سخنور

سخنور

By Sokhanwar - نشر سخنورEducationArtsKids & Family
Download on the App Store

سخنور episodes

  • عدمم داد ز جولانگه دلدار سراغ - ابوالمعانی بیدل

    عدمم داد ز جولانگه دلدار سراغ

    خاک ره‌گشتم و نقش قدمی پیدا شد


    غزل کامل

    جگری آبله زد تخم غمی پیدا شد

    دلی آشفت غبار المی پیدا شد

    صفحهٔ‌سادهٔ هستی خط‌ نیرنگ نداشت

    خیرگی کرد نظرها رقمی پیدا شد

    نغمهٔ پردهٔ دل مختلف آهنگ نبود

    ناله دزدید نفس زیر و بمی پیدا شد

    باز آهم پی تاراج تسلی برخاست

    صف بیتابی دل را علمی پیدا شد

    بسکه دارم عرق از خجلت پرواز چو ابر

    گر غبارم به هوا رفت نمی پیدا شد

    عدمم داد ز جولانگه دلدار سراغ

    خاک ره‌گشتم و نقش قدمی پیدا شد

    رشک آن برهنم سوخت که در فکر وصال

    گم‌شد ازخویش و ز جیب صنمی پیدا شد

    فرصت عیش جهان حیرت چشم آهوست

    مژه برهم زدنی‌کرد رمی پیدا شد

    قد پیری ثمر عاقبت‌اندیشی ماست

    زندگی زیر قدم دید خمی پیدا شد

    بسکه درگلشن ما رنگ هوا سوخته است

    بی‌نفس بود اگر صبحدمی پیدا شد

    هستی صرف همان غفلت آگاهی بود

    خبر از خویش‌ گرفتم عدمی پیدا شد

    خواب پا برد زما زحمت جولان بیدل

    مشق بیکاری ما را قلمی پیدا شد


    شاعر: حضرت ابوالمعانی بیدل رح

    بقلم: تابش عمر عالمی

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    3 min
  • در گلستانی که تخمی از محبت کاشتند - ابوالمعانی بیدل

    در گلستانی که تخمی از محبت کاشتند زخم می بالد گل اینجا ناله می روید گیاه غزل کامل ننگ دنیا برندارد همت معنی نگاه تا بصیرت بر دیانت نیست معراج است جاه زبن چمن رشکی‌ست بر اقبال وضع غنچه‌ام کز شکست دل دهد آرایش طرف‌ کلاه طالب وصلیم ما را با تسلی‌ کار نیست ناله‌گر از پا نشیند اشک می‌افتد به راه در گلستانی که تخمی از محبت کاشتند زخم می بالد گل اینجا ناله می روید گیاه نقشبندان هوس را نسبتی با درد نیست خامهٔ تصویر نتواند کشیدن مدّ آه مایهٔ یمنی ندارد دستگاه آگهی خانمان مردمان دیده می‌باشد سیاه جلوه فرش توست اگر از شوخ چشمی بگذری می‌شود آیینه چون هموار می‌گردد نگاه تا ابد محو شکوه خلق باید بود و بس شاه ما آیینه می‌پردازد ازگرد سپاه بی‌تماشا نیست حیرتخانهٔ ناز و نیاز عشق اینجا آه آهی دارد آنجا واه واه چون نگه دردیدهٔ حیران ما مژگان گمست جوهر آیینه در دیوار حل کرد‌ست کاه سایه و تمثال محسوب زیان و سود نیست حیف خورشید‌ی‌که پرتو باز می‌گیرد ز ماه زبرگردون هرزه شغل لهو باید زیستن غیر طفلی نیست بیدل مرشد این خانقاه شاعر: حضرت ابوالمعانی بیدل رح بقلم: جاوید فرهاد بکوشش: فهیم هنرور RumiBalkhi.Com

    3 min
  • فلک به مردم نادان دهد زمام مراد - حافظ شیرازی

    فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

    تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس


    غزل کامل

    دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

    نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

    دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش

    که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

    وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل

    حریم درگه پیر مغان پناهت بس

    به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش

    که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس

    زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن

    صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس

    فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

    تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

    هوای مسکن مألوف و عهد یار قدیم

    ز رهروان سفرکرده عذرخواهت بس

    به منت دگران خو مکن که در دو جهان

    رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

    به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

    دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس


    شاعر: حافظ شیرازی

    بقلم: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش - حافظ شیرازی

    تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

    رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما


    غزل کامل

    دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

    چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

    ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

    روی سوی خانهٔ خمار دارد پیر ما

    در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

    کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

    عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است

    عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

    روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

    زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

    با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

    آه آتشناک و سوز سینهٔ شبگیر ما

    تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش

    رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما


    شاعر: حافظ شیرازی

    بقلم: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    1 min
  • بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست - حافظ شیرازی

    بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

    یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش


    غزل کامل

    دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

    وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

    گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

    سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش

    وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک

    زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

    با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

    نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

    تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

    گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

    گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور

    گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

    در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

    زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

    بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

    یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

    ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد

    آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش


    شاعر: حافظ شیرازی

    بقلم: علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش - حافظ شیرازی

    دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش

    زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم


    غزل کامل

    روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم

    در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم

    تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام

    در کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم

    واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن

    در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم

    با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست

    و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم

    خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این

    لطف‌ها کردی بتا تخفیف زحمت می‌کنم

    زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست

    یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم

    دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش

    زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم

    حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی

    بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم


    بقلم: علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • از تماشاخانهٔ امکان به عبرت قانعم - ابوالمعانی بیدل

    از تماشاخانهٔ امکان به عبرت قانعم

    یارب این‌گوهر زپیش چشم بیدل برمدار


    غزل کامل

    ترک دنیا کن غم این سحر باطل برمدار

    آنچه پشت پاش بردارد تو بر دل برمدار

    تا نگردد همتت ممنون سامان غنا

    چون گهر زین بحر غیر از گرد ساحل برمدار

    گر ز جمع مال سودی بایدت برداشتن

    غیر این باری‌ که دارد طبع سایل بر مدار

    از حیا دور است سعی خفت روشندلان

    شمع اگر خاموش هم گردد ز محفل برمدار

    سجده مقبول است در هر دین و آیینی که هست

    گر قدم دزدیدی از ره سر ز منزل برمدار

    گر مروت قدردان آبروی زندگی‌ست

    تا توانی چون نفس دست از سر دل برمدار

    ذوق بیرنگی برون رنگ نتوان یافتن

    محو لیلی باش و چشم از گرد محمل برمدار

    آنقدر خون شهیدت گلفروش ناز نیست

    رنگ ناموس حنا از دست قاتل برمدار

    تا مبادا پا خورد خواب جنون هنگامه‌ای

    خاک آن منزل که دارد خون بسمل برمدار

    پیش قاتل شرم دار از دیدهٔ قربانیان

    تا نگه باقی‌ست مژگان در مقابل برمدار

    از تماشاخانهٔ امکان به عبرت قانعم

    یارب این‌گوهر زپیش چشم بیدل برمدار


    شاعر: حضرت ابوالمعانی بیدل رح

    بقلم: فرهاد جاوید

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید - حافظ شیرازی

    دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید

    زینهار ای دوستان جان من و جان شما


    غزل کامل

    ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

    آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

    عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

    باز گردد یا برآید چیست فرمان شما

    کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت

    به که نفروشند مستوری به مستان شما

    بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر

    زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

    با صبا همراه بفرست از رخت گل دسته‌ای

    بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

    عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

    گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما

    دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید

    زینهار ای دوستان جان من و جان شما

    کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند

    خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

    دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری

    کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما

    می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو

    روزی ما باد لعل شکرافشان شما

    ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو

    کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

    گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست

    بندهٔ شاه شماییم و ثناخوان شما

    ای شهنشاه بلند اختر خدا را همتی

    تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما


    شاعر: حافظ شیرازی

    بقلم: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • من ز دستان و ز مکر دل چنان - مولوی بلخی

    من ز دستان و ز مکر دل چنان

    مات گشتم که بماندم از فغان


    مثنوی مکمل

    ای ضیاء الحق حسام‌الدین بیا

    ای صقال روح و سلطان الهدی

    مثنوی را مسرح مشروح ده

    صورت امثال او را روح ده

    تا حروفش جمله عقل و جان شوند

    سوی خلدستان جان پران شوند

    هم به سعی تو ز ارواح آمدند

    سوی دام حرف و مستحقن شدند

    باد عمرت در جهان هم‌چون خضر

    جان‌فزا و دستگیر و مستمر

    چون خضر و الیاس مانی در جهان

    تا زمین گردد ز لطفت آسمان

    گفتمی از لطف تو جزوی ز صد

    گر نبودی طمطراق چشم بد

    لیک از چشم بد زهراب دم

    زخمهای روح‌فرسا خورده‌ام

    جز به رمز ذکر حال دیگران

    شرح حالت می‌نیارم در بیان

    این بهانه هم ز دستان دلیست

    که ازو پاهای دل اندر گلیست

    صد دل و جان عاشق صانع شده

    چشم بد یا گوش بد مانع شده

    خود یکی بوطالب آن عم رسول

    می‌نمودش شنعهٔ عربان مهول

    که چه گویندم عرب کز طفل خود

    او بگردانید دیدن معتمد

    گفتش ای عم یک شهادت تو بگو

    تا کنم با حق خصومت بهر تو

    گفت لیکن فاش گردد ازسماع

    کل سر جاوز الاثنین شاع

    من بمانم در زبان این عرب

    پش ایشان خوار گردم زین سبب

    لیک گر بودیش لطف ما سبق

    کی بدی این بددلی با جذب حق

    الغیاث ای تو غیاث المستغیث

    زین دو شاخهٔ اختیارات خبیث

    من ز دستان و ز مکر دل چنان

    مات گشتم که بماندم از فغان

    من که باشم چرخ با صد کار و بار

    زین کمین فریاد کرد از اختیار

    که ای خداوند کریم و بردبار

    ده امانم زین دو شاخهٔ اختیار

    جذب یک راههٔ صراط المستقیم

    به ز دو راه تردد ای کریم

    زین دو ره گرچه همه مقصد توی

    لیک خود جان کندن آمد این دوی

    زین دو ره گرچه به جز تو عزم نیست

    لیک هرگز رزم هم‌چون بزم نیست

    در نبی بشنو بیانش از خدا

    آیت اشفقن ان یحملنها

    این تردد هست در دل چون وغا

    کین بود به یا که آن حال مرا

    در تردد می‌زند بر همدگر

    خوف و اومید بهی در کر و فر


    شاعر: حضرت مولانا جلال الدین محمد رومی بلخی

    بقلم: علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • پرواز فطرت ما در دام بال می‌زد - ابوالمعانی بیدل

    پرواز فطرت ما در دام بال می‌زد

    آزادکرد فضلش از هر قیود ما را


    غزل کامل

    در عالمی‌که با خود رنگی نبود ما را

    بودیم هرچه بودیم او وانمود ما را

    مرآت معنی ما چون سایه داشت زنگی

    خورشید التفاتش از ما زدود ما را

    پرواز فطرت ما در دام بال می‌زد

    آزادکرد فضلش از هر قیود ما را

    اعداد ما تهی‌کرد چندان‌که صفرگشتیم

    از خویش‌کاست اما بر ما فزود ما را


    بقلم: فرهاد جاوید

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min

About سخنور

From the publisher's feed

در این کانال ضمن دکلمه و تفسیر ابیات شعرای نامدار، تفسیر اشعار دیوان شمس تبریزی، دکلمه غزلیات، حکایات مثنوی معنوی، مجالس سبعه، مقالات شمس تبریزی و منتخب از فیه ما فیه حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز نشر خواهیم نمود.

More shows like سخنور

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,894 Listeners