سخنور

سخنور

By Sokhanwar - نشر سخنورEducationArtsKids & Family
Download on the App Store

سخنور episodes

  • خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند - حافظ شیرازی

    خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

    ساقی بده بشارت رندان پارسا را

    غزل کامل

    دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

    کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

    باشد که بازبینم دیدار آشنا را

    ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

    نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

    در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

    هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

    ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

    روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

    آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

    با دوستان مروت با دشمنان مدارا

    در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

    گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

    آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

    اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

    هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

    کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

    سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

    دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

    آیینه سکندر جام می است بنگر

    تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

    خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

    ساقی بده بشارت رندان پارسا را

    حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

    ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

    حضرت حافظ شیرازی رح


    نویسنده: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    1 min
  • حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود - حافظ شیرازی

    حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

    ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را


    غزل کامل

    دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

    کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

    باشد که بازبینم دیدار آشنا را

    ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

    نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

    در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

    هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

    ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

    روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

    آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

    با دوستان مروت با دشمنان مدارا

    در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

    گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

    آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

    اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

    هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

    کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

    سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

    دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

    آیینه سکندر جام می است بنگر

    تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

    خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

    ساقی بده بشارت رندان پارسا را

    حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

    ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

    حضرت حافظ شیرازی رح


    نویسنده: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر - حافظ شیرازی

    بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر

    زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما


    غزل کامل

    ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

    آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

    عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

    بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

    کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت

    به که نفروشند مستوری به مستان شما

    بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر

    زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

    با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای

    بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

    عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

    گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

    دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید

    زینهار ای دوستان جان من و جان شما

    کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند

    خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

    دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری

    کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما

    می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو

    روزی ما باد لعل شکرافشان شما

    ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو

    کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

    گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست

    بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

    ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی

    تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

    حضرت حافظ شیرازی رح


    بقلم: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی - حافظ شیرازی

    بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

    خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی


    غزل کامل

    بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

    خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

    آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد

    حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

    گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است

    عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی

    تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

    مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

    اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان

    گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

    خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

    مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

    کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

    ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

    ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

    که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی

    حضرت حافظ شیرازی رح


    نویسنده: بدیع الزمان فروزانفر

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • ز روی دوست دل دشمنان چه در یابد - حافظ شیرازی

    ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

    چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا


    غزل کامل

    صلاح کار کجا و من خراب کجا

    ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

    دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

    کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

    چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

    سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

    ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

    چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

    چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

    کجا رویم بفرما از این جناب کجا

    مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

    کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

    بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

    خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

    قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

    قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

    حضرت حافظ شیرازی رح


    نویسنده: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • زاغ که او را همه تن شد سیاه - نظامی گنجوی

    خمسه، مخزن‌الاسرار، مقالت دهم در نمودار آخرالزمان


    ای فلک آهسته‌ تر این دور چند

    وی ز می آسوده ہ‌تر اینجور چند

    از پس هر شامگهی چاشتیست

    آخر برداشت فرو داشتیست

    در طبقات زمی افکنده بیم

    زلزله الساعه شئی عظیم

    شیفتن خاک سیاست نمود

    حلقه زنجیر فلک را بسود

    باد تن شیفته درهم شکست

    شیفته زنجیر فراهم گسست

    با که گرو بست زمین کز میان

    باز گشاید کمر آسمان

    شام ز رنگ و سحر از بوی رست

    چرخ ز چوگان ز می‌از گوی رست

    خاک در چرخ برین میزند

    چرخ میان بسته کمین میزند

    حادثه چرخ کمین برگشاد

    یک به یک اندام زمین برگشاد

    پیر فلک خرقه بخواهد درید

    مهره گل رشته بخواهد برید

    چرخ به زیر آید و یکتا شود

    چرخ زنان خاک به بالا شود

    رسته شود هر دو سر از درد ما

    پاک شود هر دو ره از گرد ما

    هم فلک از شغل تو ساکن شود

    هم زمی از مکر تو ایمن شود

    شرم گرفت انجم و افلاک را

    چند پرستند کفی خاک را

    مار صفت شد فلک حلقه‌وار

    خاک خورد مار سرانجام کار

    ای جگر خاک به خون از شما

    کیست در این خاک برون از شما

    خاک در این خنبره غم چراست

    رنگ خمش ازرق ماتم چراست

    گر بتوانید کمین ساختن

    این گل ازین خم به در انداختن

    دامن ازین خنبره دودناک

    پاک بشوئید به هفت آب و خاک

    خرقه انجم ز فلک برکشید

    خط خرابی به جهان درکشید

    بر سر خاک از فلک تیز گشت

    واقعه تیز بخواهد گذشت

    تعبیه‌ای را که درو کارهاست

    جنبش افلاک نمودارهاست

    سر بجهد چونکه بخواهد شکست

    وینجهش امروز درینخاک هست

    دشمن تست این صدف مشک رنگ

    دیده پر از گوهر و دل پر نهنگ

    این نه صدف گوهر دریائیست

    وین نه گهر معدن بینائیست

    هر که در او دید دماغش فسرد

    دیده چو افعی به زمرد سپرد

    لاجرمش نور نظر هیچ نیست

    دیده هزارست و بصر هیچ نیست

    راه عدم را نپسندیده‌ای

    زانکه به چشم دگران دیده‌ای

    پایت را درد سری میرسان

    ره نتوان رفت به پای کسان

    گر به فلک برشود از زر و زور

    گور بود بهره بهرام گور

    در نتوان بستن ازین کوی در

    بر نتوان کردن ازین بام سر

    باش درین خانه زندانیان

    روزن و دربسته چو بحرانیان

    چند حدیث فلک و یاد او

    خاک تهی بر سر پر باد او

    از فلک و راه مجره‌اش مرنج

    کاهکشی را به یکی جومسنج

    بر پر از این گنبد دولاب رنگ

    تا رهی از گردش پرگار تنگ

    وهم که باریکترین رشته است

    زین ره باریک خجل گشته‌ است

    عاجزی و هم خجل روی بین

    موی به موی این ره چون موی بین

    بر سر موئی سر موئی مگیر

    ورنه برون آی چو موی از خمیر

    چون به ازین مایه به دست آوری

    بد بود اینجا که نشست آوری

    پشته این گل چو وفادار نیست

    روی بدو مصلحت کار نیست

    هر علمی جای افکندگی است

    هر کمر آلوده صد بندگی است

    هر هنری طعنه شهری درو

    هر شکری زحمت زهری درو

    آتش صبحی که در این مطبخ است

    نیم شراری ز تف دوزخ است

    مه که چراغ فلکی شد تنش

    هست ز دریوزه خور روغنش

    ابر که جانداروی پژمردگی است

    هم قدری بلغم افسردگی است

    آب که آسایش جانها درو است

    کشتی داند چه زیانها در اوست

    خانه پر عیب شد این کارگاه

    خود نکنی هیچ به عیبش نگاه

    چشم فرو بسته‌ای از عیب خویش

    عیب کسان را شده آیینه پیش

    عیب نویسی مکن آیینه‌ وار

    تا نشوی از نفسی عیب‌ دار

    یا به درافکن از جیب خویش

    یا بشکن آینه عیب خویش

    دیده ز عیب دگران کن فراز

    صورت خود بین و درو عیب ساز

    در همه چیزی هنر و عیب هست

    عیب مبین تا هنر آری بدست

    می نتوان یافت به شب در چراغ؟

    در قفس روز تواندید زاغ؟

    در پر طاوس که زر پیکر است

    سرزنش پای کجا درخور است

    زاغ که او را همه تن شد سیاه

    دیده سپید است درو کن نگاه


    حضرت نظامی گنجوی

    بقلم: علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    2 min
  • ای ز خود پوشیده خود را باز یاب - علامه اقبال

    ای ز خود پوشیده خود را بازیاب

    در مسلمانی حرامست این حجاب


    غزل کامل

    ای ز خود پوشیده خود را بازیاب

    در مسلمانی حرامست این حجاب

    رمز دین مصطفی دانی که چیست

    فاش دیدن خویش را شاهنشی است

    چیست دین؟ دریافتن اسرار خویش

    زندگی مرگ است بی دیدار خویش

    آن مسلمانی که بیند خویش را

    از جهانی برگزیند خویش را

    از ضمیر کائنات آگاه اوست

    تیغ لا موجود «الا الله» اوست

    در مکان و لامکان غوغای او

    نه سپهر آواره در پهنای او

    تا دلش سری ز اسرار خداست

    حیف اگر از خویشتن ناآشناست

    بندهٔ حق وارث پیغمبران

    او نگنجد در جهان دیگران

    تا جهانی دیگری پیدا کند

    این جهان کهنه را برهم زند

    زنده مرد از غیر حق دارد فراغ

    از خودی اندر وجود او چراغ

    پای او محکم به رزم خیر و شر

    ذکر او شمشیر و فکر او سپر

    صبحش از بانگی که برخیزد ز جان

    نی ز نور آفتاب خاوران

    فطرت او بی جهات اندر جهات

    او حریم و در طوافش کائنات

    ذره ئی از گرد راهش آفتاب

    شاهد آمد بر عروج او کتاب

    فطرت او را گشاد از ملت است

    چشم او روشن سواد از ملت است

    اندکی گم شو به قرآن و خبر

    باز ای نادان بخویش اندر نگر

    در جهان آواره ئی بیچاره ئی

    وحدتی گم کرده ئی صد پاره ئی

    بند غیر الله اندر پای تست

    داغم از داغی که در سیمای تست

    میر خیل ! از مکر پنهانی بترس

    از ضیاع روح افغانی بترس

    ز آتش مردان حق می سوزمت

    نکته ئی از پیر روم آموزمت

    «رزق از حق جو ، مجو از زید و عمر

    مستی از حق جو ، مجو از بنگ و خمر

    گل مخر گل را مخور گل را مجو

    زانکه گل خوار است دائم زرد رو

    دل بجو تا جاودان باشی جوان

    از تجلی چهره ات چون ارغوان

    بنده باش و بر زمین رو چون سمند

    چون جنازه نی که بر گردن برند»

    شکوه کم کن از سپهر لاجورد

    جز به گرد آفتاب خود مگرد

    از مقام ذوق و شوق آگاه شو

    ذره ئی؟ صیاد مهر و ماه شو

    عالم موجود را اندازه کن

    در جهان خود را بلند آوازه کن

    برگ و ساز کائنات از وحدتست

    اندرین عالم ، حیات از وحدت است

    در گذر از رنگ و بوهای کهن

    پاک شو از آرزوهای کهن

    این کهن سامان نیرزد با دو جو

    نقشبند آرزوی تازه شو

    زندگی بر آرزو دارد اساس

    خویش را از آرزوی خود شناس

    چشم و گوش و هوش ، تیز از آرزو

    مشت خاکی لاله خیز از آرزو

    هر که تخم آرزو در دل نکشت

    پایمال دیگران چون سنگ و خشت

    آرزو سرمایهٔ سلطان و میر

    آرزو جام جهان بین فقیر

    آب و گل را آرزو آدم کند

    آرزو ما را ز خود محرم کند

    چون شرر از خاک ما بر می جهد

    ذره را پهنای گردون میدهد

    پور آزر کعبه را تعمیر کرد

    از نگاهی خاک را اکسیر کرد

    تو خودی اندر بدن تعمیر کن

    مشت خاک خویش را اکسیر کن

    حضرت علامه اقبال زح


    بقلم: علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • مپندار اگر سفله قارون شود - سعدی شیرازی

    مپندار اگر سفله قارون شود

    که طبع لئیمش دگرگون شود


    غزل کامل

    کمال است در نفس مرد کریم

    گرش زر نباشد چه نقصان و بیم؟

    مپندار اگر سفله قارون شود

    که طبع لئیمش دگرگون شود

    وگر درنیابد کرم پیشه، نان

    نهادش توانگر بود همچنان

    مروت زمین است و سرمایه زرع

    بده کاصل خالی نماند ز فرع

    خدایی که از خاک مردم کند

    عجب باشد ار مردمی گم کند

    ز نعمت نهادن بلندی مجوی

    که ناخوش کند آب استاده بوی

    به بخشندگی کوش کآب روان

    به سیلش مدد می‌رسد ز آسمان

    گر از جاه و دولت بیفتد لئیم

    دگر باره نادر شود مستقیم

    وگر قیمتی گوهری غم مدار

    که ضایع نگرداندت روزگار

    کلوخ ار چه افتاده بینی به راه

    نبینی که در وی کند کس نگاه

    و گر خردهٔ زر ز دندان گاز

    بیفتد، به شمعش بجویند باز

    به در می‌کنند آبگینه ز سنگ

    کجا ماند آیینه در زیر زنگ؟

    هنر باید و فضل و دین و کمال

    که گاه آید و گه رود جاه و مال

    حضرت سعدی شیرازی رح


    بقلم: محترم علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min

About سخنور

From the publisher's feed

در این کانال ضمن دکلمه و تفسیر ابیات شعرای نامدار، تفسیر اشعار دیوان شمس تبریزی، دکلمه غزلیات، حکایات مثنوی معنوی، مجالس سبعه، مقالات شمس تبریزی و منتخب از فیه ما فیه حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز نشر خواهیم نمود.

More shows like سخنور

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,890 Listeners