به بازوش بر داشتی سال و ماه

    چو مهر دلش گستهم را بخواست

    گشاد آن گرانمایه از دست راست

    ابر بازوی گستهم بر ببست

    بمالید بر خستگیهاش دست

    پزشکان که از روم و ز هند و چین

    چه از شهر یونان و ایران زمین

    به بالین گستهمشان بر نشاند

    ز هر گونه افسون بر او بر بخواند

    وز آنجا بیامد به جای نماز

    بسی با جهان آفرین گفت راز

    دو هفته برآمد بر آن خسته مرد

    سر آمد همه رنج و سختی و درد

    بر اسبش ببردند نزدیک شاه

    چو شاه اندر او کرد لختی نگاه

    به ایرانیان گفت کز کردگار

    بود هر کسی شاد و به روزگار

    ولیکن شگفت است این کار من

    بدین راستی بر شده یار من

    به پیروزی اندر غم گستهم

    نکرد این دل شادمان را دژم

    بخواند آن زمان بیژن گیو را

    بدو داد دست گو نیو را

    که تو نیک‌بختی و یزدان شناس

    مدار از تن خویش هرگز هراس

    همه مهر پروردگار است و بس

    ندانم به گیتی جز او هیچ کس

    که اوی است جاوید فریادرس

    به سختی نگیرد جز او دست کس

    اگر زنده گردد تن مرده مرد

    جهاندار گستهم را زنده کرد

    بدآنگه بدو گفت تیمار دار

    چو بیژن نبیند کس از روزگار

    کز او رنج بر مهر بگزیده‌ای

    ستایش بدین گونه بشنیده‌ای

    به زیبد ببد شاه یک هفته نیز

    درم داد و دینار و هر گونه چیز

    فرستاد هر سو فرستادگان

    به نزد بزرگان و آزادگان

    چو از جنگ پیران شدی بی‌نیاز

    یکی رزم کیخسرو اکنون بساز


    1 hr 23 min
  • نشست ۶۵ -کیخسرو۳۳ دوازده رخ۱۰

     

    همه شب بنالید تا روز پاک

    پر از درد چون مار پیچان به خاک

    چو گیتی ز خورشید شد روشنا

    بیامد بدان جایگه بیژنا

    همی گشت بر گرد آن مرغزار

    که یابد نشانی ز گم بوده یار

    پدید آمد از دور اسب سمند

    بدان مرغزار اندرون چون نوند

    چمان و چران چون پلنگان به کام

    نگون گشته زین و گسسته لگام

    همه آلت زین بر او بر نگون

    رکیب و کمند و جنا پر ز خون

    چو بیژن بدید آن از او رفت هوش

    برآورد چو شیر شرزه خروش

    همی گفت کای مهربان نیک‌یار

    کجایی فگنده در این مرغزار

    که پشتم شکستی و خستی دلم

    کنون جان شیرین ز تن بگسلم

    بشد بر پی اسب بر چشمه‌سار

    مر او را بدید اندر آن مزغزار

    همه جوشن و ترگ پر خاک و خون

    فتاده بدان خستگی سرنگون

    فروجست بیژن ز شبرنگ زود

    گرفتش به آغوش در تنگ زود

    برون کرد رومی قبا از برش

    برهنه شد از ترگ خسته سرش

    ز بس خون دویدن تنش بود زرد

    دلش پر ز تیمار و جان پر ز درد

    بر آن خستگیهاش بنهاد روی

    همی بود زاری کنان پیش اوی

    همی گفت کای نیک دل یار من

    تو رفتی و این بود پیکار من

    شتابم کنون بیش بایست کرد

    رسیدن بر تو به جای نبرد

    مگر بودمی گاه سختیت یار

    چو با اهرمن ساختی کارزار

    کنون کام دشمن همه راست کرد

    برآورد سر هرچ می‌خواست کرد

    بگفت این سخن بیژن و گستهم

    بجنبید و بر زد یکی تیز دم

    به بیژن چنین گفت کای نیک خواه

    مکن خویشتن پیش من در تباه

    مرا درد تو بتر از مرگ خویش

    بنه بر سر خسته بر ترگ خویش

    یکی چاره کن تا از این جایگاه

    توانی رسانیدنم نزد شاه

    مرا باد چندان همی روزگار

    که بینم یکی چهرهٔ شهریار

    از آن پس چو مرگ آیدم باک نیست

    مرا خود نهالی به جز خاک نیست

    نمرده است هرکس که با کام خویش

    بمیرد بیابد سرانجام خویش

    و دیگر دو بد خواه با ترس و باک

    که بر دست من کرد یزدان هلاک

    مگرشان به زین بر توانی کشید

    وگرنه سرانشان ز تن ها برید

    سلیح و سر نامبردارشان

    ببر تا بدانند پیکارشان

    کنی نزد شاه جهاندار یاد

    که من سر به خیره ندادم به باد

    بسودم به هر جای با بخت جنگ

    گهٔ نام جستن نمردم به ننگ

    به بیژن نمود آنگهی هر دو تور

    که بودند کشته فگنده به دور

    بگفت این و سستی گرفتش روان

    همی بود بیژن به سر بر نوان

    وز آن جایگه اسب او بیدرنگ

    بیاورد و بگشاد از باره تنگ

    نمد زین به زیر تن خفته مرد

    بیفگند و نالید چندی به درد

    همه دامن قرطه را کرد چاک

    ابر خستگیهاش بر بست پاک

    وز آن جایگه سوی بالا دوان

    بیامد ز غم تیره کرده روان

    سواران ترکان پراگنده دید

    که آمد ز راه بیابان پدید

    ز بالا چو برق اندر آمد به شیب

    دل از مردن گستهم با نهیب

    از آن بیم دیده سواران دو تن

    به شمشیر کم کرد زان انجمن

    ز فتراک بگشاد زان پس کمند

    ز ترکان یکی را به گردن فگند

    ز اسب اندر آورد و زنهار داد

    بدان کار با خویشتن یار داد

    وز آنجا بیامد به کردار گرد

    دمان سوی لهاک و فرشیدورد

    بدید آن سران سپه را نگون

    فگنده بر آن خاک غرقه به خون

    به سرشان بر اسبان جنگی به پای

    چراگاه سازید و جای چرای

    چو بیژن چنان دید کرد آفرین

    ابر گستهم کو سرآورد کین

    بفرمود تا ترک زنهار خواه

    به زین برکشید آن سران را ز راه

    ببستندشان دست و پای و میان

    کشیدند بر پشت زین کیان

    وز آنجا سوی گستهم تازیان

    بیامد به سان پلنگ ژیان

    فرود آمد از اسب و او را چو باد

    بی آزار نرم از بر زین نهاد

    بدان ترک فرمود تا برنشست

    به آغوش او اندر آورد دست

    سمند نوندش همی راند نرم

    بر او بر همی آفرین خواند گرم

    مگر زنده او را بر شهریار

    تواند رسانیدن از کارزار

    همی راند بیژن پر از درد و غم

    روانش پر از انده گستهم

    1 hr 4 min
  • نشست ۶۴ -کیخسرو۳۲ دوازده رخ۹

     

    پر از کینه سالار توران سپاه

    خروشان بیامد به آوردگاه

    چو گودرز کشوادگان را بدید

    سخن گفت بسیار و پاسخ شنید

    بدو گفت کای پر خرد پهلوان

    به رنج اندرون چند پیچی روان

    روان سیاووش را زان چه سود

    که از شهر توران برآری تو دود

    بدان گیتی او جای نیکان گزید

    نگیری تو آرام کو آرمید

    دو لشکر چنین پاک با یکدگر

    فگنده چو پیلان ز تن دور سر

    سپاه دو کشور همه شد تباه

    گه آمد که برداری این کینه‌گاه

    جهان سر به سر پاک بی‌مرد گشت

    بر این کینه پیکار ما سرد گشت

    ور ایدونک هستی چنین کینه‌دار

    از آن کوهپایه سپاه اندرآر

    تو از لشکر خویش بیرون خرام

    مگر خود برآیدت ز این کینه کام

    به تنها من و تو بر این دشت کین

    بگردیم و کین‌آوران همچنین

    ز ما هرک او هست پیروزبخت

    رسد خود به کام و نشیند به تخت

    اگر من به دست تو گردم تباه

    نجویند کینه ز توران سپاه

    به پیش تو آیند و فرمان کنند

    به پیمان روان را گروگان کنند

    وگر تو شوی کشته بر دست من

    کسی را نیازارم از انجمن

    مرا با سپاه تو پیکار نیست

    بر ایشان ز من نیز تیمار نیست

    چو گودرز گفتار پیران شنید

    از اختر همی بخت وارونه دید

    نخست آفرین کرد بر کردگار

    دگر یاد کرد از شه نامدار

    به پیران چنین گفت کای نامور

    شنیدیم گفتار تو سر به سر

    ز خون سیاوش به افراسیاب

    چه سودست از داد سر برمتاب

    که چون گوسفندش ببرید سر

    پر از خون دل از درد خسته جگر

    از آن پس برآورد ز ایران خروش

    ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش

    سیاوش به سوگند تو سر بداد

    تو دادی به خیره مر او را به باد

    از آن پس که نزد تو فرزند من

    بیامد کشیدی سر از پند من

    شتابیدی و جنگ را ساختی

    به کردار آتش همی تاختی

    مرا حاجت از کردگار جهان

    بر این گونه بود آشکار و نهان

    که روزی تو پیش من آیی بجنگ

    کنون آمدی نیست جای درنگ

    به پیران سر اکنون به آوردگاه

    بگردیم یک با دگر بی‌سپاه

    1 hr 20 min
  • نشست ۶۳ -کیخسرو۳۱ دوازده رخ۸

     

    ششم بیژن گیو و رویین دمان

    به زه برنهادند هر دو کمان

    چپ و راست گشتند یک با دگر

    نبد تیرشان از کمان کارگر

    به رومی عمود آنگهی پور گیو

    همی گشت با گرد رویین نیو

    بر آوردگه بر بر او دست یافت

    زمین را بدرید و اندر شتافت

    زد از باد بر سرش رومی ستون

    فروریخت از ترگ او مغز و خون

    به زین پلنگ اندرون جان بداد

    ز پیران ویسه بسی کرد یاد

    پس از پشت باره درآمد نگون

    همه تن پر آهن دهن پر ز خون

    ز اسب اندر آمد سبک بیژنا

    مر او را به کردار آهرمنا

    کمند اندر افگند و بر زین کشید

    نبد کس که تیمار رویین کشید

    برفت از پی سود مایه به باد

    هنوز از جوانیش نابوده شاد

    بر اسبش به کردار پیلی ببست

    گرفت آنگهی پالهنگش به دست

    عنان هیون تگاور بتافت

    وز آن جایگه سوی بالا شتافت

    به چنگ اندرون شیر پیکر درفش

    میان دیبه و رنگ خورده بنفش

    چنینست کار جهان فریب

    پس هر فرازی نهاده نشیب

    وز آن جایگه شد به جای نشان

    به نزدیک آن نامور سرکشان

    همی گفت پیروزگر باد شاه

    همیشه سر پهلوان با کلاه

    جهان پیش شاه جهان بنده باد

    همیشه دل پهلوان باد شاد

    1 hr 11 min
  • نشست ۶۲ -کیخسرو۳۰ دوازده رخ۷

    سزد گر شما بر جهان‌آفرین

    بخوانید روز و شبان آفرین

    که تا این زمان هرچ رفت از نبرد

    به کام دل ما همی گشت گرد

    فراوان شگفتی رسیدم به سر

    جهان را ندیدم مگر بر گذر

    ز بیداد و داد آنچ آمد به شاه

    بد و نیک را هم بدویست راه

    چو ما چرخ گردان فراوان سرشت

    درود آن کجا بآرزو خود بکشت

    نخستین که ضحاک بیدادگر

    ز گیتی به شاهی برآورد سر

    جهان را چه مایه به سختی بداشت

    جهان آفرین زو همه درگذاشت

    به داد آنک آورد پیدا ستم

    ز باد آمد آن پادشاهی به دم

    چو بیداد او دادگر برنداشت

    یکی دادگر را بر او برگماشت

    برآمد بر آن کار او چند سال

    بد انداخت یزدان بر آن بدسگال

    فریدون فرخ شه دادگر

    ببست اندر آن پادشاهی کمر

    همه بند آهرمنی برگشاد

    بیاراست گیتی سراسر به داد

    چو ضحاک بدگوهر بدمنش

    که کردند شاهان بدو سرزنش

    ز افراسیاب آمد آن بد خوی

    همان غارت و کشتن و بدگوی

    که در شهر ایران بگسترد کین

    بگشت از ره داد و آیین و دین

    سیاووش را هم به فرجام کار

    بکشت و برآورد از ایران دمار

    وزان پس کجا گیو ز ایران براند

    چه مایه به سختی به توران بماند

    نهالیش بد خاک و بالینش سنگ

    خورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ

    همی رفت گم بوده چون بیهشان

    که یابد ز کیخسرو آنجا نشان

    یکایک چو نزدیک خسرو رسید

    بر او آفرین کرد کو را بدید

    وزان پس به ایران نهادند روی

    خبر شد به پیران پرخاشجوی

    سبک با سپاه اندر آمد به راه

    که هر دو کندشان به ره بر تباه

    بکرد آنچ بودش ز بد دسترس

    جهاندارشان بد نگهدار و بس

    از آن پس به کین سیاوش سپاه

    سوی کاسه رود اندر آمد به راه

    به لاون که آمد سپاه گشتن

    شبیخون پیران و جنگ پشن

    که چندان پسر پیش من کشته شد

    دل نامداران همه گشته شد

    کنون با سپاهی چنین کینه‌جوی

    بیامد به روی اندر آورد روی

    چو با ما بسنده نخواهد بدن

    همی داستانها بخواهد زدن

    همی چاره سازد بدان تا سپاه

    ز توران بیاید بدین رزمگاه

    سران را همی خواهد اکنون به جنگ

    یکایک بباید شدن تیز چنگ

    که گر ما بدین کار سستی کنیم

    وگر نه بدین پیشدستی کنیم

    بهانه کند بازگردد ز جنگ

    بپیچد سر از کینه و نام و ننگ

    ار ایدونک باشید با من یکی

    از ایشان فراوان و ما اندکی

    از آن نامداران برآریم گرد

    بدانگه که سازد همی او نبرد




    1 hr 21 min
  • نشست ۶۱ -کیخسرو۲۹ دوازده رخ۶

    بزرگان که آن نامهٔ دلپذیر

    شنیدند گفتار فرخ دبیر

    هش و رای پیران تنک داشتند

    همه پند او را سبک داشتند

    به گودرز بر آفرین خواند

    ورا پهلوان گزین خواندند

    پس آن نامه را مهر کرد و بداد

    به رویین پیران ویسه‌نژاد

    چو از پیش گودرز برخاستند

    بفرمود تا خلعت آراستند

    از اسبان تازی به زرین ستام

    چه افسر چه شمشیر زرین نیام

    ببخشید یارانش را سیم و زر

    کرا در خور آمد کلاه و کمر

    برفت از در پهلوان با سپاه

    سوی لشکر خویش بگرفت راه

    چو رویین به نزدیک پیران رسید

    به پیش پدر شد چنانچون سزید

    به نزدیک تختش فرو برد سر

    جهاندیده پیران گرفتش به بر

    چو بگزارد پیغام سالار شاه

    بگفت آنچ دید اندر آن رزمگاه

    پس آن نامه برخواند پیشش دبیر

    رخ پهلوان سپه شد چو قیر

    دلش گشت پردرد و جان پرنهیب

    بدانست کآمد به تنگی نشیب

    شکیبایی و خامشی برگزید

    بکرد آن سخن بر سپه ناپدید

    از آن پس چنین گفت پیش سپاه

    که گودرز را دل نیامد به راه

    از آن خون هفتاد پور گزین

    نیارامدش یک زمان دل ز کین

    گر ایدونک او بر گذشته سخن

    به نوی همی کینه سازد ز بن

    چرا من به کین برادر کمر

    نبندم نخارم از این کینه سر

    هم از خون نهصد سر نامدار

    که از تن جدا شد گه کارزار

    که اندر بر و بوم ترکان دگر

    سواری چو هومان نبندد کمر

    چو نستیهن آن سرو سایه فگن

    که شد ناپدید از همه انجمن

    بباید کنون بست ما را کمر

    نمانم به ایرانیان بوم و بر

    به نیروی یزدان و شمشیر تیز

    برآرم از آن انجمن رستخیز


    1 hr 20 min
  • نشست ۶۰ -کیخسرو۲۸ دوازده رخ ۵

    چو از راه ایران بیامد سوار

    کس آمد بر خسرو نامدار

    پذیره فرستاد شماخ را

    چه مایه دلیران گستاخ را

    بپرسید چون دید روی هجیر

    که ای پهلوان‌زادهٔ شیرگیر

    درودست باری که بس ناگهان

    رسیدی به نزدیک شاه جهان

    بفرمود تا پرده برداشتند

    به اسبش ز درگاه بگذاشتند

    هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی

    نگه کرد پیشش بمالید روی

    بپرسید بسیار و بنشاندش

    هزاران هجیر آفرین خواندش

    ز گوهر یکی تاج پیروزه شاه

    به سر بر نهادش چو رخشنده ماه

    ز گودرز وز مهتران سپاه

    ز هر یک یکایک بپرسید شاه

    درود بزرگان به خسرو بداد

    همه کار لشکر بر او کرد یاد

    بدو داد پس نامهٔ پهلوان

    جوان خردمند روشن‌روان

    نویسنده را پیش بنشاندند

    بفرمود تا نامه برخواندند

    چو برخواند نامه به خسرو دبیر

    ز یاقوت رخشان دهان هجیر

    بیاگند وز آن پس به گنجور گفت

    که دینار و دیبا بیار از نهفت

    بیاورد بدره چو فرمان شنید

    همی ریخت تا شد سرش ناپدید

    بیاورد پس جامه زرنگار

    چنان چون بود از در شهریار

    همیدون ببردند پیش هجیر

    ابا زین زرین ده اسب هژیر

    به یارانش بر خلعت افگند نیز

    درم داد و دینار و هرگونه چیز

    از آن پس چو از جای برخاستند

    نشستنگه می بیاراستند

    هجیر و بزرگان خسروپرست

    گرفتند یکسر همه می به دست

    نشستند یک روز و یک شب به هم

    همی رای زد خسرو از بیش و کم

    به شبگیر خسرو سر و تن بشست

    به پیش جهانداور آمد نخست

    بپوشید نو جامهٔ بندگی

    دو دیده چو ابری به بارندگی

    دوتایی شده پشت و بنهاد سر

    همی آفرین خواند بر دادگر

    از او خواست پیروزی و فرهی

    بدو جست دیهیم و تخت مهی

    به یزدان بنالید ز افراسیاب

    به درد از دو دیده فرو ریخت آب

    وز آنجا بیامد چو سرو سهی

    نشست از بر گاه شاههنشهی

    1 hr 25 min

About Shahpod. شاه پاد

From the publisher's feed

شامل دوره کامل شاهنامه خوانی در کلاب هاوس

More shows like Shahpod. شاه پاد

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان  ورد by sadi

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

2 Listeners

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه by Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

6 Listeners

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی] by دکتر علی نیکوئی

کشور شاهنامه [خوانش داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی]

3 Listeners