
Sign up to save your podcasts
Or


روح چیست و کجاست؟ آیا قابل اندازه گیری و لمس کردن است؟ آیا قابل بازآفرینی است؟آیا تجربه های نزدیک به مرگ، زندگی های متوالی، فعالیت های غیرقابل توضیح مغز نشان دهنده وجود روح هستند؟
امروزه دانشمندان بر آن شده اند تا پاسخ این سئوالات را با کمک گرفتن از دانش و فناوری مدرن بدست بیاورند ودرک جدیدی از مقوله روح کسب کنند تا شاید بتوانند رمز معمای روح را باز کنند.
در طول چهارصد سال گذشته كه پيشرفت روش هاي علمي فقط مبتني به قلمرو مادي بوده، مشكل بزرگي به وجود آمده است، جهان، در ازاي استفاده از دستاوردهاي تمدن غرب، بهاي گزافي پرداخته و آن بي توجهي به اساسي ترين بخش هستي، يعني آگاهي يا روح انسان است.
در چنين جهان بيني اي در حال حاضرجايي براي مفاهيمي از قبيل روح، وجود ندارد.
اگر چه دانشمندان علم نورلوژی و روانشناسی، اخیرا به موضوعات تجربه ي نزديك به مرگ، زندگي پس از مرگ جسم، و بازگشت مجدد روح به زندگي یا زندگي هاي متوالي، كه مستقیما به پدیده آگاهی یا روح ارتباط دارد توجه نشان داده اند، اما چون اثبات این پدیده ها در حال حاضر از طريق ابزارهاي علمي موجود مقدور نيست، تصور مي شود كه اين مفاهيم واقعي و علمي نيستند.
اما اگر خوب در اين باره فكر كنيم، متوجه خواهيم شد كه ابعاد ديگري از واقعيت وجود دارند كه نمي توانيم به وسيله ي حواس پنچ گانه ي خود آنها را دريافت كنيم.
امواج الكترو مغناطيس، نمونه ي كاملي از اين مسئله محسوب مي شوند، اعم از اينكه كسي آنها را باور داشته باشد يا نه، این امواج هميشه وجود داشته اند.
همه ي اكتشافات علمي كه در طول قرن ها موفق به انجامشان شده ايم، هميشه از قبل وجود داشته اند. ولي هزاران سال طول كشيده تا ما آنها را كشف كنيم.
واژه ی "روح" در جوامع امروزی محتوایی عمدتا مذهبی و نادقیق کسب کرده است. ولی در روزگار افلاطون و ارسطو در یونان باستان، روح که در آن زمان روان خوانده می شد، معنایی بسیار دقیق تر و خاص تر داشت.
روان، از نظر فلاسفه یونان باستان، در برگیرنده ی کل مسایل مربوط به انسان بود. از جمله چیزی که به او جان بخشیده بود، چیزی که هویتش را شکل می داد و آنچه که به اخلاقیاتش منتهی می شد.
امروزه بسیاری واژه روان را با ذهن یکی می دانند و روح را موجودیتی مبهم، اسرار آمیز و حتی مذهبی می شناسند، در حالی که در حقیقت معنای واقعی روان، در ارتباط با روح یا خود است.
بررسی دربارۀ روح يا آگاهی، به اکتشاف پدیدۀ الکترومغناطیس در قرن نوزدهم یا مکانیک کوانتوم در قرن بیستم شباهت دارد، که به وسیلۀ هیچیک از اصول شناخته شدۀ قبلی قابل توجیه نبودند.
اما حقیقت خود روح چيست؟
پروفسور بهرام الهی، استاد برجستۀ جراحی و آناتومی، که تحقيقات وسيعي در زمينه آگاهي و ماهيت آن انجام داده است، چنین بیان کرده است :
ماهيت روح ناشناختني است، اما انسان مي تواند با درك اثرات قواي آن، پي به موثر ببرد.
وجودی که آن را روح مینامیم، وجودي علمي و نوعي ماده است، هر چند لطيف تر از آن است كه با ابزار علمي امروز سنجيده شود.
روح از مادۀ بسیار لطیفی ساخته شده كه به مفهوم امواج الکترو مغناطیس شباهت دارد که قادر به حمل صداها و تصاویر است، و قوانین، اصول و قواعد دقیقی بر آن حاکم است.
روح انسان تماما از جنس یک واحد آگاهي است که قابل تربیت و تحول پذیر است.
از نقطه نظر پرفسور الهي، ، افكار و تصميمات، در روح ما شكل مي گيرند و از طريق مغز جلوه مي كنند.
با این تعریف، روح، منشاء خرد، فكر، عقل، اراده، نداي وجدان و ايمان در انسان است.
از طریق آدرس ایمیل زیر با ما در ارتباط باشید:
فیلم مستند علمی از تجربه بازگشت روح
داستان واقعی جیمز لینگر، پسر ۲ سالهای که زندگی قبلیاش (خلبان هواپیمای جنگی در جنگ جهانی دوم) را بخاطر آورد.
میتوانید در صفحه اینستاگرام تماشا کنید.
@ethicalintelligence
تجربهي نزديك مرگ يا (NDE)، امروزه بهطور قابلتوجهی در کتابها، جراید و حتی مجلات علمی، بهخصوص روانپزشکی، مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گرفته و سئوال هایی را در ذهن هر یک از ما ایجاد می کند که نیاز به جواب های منطقی دارد.
واقعاً تجربهي نزديك مرگ را چگونه ميشود تعبیر و تفسير کرد؟
سؤالي كه برای بسياري از دانشمندان، خصوصاً دانشمندان عصبشناس مطرح است، اين است كه:
آيا آگاهی انسان به «چیزی» غير از جسم و مغز بستگي دارد؟
اين همان سئوالي است كه در اولین اپيزود و در مورد حادثه ايي كه براي آقاي فنيس گيج رخ داده بود مطرح كرديم.
در دههي ۱۹۶۰، پزشکان توانستند با استفاده از روشي، بیمارانی را که دچار ایست قلبی شده بودند، دوباره به زندگی بازگردانند. بیمارانی که پيش از آن محكوم به مردن بودند، حالا ميتوانستند دوباره به دنياي زندهها برگردند.
اما واقعیتی که خود محققان هم از آن بیخبر بودند این بود که، آنها به کمک این روش نجاتبخش، این امکان را برای گروهی فراهم آوردند که احوالات سفر بین دو دنیا را تجربه کنند. کسانی که توانسته بودند به آن طرف پرده نگاهی اجمالی بیندازند و دوباره به این دنیا برگردند و سرگذشتشان را بازگو کنند. امروزه تعداد این افراد از مرز یک میلیون نفر فراتر رفته است.
با اینکه قدمت تجربهي نزديك مرگ (NDE) به قدمت وجود بشر در تاریخ ميرسد، ولی این معماي حل نشده در طول تاریخ، اخیرا مورد توجه جامعه علمی قرار گرفته است.
يكي از قديميترين موارد مستند در رابطه با تجربهي نزديك مرگ، در كتاب جمهوري افلاطون و به داستان يك سرباز مربوط ميشود.
سرباز در جنگ مجروح ميشود و او را كشته در نظر ميگيرند و طبق رسم آن زمان، جسمش را براي سوزندان روي سكوي ويژهاي قرار ميدهند. اما درست قبل از روشن كردن آتش، آثار زندگي در او ظاهر ميشود و آنچه را بر او گذشته بود، بازگو ميكند. او چگونگي رفتنش به قلمروي ماوراي زمين را تعريف ميكند. جاي زيبايي كه كردارهاي نيك و بد ارواح در دورهي اقامتشان روي كرهي زمين، داوري و ارزيابي ميشوند.
اين سرگذشتي بود كه افلاطون آن را بسيار مهم و در خور توجه تلقي ميكرد. افلاطون در میان سایر شهرت هایش، پدر مقوله ی تجربه نزدیک به مرگ در جهان غرب هم تلقی می شود، او بر اين باور بود كه ما از جايگاهي وراي اينجا به اين دنيا ميآييم.
همان جايگاهي كه سرباز هنگام تجربهي نزديك مرگ مشاهده كرده بود. علاوه بر آن، افلاطون عقيده داشت كه اگر به عمق درون خودمان فرو برويم، ميتوانيم خاطرات حضورمان در عالم معنا را دوباره به ياد بياوريم و اگر به چنین خاطراتی اعتماد کنیم و به آنها توجه داشته باشیم، نگرش تزلزل ناپذیری نسبت به عالم معنا به دست خواهم آورد.
ويمیتوانید قسمتی از مستند نجات یافتن از مرگ را در لینک زیر مشاهده کنید
https://www.instagram.com/p/COsLfEVjnik/?igshid=1u3q59egjvkb9
ويكتور فرانكل، قبل از شروع جنگ جهاني دوم، زماني كه فقط ۱۶ سال داشت، مکاتباتش را با زيگموند فروید آغاز کرد و یکی از دست نوشتههایش را در حیطه روانکاوی برای او فرستاد که این دست نوشته سه سال بعد در نشریه بینالمللی روانکاوی چاپ شد.
فرانكل بعدها در سال 1930 دكتراي پزشكي و دكتراي فلسفه اش را از دانشگاه وين اخذ كرد. طي جنگ جهاني دوم سه سال را در اردوگاه هاي كار اجباري نازي ها سپري كرد.
او بعد از جنگ و آزاد شدن از اسارت، مکتب روانشناسی لوگوتراپی یا معنا درمانی را بنا نهاد كه امروز یکی از مکاتب مطرح روانشناسی در جهان است.
ﻟﻮﮔﻮﺗﺮاﭘﯽ يا معنا درماني در ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﺑﺎ رواﻧﮑﺎوي، روﺷﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ شخص ﺗﻮﺟﻪ دارد و توجه خود را بيشتر ﺑﻪ آﯾﻨﺪه بيمار يعني، وﻇﯿﻔﻪ، ﻣﺴﻮوﻟﯿﺖ و ﻣﻌﻨﯽ و ﻫﺪﻓﯽ كه شخص ﺑﺎﯾﺪ در زﻧﺪﮔﯽ آﺗﯽ ﺧﻮد دنبال كند، معطوف مي كند.
فروید روان نژندی و بيماري رواني را حاصل سرکوبی کششهای غریزی خصوصا مسايل جنسي میدانست.
اما فرانكل معتقد بود، فرويد تنها ناخودآگاه غريزي انسان را ديد، و با تنزل "خود " در انسان به يك فرآورده مغزي صرف، و ناديده گرفتن بعد روحي در ناخودآگاه، انسان را تا حد يك ماشين واره در يك دستگاه رواني تقليل داد.
فرانکل انسان بودن را «آگاه بودن» و «مسئول بودن» و در جستجوی معنایی برای زندگی بودن میدانست، از اين رو، فرانكل واژه هستی نژندي را در مورد اختلال عاطفی ابداع کرد و اختلال عاطفی را حاصل عدم توانایی فرد در یافتن معنا برای زندگی میدانست.
به نظر فرانکل، در آدمی انگیزهای بنیادی وجود دارد و آن اراده معطوف به معنا است و اگر تلاش انسان درتحقق معناي زندگي بي نتيجه بماند، براي گريز از زجر ناشي از اين خلاء و ناكامي وجودي در معناي زندگي، ذهنش معطوف به لذت جويي، قدرت طلبي و كسب ثروت خواهد شد تا با جايگزيني آنها خلاء وجودي خودش را جبران كند.
از نظر فرانكل، بي حوصلگي و بي علاقه بودن در زندگي، و همچنين بي تفاوتي و عدم توانايي در ابتكار عمل در زندگي از علائم عمده ي ناكامي در كسب معنا در زندگي هستند.
آلبرت انشتين معتقد بود، انساني كه زندگي را بي معنا مي پندارد، نه فقط غمگين است بلكه زيستن هم برايش دشوار مي شود.
از طریق آدرس ایمیل زیر با ما در ارتباط باشید
زیگموند فروید، پدر علم روانكاوی، در كاوش های مربوط به ذهن، روشی را به كار گرفت كه با نحوه ی بررسی سایر روانشناسان آن زمان متفاوت بود. او به توضیح یك نظام علت و معلولی پرداخت كه مدعی است هر فكر، احساس و یا رفتاری، زاییده ی افكار، احساسات و رفتارهای قبلی آن است.
از نظر فروید، هر فرآیند روانی كه بر اساس این روابط علت و معلولی قابل توجیه نباشد، مثل خواب دیدن یا نشانی پریشانی روانی – می بایست محصول سطح عمیق تری از ذهن، به حساب بیاید. یعنی سطح ناخودآگاه.
***************
فروید، روان را به سه بخش تقسیم كرد. خودآگاه كه البته همه آن را می شناسیم. ناخودآگاه كه انسان به آن دسترسی ندارد . و بین این دو منطقه، یعنی ناحیه پیش آگاه كه آرزوهای سركوب شده در آن جا به صورت خواب و رویا نمود پیدا می كنند.
الگوی فروید، مبنی برحضور منطقه ای نامحدود، عظیم، اسرارآمیز و نامرئی بنام ناخودآگاه در ساختار روان آدمی، منجر به درک بهتر این واقعیت تعیین کننده شد که، مرزهای عملکرد ناخودآگاه انسان کاملا متمایز از عملکرد شعور خودآگاه او هستند.
ناخودآگاه، ناحیه ای از روان است، شامل غرایز، تمایلات، انگیزش ها و هوس هایی كه در خودآگاه انسان حضور ندارند، اما بدون این كه خود شخص بخواهد، بر روی رفتار و منش او تاثیر قابل ملاحظه ای می گذارند.
فروید معتقد بود، انگیزش ها و هوس های موجود در ناخودآگاه اصلا منطقی و اخلاقی نیستند، این بخش از روان، صرفاً بدنبال برآورده كردن امیال و لذت های آنی، رسیدن به آرزوها، و خواسته های از تعادل خارج شده و لجام گسیخته مغز غریزی و عاطفی است كه هیچ چهارچوب، قانون و اخلاقی را هم درک نمی کند.
از نظر فروید، هر رفتاری علتی دارد و هرگز نمیشه رفتار و حتی افکار و احساسات شخص را شانسی و تصادفی دانست و اگر انسان بصورت معمایی حل نشده باقی مانده، به دلیل نقص و نارسایی درکشف نیروهای درونی و تجربیاتی است که او را تحت تأثیر قرار می دهند.
اگر بتوانیم تمام قدرتهای مؤثر درونی و تجربیاتی که انسان درمعـرض آنها قرار دارند را به روشنی و با دقـت تحلیل و تعبیر و تفسیرکنیم، گره های این معما باز می شوند و دیگه معمایی باقی نخواهد ماند.
بسیاری از خطاهای کلامی، تپُقها، فراموشی ها و واکنشهای نامتعارف یا ناپسند، که بسیاری اوقات ناگزیر به تحملشان هستیم، به نوعی به انگیزش ها و تحكم های ناخودآگاه روان مان ارتباط پیدا می كنند.
خطاها و لغزش های آشکاری که از ارتکاب آنها شرمنده می شویم، عاداتی که برایمان ناپسند و نـاهنجارند، رفتارهایی که بـا آنهـا مبارزه می کنیم و شخصیتی که ناخواسته باید شاهد بروزش در رفتارهای روزمره مان باشیم، همه و همه وجود نوعی تعارض و دوگانگی درساختار وجودی ما انسان ها را نشـان میدهند. جریانات ناخـودآگاه همـواره اصرار دارند تـا درسطـح خود آگاه روان ما ظاهر بشوند. از طریق آدرس ایمیل زیر با ما در ارتباط باشید
قشر مغز یا مغز متفکر
مغز پيچيدهترين و شگفتانگيزترين ارگانيزم در بدن انسان است و از نظر يك عصبشناس مرموزترين بخش بدن محسوب میشود. از اين لحاظ كه نورونها تفكر را از كجا آموختهاند و حتی عجيبتر از آن، چطور ياد گرفتهاند دربارهی افكاری كه به ذهنش میرسد، تفكر و تعقل كنند؟ چون اين همان كاری است كه هر روز انجام میدهيد: فكری به ذهنتان خطور میكند و سپس دربارهی معنای آن فكر میكنيد.
مغز متفكر، برای مواجههی عاقلانهتر با دنيا، از استدلال و منطق استفاده میكند. در حالی كه مغز غريزی باعث میشود غريزی و فطری واكنش نشان بدهيم.
مغز متفكر به عنوان مركز اجرایی، احساسات اوليهی پردازششده توسط مغز عاطفی را تجزيه و تحليل میكند و با تبديل آنها به ادراك، تصميمات و قضاوتها، اعمال و رفتار آگاهانهی ما را بر مبنای آن سازماندهی میكند. با اين حساب، اين مغز متفكر ماست كه بيش از هر ساختار ديگری در مغز، ما را از ساير حيوانات متمايز میكند و در اين بخش از مغز است، كه ادراكات آگاهانهی ما بر اساس اطلاعات جمعآوریشده، شكل میگيرد.
در واقع، اگر دارای اختيار و ارادهی آزاد هستيم، راز آن را بايد در كورتكس مغز متفكرمان جستجو كنيم.
بهمحض اينكه از خودمان سئوال میكنيم: چرا فلانكس را دوست داريم؟ يا چرا از فلانكس متنفريم؟، تفكر منطقی به ما اجازه میدهد به كمك مغز متفكر و تحليلگرمان، به اميال و انگيزشهای مغز غريزی و عاطفیمان نگاه كنيم.
تقابل و گفتگوی بیپايان ميان مغز متفكر و مغزهای غريزی و عاطفی، در تمام لحظات بيداری و در قالب مكالمهای درونی، در ذهن و روان ما در حال ارسال و دريافت است و اين خود ما هستيم كه بايد انتخاب كنيم خواستهی كدام بخش از مغزمان را اجابت كنيم. پاسخ آنی به انگيزشهای حكشدهی مغزهای غريزی و عاطفی، يا انجام عملی مبتنی بر اساس استدلال و عقل مغز متفكرمان.
ما بهطورغريزی گرسنه میشويم و وقتی در يخچال را باز میكنيم و چشممان به شيرينی مورد علاقهمان میافتد، سخت است كه بتوانيم در مقابل وسوسهی خوردن آن، مقاومت كنيم. در اينجا گرسنگی يك غريزهی طبيعی مربوط به مغز غريزی است. اما ميل و هوس خوردن آن شيرينی، از مغز عاطفی سرچشمه میگيرد كه در ذهنمان صدايش را اينطور میشنويم: «بهبه، الان چقدر كيف میدهد اين شيرينی را با يك فنجان قهوه بخورم. ديگر نمیتوانم صبر كنم».
اما از طرف ديگر، مغز متفكر در ذهن به صدا درمیآيد و میگويد: «اوه، يك لحظه صبر كن ببينم. مگر قول نداده بودی كه وزن كم كنی؟ میدانی كه كالری اين شيرينی چقدر زياد است؟»
اين نبرد و مبارزهی درونی بين خواستههای اين سه بخش از مغز، در فكر و روانمان به صدا درمیآيند و تا زمانی كه يكی از آنها به نشانهی تسليم، پرچم سفيد را بلند نكند، چالش ادامه خواهد يافت.
از طریق آدرس ایمیل زیر با ما در ارتباط باشید
بعد ازظهر يك روز داغ ماه اوت سال 1963، همان روزی كه مارتين لوتركينگ نطق تاريخیاش را با عنوان «رؤيايی در سر دارم» در شهر واشنگتن ارائه داد.
ريچارد روبلز دزد سابقهدار و معتاد به هروئين، كه به خاطر بيش از صد سرقت به سه سال زندان محكوم شده بود و بهتازگی بهطور مشروط آزاد شده بود، تصميم گرفت سرقت ديگری انجام دهد.
روبلز آنطور كه بعدها اعتراف كرد، نمیخواست دست به جنايت بزند، اما برای زن و دختر سهسالهاش نياز شديدی به پول داشت.
آپارتمانی كه در آن روز بهزور وارد آن شد، متعلق به دو زن جوان، يكي بيستساله به نام جنيس وايلی محقق مجلهی نيوريك و ديگری بيست و سهساله به نام اميلی هافرت، معلم مدرسه بود.
اين آپارتمان در ناحيهی شرق شهر نيويورك قرار داشت. روبلز فكر نمیكرد كسی در آن خانه باشد. اما جنيس آنجا بود. روبلز با چاقو او را تهديد كرد و دستهايش را بست. در همان حين كه داشت خانه را ترك میكرد اميلی از راه رسيد. روبلز برای اين كه با خيال راحت فرار كند، دستهای اميلی را هم با طناب بست.
آنطور كه روبلز سالهای بعد گفت، در حالی كه مشغول بستن دستهای اميلی بود، جنيس به او اخطار كرد كه او نخواهد توانست با اين جرم پا به فرار بگذارد. جنيس به او يادآوری كرد كه چهرهی او را به خاطر سپرده است و به پليس كمك خواهد كرد كه او را شناسايی كند.
روبلز كه به خودش قول داده بود، اين آخرين باری باشد كه دست به سرقت میزد، وحشت كرد و بهكلی كنترل خودش را از دست داد و در حالت جنون، بطری نوشابهای را كه دم دستش بود برداشت و دو زن جوان بيچاره را به قصد كشت زد، تا اينكه آنها بیهوش شدند. بعد با حالتی سرشار از خشم و ترس، هر دوی آنها را با چاقوی آشپزخانه به قتل رساند.
****************
در دههی اخير، شاهد گزارشات فراوانی در زمينهی ناتوانی عاطفی، نااميدی و بیپروايی در خانوادهها، اجتماعات و جوامع بشری بودهايم.
ولي واقعاً چطور ممكن است، عواطف و هيجانات، به اين شكل عقل ما را تسخير كنند؟
برای پاسخ به اين سئوال، بايد مرور كوتاهی بر فرآيند رشد مغز عاطفی و اتفاقاتی كه در چنين شرايطی در داخل مغز ما رخ میدهد، داشته باشيم.
از طریق آدرس ایمیل زیر با ما در ارتباط باشید
خطایی فاجعهآمیز بود. آن شب بعد از خاتمهی میهمانی، بابی و همسرش با اطمینان از اینكه دخترشان ماتیلدا، شب را پيش دختر ميزبان میماند، به طرف خانه حركت كردند.
اما بهمحض آنكه داخل خانه شدند صدای مشكوكی از اتاق دخترشان شنیدند. بابی آهسته به طرف كشوی كمدش رفت و اسلحهاش را برداشت و با احتیاط به سوی اتاق خواب ماتیلدا رفت.
ماتیلدای چهارده ساله كه برای شوخی با پدر و مادرش زودتر به خانه آمده بود، ناگهان از داخل كمد دیواری اتاقش بيرون پريد و جيغ كشيد.
بابی از جا پرید و تیری به زیر گلوی دختر بیچاره شلیك كرد. متاسفانه، ماتیلدا بعد از دوازده ساعت در بیمارستان درگذشت.
ممكن است كه شما بابی را در این تراژدی مقصر بدانيد، كه البته بهطور كلی تصور اشتباهی هم نیست. اما واقعیت اين است كه مواجه شدن با چنين شرايط و موقعیتهایی، فقط خاص بابی بیچاره نیست. شرایطی كه در آن، شخص بدون فكر، دست به عملی هیجانی و شتابزده میزند.
ترسی كه بابی را واداشت تا از خانواداش در برابر خطر احتمالی حمايت كند، نوعی ارثیهی عاطفهی بهجامانده از فرآيند تكامل است.
ترس یکی از اصلیترین ابزارهای ما انسانها، يا تقريباً هر موجود ديگری برای بقا و دوام آوردن در جهان پرمخاطره است. اين واكنشهای خودبهخودی و غيرارادی، در سيستم عصبی مغز غريزی همهی ما حك شدهاند، چون در دوران طولانی و سرنوشتساز ماقبل تاريخ، زندگی يا مرگ انسان را رقم میزدند.
براي روشن كردن دليل واكنش آنی و بدون فكر بابی، بايد يك مرور مختصر و كلی بر روی روند تكامل ساختار مغز و وظیفه هر يك از بخشهای اصلی مغز انسان، داشته باشيم.
از طریق آدرس ایمیل زیر با ما در ارتباط باشید.
هوش اخلاقی، مجموعهای از تواناییها و مهارتهای شناختی است که به ما قابلیت توجه، پذیرش و جذب اصول اخلاقی را میدهد.
داشتن تفکر عقلانی استدلال منطقی و درک مطلب نمونههایی از مهارتهای شناختی در هوش اخلاقی هستند.
هوش اخلاقی به انسان کمک میکند تا در مواجه با هر پیشامدی در زندگی، با کمک گرفتن از مهارتهای شناختی و پردازش سریع اصول اخلاقی، بتواند شیوه مناسبی را در ذهناش اتخاذ کند و واکنش رفتاری عقلانی و منطقی را از خودش بروز بدهد.
هوش اخلاقی قوه و استعدادی است که هر چه بیشتر در خودمان پرورشاش بدهیم، واکنشهای ما کمتر آنی، عاطفی و هیجانی و بیشتر مبتنی بر خرد و عقل سلیممان خواهند بود.
از طریق آدرس ایمیل زیر با ما در ارتباط باشید.
From the publisher's feed