
Sign up to save your podcasts
Or


بیشتر ما فکر میکنیم مشکل زندگیمان آدمها هستند:
رئیس سختگیر،
همسر بیتوجه،
پول کم،
سن،
شرایط،
یا حتی گذشته.
اما دبی فورد در فصل اول کتاب «شجاعت» میگوید:
بزرگترین مانع زندگی ما،
نه بیرون،
کتاب : شجاعت
تو کندذهنی! تو دوستداشتنی نیستی! تو لیاقت یک زندگی خوب را نداری! همهاش تقصیر توست! اگر مدام این حرفها را به خود میزنید، بدون لحظهای درنگ این کتاب را بخوانید.
دبی فورد در شجاعت که یکی دیگر از پرطرفدارترین خلاصه کتاب های بوکاپو است، از تمام سختیهایی که کشیده است، از اعتیاد، ازدواج ناموفق، سرطان و… صحبت میکند و دلیل همه مشکلاتش را یک چیز میداند: «ترس».
من دیگه خجالت نمی کشم...
از مجموعه: شعر و قصه کودکانه از گروه بیتونه
احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت...............
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته ذورق به گل نشسته ایست زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
ک همچو اژدها دهان گشود
زمین آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تورا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هرقدم نشان پای توست
دراین درشتناک دیو لاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه کن..
هنوز آن بلند دور
آن سپیده
آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز
چه فکر میکنی؟
جهان چو آبگینه شکسته ایست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت
زمان بیکرانه را تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
بسان رود که در نشیب دره
سر به سنگ می زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش..
....هوشنگ ابتهاج....
حافظ » غزلیات »غزل شمارهٔ ۱۲۰
بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایهبان دارد
بهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد
غبارِ خط بپوشانید خورشیدِ رُخَش یا رب
بقایِ جاودانش ده، که حُسنِ جاودان دارد
چو عاشق میشدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصود
ندانستم که این دریا چه موجِ خونفشان دارد
ز چشمت جان نشاید بُرد کز هر سو که میبینم
کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد
چو دامِ طُرِّه افشاند ز گَردِ خاطرِ عشاق
به غَمّازِ صبا گوید که راِزِ ما نهان دارد
بیفشان جرعهای بر خاک و حالِ اهلِ دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو، فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گُل، مشو در دامَش ای بلبل
که بر گُل اعتمادی نیست، گر حُسنِ جهان دارد
خدا را، دادِ من بِسْتان از او ای شِحنهٔ مجلس
که می با دیگری خوردهست و با من سر گِران دارد
به فِتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن
که آفتهاست در تأخیر و طالب را زیان دارد
ز سروِ قَدِّ دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمهاش بِنْشان که خوش آبی روان دارد
ز خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ آن داری
که از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوب
به تلخی کُشت حافظ را و شِکَّر در دهان دارد
از حکایتهای کتاب کلیله و دمنه
!داستان مردی که جواب اعتماد دوستش را با دروغ و خیانت داد
ما اغلب عادت کردهایم جهان را نقد کنیم.
از جامعه، آدمها، رفتارها، بیعدالتیها و کمبود انسانیت گلایه کنیم.
اما کمتر پیش میآید از خودمان بپرسیم:
«سهم من در بهتر شدن این دنیا چیست؟»
خلاصه کتاب: توهم آگاهی٬
هیچ انسانی هرگز جداگونه فکر نمیکنه
اثر استیون اسلومن,فیلیپ فرنباخ٬. علمی
چشمهات رو برای چند ثانیه ببند…
نفس بکش…آروم…عمیق…
و توی دلت تکرار کن:
«من در امنیتم…من در مسیرِ خودم هستم…و نورِ زندگیهنوز درونِ من جریان دارد…»
ممنونم که امشبدلت رو به «حال و هوای دل» سپردی…
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »غزل شمارهٔ ۳۷۴
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
From the publisher's feed