Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about داستانهای مقاومت:How many episodes does داستانهای مقاومت have?The podcast currently has 1,034 episodes available.
April 13, 2020نگاهی به ارزشهای مجاهدین- قسمت ششم- بیچشمداشتی و بینام و نشانیبیچشمداشتی و بینام و نشانی بگذارید دو گزارش از دومجاهد خلق را برایتان بخوانم.گزارش اول: «سال ۱۳۶۰، در بحبوحه اعدامهای شهریور و مهر در زندان باشگاه افسران رشت بودم و تازه حکم اعدامم به ابد تبدیل شده بود که دیدم دو نفر وارد بند شدند. یکی را که فرشید بود میشناختم و از بچههای دانش آموزی یا دانشجویی بود و با خنده و شوخی به استقبالش رفتم و بعد از خوش و بش با او، متوجه شدم که یک نفر هم سن و سال خودش نیز همراه اوست. هر دو با سری تراشیده و صورتی استخوانی و لاغر و چشمهای گود افتاده معلوم بود که اساسی در بازجویی خورده بودند. شمالیها که بهم میرسند شمالی صحبت میکنند ولی او فارسی صحبت میکرد و معلوم بود نمیخواهد لهجه و یا زبانش مشخص شود. از فرشید قصه دستگیریاش را پرسیدم، گفت بههمراه نفری که با او بود و خود را حسین معرفی میکرد در شهسوار دستگیر شده و خلاصه جرمشان سنگین است. فرشید را از فاز سیاسی میشناختم و چیز پنهانی نداشت و از او در رابطه با نفردوم حسین پرسیدم که گفت نمیدانم که کیست و از کجاست و حتی اسمش را هم کامل بمن نگفته. حسین طبع شوخی داشت و از همان اول در حالی که بهشدت کتک خورده بود ولی بذله گوییاش جریان داشت و خلاصه در آن چند روزی که توی بند بودند، هیچکس جز اسم حسین چیزی بیشتر از او نفهمید. در نهایت هر دویشان را عصری صدا کردند و بردند و همان شب اعدام شدند. فرشید را بعدها بچههای بیرون عکس و اسم و رسمش را بهدست سازمان رساندند ولی کسی از حسین چیزی جز یک اسم نفهمید. در این سالها هر وقت به وی فکر میکنم بغضی گلویم را میفشارد. او انگار مثل یک نسیم وزید و رفت و هیچکس نفهمید که اسمش چی بود و اهل کجا بود. فکر میکردم او سمبل و الگوی خوبی است برای فدای حداکثر و بینام و نشان و بیرنگ بودن است».گزارش دوم:در دفتر زمانه، بینام و بینشانهشب تا به روز و تا شب، از خون خود چکیدهپیدا و گم در این راه ـ آنجا که روز و شب نیست ـرفتند و باز هستند بیلحظهی خمیده...».آیا خاوران و خاورانهای پر غرور در سراسر ایرانزمین خود نشان این بی نام و نشانی نیستند؟بهراستی چرخه مقاومتی به وسعت بیش از نیم قرن توسط کدام دست و کار و تلاش و تکاپو و فعالیت انسانهایی در گردش است و به سامان میشود و جریان دارد؟ در وسعتی از زندانهای سراسر ایران و شهرهایش تا ۴۰سال در جغرافیایی به وسعت آسیا و اروپا و آمریکا، کدام نامها و چهرهها توانستهاند این پیکره سازمانیافته را از هفتاد خان پر ریسک و خطر توأم به عشق به آزادی و برابری عبور دهند و به مختصات و موقعیت کنونی برسانند؟چه بسیار بینام و نشانهایی که بیهیچ چشمداشتی در زندانهای خمینی تنها بهخاطر عشق به آزادی و وفای به سوگند با آرمانشان، سر به «دار» و قتلعام شدند و چه بسا مزارشان هم ناشناخته و بیاسم و سنگ یادبودی باشد...چه بسیارند زندهگان حاضر که بر زورقهای این مقاومت در دریاها و اقیانوسهای توفانی، سالهای سال پارو زدهاند و هیچکس ندانست و نمیداند آنها که بودند و که هستند......more15minPlay
April 02, 2020داستانهای مقاومت- داستان هفته- آرزوداستان هفته آرزوسالها پيش هفت بذر بودند كه هنوز به دنيا نيامده بودند. يكي غم بود. يكي شادي، يكي يأس، يكي اميد، يكي بي تابي، يكي شكيبايي، و آخري هم آرزو نام داشت. اونها قرنهاي قرن، همه ساله منتظر بهار مي شدند تا بشكوفند. اما بهارها مي آمدند و مي رفتند و هيچكدام از بذرها، به دنيا نمي آمد. غم ميگفت: آه! سرنوشت ما همين بوده كه همين طور بي حاصل بمانيم و هيچوقت به دنيا نياييم. بيان با هم ترانهاي حزنانگيز بخوانيم! شادي چيزي نمي گفت. يأس ميگفت: غم راست مي گويد. انتظار ما بيهوده است. هيچ زميني براي رشد ما مناسب نيست. مگر اين همه بهار نيومده و نرفته؟پس چرا سبز نشديم؟! بهتره كه با هم شيون كنيم. اميد چيزي نمي گفت.بهار ها مي آمدند و مي رفتند و هيچ خبري از تولد اين هفت يار نبود. بي تابي مي گفت:اي بابا خسته شديم!! اصلا چه كسي به ما وعدة تولد داده است؟ شايد دروغ بوده باشد!؟. بياييد ما هم با خاك يكي بشيم و از اين انتظار بيهوده خلاص بشيم. بياييد بگيريم بخوابيم تا از بين برويم.شكيبايي چيزي نمي گفت. باري دوستان ، هر صدقرن يكبار، نسيمي مي آمد و در گوش همة آنها چيزي مي خواند و مي رفت. اما غم كه آواز غمگينانه سرداده بود، و يأس كه همچنان شيون مي كرد و بي تابي كه خوابيده بود، پيغام نسيم را نمي شنيدند. آن سه يار ديگه اما ، صداي نسيم رو مي شنيدندكه ميگفت: باغي كه شما در آن ميشكفيد، انسان نام دارد. و پيدايش و ميلاد ش هم در راهه. سرانجام، سال ميلاد رسيد. جانوران عبوس مردند. آتشفشانهاي پر خشم و خروشان به احترام انسان آرام گرفتند. دودها به كنار رفتند و آسمون آبي و زمين بر قدمهاي انسان سبز شد. و انسان متولد شد. اما دوستان، انسان كه تنها بود، نگاهي به خودش انداخت و از تنهايي دلش گرفت. اون وقت، بذر غم، كه روي زمين افتاده بود شروع كرد به رويش. انسان در باغ، مي رفت و مي رفت كه متوجه آفتابي شد كه به زيبايي مي دميد. لبخندي بر لبانش نقش بست. اون وقت بذر شادي كه روي زمين انتظار ميكشيد شروع به رويش كرد. و سبز شد.اما مدتي بعد، خورشيد كه غروب كرد، اخم هاي انسان توهم رفت و ناگهان بذر يأس كه روي زمين افتاده بود سر ازخاك دراورد. لحظاتي بعدنگاهش به ستارههايي افتاد كه رو سقف آسمون سوسو مي زدن. انسان دلگرم شدو اينبار بذر اميد بود كه روييد. شب دراز و سرد از راه رسيد و چهرة دوست داستان ما در هم رفت. اينجا بود كه بذر بي تابي شكفت. انسان به صخره هاي كوه و درختان تنومند نگاه كرد و غرق تماشاي استواري و پايداري اونها شد. در همين حين بذر شكيبايي جوانه زد و برگ داد. خلاصه ، دوست ما به اون شش يار نگاه كرد. و گفت:« حالا من سه يار تاريك دارم و سه يار روشن. اين ها تا ابد با هم دشمني مي كنند ولي نيروي هر دو دستة اونها با هم برابره . اما براي اينكه روشني پيروز بشه چه بايد كرد؟ بله دوستان درست درهمين لحظه، بذر آرزو كه روي زمين افتاده بود،از خاك سر براورد و شكفتن آغاز كرد. و انسان داستان ما به سوي باغهايي پر از گل فردا به راه افتاد....more7minPlay
March 31, 2020داستانهای مقاومت- داستان هفته- از اوج قله«از اوج قله»يك عده در كوره راه نزديك به ته دره بودند. آن پايينها. آرام آرام پيش ميرفتند. گاه در باريكههاي راه در شيب دره مجبور مي شدند به ستون يك و درحالي كه دست يكديگر را ميگرفتند عبور كنند. باريكه راه دربعضي نقاط گلآلود بود و امكان ليز خوردن زياد ميشد. گاه هم از روي تنهٌ صخره بسيار بزرگي مي گذشت و عبور از آن با گرفتن طناب و چسبيدن به صخره امكانپذير مي شد. دريكي از اين نقاط باريك و خطرناك بالاخره گروه متوقف شد. افراد تك به تك پشت سرهم ايستاده بودند. يك نفر به آرامي انگشتهاي خود را به شكافها و برجستگيهاي سنگ گير مي انداخت و با احتياط روي صخره قدم برميداشت. در همين لحظه بود كه پاي آن كه از روي صخره مي گذشت ليز خورد و به پايين لغزيد. اما كوهنورد قبل از او خود را پشت صخره نگهداشت و طنابي كه به كمرش بسته شده بود مانع افتادن دوستش به دره شد. افراد ديگر نيز به كمك آمدند و كوهنورد آويزان شده را بالا كشيدند، به اين ترتيب گروه پشت صخره گير كرد. يكي گفت: - اصلا آنطرف صخره را ديده ايد؟ يك پرتگاه بزرگ استديگري گفت:-راستي؟! معلوم نيست كه راه را درست آمده باشيم.يكي از صخره بالا رفت و آنسوي صخره را نگاه كرد و گفت: - راست ميگه! يك پرتگاه است.فرمانده گروه گفت: ببين از زير صخره راهي نيست كه صخره را دور بزنيم؟آن كه بالا بود نگاهي كرد و گفت:-چرا! ولي يه كوره راهه كه خيلي ميره پايين. تقريبا تا ته دره ميره!آنكه اول غر زده بود گفت: - اين يعني كه همهٌ راهي را كه تاحالا از ته دره آمده ايم برگرديم .ديگري گفت:- پس فايدهش چي؟- فرمانده در ترديد بود كه چكار كنند كه يكي گفت: اصلا برگرديم. از كجا معلوم بعد از اين پرتگاه راه درست باشه. ما كه مي خواستيم بريم نوك قله. اين كه داريم ميريم همهش ميشه پايين رفتن.ديگري گفت: اگه از زير اين پرتگاه دور بزنيم و بريم بعد معلوم شه كه اين راه به قله نميرفته ديگه چه جوري دوباره سراشيبي رو بكشيم بالا و برگرديم. ديگه همهٌ انرژيمون تموم ميشه!!فرمانده دوربينش را برداشت و خودش بالاي صخره رفت تا آنسوي پرتگاه را نگاه كند. اما مه آنسوي پرتگاه اصلا امكان ديد به او نمي داد. بعضي وقتها هم كه مه كنار ميرفت تپهٌ جنگلپوشي ديده مي شد كه راهي در آن معلوم نبود. ترديد تمام وجودش را فرا گرفته بود. بطوري كه خاطرات رسيدن به قله را كه بارها از همين دره گذشته بودند به فراموشي ميسپرد. ته دلش ميگفت: شايد دفعات قبل از يك راه ديگر مي رفتيم كه به اين پرتگاه نميرسيديم. اين بالا فرمانده با خودش مشغول جنگ و جدل بود و آن پايين افراد گروه با يگديگر به بگومگو مشغول شده بودند:-بابا راهي كه رو به عمق دره ميره كه به قله نميرسه!!- تنها راه اينه كه برگرديم. - بابا مهم اين بوده كه ما يك راهپيمايي كرده باشيم. بدنسازي كرده باشيم. خودسازي انقلابي. حتي اگه به قله هم نرسيم بالاخره بدنمون كه قوي ميشه. حتما كه نبايد به كوه رسيد. - همه كه به قله نمي رسند. اصلا قله هدف نبوده. هدف اين بوده كه ما خودسازي كنيم. ماكه به همين دلخوشيم.- اصلا كي گفته راه قله از اينطرفه! هي دوقدم بالا ميريم هي سه قدم پابين ميريم. اينم شد كوهنوردي! - باباٍ تلهكابين كه نيست كه از پايين بكشنتون بالا!! كوهنورديه! خب سختي داره! كوهش گفتن. من كه براي خودم از اول سختي كشيدن رو در نظر گرفتم. اين سختيا واسه اينه كه ما آبديده بشيم. - پس بگو كوه ميايم كه آبديده بشيم! پس قله اي در كار نيست. اينو بگو ديگه!- بگومگو ادامه داشت. ترديد داشت به فرمانده گروه نيز مسلط ميشد. با خودش فكر ميكرد اصلا چرا فرماندهي گروه را پذيرفته كه سابقهٌ كوهنورديش اينطوري خدشه بردارد. داشت با خودش فكر مي كرد كه چگونه اين افراد را راضي كند كه به راه از سراشيبي دورزدن صخره ادامه دهند كه ناگاه فريادي در دره پيچيد. ابرهاي بالاي دره كمي باز شده و آسمان آبي از دريچه هاي بي شكل ابرها خودنمايي كرد. همه به اطراف نگاه كردند كه ببينند صدا از كجاست. گاه صدا از صخره هاي روبرو مي آمد. نه! در صخرههاي يال روبرو كسي ديده نمي شد. اين پژواك صدا بود كه چند بار در دوطرف دره رفت و آمد مي كرد. فرمانده سرش را بالا گرفت. آن بالا بالاها در اوج صخره هايي كه از لابلاي مه پيدايشان شده بود كوهنوردي ايستاده بود و دستانش را بالاي سرش بحالت قيچي باز و بسته مي كرد. همه به بالا نگاه كردند. و همزمان با تكان خوردن دستهاي كوهنورد اوج صخره ها كه از قله مي آمد اين صدا در گوششان پيچيد:- آهاي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ............ راه قله از همونجاست كه اومدين. باهاس يه مدت برين پايين. پرتگاه رو دور بزنين! بعدش مسير رو به قله ادامه پيدا ميكنه! راه قله از همونطرفه. - فرمانده از صخره پايين پريد. گفت: - مي بينين بچهها!!! مي بيننين ديدباني از ته دره چي به سرمون مياره. اوني كه روي قله بوده چه ساده همه چي رو مي بينه!!...more9minPlay
January 25, 2020نگاهی به ارزشهای مجاهدین- قسمت پنجم- مبارزه با فردیتارزشهای مجاهدین- قسمت ۵مبارزه با فردیتدر هر جایی با این موضوع روبرو هستید که افرادی هستند که به آنها خودخواه گفته میشود. و نفراتی هستند که می گوییم فداکار هستند و برای دیگران قیمت میدهند. قبل از اینکه این یک مسئله فردی باشد بطور غریزی در وجود انسان هست....ولی چون انسان آگاه است علیه هرگونه جبری می جنگند.......مجاهدین از منافع خودشان گذشتند که بقیه به آنها برسند. همه اینها عواملی هستند برای آزمایش انسان. حتی اولادمجاهدین خلق در یک کار جمعی این را تجربه کردند و قدم به قدم از این منافع گذشت کردند والا چگونه می شود با این همه ابتلا روبرو شد جنگید و ایستاد........ بنابراین در مسیر بررسی دستاوردهای بشری برای شناخت جامع تر خود پرستی متوجه میشویم تکامل اجتماعی انسان در این است که بتواند آگاهانه، داوطلبانه و مختارانه انسان دیگری مثل خودش را بالای سر خودش بگذارد. نه از روی اجبار و ترس بلکه از روی انتخاب ........more23minPlay
January 01, 2020نگاهی به ارزشهای مجاهدین- قسمت چهارم - آرمان گراییحتماً شنیدید که میگویند انسان وجودیست آرمان گرا. یعنی هیچ انسانی نیست که هدفی و کانونی را برای خودش مشخص نکرده باشد....تاریخ تکاملی بشر جنگ و ستیز مستمر با جبری ست، چه جبر طبیعی، چه جبر جغرافیایی، چه جبر محیطی، چه جبر زمان و چه جبر نظامهای دیکتاتور تا به هدف نهایی که برای خودش مشخص کرده برسد.....حضرت زینب چه آرمانی دارد که وقتی سرهای بریده شهدای کربلا را میبیند میگوید چیزی جز زیبایی نمیبینم؟چرا امام حسین در اوج نبرد عاشورا که یکایک نفراتش شهید میشدند رو به آسمان میکند و میگوید: خدا را شکر میکنم به زیبایی آزمایش هایش....وفاداری به سوگندها یکی دیگر از وجوه آرمان گرایست آگر آدم سوگندی خورده باید وفادار باشد به وفاداری حضرت عباس که شد سمبل وفا.......more15minPlay
December 31, 2019داستانهای مقاومت- کنکاش- گفتگو با برادر مجاهد حسن نظام الملکی- قسمت ۲سؤال: وضعیت نیروهای بهاصطلاح اعتقادی رژیم که از آنها بهعنوان بدنه نظام نام برده میشود چیست؟جواب: رژیم بهعنوان قدرتنمایی از بسیج ۲۰میلیونی نام میبرد. چرا که نیروی زیادی هستند. نسل اول بسیج در زمان جنگ ضدمیهنی بود، رژیم با دجالیت آنها را در جنگ شرکت میداد، آن نسل الآن بین ۵۰تا ۶۵سال سن دارند و بهعنوان پیشکسوتان بسیج از آنها نام میبرند و یک ثبت نام سوری برای آمار سازی است و هیچ کدامشان هم اشتیاقی به بسیجی بودن ندارند......بعد از جنگ برای حفظ نیرو و وارد کردن نیروهای بیشتری از آنها استفاده میکرد، ولی الآن با توجه به وضعیت جامعه و نداشتن پول و فساد گسترده در کل نظام بهطور خاص در نیروهای نظامی و سپاه، آنها را در یک وضعیت عدم تعیین قرار داده، چرا که رژیم در تحریم است و سپاه نمیتواند مشکلات آنها را حل کند.بنابراین نمیخواهند در بسیج نیروی سرکوبگر در جامعه باشند و سپاه سرمایه را برای خودش قبضه کرده باشد و این باعث میشود..........more28minPlay
December 29, 2019نگاهی به ارزشهای مجاهدین- قسمت سوم - صدق و صداقتسؤال: مگر در مجاهدین خلق مقام و رّده نداریم پس مسئول اول چیست؟جواب: در پایه انسان تحت نظام یعنی انسان عادی، اما انسان تراز مکتب همه منافع فردیش را سه طلاقه کرده است،........در مناسبات مجاهدین خلق انبوه دکتر و مهندس و تحصیل کرده داریم......همین دکتر و مهندس در مناسبات مجاهدین خلق، برادری که زندان رفته و نتوانسته ادامه تحصیل بدهد، همان کاری را میکند که همان دکتر و مهندس میکند کارگری هر دو انجام میدهند، هر دو آسایشگاه را نظافت میکنند، هر دو پخت و پز و هر دو چاه سبتیک خالی میکنند.باور کنید از افرادی صحبت میکنم که بعضاً استاد دانشگاه در دانشگاههای ام آی تی یا سوربون و یا....بودند.در نشست انتخاب یکی از مسئولان اول سازمان که بحث شورای رهبری بود، برادر مسعود از یکی از خواهران سؤالی در رابطه با مسئول اولی در مجاهدین خلق کرد، آن خواهر در جواب گفتند که همه خواهران مجاهد کا دو و همه برادران مجاهد ان دو خلق قهرمان هستند. یعنی چه؟یعنی اینکه خواهران کلفت دوم و برادران نوکر دو خلق قهرمان هستند. ببینید حتی گفته نشد نوکر اول یا کلفت اول در کلفتی و نوکری هم خودشان را نوکرتر و کلفتتر میبینند........more25minPlay
December 29, 2019داستانهای مقاومت-کنکاش-گفتگو با برادر مجاهد حسن نظام الملکی- قسمت ۱یکی از اصلیترین پایههای سرکوب رژیم ولیفقیه، حافظ امنیت رژیم است، یعنی سپاه پاسداران، این اهرم سرکوب و حفظ امنیت رژیم ولایت درچه توانی و وضعیتی قرار دارد.-سؤال: ارزیابی شما در مورد ادعاهایی که این پاسداران و سران رژیم کردند چیست؟ به عبارت دیگر توانایهای نظامی رژیم در چه وضعیتی هست که این رجز خوانی را میکنند؟-جواب: فرماندهان سپاه و سردمداران رژیم دائم در رجز خوانی هست،برای کسی که به ساختار نظام ولایت فقیه و وضعیت نزار سپاه و دیگر نیرو هایش که الآن درگیر چه چیزی هست، طبعاً چنین رجز خوانیهایی بهوجود میآورد که گویا یک قدرت زیادی پشت این رژیم سرکش و وحشی که به هیچ قانونی توجه ندارد حساب میکند که پشتی دارد که چنین حرفهای میزند و میتواند با هر قدرت جهای مقابله و نابود کنند و این توهم را هم دارند که وقتی فرمانده هان سپاه به بازدید میروند در بوق و کرنا میکنند و این فضای را دامن میزنند.برای شناخت این وضعیت باید به سه پارامتر توجه داشته باشیم:اول وضعیت نظامی سپاه و نیروهای رژیم است.دوم وضعیت نیروهای نیابتی رژیم است.سوم وضعیت صنایع و تسلیحات نظامی آن است.......more30minPlay
December 27, 2019داستانهای مقاومت- هراس دیکتاتور از دانشگاهسرمایهگذاری هر کشوری روی قشر دانشجو است که آینده هر مملکتی را رقم میزند اما در ایران ما، با حاکمیت آخوندها که در جهت مخالف علم و دانش است، این موضوع کاملاً متفاوت است.خمینی دانشگاه را دشمن بزرگ خودش میدانست. خمینی در ۱۷آذر ۵۹گفت: «ریشهٔ تمام مصیبتهایی که تاکنون برای بشر پیش آمده از دانشگاهها بوده است».با این تفکر ارتجاعی، تکلیف دانشجو و دانشگاه از همان ابتدا روشن شد. از همان ابتدا حکومت آخوندی، پاسداران را به دانشگاه نفوذ داد. بعد از به اصطلاح « انقلابفرهنگی» در سال۵۹، دانشگاههای ایران از آنروز تا امروز زیر شدیدترین اختناق، تفتیش عقاید، جاسوسی و بازرسی است.بعضی از اقدامات سرکوبگرانه حکومت آخوندی علیه دانشجو:ـ ربودن، دستگیری، کشتن زیر شکنجه.ـ احضار، اخطار، تعلیق و محروم کردن توسط کمیتههای انضباطی.ـ فشار و مزاحمت از طریق حراست دانشگاه در مورد پوشش و ورود و خروج در خوابگاهها...ـ اقدامات امنیتی و جاسوسی برای کنترل از طریق حراست و بسیج و نصب دوربین مداربسته.در قیام سرخ۹۸نسل جوان و جویای آزادی به پاخاستن و به راستی که دانشگاه، سنگر آزادی است و از هر فرصتی صدای آزادیخواهی را علیه دیکتاتور بلند کردند.......more7minPlay
December 27, 2019داستانهای مقاومت- ستاره هر دانشگاهخونی که از پیکر دانشجویان آگاه و آزاده ایران زمین، مصطفی بزرگنیا، احمد قندچی و مهدی شریعت رضوی در ۱۶آذر ۱۳۳۲توسط دیکتاتوری سلطنتی بر زمین ریخت،..... و در تداوم همان نبرد با نظام ولایت فقیه که هزاران دانشجوی دلیر دیگر این مسیر را امتداد میبخشند.ندا آقا سلطان، دانشجوی دانشگاه آزاد واحد تهران شمال ۳۰خرداد ۸۸بهشهادت رسید.وی چنین گفته بود: «من میروم حتی اگر گلوله قلبم را بشکافد»محمد مختاری،دانشجوی مهندسی معدن دانشگاه شاهرود ۲۵بهمن ۱۳۸۹بهشهادت رسید. او در فیسبوک نوشته بود: « خدایا ایستاده مردن را نصبیم کن که از نشسته زیستن در ذلت خسته ام»بهنود رمضانی دانشجوی رشته مهندسی دانشگاه نوشیروانی بابل ۲۶اسفند ۱۳۸۹در چهارشنبهسوری بهشهادت رسید........و این مسیری است تا پیروزی آرمان آزادی؛ همانگونه که دانشجویان دانشگاه تبریز در گرامیداشت شهدای قیام در آبان ۹۸همین را خروشیدند:« متحد متحد مقاومت میکنیم» و «برادر شهیدم راهت ادامه دارد»...more12minPlay
FAQs about داستانهای مقاومت:How many episodes does داستانهای مقاومت have?The podcast currently has 1,034 episodes available.