ممنونم که وقتتونو در اختیارم میذاریدو دردو دلامو میخونید.
۱۵ سالم بود که با همسرم دوست شدم.
با هزاران مشکلات و فکرو خیال و دغدغه به هم رسیدن ۲۱سالگی عقد کردم (همسرم ۴سال ازم بزرگ تر هست)
تو این ۶/۷ سال دوستی هیچ وقت بهمون خوش نگذشت که هیچ ،،متاسفانه بیمار هم شدم و مریضی ms گریبانگیرم شد.
شهلا جون ما فقط ۹ ماه اول دوستیمونو که جفتمونم تو عالم نوجوونی و جوونی بودیم باهم جیک جیک میکردیم😔
تا اینکه مادرم متوجه رابطمون شد.
انواع و اقسام مخالفت ها ، تیکه های نیش دار،تخریب شخصیت ها ووو نثار من و همسر آیندم کرد که یک سال بعدش از شدت غصه،گریه و عصبانی شدنهای مکرر، مبتلا به بیماری ام اس شدم.
شهلا جون مشکل از اونجایی شروع شد که مادرم وقتی متوجه دوستیمون شد،همسرم ۲۰ سالش بود و ایشون ازش انتظار یه داماد تحصیل کرده خونه و ماشین دار شاغل رو داشتن.
اینم بگم خانواده همسرم کاملا سنتی و از نظر فرهنگی کمی از ما پایینتر هستن.همین امر باعث شده بود مامانم همش فخر میفروخت و خودشو باکلاس و با دوست پسر دخترش کَل و فخر میفروخت و باعث میشد به غرور همسرم بر بخوره و تبدیل به بی احترامی و دعوا بشه.
خلاصه میکنم با اینکه دلم خیییلی خیلی پر هست.
الان که من ۲۸ سالمه و همسرم نزدیک به ۳۳ سال شده یک دختر نازنین ۱۵ماهه داریم 😔 و از نظر تحصیلی و مالی در حد معقول رو به خوب هستیم،(همسرم فوق العاده با جُربزه هستن و نسبت به سنش که از صفر شروع کرده،موقعیت اجتماعی خیلی خوبی داره ) هنوز که هنوزه این مشکلات مثل آفت به زندگیم چسبیده بدون هیچ مراعات و گذشت از سمت مادرم.
موضوعی که در کمال تعجب آزردم میکنه اینه که مامان از سال ۹۰ تو کلاس هاتون حضور دارن و ۸۰ درصد دغدغه موعد حضور در کلاسهاتون ،قیافه و چی پوشیدنشون و کم نبودن کنار همکلاسیها از هر نظر.
بخیل نیستم خدارو شکر اعضای کلاس از نظر مالی و دارایی چندین برابر ما هستن ولی متاسفانه همین مورد باعث تاثیر خیلی منفی تو رفتار و خواسته های مالی مادرم از پدرم شده که فلانی اینه یا اون خانم فلان ماشینو داره اونیکی تو فلان محل زندگی میکنه ووو
حیف اینهمه مباحث مفید شما نیست که یادگیریش ،اولویت حضور در کلاس نیست.
میدونم شاید خودم مقصرم و بیش از حد وابسته به پدر و مادر هستم چون کسیو جز اینا ندارم و تنها خواهرم ایران نیست، ازتون میخوام با صحبتهای دلنشینتون راهنماییم کنید و بازم بابت همه مهربونیاتون ممنونم.