من از یه دختر خانومی خوشم اومده که هم خوابگاهی خواهرم بوده تقریبا ۸ ساله که خانوادم دورادور میشناسنشون و برعکس و رفت و آمد خانوادگی داریم البته مادر و خواهرم
بعد ۸ سال اولین باری بود که میدیدمش و به سفر کاشان و اصفهان با خانوادم و ایشون رفتیم ، معیارهایی که من از یه دختر خانوم رو داشتم رو ایشون داشت
خلاصه اینکه بعد سفر و بعد اینکه از خونمون رفت چند روز بعد زنگ زدم و ازش درخواست آشنایی و ازدواج کردم
جواب ایشون نه بود به این دلیل که عشق حل نشده ای داشت و با اینکه یکسال گذشته بود از این عشق حل نشده نتوانسته فراموشش کنه که بتونه کس دیگه ای رو بپذیره
ازش خواستم اجازه بده حضوری بیام شهرستانشون قبول کرد و حدود دوازده ساعت اون روز رو باهاش بودم صادقانه همه چیزو به من گفت و این صداقتش برای من یه دنیا ارزش داره
در مورد عشق حل نشدش به من گفت
من بهش قول داده بودم و هستم که یکسال برای بدست آوردنش بدوم اگه تونستم حسشو نسبت به من و اون شخص عوض کنم با هم ازدواج کنیم ایشونم قبول کرد ولی گفت وابسته ی من نشی ممکنه جوابمم بهت منفی باشه یا نتونم این عشق حل نشده رو حل کنم
قولی ازش گرفتم تا تو حل شدن این عشق حل نشده کمکش کنم و گفتم روانشناس آشنا دارم ازش کمک میگیرم گفت باشه
(این بین مسایل زیادی اتفاق افتاده بود مثلاً روزی یک ساعت تلفنی باهم صحبت میکردیم و بیشتر ایشون مشکل و کارایی که میکنه رو بیان میکرد که من مشکلی با این قضیه نداشتم اما گاهی هم در مورد عشق حل نشدش صحبت میکرد که شب نتوانسته بخوابه بخاطر تپش قلب و ... )
دیشب پیش روانشناس بودم گفت کاملا کنار بکش چون الان تو برای اون حکم شنونده ی خوب هستی نه کیس ازدواج و تو هر چی ریز بیشتری از این عشق حل نشدش بدونی برای تو ضرر داره که اگه یه موقع باهاش ازدواج کردی این جزئیات ریز ممکنه ذهنتو مسموم کرده باشه یا یا ایشون عشق حل نشدشو حل کنه و تو دیگه تمایلی به ازدواج نداشته باشی یا بعد ازدواج منت بذاری که من تورو از زمین بلند کردم حالا ازم توقع داری و...
مشاور گفت بگو یا باید رابطه ی ما دوستی باشه برا همیشه یا حتی اولش دوست باشی بعد به ازدواج برسی این جزیئات مشکل ساز باشن
تو، تو جایگاه ازدواج بمونی و بهش بگی این عشق حل نشده رو با کس دیگه ای غیر از تو مثل مشاور حل کنه
خلاصه که بهش زنگ زدم صادقانه بهش قضیه رو گفتم متوجه شدم ناراحت شدش گفتم ناراحت شدی گفت نه و گفتم چرا شدی لطفاً حرف بزن نظرتو بگو
بعد کلی حرف ناراحت شده بود و گریه کرد و گوشی رو قطع کرد ،دیگه جوابمو نداد تا این که کلی پیام و زنگ زدم بعد گفت
دلمو شکوندی شما پسرا دنبال آدم دروغگو هستید گفتم نه برعکس گفتی فلان اتفاق افتاده گفتم باشه من با این قضیه مشکل ندارم چون میدونم پشیمون بود گفتم نیاز نیست جزئیات ریزشو به من بگی من دارم خودم بهت میگم که نگو، گفت هر چی که بود رو گفتم دو ماه صبر میکردی میدی بازم حرفی ازش میزنم یا نه، بعد چجوری میگی یکسال دنبالت میدوم هنوز سه هفته نشده دنبال راه حلی برام و میگی ریز جریان عشق حل نشدم تو رو اذیت میکنه اگه اذیت میشدی چرا اومدی دنبال دختر مشکل دار
بعد این دعوا متوجه شدم داشت به من دل میبست
منم اشتباهاتی داشتم که میتوانستم بهتر مدیریت کنم و به اینجا نرسونمش ترسیدم اگه دیرتر این حرف رو بگم شل بشم و احساسی عمل کنم
با اینکه ازش معذرت کلی خواستم و خواستم فرصت بده اما مثل اینکه آدمیه که دلش بشکنه دیگه تموم شدست تا آخر عمر این قضیه برای اون تموم شدست
بحث به اینجا رسید که دیگه دوست نداره با من دیگه در ارتباط باشه