Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about داستانهای مقاومت:How many episodes does داستانهای مقاومت have?The podcast currently has 1,034 episodes available.
December 11, 2019داستانهای مقاومت - داستان هفته - حقیقت و دروغحقیقت به دروغ گفت: تو را بر زمین خواهم زد!دروغ خندید و گفت: همهٔ سلاحها را در اختیار دارم! و سلاحهایش را نشان داد.اول چراغی سحر انگیز.حقیقت گفت: این چراغ مکر است.دروغ گفت: بسیاری را بهدنبال من میکشد.بعد آوازی سرداد با طنینهای فریبا.حقیقت گفت: این آوازِ فتنه است.دروغ گفت: هر چه هست، خلایق را بهدنبال من میکشد!بعد دروغ، سنگی تابنده، بیرون آورد که رنگی طلایی و گاه سیمین داشت.حقیقت گفت: این تطمیع و باج است.دروغ گفت: اغلب را با این، مزدور خود میکنم.حقیقت گفت: همهٔ آنان نیز پس از مدتی همچون تو نابود میشوند.هزارها سلاح دیگر هم که بکار بگیری! آخر تو را بر زمین خواهم کوبید.دروغ عصبانی شد. چشمانش برقی شیطانی زد. تیغهای و طنابی بیرون کشید و گفت: این را بکار خواهم انداخت.حقیقت گفت: عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است.دروغ تیغ هایش وطنابهایش را به کار انداخت.حقیقت، بیسر بر روی زمین میرفت. و بر کناره نیز دارها بود و پیکرهای مدافعان حقیقت و سر بردار.پیکرهی دروغ، سیاه روی و سیاه بخت، چون بنایی کهنه فرو میریخت.و جهانیان در پی حقیقت جویان بیسر میدویدند....more3minPlay
December 11, 2019داستانهای مقاومت - داستان هفته - از برق این آتش«بالاخره به آن رسیدم. الآن در دستم است. هر وقت که وقت آن باشد میتوانم شعلههای آن را ببینم،...» روی سلاح دست میکشید و به آن نگاه میکرد.ادامه داد: بخدا مقدس است! نه آتشی که از هر تفنگی بیرون بیاد، ها! فقط این آتش را میگویم! مقدس است!اولین بار خیلی هم از آن سوختم. نزدیک بود اصلاً تمام تنم آتش بگیرد. آن روز داشتم با منصور میرفتم سر کار که یک دفعه شعلهای از درب یک خانه بیرون زد. درجا میخکوب شدم. ملافهها را بسته بود به پاهایش تا نتواند موقع سوختن اینطرف و آنطرف بدود. من و منصور بهسرعت کاپشن هایمان را درآوردیم و شروع کردیم به کوبیدن روی سر آتش. ولی لعنتی باز گُر میگرفت. با آخرین زبان شعله که با ضربات ما خاموش شد صدای شیون زنها از داخل اتاقها اوج گرفت. خم شدم که بلندش کنم و روی دوشم بیندازم که از لای لبهای سوختهاش بریده بریده گفت: «روی من را بپوشانید. زنها دارند میآیند».زنها با جیغ و گریه «عباس! عباس! چکار کردی؟ خدا جان! کی به تو گفت این کار را بکنی عباس جان؟ ».......more6minPlay
December 11, 2019داستانهای مقاومت - داستان هفته - کسی فهمید چه گذشتهکسی فهمید چه گذشته؟ یا کسی نفهمید!...آخر قضیه خیلی سنگین بود. همیشه جلوی چشمم تصویری میگذشت که خیلی دردناک بود:سر سفره، صاحب خانه داشت مهمان را میکشت! و خون مهمان توی سفره از زیر پارچ آب میرفت زیر بشقابها؛ زیر نمکدان، زیر سبد کوچک نان. نانها خونی میشد. من پاهای میزبان را فقط میدیدم تا زانو. چون هیچ دلم نمیخواست سرم را بلند کنم و نگاهم را بالاتر ببرم تا مبادا نگاهم بهصورت میزبان بیفتد. نمیخواستم باور کنم که میزبانی میتواند میهمانکش باشد. سالها پیش از نیما خوانده بودم که گفته بود: «میهمانخانهٴ مهمان کش روزش تاریک.…» ولی هیچوقت دوست نداشتم بقیهٔ شعر را بخوانم،.....اما من باز نمیخواهم نگاهم را از زانوهای میزبان بالاتر ببرم. بگذارید از این تصویر بگریزم،.....رضا نشست. به شاخههای پایینتر دست کشید مگر یک شاخهتر پیدا کند. در حالی که میگفت:..... محمد! درخت بیچاره روزی یک سطل آب میخواست!همانجا روی زمین نشستم. گفتم بلند نمیشوم تا از این تلخی بیرون بیایم.گفتم: دیگر فکر نمیکنم بتوانم به درختها آب بدهم!گفت: چرا؟........more8minPlay
December 10, 2019داستانهای مقاومت- کاشفان فروتن- بیاد مجاهد شهید مسعود شکیبانژادمجاهد قهرمان مسعود شکیبانژاد متولد تهران و دانشجوی جامعه شناسی بود. که در پنجم مهر سال ۶۰بهدست دژخیمان رژیم آخوندی بشهادت رسید.نامه میلیشیای قهرمان مجاهد خلق مسعود شکیبا نژاد به برادرش در روز ۴مهر ۱۳۶۰یکروز قبل از شهادتش که سندی تکان دهنده از حقایقی درباره رژیم دد منش ولایت فقیه و شناخت واقعیت آن، انگشت گذاشته.سلام، سلامی گرم و آتشین، سلامی غمبار و دردآگین، سلام آخرین، چقدر دوست داشتم که برای آخرینبار باز هم میتوانستم محکم در آغوشت میگرفتم، میبوییدمت و میبوسیدمت. اما افسوس که خمینی جلاد برای ادامه حکومت جور و سفیانی خود، چه رنجهای جانکاهی بر این ملت ستمدیده تحمیل کرد که کمترین آن فراغ ابدی و جگرسوزی است بین من و تو..….غرضم از نوشتن این نامه در واپسین ساعات عمرم تشریح انگیزههای حرکتم بود، چون تو تنها کسی هستی که احتمالاً میتوانم صادقانه و بیپرده آنچه را که میخواهم برایش بنویسم. چون (ممکن است) مرگ من یک حرکت کور و ماجراجویانه تلقی شود و چون خیلی دوستت دارم و میخواهم آخرین حرفهایم برای تو باشد حدود دوماه و نیم پیش برایت نامهیی نوشتم و در آن، ضمن تشریح مختصر شرایط ایران، لزوم برخورد مسلحانه با رژیم خمینی به مثابهٔ تنها راه رهایی خلق را مطرح کردم که فکر نمیکنم به دستت رسیده باشد...... اینرا همه شاهدند که سازمان چقدر سعی کرد حتی از آخرین قطرههای دموکراسی در این میهن استفاده کند تا این خونریزی و کشتارها نشود.....همه دیکتاتورها وقتی به اینجا میرسند، بههمین شیوه متوسل میشوند. حدود ۶۰ـ ۵۰نفر را به جوخه سپرد، از جمله سعادتی را که محکومیتش از پیش ده سال تعیین شده بود و از جمله دختران ۱۲ساله و از جمله افرادی که حتی نامشان را نمیدانست و نیز زنان باردار را.....یاد میلیشیای قهرمان مجاهد خلق مسعود شکیبا نژاد گرامی و راه سرخش پر رهرو باد...more15minPlay
December 10, 2019داستانهای مقاومت- کاشفان فروتن- بیاد مجاهد شهید، قهرمان ملی علی اکبر اکبریچشم در چشم شیطانبیاد قهرمان ملی، مجاهد شهید علیاکبر اکبریوقتی علیاکبر قهرمان میخواست لاجوردی ملعون را به سزای اعمالش برساند مستقیم در چشمهای او نگاه میکرد چرا که میگفتند این ملعون با نگاه کردن در چشم نفرات تشخیص میداد که مجاهد است یا نه. لاجوردی جلاد به پاسداران گفته بود که آنها هر چیزی را از من مخفی کنند ولی نمیتوانند برق نگاهشان را از من مخفی کنند. علی اکبر شهید نیز با نگاه کردن در چشم این شیطان بیاد شهیدانی میافتاد که این جلاد حکم آنها را صادر کرده بود.......more20minPlay
December 10, 2019داستانهای مقاومت - داستان هفته- یکشب از هزار و یکشبپشتمو به دیواره آهنی بشکه چسبوندم و، زانوهایم را توی سینهام خم کرده بودم. سرم تا بالای بشکه بیست، سی سانتیمتر فاصله داشت. مقوای کارتن پارهای را که توی خرابه بود را روی سرم گذاشتم. حالا اگرکسی بیاید توی بشکه را نگاه کند در این تاریکی من را نمیبیند. ناخنها و مفصلهای انگشتهای پاهایم که به آهن دیواره بشکه چسبیده بود درد گرفته بود........ تقریباً یکسالی از ۳۰خرداد میگذشت. چه روزی بود. تمامی صحن خیابان و پیادهروهایش پربود. همانطور که چهارراه به چهارراه خیابان طالقانی را که خالی و خالی تر میشد طی کردم تمامی خاطرات آن روز بیادم میآمد.مهرههای پشتم درتماس با دیواره آهنی بشکه درد گرفته بود. کمی جابهجا شدم ولی تغییر چندانی نکرد. در همین لحظات صداهایی از بیرون به گوش رسید. انگار کسی داشت به بشکه نزدیک میشد. درجا بیحرکت شدم. انگار کسی تو این خرابه به بشکه نزدیک میشد. انگار زبالهها و کاغذ پارهها را جابهجا میکرد....نورماشینی خرابه را روشن کرد. خودم را زیر شاخه انداختم و شاخه را روی سرم کشیدم. نور همچنان روی خرابه میتابید. آرام سرم را بالا آوردم.....- حسن! یه خورده نور توی این خرابه بنداز!- چراغ قوه داری بابا!- باطریش ضعیفه!- اگه بیشتر توی خرابه بیام احتمال پنجری داره. بعد باهاس خودت بیای جک بزنی زاپاس عوض کنی!- نه بابا نخواستیم........more17minPlay
December 10, 2019داستانهای مقاومت- کاشفان فروتن-بیاد مجاهدان شهید فرزانه و ندیم الکریم روحی طیب آبادیبیاد مجاهدان شهید فرزانه و ندیم الکریم روحی طیب آبادیمجاهد شهید فرزانه روحی طیب آبادی دانشجوی سال دوم بهیاری که هنگام شهادت ۲۱سال بیشتر نداشت، او که در پاییز سال ۱۳۶۰تیرباران شد نوشته است:«برای مجاهد، مرگ، زندگی محسوب میشود. پس برای زندگیش گریه نکنید! اسلحهاش را بردارید. آرمانش را حفظ کنید. آزادی را فریاد کنید.»مجاهد شهید ندیمالکریم، برادر فرازنه قهرمان کبوتر خونین بال دیگری است که در ۳۰خرداد ۶۰در حالی که ۱۶سال بیشتر نداشت به ضرب گلوله پاسداران بهشهادت رسید.در نامه یکی از بستگان مجاهد شهید «فرزانه » که در اردیبهشت سال ۱۳۶۵نوشته شده آمده است:خانوادهٔ خلق، خانوادهایست که از دستدادن یکی از آنها بهمثابه از دست دادن خویشتنِ خویش است و جگرخراش!هر شهید از این خانوادهٔ بزرگ خواهر و برادر ما بوده که برای آزادی مرگِ سرخ را در آغوش گرفته و رستگار شده است. من نمیگریم. نمیتوانم بگریم! چرا که آنها چیز دیگری را از من و ما طلب میکنند آنها گریهٔ مرا نمیخواهند، آنها زاری ما را که دشمن را شاد کند نمیخواهند؛ آنها مبارزه و تداوم راه را خواستارند و پیمودن مسیر را تا پایان، برای ما به میراث گذاردهاند....more14minPlay
December 10, 2019داستانهای مقاومت - داستان هفته - آرزوسالها پيش هفت بذر بودند كه هنوز به دنيا نيامده بودند. يكي غم بود. يكي شادي، يكي يأس، يكي اميد، يكي بي تابي، يكي شكيبايي، و آخري هم آرزو نام داشت. آنها قرنهاي قرن، همه ساله منتظر بهار مي شدند تا بشكوفند. اما بهارها مي آمدند و مي رفتند و هيچكدام از بذرها، به دنيا نمي آمد. غم ميگفت: آه! سرنوشت ما همين بوده كه همين طور بي حاصل بمانيم و هيچوقت به دنيا نياييم. شادي چيزي نمي گفت. يأس ميگفت: غم راست مي گويد. انتظار ما بيهوده است. هيچ زميني براي رشد ما مناسب نيست. مگر اين همه بهار نیامده و نرفته؟ پس چرا سبز نشديم؟! بهتره كه با هم شيون كنيم. اميد چيزي نمي گفت.بهار ها مي آمدند و مي رفتند و هيچ خبري از تولد اين هفت يار نبود. بي تابي مي گفت:اي بابا خسته شديم.....بله هر صدقرن يكبار، نسيمي مي آمد و در گوش همة آنها چيزي مي خواند و مي رفت. اما غم كه آواز غمگينانه سرداده بود، و يأس كه همچنان شيون مي كرد و بي تابي كه خوابيده بود، پيغام نسيم را نمي شنيدند. آن سه يار ديگر اما، صداي نسيم رو مي شنيدندكه ميگفت: باغي كه شما در آن ميشكفيد، انسان نام دارد. و پيدايش و ميلادش هم در راهه.... .... بله دوستان درست درهمين لحظه، بذر آرزو كه روي زمين افتاده بود،از خاك سر براورد و شكفتن آغاز كرد....more7minPlay
December 10, 2019داستانهای مقاومت - کاشفان فروتن - بیاد مجاهد شهید عباس پیشدادیانمجاهد قهرمان عباس پیشدادیان در سال ۱۳۳۱در تهران متولد و در آذر سال ۶۰زیر شکنجه بهشهادت رسیدو در وصیت نامهاش مینویسد:کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...مادرم، پدرم، نثار کردن قطرات خون ناچیزم در راه خدا و به پای آسایش خلق ارزش آن را نداشت که در اینجا بازگو کنم اما چه کنم که این روزها آنچه میبینم و میشنوم به اینکار وادارم میکند. در کتابها خوانده بودم که معاویه مسئولیت مرگ جوانانی که پیرو علی بودند و در جبهه جنگ با معاویه شهید میشدند را به گردن علی میانداخت...!این منطق مزدورانهای است نه؟ ولی معاویههای زمان ما به استادانشان هم درس میدهند. اینها میگویند که ما خودمان خودمان را میزنیم.خودمان خودمان را میسوزانیم. خودمان خودمان را شکنجه میکنیم. و خودمان خودمان را میکشیم.من یک هوادار سازمان مجاهدین خلق هستم، میدانید که تا آن اندازه که سعادتش نصیبم میشود نیرویم را در راه اهداف این سازمان صرف میکنم چرا که ادامه راه علی(ع) و حسین (ع) را در آرمان این سازمان میبینم،......more14minPlay
December 09, 2019داستانهای مقاومت - کاشفان فروتن - بیاد مجاهد شهید فاطمه سیدیمجاهد قهرمان فاطمه سیدی اهل شهر تبریز و دانشجوی رشته داروسازی دانشگاه تبریز بود.فعالیتهای سیاسی را از زمان شاه و در ارتباط با برادرش (مجاهد شهید صادق سیدی) آغاز کرد. بعد از دستگیری برادرش توسط ساواک شاه، در ارتباط بیشتری با خانواده زندانیان سیاسی قرار گرفته بود و دامنه فعالیت هایش را در دانشگاه و در جامعه گسترش داد.او با انگیزههای مبارزاتی و جدیتی که در خود داشت؛ روح ایستادگی و مقاومت در برابر ستمِ شاه را در محیط دانشجویی تبریز اشاعه میداد.او به قدری سرحال و شاد بود و شوخی میکرد که ما فکر میکردیم شاید چند سال حبس گرفته و بعد از آن آزاد خواهد شد. نمیدانستیم که این آخرین تماس و آخرین صحبت ما با او است.روز شهادت فاطمه قهرمان، در بهشت زهرا بودم و دیدم که تعدادی، نفرات تیرباران شده را برای خاکسپاری به آنجا آوردهاند. دور از چشم مزدورانی که آنجا بودند وارد غسالخانه شدم و در میان پیکرهایی که آنجا بود فاطمه را شناختم، کمی که جلوتر رفتم دیدم روی پایش نوشتهای است! وقتی دقت کردم، متوجه شدم که نوشته است: «ما ۵۰نفر بودیم که قبل از اعدام به همه ما تجاوز کردند»......more15minPlay
FAQs about داستانهای مقاومت:How many episodes does داستانهای مقاومت have?The podcast currently has 1,034 episodes available.