سخنور

سخنور

By Sokhanwar - نشر سخنورEducationArtsKids & Family
Download on the App Store

سخنور episodes

  • سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت - حافظ شیرازی

    سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

    آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت


    غزل کامل

    سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

    آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

    تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

    جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

    سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

    دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

    آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

    چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

    خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

    خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

    چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

    همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

    ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

    خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

    ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

    که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

    فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

    حضرت حافظ شیرازی رح


    نویسنده: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    1 min
  • چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست - حافظ شیرازی

    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

    سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست


    غزل کامل

    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

    سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

    سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

    تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

    در اندرون من خسته دل ندانم کیست

    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

    دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

    بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

    مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

    رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

    نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

    خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

    چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

    گرم به باده بشویید حق به دست شماست

    از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

    که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

    چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

    که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

    ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

    فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست


    حضرت حافظ شیرازی رح

    نویسنده: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    3 min
  • تو از عالم همین لفظی شنیدی - شیخ محمود شبستری

    تو از عالم همین لفظی شنیدی

    بیا برگوی کز عالم چه دیدی؟

    شیخ محمود شبستری


    تو از عالم همین لفظی شنیدی

    بیا برگو که از عالم چه دیدی

    چه دانستی ز صورت یا ز معنی

    چه باشد آخرت چون است دنیی

    بگو سیمرغ و کوه قاف چبود

    بهشت و دوزخ و اعراف چبود

    کدام است آن جهان کان نیست پیدا

    که یک روزش بود یک سال اینجا

    همین عالم نبود آخر که دیدی

    نه «ما لا تبصرون» آخر شنیدی

    بیا بنما که جابلقا کدام است

    جهان شهر جابلسا کدام است

    مشارق با مغارب را بیندیش

    چو این عالم ندارد از یکی بیش

    بیان «مثلهن» از ابن عباس

    شنو پس خویشتن را نیک بشناس

    تو در خوابی و این دیدن خیال است

    هر آنچه دیده‌ای از وی مثال است

    به صبح حشر چون گردی تو بیدار

    بدانی کین همه وهم است و پندار

    چو برخیزد خیال چشم احول

    زمین و آسمان گردد مبدل

    چو خورشید نهان بنمایدت چهر

    نماند نور ناهید و مه و مهر

    فتد یک تاب از او بر سنگ خاره

    شود چون پشم رنگین پاره پاره

    بکن اکنون که کردن می‌توانی

    چون نتوانی چه سود آن را که دانی

    چه می‌گویم حدیث عالم دل

    تو را ای سرنشیب پای در گل

    جهان آن تو و تو مانده عاجز

    ز تو محرومتر کس دیده هرگز

    چو محبوسان به یک منزل نشسته

    به دست عجز پای خویش بسته

    نشستی چون زنان در کوی ادبار

    نمی‌داری ز جهل خویشتن عار

    دلیران جهان آغشته در خون

    تو سرپوشیده ننهی پای بیرون

    چه کردی فهم از دین العجایز

    که بر خود جهل می‌داری تو جایز

    زنان چون ناقصات عقل و دینند

    چرا مردان ره ایشان گزینند

    اگر مردی برون آی و سفر کن

    هر آنچ آید به پیشت زان گذر کن

    میاسا روز و شب اندر مراحل

    مشو موقوف همراه و رواحل

    خلیل آسا برو حق را طلب کن

    شبی را روز و روزی را به شب کن

    ستاره با مه و خورشید اکبر

    بود حس و خیال و عقل انور

    بگردان زین همه ای راهرو روی

    همیشه «لا احب الافلین» گوی

    و یا چون موسی عمران در این راه

    برو تا بشنوی «انی انا الله»

    تو را تا کوه هستی پیش باقی است

    صدای لفظ «ارنی» «لن ترانی» است

    حقیقت کهربا ذات تو کاه است

    اگر کوه تویی نبود چه راه است

    تجلی گر رسد بر کوه هستی

    شود چون خاک ره هستی ز پستی

    گدایی گردد از یک جذبه شاهی

    به یک لحظه دهد کوهی به کاهی

    برو اندر پی خواجه به اسری

    تماشا کن همه آیات کبری

    برون آی از سرای «ام هانی»

    بگو مطلق حدیث «من رآنی»

    گذاری کن ز کاف و نون کونین

    نشین بر قاف قرب «قاب قوسین»

    دهد حق مر تو را هرچ آن بخواهی

    نمایندت همه اشیا کماهی

    حضرت شیخ محمود شبستری, گلشن راز


    بقلم: علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    3 min
  • چو تو کنی اختر خویش را بد - ناصر خسرو

    چو تو خود کُنی اختر خویش را بَد

    مدار از فلک چشم نیک‌اختری را

    ناصر خسرو بلخی


    قصیده کامل

    نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

    برون کن ز سر باد و خیره‌سری را

    بری دان از افعال چرخ برین را

    نشاید ز دانا نکوهش بری را

    همی تا کند پیشه، عادت همی کن

    جهان مر جفا را، تو مر صابری را

    هم امروز از پشت بارت بیفگن

    میفگن به فردا مر این داوری را

    چو تو خود کنی اختر خویش را بد

    مدار از فلک چشم نیک اختری را

    به چهره شدن چون پری کی توانی؟

    به افعال ماننده شو مر پری را

    بدیدی به نوروز گشته به صحرا

    به عیوق ماننده لالهٔ طری را

    اگر لاله پر نور شد چون ستاره

    چرا زو نپذرفت صورت گری را؟

    تو با هوش و رای از نکو محضران چون

    همی برنگیری نکو محضری را؟

    نگه کن که ماند همی نرگس نو

    ز بس سیم و زر تاج اسکندری را

    درخت ترنج از بر و برگ رنگین

    حکایت کند کلهٔ قیصری را

    سپیدار مانده‌است بی‌هیچ چیزی

    ازیرا که بگزید او کم بری را

    اگر تو از آموختن‌سر بتابی

    نجوید سر تو همی سروری را

    بسوزند چوب درختان بی‌بر

    سزا خود همین است مر بی‌بری را

    درخت تو گر بار دانش بگیرد

    به زیر آوری چرخ نیلوفری را

    نگر نشمری، ای برادر، گزافه

    به دانش دبیری و نه شاعری را

    که این پیشه‌ها است نیکو نهاده

    مر الفغدن نعمت ایدری را

    دگرگونه راهی و علمی است دیگر

    مرالفغدن راحت آن سری را

    بلی این و آن هر دو نطق است لیکن

    نماند همی سحر پیغمبری را

    چو کبگ دری باز مرغ است لیکن

    خطر نیست با باز کبگ دری را

    پیمبر بدان داد مر علم حق را

    که شایسته دیدش مر این مهتری را

    به هارون ما داد موسی قرآن را

    نبوده‌است دستی بران سامری را

    تو را خط قید علوم است و، خاطر

    چو زنجیر مر مرکب لشکری را

    تو با قید بی اسپ پیش سواران

    نباشی سزاوار جز چاکری را

    ازین گشته‌ای، گر بدانی تو، بنده

    شه شگنی و میر مازندری را

    اگر شاعری را تو پیشه گرفتی

    یکی نیز بگرفت خنیاگری را

    تو برپائی آنجا که مطرب نشیند

    سزد گر ببری زیان جری را

    صفت چند گوئی به شمشاد و لاله

    رخ چون مه و زلفک عنبری را؟

    به علم و به گوهر کنی مدحت آن را

    که مایه است مر جهل و بد گوهری را

    به نظم اندر آری دروغی طمع را

    دروغ است سرمایه مر کافری را

    پسنده است با زهد عمار و بوذر

    کند مدح محمود مر عنصری را؟

    من آنم که در پای خوگان نریزم

    مر این قیمتی در لفظ دری را

    تو را ره نمایم که چنبر کرا کن

    به سجده مر این قامت عرعری را

    کسی را برد سجده دانا که یزدان

    گزیده‌ستش از خلق مر رهبری را

    کسی را که بسترد آثار عدلش

    ز روی زمین صورت جائری را

    امام زمانه که هرگز نرانده است

    بر شیعتش سامری ساحری را

    نه ریبی بجز حکمتش مردمی را

    نه عیبی بجز همتش برتری را

    چو با عدل در صدر خواهی نشسته

    نشانده در انگشتری مشتری را

    بشو زی امامی که خط پدرش است

    به تعویذ خیرات مر خیبری را

    ببین گرت باید که بینی به ظاهر

    ازو صورت و سیرت حیدری را

    نیارد نظر کرد زی نور علمش

    که در دست چشم خرد ظاهری را

    اگر ظاهری مردمی را بجستی

    به طاعت، برون کردی از سر خری را

    ولیکن بقر نیستی سوی دانا

    اگر جویدی حکمت باقری را

    مرا همچو خود خر همی چون شمارد؟

    چه ماند همی غل مر انگشتری را؟

    نبیند که پیشش همی نظم و نثرم

    چو دیبا کند کاغذ دفتری را؟

    بخوان هر دو دیوان من تا ببینی

    یکی گشته با عنصری بحتری را

    حضرت ناصرخسرو بلخی


    بقلم: علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com


    3 min
  • همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر - حافظ شیرازی

    همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

    نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها


    غزل کامل

    الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها

    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

    به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

    ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

    مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

    جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

    به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

    که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

    کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

    همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

    نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

    حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

    متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

    حضرت حافظ شیرازی رح


    نویسنده: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل - حافظ شیرازی

    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

    کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها


    غزل کامل

    الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها

    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

    به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

    ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

    مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

    جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

    به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

    که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

    کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

    همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

    نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

    حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

    متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

    حضرت حافظ شیرازی رح


    نویسنده: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • گر چنین جلوه کند مغ بچه باده فروش - حافظ شیرازی

    گر چنین جلوه کند مغ بچه باده فروش

    خاکروب در میخانه کنم مژگان را


    غزل کامل

    رونق عهد شباب است دگر بستان را

    می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

    ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

    خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

    گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش

    خاکروب در میخانه کنم مژگان را

    ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

    مضطرب حال مگردان من سرگردان را

    ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند

    در سر کار خرابات کنند ایمان را

    یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

    هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

    برو از خانه گردون به در و نان مطلب

    کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

    هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

    گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

    ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

    وقت آن است که بدرود کنی زندان را

    حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

    دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

    حضرت حافظ شیرازی رح


    بقلم: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    1 min
  • ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی - حافظ شیرازی

    ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی

    خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را


    غزل کامل

    رونق عهد شباب است دگر بستان را

    می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

    ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

    خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

    گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش

    خاکروب در میخانه کنم مژگان را

    ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

    مضطرب حال مگردان من سرگردان را

    ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند

    در سر کار خرابات کنند ایمان را

    یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

    هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

    برو از خانه گردون به در و نان مطلب

    کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

    هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

    گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

    ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

    وقت آن است که بدرود کنی زندان را

    حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

    دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

    حضرت حافظ شیرازی رح


    بقلم: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    1 min

About سخنور

From the publisher's feed

در این کانال ضمن دکلمه و تفسیر ابیات شعرای نامدار، تفسیر اشعار دیوان شمس تبریزی، دکلمه غزلیات، حکایات مثنوی معنوی، مجالس سبعه، مقالات شمس تبریزی و منتخب از فیه ما فیه حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز نشر خواهیم نمود.

More shows like سخنور

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,891 Listeners