
Sign up to save your podcasts
Or


عید بر عاشقان مبارک باد
عاشقان عیدتان مبارک باد
عید ار بوی جان ما دارد
در جهان همچو جان مبارک باد
بر تو ای ماه آسمان و زمین
تا به هفت آسمان مبارک باد
عید آمد به کف نشان وصال
عاشقان این نشان مبارک باد
روزه مگشای جز به قند لبش
قند او در دهان مبارک باد
عید بنوشت بر کنار لبش
کاین می بیکران مبارک باد
عید آمد که ای سبک روحان
رطلهای گران مبارک باد
چند پنهان خوری صلاح الدین
بوسههای نهان مبارک باد
گر نصیبی به من دهی گویم
بر من و بر فلان مبارک باد
شاعر: حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی
آواز: عبدالقیوم جبار خیل
RumiBalkhi.Com
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
شاعر: حضرت حافظ شیرازی
آواز: عبدالقیوم جبار خیل
RumiBalkhi.Com
شاعر: استاد عبدالله نوابی شادکام
آواز: عبدالقیوم جبار خیل
RumiBalkhi.Com
شاعر: استاد عبدالله نوابی شادکام
آواز: عبدالقیوم جبار خیل
RumiBalkhi.Com
عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسي آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسليم من و خشت در ميکده ها
مدعي گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
نااميدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه داني که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آري جامي
يک سر از کوي خرابات برندت به بهشت
دکلماتور: باران نیکراه
خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدم ها
چه شـادي ها خورد بر هم چه بازی ها شـود رسـوا
یکی خندد ز آبادی، یکی گرید ز بربادی
یکی از جان کند شـادی، یکی از دل کند غوغا
چه کاذب ها شـود صادق، چه صادق ها شـود کاذب
چه عابد ها شـود فاسـق، چه فاسـق ها شـود ملا
چه زشـتی ها شـود رنگین چه تلخی ها شـود شیرین
چه بالا ها رود پائین، چه سـفلی ها شـود علیا
عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد
و گرنه بر زمین افتد ز جـيب محتسـب مینا
شـبی در کنج تنهائی میان گریه خوابم برد
به بـزم قـدســــيان رفـتم ولی در عـالم رؤيــا
درخشـان محفلی دیدم چو بزم اختران روشـن
محمد(ص) همچو خورشـیدی نشـسـته اندر ان بالا
روان انبیاء با او، علی شـیر خدا با او
تمام اولیاء با او هـمه پاک و هـمه والا
ز خود رفتم در آن محفل تپیدم چون تن بسـمل
کَشـيدم ناله ای از دل زدم فـریاد واویلا
که ای فخـر رسـل احمد برون شـد رنج ما از حد
دلم دیگر به تنگ آمد ز بازی های این دنیا
زند غم بر دلم نشـتر ندارم صبر تا محشـر
بگو با عادل داور بگو با خالق یکـتا
چسـان بینم که نمرودی بسـوزاند خليلی را
چسـان بينم که فـرعونی بپوشـاند يد بیضا
چسـان بينم که نا مردی چراغ انجمن باشـد
چسـان بينم جوانمردی بماند بيکـس و تنها
چسـان بينم بد انديشي کند تقـليد درويشـان
چسـان بينم که ابليسي بپوشـد خرقه ي تقوا
چسـان بينم که شـهبازی بدام عنکبوت افتد
چسـان بينم که خفاشـي کند خورشـيد را اغوا
چسـان بينم که نا پاکی فریبد پاکبازان را
چسـان بينم که انسانی بخواند خوک را مولا
غريب و خانه ویرانم فـدايت این تن و جانم
مبادا نقد ايمانم رود از کف در ین سـودا
چه شـد تاثیر قرآنی چه شـد رسـم مسـلمانی
کجا شـد سـوره ي ياسـين کجا شـد آيه ي طه؟
به شـکوه چون لبم واشـد حکيم غزنه پيدا شـد
بگفتا بسـته کن دیگر دهان از شـکوه ي بيجا
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه بر انداز
که دارالملک ايمان را مجـرد بیند از غوغا
به این آلوده دامانی به این آشـفته سـامانی
مزن لاف مسـلمانی مکن بیهوده این دعوا
مسـلمان مال مسـلم را به کام شـعله نسـپارد
مسـلمان خون مسـلم را نریزد در شـب یلدا
برو خود را مسـلمان کن پس فکر قرآن کن
سـفر در کشـور جان کن که بیني جلوه ي معـنا
سـنايی رفت و پنهان شـد مرا روِا پريشـان شـد
خـيال از اوج پايان شـد فـرو افتادم از بالا
نه محفل بود، نی یاران نه غمخوار گنهکاران
ز ابــر ديده ام بـاران، فـــرو باريد بي پروا
اطاقم نيمه روشـن بود کتابی چند با من بود
گشـودم گنج حافظ را که یابم گوهـر یکتا
يقينم شـد که حالم را لسـان الغـيب ميداند
که در تفسـير احوالم بگفـت آن شـاعر دانا
" الا يا ايهـا السـاقي ادر کاسـاً و ناولها
که عشـق آسـان نمود اول ولی افتاد مشـکلها "
شـب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل
کجا دانـند حال ما سـبکـسـاران سـاحلها
بگفتا حافظ اکنون کمی از حال ميهن گوی
که ما در گوشـهء غـربت ازو دوریم منزلها
بگفتا خامه خون گرید گر آن احوال بنويسـم
به توفان مانده کشـتی ها به آتش رفته حاصلها
ز تيغ نامسـلمانان ز سـنگِ نا جوانمردان
فتاده هـر طرف سـرها شـکسـته هر طرف دلها
بگفتم چون کند مردم، بگـفـتا خود نميداني؟
جرس فرياد مي دارد که بر بنديد محملها
شاعر: رازق فانی
دکلمه: ظاهر ارشاد
RumiBalkhi.Com
مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
ديده سير است مرا جان دلير است مرا
زهره شير است مرا زهره تابنده شدم
گفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي
رفتم ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه اي رو که از اين دست نه اي
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه اي در طرب آغشته نه اي
پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زيرککي مست خيالي و شکي
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدي قبله اين جمع شدي
جمع نيم شمع نيم دود پراکنده شدم
گفت که شيخي و سري پيش رو و راهبري
شيخ نيم پيش نيم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پري من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بي پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوي تو آينده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آري نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشيد تويي سايه گه بيد منم
چونک زدي بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان يافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن اين ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همي زد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بي حد تو
کآمد او در بر من با وي ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردش او نورپذيرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه برديم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم
از توام اي شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
RumiBalkhi.Com
دزديده چون جان مي روي اندر ميان جان من
سرو خرامان مني اي رونق بستان من
چون مي روي بي من مرو اي جان جان بي تن مرو
وز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من
تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم
اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من
بي پا و سر کردي مرا بي خواب و خور کردي مرا
سرمست و خندان اندرآ اي يوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خويشتن پنهان شدم
اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من
گل جامه در از دست تو اي چشم نرگس مست تو
اي شاخ ها آبست تو اي باغ بي پايان من
يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي
پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من
اي جان پيش از جان ها وي کان پيش از کان ها
اي آن پيش از آن ها اي آن من اي آن من
منزلگه ما خاک ني گر تن بريزد باک ني
انديشه ام افلاک ني اي وصل تو کيوان من
مر اهل کشتي را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حيوان مرگ کو اي بحر من عمان من
اي بوي تو در آه من وي آه تو همراه من
بر بوي شاهنشاه من شد رنگ و بو حيران من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلي جدا
بي تو چرا باشد چرا اي اصل چار ارکان من
اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من
اي فارغ از تمکين من اي برتر از امکان من
آواز: احمد شاملو
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
شاعر: فروغ فرخزاد
صدا: نیکی کریمی
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
حافظ شیرازی
آواز: عبدالقیوم جبار خیل
RumiBalkhi.Com
From the publisher's feed

7,891 Listeners