سخنور

سخنور

By Sokhanwar - نشر سخنورEducationArtsKids & Family
Download on the App Store

سخنور episodes

  • عشق او آسان همی پنداشتم - حضرت عطار

    عشق او آسان همی پنداشتم

    سد ما در راه ما پندار ماست


    غزل کامل

    عاشقی و بی نوایی کار ماست

    کار کار ماست چون او یار ماست

    تا بود عشقت میان جان ما

    جان ما در پیش ما ایثار ماست

    جان مازان است جان کو جان جان است

    جان ما بی فخر عشقش عار ماست

    عشق او آسان همی پنداشتم

    سد ما در راه ما پندار ماست

    کار ما چون شد ز دست ما کنون

    هرچه درد و دردی است آن کار ماست

    بوده عمری در میان اهل دین

    وین زمان تسبیح ما زنار ماست

    چون به مسجد یک زمان حاضر نه‌ایم

    نیست این مسجد که این خمار ماست

    کیست چون عطار در خمار عشق

    کین زمان در درد دردی خوار ماست

    حضرت عطار رح


    بقلم: محترم علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • مخمس احمد محمود امپراطور بر غزل حضرت ابوالمعانی بیدل

    مخمس احمد محمود امپراطور بر غزل حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل رح


    درد و فـــــــــــــــــــراق یار بما یادگار ماند

    داغش به ضیمــــــــــــران دلم آشکار ماند

    بر ما میان سینـــــــــــــــــه دلِ بیقرار ماند

    دلــــــــدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند

    با ما نشـــــــــــان برگ گلی زان بهار ماند

    ***

    از صبــــــــــــح رحمت و ز تجلی دمیده ایم

    سیـــــــــــــر فلک نموده و اینجا رسیده ایم

    ما بهتـــــــــــــــریم و از همگی بر گزیده ایم

    خمیـــــــــازه سنج تهمت عیش رمیده ایم

    می آنقــــــــــــــــدر نبود که رنج خمار ماند

    ***

    صورت زخون دیـــــــده مــــــــا همچو گلزار

    تیـــــــــر مــــژه ز چاچ تو خوردیم بی شمار

    غمدیده را به خوب و بدی اینجهان چه کار

    از بــــــــــــرگ گل درین چمن وحشت آبیار

    خواهــــــــــــــد پری ز طاهر رنگ بهار ماند

    ***

    قدری تو از سعـــــــادت خود کن حواله ای

    هستیم سخت محــــکم و شیدا و واله ای

    ما که فتاــــــــــــــده کنج قفس در زباله ای

    یأســـــــــــــــــم نداد رخصت اظهار ناله ای

    چندان شکست دل که نفس در غبار ماند

    ***

    شیـــــــــــــــرازه ی جنون تدلی نمی دهد

    در کار گاه جســـــــــــــم تولی نمی دهد

    این دهـــــــــــر از بر چه تجلی نمی دهد

    آگاهیــــــــــــــــم سراغ تسلی نمی دهد

    از جوهـــــــــــــــر آب آیینه ام موجدار ماند

    ***

    بر جلوه هــــای حسن تو، دل داد تکیه ام

    از ساغــــــــــــــــر لبا لبی مل داد تکیه ام

    تــــــــــار نگاه به عشق تو پل داد تکیه ام

    غفلت به نـــــــــــــازبالش گل داد تکیه ام

    پای بخواب رفتـــــــــه ای من در نگار ماند

    ***

    با خود به کـــــاروان جرس عجز می کشم

    از نتـــــــــوانی خار و خس عجز می کشم

    من از بـــــــرای چه هوس عجز می کشم

    آنجا که من ز دست نفس عجز می کشم

    دست هــــــــــــزار سنگ به زیر شرار ماند

    ***

    تاکی به نــــــاز لیلی چو مجنون گریستن

    غرق تخیــــــــــــلات و به افسون گریستن

    از بارگاه نـــــــــــــــــــــاز تو بیرون گریستن

    باید به فرقت طربــــــــــــــم خون گریستن

    تمثـــــــــال رفت و آیینه تهمت شکار ماند

    ***

    در آســــــــــتان، غصه مزیدی شکوفه کرد

    در کــــــــــربلای عشق یزیدی شکوفه کرد

    از نا امیــــدی ها، امیـــــــــدی شکوفه کرد

    یعقوب وار چشـــــــم سفیدی شکوفه کرد

    با من همیــــــــــن گل از چمن انتظار ماند

    ***

    محمود تا به دیده ای حیران جلوه داشت

    سیـــــــر حضور فکرت امکان جلوه داشت

    از کلک بیدلی گهـــــری کان جلوه داشت

    بیدل از آن بهـــــار که توفان جلوه داشت

    رنـــــگم شکست و آیینه ی در کنار ماند


    شاعر: احمد محمود امپراطور

    آواز: احمد محمود امپراطور

    مؤرخ: 27 قوس 1391 هجری آفتابی

    RumiBalkhi.Com

    9 min
  • رفته رفته هر چه دارم چون قلم‌گم می‌کنم - ابوالمعانی بیدل

    چیزی از خود هر قدم زیر قدم‌ گم می‌کنم

    رفته رفته هر چه دارم چون قلم‌گم می‌کنم

    بی‌نصیب معنی‌ام کز لفظ می‌جویم مراد

    دل اگر پیدا شود دیر و حرم‌گم می‌کنم

    ای هوس دود تعین بر دماغ من مپیچ

    زیر این پرچم چو شمع آخر علم‌ گم می‌کنم

    تشنه‌کام حرص می‌میرد قناعت تا ابد

    یک عرق‌ گر از جبین شرم نم‌ گم می‌کنم

    دعوی خضر طریقت بودنم آواره‌کرد

    اندکی‌ گر کم شود این راه‌کم ‌گم می‌کنم

    تا غبار وادی مجنون به یادم می‌رسد

    آسمان بر سر، زمین‌، زیر قدم‌ گم می‌کنم

    رنگ و بو چیزی ندارد غیر استغنا بهار

    هر چه از خود گم‌ کنم با او بهم‌ گم می‌کنم

    دل نمی‌ماند به دستم طاقت دیدارکو

    تا تو می‌آیی به پیش آیینه هم ‌گم می‌کنم

    عالم صورت برون از عالم تنزیه نیست

    در صمد دارم تماشا گر صنم گم می‌کنم

    قاصد ملک فراموشی‌کسی چون من مباد

    نامه‌ای دارم ‌که هر جا می‌برم گم می‌کنم

    دم مزن از جستجوی شوق بی‌پروای من

    هر چه می‌یابم ز هستی تا عدم‌ گم می‌کنم

    بر رفیقان بیدل از مقصد چه‌سان آرم خبر

    من‌که خود را نیز تا آنجا رسم ‌گم می‌کنم


    شاعر: حضرت ابوالمعانی بیدل رح

    آواز: ع. الف. ساده

    موسیقی: یوهان سباستین باخ

    RumiBalkhi.Com

    5 min
  • باز دل خموش من از چه هوای تو کند - عبدالله شادان

    باز دل خموش من از چه هوای تو مند

    باز دل چو آتشم میل خطا تو کند

    بار دیگر صدا زدی بار دیگر من آمدم

    معجزه دیگر ببین بازتو صدای تو کند

    پادشه خیال من بار دیگر تو آمدی

    از چه غرور نا بجا، باز گدای تو کند

    من به وفای کاذبت دل به خطا نبسته ام

    مهر دیگر نمیکند آنچه جفای تو کند

    باز به بارگاه دل تکیه زدی که بنگری

    کافر بت پرست تو سجده به پای تو کند

    دکلمه: عبدالله شادان

    6 min
  • یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور - حافظ شیرازی

    یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

    ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

    وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

    گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

    چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

    دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

    دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

    هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب

    باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

    ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

    چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

    در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

    سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

    گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

    هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

    حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

    جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

    حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

    تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور


    شاعر: حضرت حافظ شیرازی

    آواز: عبدالقیوم جبار خیل

    RumiBalkhi.Com

    6 min
  • بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم - حافظ شیرازی

    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

    اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

    من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

    شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

    نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم

    چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

    که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

    صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز

    بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

    یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد

    بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

    بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه

    که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

    سخندانیّ و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز

    بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم


    شاعر: حضرت حافظ شیرازی

    آواز: عبدالقیوم جبار خیل

    RumiBalkhi.Com

    4 min

About سخنور

From the publisher's feed

در این کانال ضمن دکلمه و تفسیر ابیات شعرای نامدار، تفسیر اشعار دیوان شمس تبریزی، دکلمه غزلیات، حکایات مثنوی معنوی، مجالس سبعه، مقالات شمس تبریزی و منتخب از فیه ما فیه حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز نشر خواهیم نمود.

More shows like سخنور

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,891 Listeners