سخنور

سخنور

By Sokhanwar - نشر سخنورEducationArtsKids & Family
Download on the App Store

سخنور episodes

  • صلاح کار کجا و من خراب کجا - حافظ شیرازی
    صلاح کار کجا و من خراب کجا
    ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
    دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
    کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
    چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
    سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
    ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
    چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
    چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
    کجا رویم بفرما از این جناب کجا
    مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
    کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
    بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
    خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
    قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
    قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
    ****
    RumiBalkhi.Com
    2 min
  • الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها - حافظ شیرازی
    الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
    به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید
    ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
    مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
    جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
    به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
    که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
    کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
    مه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
    نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
    حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
    متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
    ****
    RumiBalkhi.Com
    2 min
  • هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی - سعدی شیرازی
    هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
    ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
    با چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند
    هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
    دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده‌ست
    کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی
    امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
    سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
    زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش
    آن کش نظری باشد با قامت زیبایی
    گویند رفیقانم در عشق چه سر داری
    گویم که سری دارم درباخته در پایی
    زنهار نمی‌خواهم کز کشتن امانم ده
    تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی
    در پارس که تا بودست از ولوله آسوده‌ست
    بیمست که برخیزد از حسن تو غوغایی
    من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
    گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی
    گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
    جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
    ***
    RumiBalkhi.Com
    16 min
  • چرا کس منکر بيطاقتي هاي درا باشد - ابوالمعانی بیدل
    چرا کس منکر بيطاقتي هاي درا باشد
    دلي دارد چه مشکل گر بدردي آشنا باشد
    دماغ آرزوهايت ندارد جز نفس سوزي
    پر پرواز رنگ و بو اگر باشد هوا باشد
    حريص صيد مطلب راحت از زحمت نميداند
    بچشم دام گرد بال مرغان توتيا باشد
    زنان شب دلت گر جمع گردد مفت عشرت دان
    سحر فرش است در هر جا غبار آسيا باشد
    زبان خامشان مضراب گفتگو نمي گردد
    مگر در تار مسطر شوخي معني صدا باشد
    نفس بيهوده دارد پرفشانيهاي ناز اينجا
    تو مي گنجي و بس گر در دل عشاق جا باشد
    چه امکانست نقش اين و آن بندد صفاي دل
    ازين آئينه بسيار است گر حيرت نما باشد
    جهان خفته را بيدار کرد اميد ديداري
    تقاضاي نگاهي بر صف مژگان عصا باشد
    دران محفل که تأثير نگاهت سرمه افشاند
    شکست شيشه هم چون موج گوهر بيصدا باشد
    بچندين شعله ميبالد زبان حال مشتاقان
    که يارب بر سر ما دود دل بال هما باشد
    زبيدرديست دل را اينقدرها رنگ گرداني
    گر اين آئينه خون گردد بيکرنگ آشنا باشد
    ندارم بزم پيري نشه ئي از زندگي بيدل
    چو قامت حلقه گردد ساغر دور فنا باشد
    ****
    RumiBalkhi.Com
    4 min
  • بهر جا رفته ام از خويشتن راه تو مي پويم - ابوالمعانی بیدل
    بهر جا رفته ام از خويشتن راه تو مي پويم
    اگر نزديک اگر دورم غبار آن سر کويم
    هواي ناوکي دارم که هر جا گل کند يادش
    ببالد استخوان مانند شاخ گل بپهلويم
    بمضراب خيالي ميکند طوفان خروش من
    زبان رشته سام نميدانم چه ميگويم
    بگردون گر رسم از سجده شوقت نيم غافل
    چو ماه نو جبيني خفته در محراب ابرويم
    دو تا شد پيکر و آهي نباليد از مزاج من
    نوا در سرمه خوابانيده تر از چنگ گيسويم
    نشاند آخر وداع فرصتم در خاک نوميدي
    غباري از طپش وامانده جولان آهويم
    تحير خون شد از نيرنگ سحرآميزي الفت
    که من تمثال خود مي بينم و آينه اويم
    بتکليف بهارم ميدهي زحمت نميداني
    بجاي گل دل خون گشته ئي دارم که مي بويم
    تميز رنگ حالم دقت بسيار ميخواهد
    که من از ناتواني در نظرها رستن مويم
    چو شمعم گر باين رنگست شرم ساز پيمائي
    عرق گل ميکنم چندانکه زنگ خويش ميشويم
    چو آنموئي که آرد در تصور کلک نقاشش
    هنوز از ناتوانيها بپهلو نيست پهلويم
    بضبط خود چه پردازد غبار ناتوان من
    نسيم کويش از خود رفتني مي آورد سويم
    چنان محو تماشاي گريبان خودم بيدل
    که پندارم خيال او سري دارد بزانويم
    ****
    RumiBalkhi.Com
    9 min
  • مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم - مولوی بلخی
    مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم
    دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
    ديده سير است مرا جان دلير است مرا
    زهره شير است مرا زهره تابنده شدم
    گفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي
    رفتم ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
    گفت که سرمست نه اي رو که از اين دست نه اي
    رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
    گفت که تو کشته نه اي در طرب آغشته نه اي
    پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
    گفت که تو زيرککي مست خيالي و شکي
    گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
    گفت که تو شمع شدي قبله اين جمع شدي
    جمع نيم شمع نيم دود پراکنده شدم
    گفت که شيخي و سري پيش رو و راهبري
    شيخ نيم پيش نيم امر تو را بنده شدم
    گفت که با بال و پري من پر و بالت ندهم
    در هوس بال و پرش بي پر و پرکنده شدم
    گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
    زانک من از لطف و کرم سوي تو آينده شدم
    گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
    گفتم آري نکنم ساکن و باشنده شدم
    چشمه خورشيد تويي سايه گه بيد منم
    چونک زدي بر سر من پست و گدازنده شدم
    تابش جان يافت دلم وا شد و بشکافت دلم
    اطلس نو بافت دلم دشمن اين ژنده شدم
    صورت جان وقت سحر لاف همي زد ز بطر
    بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
    شکر کند کاغذ تو از شکر بي حد تو
    کآمد او در بر من با وي ماننده شدم
    شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
    کز نظر وگردش او نورپذيرنده شدم
    شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
    کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
    شکر کند عارف حق کز همه برديم سبق
    بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
    زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
    يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم
    از توام اي شهره قمر در من و در خود بنگر
    کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
    باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
    کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
    ****
    دکلماتوران: مهجور و صاحبی
    RumiBalkhi.Com
    8 min
  • یک شبی مجنون نمازش را شکست - مرتضی عبدالهی
    یک شبی مجنون نمازش را شکست
    بی وضـو در کوچه‌ی لیلا نشست
    عشق آن شب مست مستش کرده بود
    فـارغ از جام الستش کـرده بود
    سجده‌ای زد بر لب درگاه او
    پُر ز لیلا شد دل پر آه او
    گفت یا رب از چه خوارم کرده‌ای
    بر صلیب عشق دارم کرده‌ای
    جام لیلا را به دستم داده‌ای
    وان‌در این بازی شکستم داده‌ای
    نشتر عشقش به جانم می‌زنی
    دردم از لیـلاسـت آنم می‌زنی
    خسته‌ام زین عشق، دل خونم نکن
    من که مجنونم تو مجنونم نکن
    مرد این بازیچه دیگر نیستم
    این تو و لیلای تو ... من نیستم
    گفت ای دیوانه لیلایت منم
    در رگ پنهان و پیدایت منم
    سال‌ها با جور لیلا ساختی
    من کنارت بودم و نشناختی
    عشق لیلا در دلت انداختم
    صد قمار عشق یکجا باختم
    کردمت آواره‌ی صـحرا نشد
    گفتم عاقل می‌شوی اما نشد
    سوختم در حسرت یک یا ربت
    غیر لیلا بر نیامد از لبت
    روز و شب او را صدا کردی ولی
    دیدم امشب با منی گفتم بلی
    مطمئن بودم به من سر می‌زنی
    در حریم خانه‌ام در می‌زنی
    حال این لیلا که خوارت کرده بود
    درس عشقش بی‌قرارت کرده بود
    مرد راهش باش تا شاهت کنم
    صد چو لیلا کشته در راهت کنم
    ****
    دکلماتور: ساویز سحر
    RumiBalkhi.Com
    5 min
  • ديد موسي يک شباني را براه - مولوی بلخی
    ديد موسي يک شباني را براه
    کو همي گفت اي گزيننده اله
    تو کجايي تا شوم من چاکرت
    چارقت دوزم کنم شانه سرت
    جامه ات شويم شپشهاات کشم
    شير پيشت آورم اي محتشم
    دستکت بوسم بمالم پايکت
    وقت خواب آيد بروبم جايکت
    اي فداي تو همه بزهاي من
    اي بيادت هيهي و هيهاي من
    اين نمط بيهوده مي گفت آن شبان
    گفت موسي با کي است اين اي فلان
    گفت با آنکس که ما را آفريد
    اين زمين و چرخ ازو آمد پديد
    گفت موسي هاي بس مدبر شدي
    خود مسلمان ناشده کافر شدي
    اين چه ژاژست اين چه کفرست و فشار
    پنبه اي اندر دهان خود فشار
    گند کفر تو جهان را گنده کرد
    کفر تو ديباي دين را ژنده کرد
    چارق و پاتابه لايق مر تراست
    آفتابي را چنينها کي رواست
    گر نبندي زين سخن تو حلق را
    آتشي آيد بسوزد خلق را
    آتشي گر نامدست اين دود چيست
    جان سيه گشته روان مردود چيست
    گر همي داني که يزدان داورست
    ژاژ و گستاخي ترا چون باورست
    دوستي بي خرد خود دشمنيست
    حق تعالي زين چنين خدمت غنيست
    با کي مي گويي تو اين با عم و خال
    جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
    شير او نوشد که در نشو و نماست
    چارق او پوشد که او محتاج پاست
    ور براي بنده شست اين گفت تو
    آنک حق گفت او منست و من خود او
    آنک گفت اني مرضت لم تعد
    من شدم رنجور او تنها نشد
    آنک بي يسمع و بي يبصر شده ست
    در حق آن بنده اين هم بيهده ست
    بي ادب گفتن سخن با خاص حق
    دل بميراند سيه دارد ورق
    گر تو مردي را بخواني فاطمه
    گرچه يک جنس اند مرد و زن همه
    قصد خون تو کند تا ممکنست
    گرچه خوش خو و حليم و ساکنست
    فاطمه مدحست در حق زنان
    مرد را گويي بود زخم سنان
    دست و پا در حق ما استايش است
    در حق پاکي حق آلايش است
    لم يلد لم يولد او را لايق است
    والد و مولود را او خالق است
    هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست
    هرچه مولودست او زين سوي جوست
    زانک از کون و فساد است و مهين
    حادثست و محدثي خواهد يقين
    گفت اي موسي دهانم دوختي
    وز پشيماني تو جانم سوختي
    جامه را بدريد و آهي کرد تفت
    سر نهاد اندر بياباني و رفت
    وحي آمد سوي موسي از خدا
    بنده ما را ز ما کردي جدا
    تو براي وصل کردن آمدي
    يا براي فصل کردن آمدي
    تا تواني پا منه اندر فراق
    ابغض الاشياء عندي الطلاق
    هر کسي را سيرتي بنهاده ام
    هر کسي را اصطلاحي داده ام
    در حق او مدح و در حق تو ذم
    در حق او شهد و در حق تو سم
    ما بري از پاک و ناپاکي همه
    از گرانجاني و چالاکي همه
    من نکردم امر تا سودي کنم
    بلک تا بر بندگان جودي کنم
    هندوان را اصطلاح هند مدح
    سنديان را اصطلاح سند مدح
    من نگردم پاک از تسبيحشان
    پاک هم ايشان شوند و درفشان
    ما زبان را ننگريم و قال را
    ما روان را بنگريم و حال را
    ناظر قلبيم اگر خاشع بود
    گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
    زانک دل جوهر بود گفتن عرض
    پس طفيل آمد عرض جوهر غرض
    چند ازين الفاظ و اضمار و مجاز
    سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
    آتشي از عشق در جان بر فروز
    سر بسر فکر و عبارت را بسوز
    موسيا آداب دانان ديگرند
    سوخته جان و روانان ديگرند
    عاشقان را هر نفس سوزيدنيست
    بر ده ويران خراج و عشر نيست
    گر خطا گويد ورا خاطي مگو
    گر بود پر خون شهيد او را مشو
    خون شهيدان را ز آب اوليترست
    اين خطا را صد صواب اوليترست
    در درون کعبه رسم قبله نيست
    چه غم از غواص را پاچيله نيست
    تو ز سرمستان قلاوزي مجو
    جامه چاکان را چه فرمايي رفو
    ملت عشق از همه دينها جداست
    عاشقان را ملت و مذهب خداست
    لعل را گر مهر نبود باک نيست
    عشق در درياي غم غمناک نيست
    ****
    دکلماتور: عبدالله شادان
    RumiBalkhi.Com
    9 min
  • زبعد ما نه غزل ني قصيده ميماند - ابوالمعانی بیدل
    زبعد ما نه غزل ني قصيده ميماند
    زخامها دو سه اشک چکيده ميماند
    چمن بخاطر وحشت رسيده ميماند
    بساط غنچه بدامان چيده ميماند
    ثبات عيش که دارد که چون پر طاوس
    جهان بشوخي رنگ پريده ميماند
    شرار ثابت و سياره دام فرصت کيست
    فلک بکاغذ آتش رسيده ميماند
    کجا بريم غبار جنون که صحرا هم
    زگردباد بدامان چيده ميماند
    زغنچه دل بلبل سراغ پيکان گير
    که شاخ گل بکمان کشيده ميماند
    بغير عيب خودم زين چمن نماند بياد
    گلي که ميدمد از خود بديده ميماند
    قدح ببزم تو يارب سر بريده کيست
    که شيشه هم بگلوي بريده ميماند
    غرور آينه خجلت است پيران را
    کمان زسرکشي خود خميده ميماند
    هجوم فيض در آغوش ناتوانيهاست
    شکست رنگ بصبح دميده ميماند
    درين چمن بچه وحشت شکسته ئي دامن
    که ميروي تو و رنگ پريده ميماند
    بنام محض قناعت کن از نشان عدم
    دهان يار بحرف شنيده ميماند
    زسينه گر نفسي بيتو ميکشد بيدل
    بدود از دل آتش کشيده ميماند
    ****
    RumiBalkhi.Com
    5 min
  • من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو - مولوی بلخی
    من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
    پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
    سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
    ور از اين بي خبري رنج مبر هيچ مگو
    دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
    آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
    گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
    گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
    من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
    سر بجنبان که بلي جز که به سر هيچ مگو
    قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
    در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
    گفتم اي دل چه مه ست اين دل اشارت مي کرد
    که نه اندازه توست اين بگذر هيچ مگو
    گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشر است
    گفت اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو
    گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
    گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو
    اي نشسته تو در اين خانه پرنقش و خيال
    خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
    گفتم اي دل پدري کن نه که اين وصف خداست
    گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو
    ****
    دکلماتور: میلاد شریف و فوزیه مترا
    RumiBalkhi.Com
    6 min

About سخنور

From the publisher's feed

در این کانال ضمن دکلمه و تفسیر ابیات شعرای نامدار، تفسیر اشعار دیوان شمس تبریزی، دکلمه غزلیات، حکایات مثنوی معنوی، مجالس سبعه، مقالات شمس تبریزی و منتخب از فیه ما فیه حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز نشر خواهیم نمود.

More shows like سخنور

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,891 Listeners