Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about داستانهای مقاومت:How many episodes does داستانهای مقاومت have?The podcast currently has 1,034 episodes available.
December 21, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- هدیه ای برای آقا معلمپیاده رو خلوت بود. مهرداد از اتوبوس پیاده شد و به سرعت در پیاده رو به سمت مدرسه دوید، زنگ خورده بود.مهرداد به سرعت از جلوی دفتر رد شد، در آخرین پله ناگهان شبحی بالای سرش سایه انداخت.امامی، ناظم مدرسه بود که میگفت: از اول سال باز شروع کردی دیر آمدن؟ بدو برو کلاس دیگر!...آقای مرتضوی با مهربانی، مهرداد را به کلاس راه داد و درس را ادامه داد.در مدت درس حواس مهرداد پیش هدیه بود.آقای مرتضوی با خودش حرف میزد مهرداد نگاهی به اطراف خودش کرد. کلاس خالی شده بود. با صدایی که میلرزید گفت: آقای مرتضوی! میتوانید یک دقیقه همینجا بمانید؟آقای مرتضوی با تعجب گفت: چکار داری؟مهرداد گفت: من یک چیزی برای شما داشتم. میخواستم به شما بدهم. عکس کوچکی بود که به آقای مرتضوی داد و گفت: الآن بازش نکنید! بعداً خودتان نگاهش کنید!آقای مرتضوی گفت: باشه! میگذارم جیبم بعداً جایی که کسی نباشد بازش میکنم.مهردادگفت: مال من هم نیست. بعداً خودتان میفهمید.آقای مرتضوی خندید و گفت: عجب کارهایی میکنید شما بچهها....آقای مرتضوی ادامه داد: خیلی خوشحالم کردی، ولی باید مواظب باشی! دست امامی نیفتهها!؟مهرداد گفت: آره آقا! حواسم هست!........more10minPlay
December 21, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- ز مثل زلزلهپنجشنبه، روز آخر هفته بود. خانم معلم گفت:بچهها! برای شنبه یک انشا بنویسید!من گفتم وای!…خانم معلم گفت: چیه؟ سخت است؟گفتم: خیلی! من بلد نیستم انشا بنویسم. آخر نمیدانم چی بنویسم؟خانم معلم گفت: هر چی دلت خواست. از برادرت یا از پدر و مادرت هم کمک بگیر!.....رفتم پیش پدر گفتم یه موضوع انشا بگو!پدرم گفت: من یک مدل بیشتر بلد نیستم. پ مثل پلیکان. ب مثل بابا! ت مثل ترانه دختر ناز نازی قشنگ و عزیز خودم.مادر که نشسته بود و خیاطی میکرد گفت: هرجا گیر کردی ولش کن! برو حرف بعدی. مثلا جیم مثل جمعه! که میخواهم بریم خانه دایی جمال!.....بعد پدر گفت: خب حالا دیگر دیروقت است! میتوانی فردا انشا بنویسی! بگیر بخواب! یاالله!همه گرفتیم خوابیدیم. یک دفعه داد زدم: آها پیدا کردم. زندگی! ز مثل زندگی! پیدا کردم!مادر که کنار من خوابیده بود گفت: ترانه! هنوز داری به انشایت فکر میکنی؟ بگیر بخواب دخترم.یواش یواش سرم گرم شد. بعد یک دفعه دیدم خانم معلم با بچههای مدرسه آمدند خانه ما.......یک دفعه همه چیز شروع به لرزیدن کرد. جیغ همهٔ بچهها بگوش رسید: زلزله! زلزله..........more17minPlay
December 19, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- صدق و ریاصدق گفت: من همه چیز را میگویم!ریا گفت: همین کار را میکنی که کارت پیش نمیرود!صدق گفت: همه کارم پیش میرود.ریا گفت: چگونه پیش میرود که ثروت و قدرت همه در دستهای من است!صدق گفت: این موقتی است! پس از مدتی خورشید حقیقت از پس ابرها سر میزند و تو روسیاه میشوی!ریا گفت: هر زمان برای پوشاندن خورشید حقیقت، پردهٴ تازهیی خواهم یافت.صدق گفت: و بدینسان از نفرتی به نفرت دیگر حرکت میکنی. حال آنکه من روزبهروز بر سرزمینهایم میافزایم.ریا گفت: سرزمینهای تو بیشتر وسعت دارند یا سرزمینهای من؟صدق گفت: بیا از تاریخ بپرسیم!هر دو پیش تاریخ رفتند.تاریخ، آئینهای نشانشان داد که به شکل قلبی بود. و در آن، تختی بود که صدق چون سلطانی بر آن نشسته بود.تاریخ گفت: شاید این سیمای بهشت باشد.ریا گفت: پس چه چیز از آن من است؟تاریخ دیوارهای پوسیده سیاه نشانش داد که بر آن موران نفرت میلولیدند.و تاریخ گفت: شاید این سیمای دوزخ باشد......more2minPlay
December 19, 2019داستانهای مقاومت- کاشفان فروتن- بیاد مجاهدان شهید محسن و حسین فاطمیمجاهد قهرمان محسن فاطمی در سال ۱۳۴۰در ساوه متولد شد. او در رشته راه و ساختمان تحصیل میکرد...خواهر مجاهد اعظم فاطمی در رابطه با برادرانش محسن و حسین میگوید:محسن خیلی با استعداد بود. اما متأسفانه کودتای ارتجاعی خمینی علیه دانشگاه شروع شد و دیگر نتوانست ادامه تحصیل بدهد.محسن به تسلیم ناپذیری، شجاعت و روحیه مبارز و جنگنده شناخته میشد...محسن با اهداف سازمان از طریق رادیو صدای مجاهد آشنا شد....از احترامی که برای همه انسانها قائل بود می شد رابطهاش را فهمید. بخصوص در رابطه با خانواده برادر بزرگترم حسین که از سال۶۰در زندانهای خمینی بود...حسین مجاهدی متواضع و فروتن بود و لیسانس پزشکی داشت و دوران تحصیلش را در تهران میگذراند. اواخر سال۵۷دستگیر شد. او پس از ۳ماه آزاد شد، ۱۳آبان ۶۰ در تهران دستگیر و به ۲سال زندان محکوم شد. اما پس از گذراندن ۲سال محکومیت، توسط یکی از توابان لو رفت. و اینبار به ۱۵سال محکوم شد،.....تا ۶ماه بعد از دستگیری هیچکس از حسین خبر نداشت و روی هم رفته حسین ۷سال در زندانهای اوین و قزلحصار بود،.....او نیز در تابستان۶۷بهشهادت رسید....more14minPlay
December 19, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- فندک طلاییسوزسردی که راه رفتن افراد را توی پیاده روی برفی سخت میکرد...چند بسته سیگار روی جعبه چوبی سعید را به زمین انداخت. سعید سیگارها را روی جعبه کوچکش مرتب کرد. انگشتهای پایش را که حسابی یخ کرده بود، زیر جعبه چوبی به هم مالید. با خودش فکر کرد:« پایین شهر بهتر بود. اقلا میشد یه تکه کارتن آتش بزنم و پاهایم را گرم کنم.ولی اینجا هم «حاجی»، صاحب نمایشگاه ماشین دعوا میکند....دوباره انگشتهایش را به هم سایید. دستهایش را از لای ژاکت کهنهاش به زیر بغلها برد و فشرد. آنطرف خیابان دو ماشین پاترول از خیابان به ورودی ساختمان نیروی انتظامی پیچید. نگهبان جلوی در، مانع را بالا زد و ماشینها با سرعت به داخل حیاط مرکز نیروی انتظامی وارد شدند....سعید سعی کرد از پشت شیشههای نمایشگاه ماشین، داخل را تماشا کند. در گوشه مجلل نمایشگاه، جوانی روی مبل نشسته بود و با یک مرد ریشوی چاق که پشت میز بزرگی بود صحبت میکرد....تصور گرمای مطبوع داخل نمایشگاه دوباره سعید را وسوسه کرد. بعد فندک طلایی را توی دستش مالید و گفت:«یاد گرفتم چکار کنم.......more15minPlay
December 19, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- رمز شجاعتزنگ آخر به صدا در آمد و هیاهوی بچهها برای هر چه زودتر رسیدن به درِ مدرسه، راهروها را پر کرد. طوری برای خارج شدن از مدرسه تلاش میکردند که انگار از یک زندان آزاد میشدند.جلوی دفتر مدرسه خانم قاسمی معلم انشاء را دیدم که با حالت برافروختهای به حرفهای احمدی، معلم امور تربیتی گوش میداد. وقتی از کنارش رد شدم آخرین جملات احمدی را شنیدم که پرخاشکنان میگفت: اینها بچههای جمهوری اسلامی هستند! شما نمیتوانید هرچی دلتان خواست موقع درس دادن به آنها بگویید، و خانم قاسمی جواب داد: آخر شما با این جمهوریتان چه از دنیای بچهها میدانید؟ من هر موضوعی را که مناسب میدانم میگویم. زیر بار هیچ تحمیلی هم نمیروم........ پریروز صورت فاطمه را کبود کرده بود، دخترک بیگناه را همین امور بهاصطلاح تربیتی زده بود. برای چه! برای اینکه چرا در مراسم سیزده آبان شرکت نکرده. بخدا وقتی شنیدم دلم میخواست راه بیفتم و هر چه از دهانم در میاد به خمینی و خامنهای و بقیه این آخوندا بگویم. بیچاره فاطمه را مجبور کردن که مادرش را بیاورد مدرسه. مادرش هم نفرین میکرد. با بغض میگفت: «ما هم خدایی داریم. بالاخره میبینیم چطور تقاص این ظلمها را پس میدهید»........more10minPlay
December 19, 2019داستانهای مقاومت- کاشفان فروتن- بیاد مجاهد شهید معصومه عضدانلومعصومه عضدانلو، خواهر کوچکتر مریم رجوی رئیسجمهور برگزیده مقاومت ایران که لاجوردی، سردژخیم خمینی شخصاً به شکنجه و بازجویی و نهایتاً اعدام او پرداخت.مجاهد قهرمان، معصومه در سال ۱۳۳۸در خانوادهای متوسط در تهران، بهدنیا آمد. اول دبیرستان بود که با مسائل اجتماعی و سیاسی آشنا شد، پس از دستگیری برادر مجاهدش در سال ۵۲، با آرمانهای مجاهدین آشنا شد. وی در سال ۱۳۵۶وارد دانشگاه علم و صنعت تهران شد و در رشته مهندسی صنایع به تحصیل پرداخت. معصومه از دانشجویان مبارزی بود که نقش فعالی در جنبش دانشجویی ایفا کرد.پس از قیام ضدسلطنتی در ارتباط مستقیم با سازمان مجاهدین قرار گرفت. روز ۱۳فروردین سال ۶۱پاسداران به محل وی و همسر قهرمانش مسعود ایزدخواه، حمله کردند. مجاهد خلق مسعود ایزدخواه بهشهادت رسید و معصومه بهدلیل اصابت ۴گلوله به ناحیه فک و دستش بیهوش شد و توسط پاسداران دستگیر گردید.....یک هم زنجیر او چنین نوشته است:«روز هفتم مهر ۶۱معصومه را صدا کردند. آن روز دقیقاً روی محبوبترین بچههای زندان دست گذاشته بودند، معصومه قهرمان قبل از تیرباران وصیتنامهیی نوشت. موقع رفتن برای تیرباران، به ما گفت: «به بچهها بگویید سینه معصومه تا آخر رازدار بود»....more26minPlay
December 19, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- در آن تبسم معصوممیدانید! گفتنش خیلی برایم سخت است!. اصلاً آن روز خیلی روز سنگینی بود. هر وقت بیادم میاید، انگار کسی قلبم را در مشت میفشارد.....کوچکتر که بود دانشآموز خودم بود. منظورم تا کلاس پنجم دبستان است......روز ۱۳آبان سال ۶۲بود. یک زنگ به تعطیلی مدرسه مانده بود، وقتی وارد دفتر مدرسه شدم، ناظم با ناراحتی گفت: «باید مدرسه را تعطیل کنیم بچهها را ببریم ناحیه!»...من وقتی تلفنی به خانم مدیر میگفتند شنیدم. انگار یکی از دانشآموزان مدرسه راهنمایی «اسلام منش» را از زندان سپاه میاورند! میگویند تواب شده میخواهد سخنرانی کند.....پرسیدم: حالا کی هست؟ چه کار کرده است که میخواهد سخنرانی کند!؟....با شنیدن اسم «علی» یکباره دلم فرو ریخت. علی؟! نکند خود او باشد. سیمای آن پسربچه دوست داشتنی در برابرم زنده شد. بغض گلویم را گرفت و دست و پایم سرد شد....با آنکه اصلاً دلم نمیخواست بروم، ولی این نگرانی که نکند خود «او» باشد، بیاختیار من را هم بهدنبال کاروان مدرسه کشاند....تمام راه، گلوم گرفته بود. با پاهایی لرزان بهدنبال کاروان ناچار مدرسه کشیده میشدم. با نفرتی از این زندگی نکبتی که آخوندها برای مردم ما درست کرده بودند........more19minPlay
December 19, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- بوی کاهگلمادر همیشه میگفت: این خانه کلنگی است بهخدا!.پریچهر میگفت: پدر! کی میخواهید خانه را بکوبین و از نو بسازین؟پدر میگفت: آخر سری که درد نمیکند که دستمال نمیبندند دخترجان!پدر عصرها روی ایوان کنار سفرهٴ سماور و سینی چای مینشست و با سرخوشی قند را داخل استکان چایش فرو میکرد و با صدای بلند که همسایهها هم میشنیدند میگفت....ـ روی کاهگلهای دیوار بپاش پدر! هوشنگ جان! روی کاهگلها.بعد انگار در بهشت نفس میکشد، هوا را بالا میکشید تا بوی خاک و کاهگلهای آب خورده را تا آخرین منفذهای ششهایش پایین بدهد.اما بالاخره در یکی از بهارها بود که فروپاشی خانهٔ پدری شروع شد. قاسم آقا از لجنهای حوض حوصلهاش سر آمد و سطل را برداشت و شروع کرد به کشیدن آب حوض، پدر گفت: حالا که میریزی داخل باغچهها بریز که لجنش کود بشود!مادر اعتراض کرد: این لجن گلهای باغچه را خراب میکند. برو آب رو بریز داخل کوچه!از زیر نم دیوارها سوسکها راه افتاده بودند. مارمولکها هم انگار خوشحال بودند که تا مدتهای زیادی سوراخهای کافی برای قایم شدن پیدا کردهاند.........more10minPlay
December 17, 2019داستانهای مقاومت- کاشفان فروتن - بیاد مجاهد شهید محمدعلی متقییادی از مجاهد شهید محمدعلی متقی مدیرعامل منتخب کارگران ذوبآهن اصفهان.مجاهدی افتاده و متین که سختترین عرصههای نبرد با دو دیکتاتوری شاه و شیخ را با سرفرازی طی کرد...او از یک خانواده مذهبی و اهل قم بود. تحصیلاتش را همانجا طی کرد. در سالهای ۴۷، ۴۸از دانشکده پلیتکنیک تهران فارغالتحصیل شد. متأهل بود و ۲فرزند داشت.اواخر سال ۵۰بهعلت اختلافاتی که با مدیریت کارخانه پیدا کرد، خودش از ذوبآهن استعفا داد و در یک شرکت خصوصی در تهران شروع بهکار کرد. اما پروسه عضوگیری او در سازمان توسط برادر مجاهد محمود عضدانلو ادامه داشت....او در بهار سال ۱۳۵۲دستگیر شد و شکنجههای وحشتناکی را تحمل کرد. سرانجام در زمستان سال ۶۰در تهران در جریان یک تردد، دستگیر شد. بهگفته یاران همبندش در زندان، پس از حادثه ۱۹بهمن و عاشورای مجاهدین، هنگامی که لاجوردی جلاد اوین در تلاش برای درهمشکستن وی، او را بر سر پیکر سردار موسی و اشرف شهیدان برد، او بهحالت خبردار و احترام، در برابر این پیکرهای پاک سلام نظامی داده و همانجا وفاداریش را به راه و آرمان سازمانش نشان داد آن چنان که او را از همانجا روانه میدان اعدام کردند.......more15minPlay
FAQs about داستانهای مقاومت:How many episodes does داستانهای مقاومت have?The podcast currently has 1,034 episodes available.