سخنور

سخنور

By Sokhanwar - نشر سخنورEducationArtsKids & Family
Download on the App Store

سخنور episodes

  • پوشيده چون جان مي روي اندر ميان جان من - مولوی بلخی
    پوشيده چون جان مي روي اندر ميان جان من
    سرو خرامان مني اي رونق بستان من
    چون مي روي بي من مرو اي جان جان بي تن مرو
    وز چشم من بيرون مشو اي مشعله تابان من
    هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم
    چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من
    تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم
    اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من
    بي پا و سر کردي مرا بي خواب و خور کردي مرا
    در پيش يعقوب اندرآ اي يوسف کنعان من
    از لطف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم
    اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من
    گل جامه در از دست تو وي چشم نرگس مست تو
    اي شاخه ها آبست تو وي باغ بي پايان من
    يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي
    پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من
    اي جان پيش از جان ها وي کان پيش از کان ها
    اي آن بيش از آن ها اي آن من اي آن من
    چون منزل ما خاک نيست گر تن بريزد باک نيست
    انديشه ام افلاک نيست اي وصل تو کيوان من
    بر ياد روي ماه من باشد فغان و آه من
    بر بوي شاهنشاه من هر لحظه اي حيران من
    اي جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشيدت جدا
    بي تو چرا باشد چرا اي اصل چارارکان من
    اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من
    اي فارغ از تمکين من اي برتر از امکان من
    ****
    دکلماتور: فوزیه مترا
    ****
    RumiBalkhi.Com
    6 min
  • اي خدا اين وصل را هجران مکن - مولوی بلخی
    اي خدا اين وصل را هجران مکن
    سرخوشان عشق را نالان مکن
    باغ جان را تازه و سرسبز دار
    قصد اين مستان و اين بستان مکن
    چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
    خلق را مسکين و سرگردان مکن
    بر درختي کآشيان مرغ توست
    شاخ مشکن مرغ را پران مکن
    جمع و شمع خويش را برهم مزن
    دشمنان را کور کن شادان مکن
    گر چه دزدان خصم روز روشنند
    آنچ مي خواهد دل ايشان مکن
    کعبه اقبال اين حلقه است و بس
    کعبه اوميد را ويران مکن
    اين طناب خيمه را برهم مزن
    خيمه توست آخر اي سلطان مکن
    نيست در عالم ز هجران تلختر
    هرچ خواهي کن وليکن آن مکن
    ***
    RumiBalkhi.Com
    7 min
  • نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام - ابوالمعانی بیدل
    نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام
    آه ازين يوسف که من در پيرهن گم کرده ام
    وحدت از ياد دوئي اندوه کثرت ميکند
    در وطن زانديشه غربت وطن گم کرده ام
    چون نم اشکي که از مژگان فرو ريزد بخاک
    خويش را در نقش پاي خويشتن گم کرده ام
    از زبان ديگران درد دلم بايدشنيد
    کز ضعيفها چوني راه سخن گم کرده ام
    موج دريا در کنارم از تگ و پويم مپرس
    آنچه من گم کرده ام نايافتن گم کرده ام
    گر عدم حايل نباشد زندگي موهوم نيست
    عالمي را در خيال آندهن گم کرده ام
    ****
    RumiBalkhi.Com
    8 min
  • چشميکه ندارد نظري حلقه دام است - ابوالمعانی بیدل
    چشميکه ندارد نظري حلقه دام است
    هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است
    بيجوهري از هرزه درائيست زبانرا
    تيغي که بزنگار فرو رفت نيام است
    مغرور کمالي زفک شکوه چه لازم
    کار تو هم از پختگي طبع تو خام است
    اي شعله اميد نفس سوخته تا چند
    فرد است که پرواز تو فرسوده دام است
    نوميديم از قيد جهان شکوه ندارد
    بادام و قفس طاير پر ريخته رام است
    کي صبح نقاب افگند از چهره که امشب
    آئينه بخت سيهم در کف شام است
    ني صبر بدل ماند و نه حيرت بنظرها
    اي سيل دل و برق نظر اينچه خرام است
    مستند اسيران خم و پيچ محبت
    در حلقه کيسوي تو ذکر خط جام است
    بگذر زغنا تا نشوي دشمن احباب
    اول سبق حاصل زر ترک سلام است
    گويند بهشت است همان راحت جاويد
    جائيکه بداغي نطپد دل چه مقام است
    چشم تو نه بست است مگر گفت و شنودت
    محو خودي اي بيخبر افسانه کدام است
    بيدل بگمان محو يقينم چه توان کرد
    کم فرصتي از وصل پرستان چه پيام است
    ***
    RumiBalkhi.Com
    8 min
  • اي با من و پنهان چو دل از دل سلامت مي کنم - مولوی بلخی
    اي با من و پنهان چو دل از دل سلامت مي کنم
    تو کعبه اي هر جا روم قصد مقامت مي کنم
    هر جا که هستي حاضري از دور در ما ناظري
    شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت مي کنم
    گه همچو باز آشنا بر دست تو پر مي زنم
    گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت مي کنم
    گر غايبي هر دم چرا آسيب بر دل مي زنم
    ور حاضري پس من چرا در سينه دامت مي کنم
    دوري به تن ليک از دلم اندر دل تو روزنيست
    زان روزن دزديده من چون مه پيامت مي کنم
    اي آفتاب از دور تو بر ما فرستي نور تو
    اي جان هر مهجور تو جان را غلامت مي کنم
    من آينه دل را ز تو اين جا صقالي مي دهم
    من گوش خود را دفتر لطف کلامت مي کنم
    در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
    اين ها چه باشد تو مني وين وصف عامت مي کنم
    اي دل نه اندر ماجرا مي گفت آن دلبر تو را
    هر چند از تو کم شود از خود تمامت مي کنم
    اي چاره در من چاره گر حيران شو و نظاره گر
    بنگر کز اين جمله صور اين دم کدامت مي کنم
    گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
    يک لحظه پخته مي شوي يک لحظه خامت مي کنم
    گر سال ها ره مي روي چون مهره اي در دست من
    چيزي که رامش مي کني زان چيز رامت مي کنم
    اي شه حسام الدين حسن مي گوي با جانان که من
    جان را غلاف معرفت بهر حسامت مي کنم
    ****
    دکلماتور: فوزیه مترا
    RumiBalkhi.Com
    6 min
  • شد ز غمت خانه سودا دلم - مولوی بلخی
    شد ز غمت خانه سودا دلم
    در طلبت رفت به هر جا دلم
    در طلب زهره رخ ماه رو
    مي نگرد جانب بالا دلم
    فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
    رفت بر اين سقف مصفا دلم
    آه که امروز دلم را چه شد
    دوش چه گفته است کسي با دلم
    از طلب گوهر گوياي عشق
    موج زند موج چو دريا دلم
    روز شد و چادر شب مي درد
    در پي آن عيش و تماشا دلم
    از دل تو در دل من نکته هاست
    آه چه ره است از دل تو تا دلم
    گر نکني بر دل من رحمتي
    واي دلم واي دلم وا دلم
    اي تبريز از هوس شمس دين
    چند رود سوي ثريا دلم
    ****
    RumiBalkhi.Com
    3 min
  • آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن - مولوی بلخی
    آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن
    آينه صبوح را ترجمه شبانه کن
    اي پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو
    جام فلک نماي شو وز دو جهان کرانه کن
    اي خردم شکار تو تير زدن شعار تو
    شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن
    گر عسس خرد تو را منع کند از اين روش
    حيله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن
    در مثل است کاشقران دور بوند از کرم
    ز اشقر مي کرم نگر با همگان فسانه کن
    اي که ز لعب اختران مات و پياده گشته اي
    اسپ گزين فروز رخ جانب شه دوانه کن
    خيز کلاه کژ بنه وز همه دام ها بجه
    بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن
    خيز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا
    مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن
    چونک خيال خوب او خانه گرفت در دلت
    چون تو خيال گشته اي در دل و عقل خانه کن
    هست دو طشت در يکي آتش و آن دگر ز زر
    آتش اختيار کن دست در آن ميانه کن
    شو چو کليم هين نظر تا نکني به طشت زر
    آتش گير در دهان لب وطن زبانه کن
    حمله شير ياسه کن کله خصم خاصه کن
    جرعه خون خصم را نام مي مغانه کن
    کار تو است ساقيا دفع دوي بيا بيا
    ده به کفم يگانه اي تفرقه را يگانه کن
    شش جهت است اين وطن قبله در او يکي مجو
    بي وطني است قبله گه در عدم آشيانه کن
    کهنه گر است اين زمان عمر ابد مجو در آن
    مرتع عمر خلد را خارج اين زمانه کن
    اي تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت
    گر نه خري چه که خوري روي به مغز و دانه کن
    هست زبان برون در حلقه در چه مي شوي
    در بشکن به جان تو سوي روان روانه کن
    ****
    RumiBalkhi.Com
    3 min
  • اشک زبيداد عشق پرده گشا ميشود - ابوالمعانی بیدل
    اشک زبيداد عشق پرده گشا ميشود
    فهم معما کنيد آبله وا ميشود
    ذوق طلب عالميست وقف حضور دوام
    پر با جابت مکوش ختم دعا ميشود
    گاه وداع بقا تار نفس از امل
    چون بگسستن رسيد آه رسا ميشود
    جوهر اهل صفا سهل نبايد شمرد
    آينه گر قطره ايست بحر نما ميشود
    حرص بصد عز و جاه در همه صورت گداست
    گر بقناعت رسي فقر غنا ميشود
    آنطرف احتياج انجمن کبرياست
    چون زطلب در گذشت بنده خدا ميشود
    چند خورد آرزو عشوه برخاستن
    غيرت امداد غير نيز عصا ميشود
    غذر ضعيفي دمي کاينه گيرد بدست
    آبله در پاي سعي ناز حنا ميشود
    از کف بيمايگان کارگشائي مخواه
    دست چو کوتاه شد ناخن پا ميشود
    غير وداع طرب گرمي اين بزم چيست
    تا سحر از روي شمع رنگ جدا ميشود
    خاک بسر ميکند زندگي از طبع دون
    پستي اين خانها تنگ هوا ميشود
    بگذر از ابرام طبع کز هوس هرزه دو
    حرص خجل نيست ليک کار حيا ميشود
    (بيدل) ازين دشت و در گرد هوس رفته گير
    قافله هر سو رود بانک درا ميشود
    ****
    دکلمه: عبد الله شادان
    RumiBalkhi.Com
    6 min
  • چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون - مولوی بلخی
    چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون
    دلم را دوزخي سازد دو چشمم را کند جيحون
    چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد
    چو کشتي ام دراندازد ميان قلزم پرخون
    زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد
    که هر تخته فروريزد ز گردش هاي گوناگون
    نهنگي هم برآرد سر خورد آن آب دريا را
    چنان درياي بي پايان شود بي آب چون هامون
    شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
    کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
    چو اين تبديل ها آمد نه هامون ماند و نه دريا
    چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بي چون
    چه دانم هاي بسيار است ليکن من نمي دانم
    که خوردم از دهان بندي در آن دريا کفي افيون
    ****
    RumiBalkhi.Com
    2 min
  • در وصالت چرا بياموزم - مولوی بلخی
    در وصالت چرا بياموزم
    در فراقت چرا بياموزم
    يا تو با درد من بياميزي
    يا من از تو دوا بياموزم
    مي گريزي ز من که نادانم
    يا بياميزي يا بياموزم
    پيش از اين ناز و خشم مي کردم
    تا من از تو جدا بياموزم
    چون خدا با تو است در شب و روز
    بعد از اين از خدا بياموزم
    در فراقت سزاي خود ديدم
    چون بديدم سزا بياموزم
    خاک پاي تو را به دست آرم
    تا از او کيميا بياموزم
    آفتاب تو را شوم ذره
    معني والضحي بياموزم
    کهرباي تو را شوم کاهي
    جذبه کهربا بياموزم
    از دو عالم دو ديده بردوزم
    اين من از مصطفي بياموزم
    سر مازاغ و ماطغي را من
    جز از او از کجا بياموزم
    در هوايش طواف سازم تا
    چون فلک در هوا بياموزم
    بند هستي فروگشادم تا
    همچو مه بي قبا بياموزم
    همچو ماهي زره ز خود سازم
    تا به بحر آشنا بياموزم
    همچو دل خون خورم که تا چون دل
    سير بي دست و پا بياموزم
    در وفا نيست کس تمام استاد
    پس وفا از وفا بياموزم
    ختمش اين شد که خوش لقاي مني
    از تو خوش خوش لقا بياموزم
    ****
    RumiBalkhi.Com
    2 min

About سخنور

From the publisher's feed

در این کانال ضمن دکلمه و تفسیر ابیات شعرای نامدار، تفسیر اشعار دیوان شمس تبریزی، دکلمه غزلیات، حکایات مثنوی معنوی، مجالس سبعه، مقالات شمس تبریزی و منتخب از فیه ما فیه حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز نشر خواهیم نمود.

More shows like سخنور

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,891 Listeners