شهلا جان مشكلي پيش اومده سر يك انتخاب ب مشكل خورديم همسرم اصرار داره كه بايد بريم خونه مادرش بشينيم
اما من ب دلايل و مشكلاتي كه مادرهمسرم توي زندگيم انداخته و بعد سه سال شناختي كه ازشون دارم راضي نيستم كه برم خلاصه اخلاق مادرشون اينه كه دوست دارن من و چادري كنن دوست دارن اونجوري كه ايشون دوست داره من بپوشم دوست داره همون تسلطي كه روي پسرش داشته حالا روي زندگي من داشته باشه
من ٣٣ سالمه ي دختر ٢ ساله دارم حسابدار هستم و الان زبان ميخونم شايد بتونم مداركم رو براي مهاجرت تكميل كنم اينده دخترم برام اهميت زيادي داره مخصوصا از وقتي با شما اشنا شدم
من دختر مستقلي بودن وقتي ازدواج كردم و الان هم همينم
با همه حرف و سخنها هميشه سكوت كردم هميشه ارام بودن كه ارامش زندگيم برهم نخوره طوري كه ديگه درحضورم حرفي نزنن و ب همسرم بگن و تحريك كنن و همسرم جوابشون رو داده و من حتي نپرسيدم كه چ اتفاقي افتادهنميدونم بايد ب چ زبوني چطور همسرم رو توجيه كنم درك كنه
من فكر ميكنم اين جا بجايي ب قيمت زندگيمون تمام خواهد شد
چون از دخالت صد در صد خانوادش از خصوصي ترين امور تا حتي توي تربيت بچه هيچ شكي ندارمهمسرم هم قبول داره كه مادرش رفتار عادي نداره و ميگه من بهتر از تو مادرم رو ميشناسم
ولي با اين حال با توجه ب وضع اقتصادي اين روزها وقتي سر سال خونه شده ميگه ديگه اجاره رو زياد نكنيم بريم اونجا بشينيم كه بتونيم از پولمون استفاده كنيم
ولي من اولا از روز اول اعلام كردم كه اونجا نميام و حالا با شناخت ميگم نميام
و اصلا اون منطقه رو براي زندگي خودم مناسب نميدونم و اصلا دوست ندارم همسرم هم ميدونه
ميدونه دخترم به اونها عادت داره و ممكنه حتي توي روزمره زندگي اون هم تاثير بذاره ، لطفا راهنمايم كنيد