
Sign up to save your podcasts
Or


این یک تکنیک باستانی در بومیان هاوایی برای بخشش، پاکسازی ذهن و مشکلات است
بخش اصلی پاکسازی - عبارات چهارگانه] تصور کن نوری از درون قلبت شروع به تابیدن میکنه. با هر عبارت، یک لایه از خاطرات و دادههای قدیمی ناخودآگاهت پاک میشه:
تا که حکم دل بر عقل افتاد من را باختم
آتشی بر سینه شد دشت و دمن را باختم
با زبان بازی مرا مسحور خود کردی و من
گرچه استـادم ولـی... نغز سخن را باختم
آفتاب گرم آغوشت مرا سوزاند و رفت
جان در آمد از تن و ، اینجا کفن را باختم
بین تلفیق نگاهت با نگاهم جنگ شد
رفتی و بر چهره ام ، چین و شکن را باختم
قصه ی لیلی و مجنون نیست شرح ماجرا
در قمار عشق تو من ، خویشتن را باختم
خرمن گیسوی تو در دست داسم می نشست
در میان موج گندمزار... تن را باختم
داشتم دل می کشیدم خانه ای می ساختم
آمدی ویرانه کردی و وطن را باختم
می کشیدم در خیالم دست و بازوی تو را
در خیالم هم، به تو من فوت و فن را باختم
در تب و آتش فتادم بین ما پیکار بود
محشری بود و نبرد تن به تن را باختم
قصد دریا کرده ام من در مسیر زندگی
ساحل چشمت به دل زد ، زیستن را باختم
تا تو رفتی دل خزان شد... نازنینم بازگرد
بعدِ تو من هم سمن هم یاسمن را باختم...
✍️#محمد_عسگری
جمعبندی
ترس همیشه همراه ما خواهد بود...
اما لازم نیست فرمان زندگی را به دست او بدهیم.
هر قدم کوچکی که با وجود ترس برمیداریم،
قدرت ترس را کمتر و باور ما به خودمان را بیشتر میکند.
تغییر واقعی، یک تلاش صرفاً ذهنی نیست؛ بلکه یک بازآرایی بنیادین در بیولوژی، شیمی عصبی و بیان ژنتیکی ماست. علم امروز به «زبان معاصر عرفان» (Contemporary language of mysticism) تبدیل شده است؛ زبانی که پدیدههای اسرارآمیز تغییر را از ابهام خارج کرده و آنها را در قالب قوانین فیزیولوژیک تبیین میکند. به گفته دکتر جو دیسپنزا: «تغییر واقعی یعنی بزرگتر بودن از محیط، شرایط و تمام آن چیزی که در دنیای بیرونی
مقدمه: نقطهای که همهچیز متوقف شد
شاید برای خیلی از ما، زندگی یک مسیر خطی و پیشبینیپذیر باشد؛ تا زمانی که یک حادثه، یک ثانیه، تمام باورهایمان را زیر و رو کند. برای دکتر جو دیسپنزا (Dr. Joe Dispenza) این ثانیه در سال ۱۹۸۶ رقم خورد. او در آن زمان یک کایروپراکتور جوان، ورزشکار و موفق بود که در مسابقات سهگانه (ترایاتلون) در کالیفرنیا شرکت کرد.اما در حین مسابقه، یک خودروی شاسیبلند با سرعت بالا از پشت به دوچرخه او کوبید. نتیجه حادثه وحشتناک بود: شکستگی شدید در ۶ مهره ستون فقرات. چهار پزشک جراح برجسته به او گفتند که تنها راه برای اینکه شاید بتواند دوباره راه برود، یک جراحی سنگین و پیچیده است؛ جراحی که احتمالاً او را تا آخر عمر با معلولیت و دردهای شدید مواجه میکرد.جو دیسپنزا در آن لحظه حساس، تصمیمی عجیب و تاریخساز گرفت: او جراحی را رد کرد.
او با خود فکر کرد: «اگر هوش سرشاری که بدن ما را خلق کرده، توانایی شفای آن را هم داشته باشد، من باید با این هوش ارتباط برقرار کنم.» او بیمارستان را ترک کرد و به مدت ۹ هفته و نیم، تمام تمرکز ذهنی خود را روی بازسازی ذهنی ستون فقراتش گذاشت. او هر روز ساعتها مدیتیشن میکرد، مهره به مهره ستون فقراتش را در ذهن بازسازی میکرد و به بدن خود فرمان شفا میداد. در کمال شگفتیِ جامعه پزشکی، او بعد از حدود ۱۰ هفته، بدون هیچ جراحی یا گچگرفتگی، روی پاهای خود ایستاد و راه رفت. این معجزه شخصی، جرقه آغاز یک رسالت بزرگ شد.
پیام اصلی فصل نهم اگر خیلی ساده جمعبندی کنیم:
اگر خیلی ساده جمعبندی کنیم:
تو زمانی کامل میشوی که دیگر با خودت در جنگ نباشی.
پیام اصلی فصل هشتم
جمله کلیدی فصل:
تو زمانی کامل میشوی که دیگر با خودت در جنگ نباشی.
یک بار، مادرِ یکی از دوستانم، بیدلیل من را به حرف گرفت.سؤالهای ساده میپرسید… از هر چیزی.و من هم جواب میدادم، معمولی، بدون فکر خاصی.
چند دقیقهای گذشت.حرف خاصی برای گفتن نداشتم، اما مکالمه ادامه داشت.
آخرش مکث کرد…لبخند زد و گفت:
«راستش… من صداتو خیلی دوست دارم. برای همین هی سعی میکنم یه موضوعی پیش بکشم که تو حرف بزنی… فقط صداتو بشنوم.»
پیام اصلی فصل هفتم
اگر بخواهیم خیلی ساده جمعبندی کنیم:قربانی بودن = از دست دادن قدرتمسئولیتپذیری = بازپس گرفتن قدرتتغییر بیرونی از تغییر درونی شروع میشودهرجا گیر کردی، بخشی از کلید دست خودت است
تا وقتی دیگران را مسئول زندگیات بدانی، هیچچیز تغییر نخواهد کرد.
یک جمله کلیدی فصل
From the publisher's feed