سخنور

سخنور

By Sokhanwar - نشر سخنورEducationArtsKids & Family
Download on the App Store

سخنور episodes

  • ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند - حافظ شیرازی

    ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

    فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست


    غزل کامل

    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

    سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

    سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

    تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

    در اندرون من خسته دل ندانم کیست

    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

    دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

    بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

    مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

    رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

    نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

    خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

    چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

    گرم به باده بشویید حق به دست شماست

    از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

    که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

    چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

    که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

    ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

    فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست


    بقلم: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو - حافظ شیرازی

    می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو

    روزی ما باد لعل شکرافشان شما


    غزل کامل

    ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

    آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

    عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

    باز گردد یا برآید چیست فرمان شما

    کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت

    به که نفروشند مستوری به مستان شما

    بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر

    زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

    با صبا همراه بفرست از رخت گل دسته‌ای

    بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

    عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

    گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما

    دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید

    زینهار ای دوستان جان من و جان شما

    کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند

    خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

    دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری

    کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما

    می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو

    روزی ما باد لعل شکرافشان شما

    ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو

    کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

    گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست

    بندهٔ شاه شماییم و ثناخوان شما

    ای شهنشاه بلند اختر خدا را همتی

    تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما


    بقلم: اصغر طاهرزاده

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • جملهٔ دیوان من دیوانگیست - عطار نیشابوری

    صوفی که از مردان حق سخن می‌گفت و خطاب پیری به او


    شعر مکمل

    صوفیی را گفت آن پیر کهن

    چند از مردان حق گویی سخن

    گفت خوش آید زنان را بردوام

    آنک می‌گویند از مردان مدام

    گر نیم زیشان، ازیشان گفته‌ام

    خوش دلم کین قصه از جان گفته‌ام

    گر ندارم از شکر جز نام بهر

    این بسی به زان که اندر کام زهر

    جملهٔ دیوان من دیوانگیست

    عقل را با این سخن بیگانگیست

    جان نگردد پاک از بیگانگی

    تا نیابد بوی این دیوانگی

    من ندانم تا چه گویم، ای عجب

    چند گم ناکرده جویم، ای عجب

    از حماقت ترک دولت گفته‌ام

    درس بی‌کاران غفلت گفته‌ام

    گر مرا گویند ای گم کرده راه

    هم به خود عذر گناه من بخواه

    می‌ندانم تا شود این کار راست

    یا توانم عذر این صد عمر خواست

    گر دمی بر راه او در کارمی

    کی چنین مستغرق اشعارمی

    گر مرا در راه او بودی مقام

    شین شعرم شین شرگشتی مدام

    شعر گفتن حجت بی‌حاصلیست

    خویشتن را دید کردن جاهلیست

    چون ندیدم در جهان محرم کسی

    هم به شعر خود فروگفتم بسی

    گر تو مرد رازجویی بازجوی

    جان فشان و خون گری و راز جوی

    زانک من خون سرشک افشانده‌ام

    تا چنین خون ریز حرفی رانده‌ام

    گر مشام آری به بحر ژرف من

    بشنوی تو بوی خون از حرف من

    هر که شد از زهر بدعت دردمند

    بس بود تریاکش این حرف بلند

    گرچه عطارم من و تریاک ده

    سوخته دارم جگر چون ناک ده

    هست خلقی بی نمک بس بی‌خبر

    لاجرم زان می‌خورم تنها جگر

    چون ز نان خشک گیرم سفره پیش

    تر کنم از شوروای چشم خویش

    از دلم آن سفره را بریان کنم

    گه گهی جبریل را مهمان کنم

    چون مرا روح القدس هم کاسه است

    کی توانم نان هر مدبر شکست

    من نخواهم نان هر ناخوش منش

    بس بود این نانم و آن نان خورش

    شد عنا القلب جان افزای من

    شد حقیقت کنز لایفنای من

    هر توانگر کین چنین گنجیش هست

    کی شود در منت هر سفله پست

    شکر ایزد را که درباری نیم

    بستهٔ هر ناسزاواری نیم

    من ز کس بر دل کجا بندی نهم

    نام هر دون را خداوندی نهم

    نه طعام هیچ ظالم خورده‌ام

    نه کتابی را تخلص کرده‌ام

    همت عالیم ممدوحم بس است

    قوت جسم و قوت روحم بس است

    پیش خود بردند پیشینان مرا

    تا به کی زین خویشتن بینان مرا

    تا ز کار خلق آزاد آمدم

    در میان صد بلا شاد آمدم

    فارغم زین زمرهٔ بدخواه نیک

    خواه نامم بد کنید و خواه نیک

    من چنان در درد خود درمانده‌ام

    کز همه آفاق دست افشانده‌ام

    گر دریغ و درد من بشنودیی

    تو بسی حیران‌تر از من بودیی

    جسم و جان رفت وز جان و جسم من

    نیست جز درد و دریغی قسم من


    شاعر: حضرت عطار نیشابوری

    بقلم: علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب - حافظ شیرازی

    پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

    تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم


    غزل کامل

    گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

    همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم

    به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام

    خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم

    پرده مطربم از دست برون خواهد برد

    آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم

    پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

    تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

    منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

    از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم

    دیده بخت به افسانه او شد در خواب

    کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم

    چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید

    با که گویم که بگوید سخنی با یارم

    دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ریا

    بجز از خاک درش با که بود بازارم


    شاعر: حضرت حافظ شیرازی رح 

    بقلم: علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • بیش از این نتوان به افسون محبت زیستن - ابوالمعانی بیدل

    بیش از این نتوان به افسون محبت زیستن

    داغم از اندیشهٔ وصلی‌ که پیغام است و بس


    غزل کامل

    از لب خامش زبان واماندهٔ کام است و بس

    بال از پرواز چون ماند آشیان دام است و بس

    مرکز تسخیر دل جز دیده نتوان یافتن

    گوش‌مینا حلقه‌ای گر دارد آن جام است وبس

    تا نفس باقی‌ست نتوان بست بال احتیاج

    این غناهایی‌که ما داربم ابرام است و بس

    از نشان ‌کعبهٔ مقصود آگه نیستم

    اینقدر دانم که هستی‌ساز احرام است و بس

    وادی امکان ندارد دستگاه وحشتم

    هر طرف جولان‌ کند نظاره یک گام است و بس

    بسته است از موی چینی صورتم نقاش صنع

    صبح ایجادم همان ‌گل‌ کردن شام است و بس

    دستگاه ما و من چون صبح برباد فناست

    صحن این‌ کاشانه‌ها یکسر لب بام است و بس

    کاش از خجلت شرارم برنمی‌آمد ز سنگ

    سوختم از شرم آغازی که انجام است و بس

    برپر عنقا تو هر رنگی‌که می‌خواهی ببند

    صورت آیینهٔ هستی همین نام است و بس

    بیش از این نتوان به افسون محبت زیستن

    داغم از اندیشهٔ وصلی‌ که پیغام است و بس

    پختگی دیگ سخن را باز می‌دارد ز جوش

    تا خموشی ‌نیست بیدل مدعا خام‌ است و بس


    شاعر: حضرت ابوالمعانی بیدل

    بقلم: فرهاد جاوید

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    3 min
  • قید جهات مانع پرواز رنگ نیست - ابوالمعانی بیدل

    قید جهات مانع پرواز رنگ نیست

    از حیرت اینقدر قفس اندیش رفته‌ایم


    غزل کامل

    گر در هوای او قدمی پیش رفته‌ایم

    مانند شبنم از گره خویش رفته‌ایم

    قید جهات مانع پرواز رنگ نیست

    از حیرت اینقدر قفس اندیش رفته‌ایم

    آنجاکه نقش جبههٔ تسلیم جاده است

    آسوده‌ایم اگر همه در نیش رفته‌ایم

    تا لب‌گشوده‌ایم به دریوزهٔ امید

    چون آبرو ز کیسهٔ درویش رفته‌ایم

    زاهد فسون زهد رها کن‌ که عمرهاست

    ما هم چو شانه از ته این ریش رفته‌ایم

    دنیا و صد معامله عقبا و صد خیال

    ما بیخودان به چنگ چه تشویش رفته‌ایم

    غواص درد را به محیط‌گهر چه‌کار

    اخگر صفت فرو به دل ریش رفته‌ایم

    در آفتاب سایه سراغ چه می‌کند

    از خویش تا تو آمده‌ای پیش رفته‌ایم

    با هیچ ذره راست نیاید حساب ما

    از بس که در شمار کم و بیش رفته ایم

    بیدل نشاط دهر مآلش ندامت‌ست

    چون‌گل ازبن چمن همه تن ریش رفته‌ایم


    بقلم: عبدالعزیز مهجور

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • با حسن تو آسان نتوان گشت مقابل - ابوالمعانی بیدل

    با حسن تو آسان نتوان ‌گشت مقابل

    حیرت چقدر آینه را پشت و پناه است


    غزل کامل

    آفت سر و برگ هوس آرایی جاه است

    سر باختن شمع ز سامان‌کلاه است

    غافل مشو از فیض سیه‌روزی عشاق

    نیل شب ما غازه‌کش چهرهٔ ماه است

    با حسن تو آسان نتوان‌ گشت مقابل

    حیرت چقدر آینه را پشت و پناه است

    یک چشم تر آورده‌ام از قلزم حیرت

    این‌کشتی آیینه پر از جنس نگاه است

    افسوس‌که در غنچه و بو فرق نکردم

    دل رفت و من دلشده پنداشتم آه است

    تا هست نفس رنگ به رویم نتوان‌یافت

    تحریک هوا بال و پر وحشت کاه است

    کو خجلت عصیان‌که محیط‌کرمش را

    آرایش موج، از عرق شرم‌گناه است

    زان جلوه به خود ساخت جهانی چه توان‌کرد

    شب پرتو خورشید در آیینهٔ ماه است

    جزسازنفس غفلت دل را سببی نیست

    این خانه چو داغ از اثر دود سیاه است

    آنجاکه تکبرمنشان ناز فروشند

    ماییم و شکستی که سزاوارکلاه است

    هرچند جهان وسعت یک‌گام ندارد

    اما اگر از خویش برآیی همه راه است

    زندان جسد منظر قرب صمدی نیست

    معراج خیالی تو و ره در بن چاه است

    از جلوه‌کسی ننگ تغافل نپسندد

    بیدل مژه بر هم زدنت عجز نگاه است


    بقلم: عبدالعزیز مهجور

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi..Com

    2 min
  • بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را - علامه اقبال

    بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

    من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را


    غزل کامل

    بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

    من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را

    ز مشتاقان اگر تاب سخن بردی نمیدانی

    محبت می کند گویا نگاه بی زبانی را

    کجا نوری که غیر از قاصدی چیزی نمیداند

    کجا خاکی که در آغوش دارد آسمانی را

    اگر یک ذره کم گردد ز انگیز وجود من

    باین قیمت نمی گیرم حیات جاودانی را

    من ای دریای بی پایان بموج تو در افتادم

    نه گوهر آرزو دارم نه می جویم کرانی را

    از آن معنی که چون شبنم بجان من فرو ریزی

    جهانی تازه پیدا کرده ام عرض فغانی را


    شاعر: علامه محمد اقبال - زبور عجم

    بقلم: علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    3 min
  • ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست - علامه اقبال

    ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست

    چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست


    غزل کامل

    ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست

    چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست

    گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش

    گاهی درون سینه مرغان به های و هوست

    در نرگس آرمید که بیند جمال ما

    چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست

    آهی سحر گهی که زند در فراق ما

    بیرون و اندرون زبر و زیر و چار سوست

    هنگامه بست از پی دیدار خاکئی

    نظاره را بهانه تماشای رنگ و بوست

    پنهان به ذره ذره و ناآشنا هنوز

    پیدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست

    در خاکدان ما گهر زندگی گم است

    این گوهری که گم شده مائیم یا که اوست


    شاعر: علامه محمد اقبال (زبور عجم)

    بقلم: علی منهاج

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    2 min
  • همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما - ابوالمعانی بیدل

    همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما

    چه قیامتی‌که نمی‌رسی زکنار ما به‌کنار ما


    همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما

    چه قیامتی‌که نمی‌رسی زکنار ما به ‌کنار ما

    چو غبار ناله به نیستان نزدیم‌گامی از امتحان

    که ز خودگذشتن مانشد به‌ هزار کوچه ‌دچارما

    چقدر ز خجلت مدعا زده‌ایم بر اثر غنا

    که چورنگ دامن خاک‌هم نگرفت خون شکار ما

    همه‌را به‌عالم بخودی قدحی‌ست از می عافیت

    سر و برگ‌گردش رنگ ببین چه خطی‌کشد به‌ حصار ما

    دل ناتوان به‌کجا برد الم تردد عاجزی

    که چو سبحه هرقدم اوفتد به هزار آبله ‌کار ما

    به سواد نسخهٔ نیستی نرسید مشق تأملت

    قلمی به خاک سیاه زن بنویس خط غبار ما

    صف رنگ لاله بهم‌شکن‌، می جام‌گل به ‌زمین فکن

    به بهار دامن ناز زن ز حنای دست نگار ما

    به رکاب عشرت پرفشان نزدیم دست تظلمی

    به غبار می‌رود آرزو نکشیده دامن یار ما

    نه به دامنی ز حیا رسد نه به دستگاه دعا رسد

    چورسد به نسبت پا رسدکف دست آبله‌دار ما

    چو خوش است عمر سبک عنان‌گذرد ز ما و من آنچنان

    که چو صبح در دم امتحان نفتد بر آینه بار ما

    چمن طبیعت بیدلم ادب آبیار شکفتگی

    زده است ساغررنگ وبو به دماغ غنچه بهار ما


    شاعر: حصرت ابوالمعانی بیدل رح

    بقلم: فرهاد جاوید

    بکوشش: فهیم هنرور

    RumiBalkhi.Com

    4 min

About سخنور

From the publisher's feed

در این کانال ضمن دکلمه و تفسیر ابیات شعرای نامدار، تفسیر اشعار دیوان شمس تبریزی، دکلمه غزلیات، حکایات مثنوی معنوی، مجالس سبعه، مقالات شمس تبریزی و منتخب از فیه ما فیه حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز نشر خواهیم نمود.

More shows like سخنور

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,894 Listeners