Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about داستانهای مقاومت:How many episodes does داستانهای مقاومت have?The podcast currently has 1,034 episodes available.
December 27, 2019نگاهی به ارزشهای مجاهدین- قسمت دوم- فدا و صداقتفدا وصداقتحتماً شنیدید که میگویند که بر سردر ورودی سازمان مجاهدین نوشته شده است، فدا و صداقت بهعنوان اولین ارزش.تاریخ انسان اگر پیش آمده، در یک کلمه بهدلیل فدا و قربانی بوده است، که انسان یا انسانها که بر آرمان رهایی انسان اعتقاد داشتن پای آن ایستادن و راه را باز کردند.اگر به تاریخ انسان نگاه کنیم، پیامبر توحید، ابراهیم خلیل را که بر آتش سلام کرد.....پیوستگی و استقامت و قیمت دادن و فدا کردن سردار یا سردارانی بود تا این تاریخ نوشته شده والا غیر از اینها، تاریخ جنایات امثال یزید و معاویه و خمینی و خمینی صفتان است.اگر نبود تاریخ صد ساله ایران، خب تاریخ را دیگر چه میشود نوشت، اگر نبود حنیف کبیر و یارانش بعد از کشتار۱۵خرداد شاه، با تأسیس سازمان مجاهدین، اگر نبود در سال ۵۰بعد از ضربه سنگین به مجاهدین و نمیایستادند، آنچنان که باید راه باز نمیشد، همه رهبران مجاهدین از جمله برادر مجاهد مسعود رجوی تمام اتهامات را به خودشان پذیرفتند تا اعضای سازمان را از زندان به بیرون بفرستند یا سالهای زندانشان را کمتر کنند، این منطق مجاهدین بوده است والا که نمی شد ایستاد..........more20minPlay
December 27, 2019نگاهی به ارزشهای مجاهدین-قسمت اول- راز ماندگاریامسال سازمان پرافتخار مجاهدین خلق وارد ۵۵سالگی خود شده است. عمر سیاسی و تشکیلاتی، آن هم در شرایطی که با وجود سرکوبهای سنگین دیکتاتوریهای شاه و خمینی رودررو بودهاند، و ایستادند و از بین نرفتهاند. و طولانیترین حضور سیاسی، اجتماعی و تشکیلاتی را داشته و دارند.بیشک بیش از همه ایرانیان آزاده، حاکمیتها و دولتها و دستگاههای عریض و طویل شاه و خمینی میدانند که چه بلاهایی بر سر مجاهدین آوردهاند، زندان و کشتار چیزی که درباره هیچ گروه و سازمانی وجود نداشته، اما بهرغم این، پا بر جا ایستاده و راهش را ادامه میدهد.طبعا این سؤال به ذهن میزند، چرا این سازمان در تمام ابتلائات موفق بیرون آمده است؟ آیا استورهای در کاراست؟ آیا اعضا یا رهبران آن، دارای ویژگیهای خاصی علاوه بر انسانهای معمول در ایران بودهاند؟ پاسخ روشن است، خیر هرگز استورهای در کار نبوده و نه در اشتراکات انسانیشان با دیگر انسانها تفاوت دارند و نه استورههای جدا از مردمشان هستند!واقعیت این است که در این۵۵سال، اعضا و رهبران مجاهدین، انتخاب کردهاند در برابر شاه و خمینی مقاومت و پایداری کنند آن هم با از دست دادن زیبایهای زندگی، خانواده و جان و همه چیزشان، ولی هرگز تسلیم نشدند!.......more19minPlay
December 25, 2019رسم مقاومت- خاطرات زندان خواهر مجاهد پوران نائبی - قسمت ۶یکی از جالبترین خاطرهها مربوط به داستان انقلاب ایدئولوژیک و همردیفی خواهر مریم با برادر مسعود که در بهمن و اسفند ۱۳۶۳در سازمان داشت اتفاق میافتد، بود. ما که بی خبر بودیم یکروز در اسفند ماه ۱۳۶۳در زیر هشت بند یک پایین زندان اوین (لازم بذکر است بندهای زندان اوین دو طبقه بود که بند یک و دو و ۲۴۰و ۲۴۵متعلق به بند عمومی زنان و بندهای ۳۱۱و بخشی از ۲۰۹هم انفرادیهایی بود که زنان مجاهد و مبارز در آنزمان بودند)طبقه دوم بندهای ذکر شده مربوط به کسانی بودند که در مبارزه کم آورده و خائنانی بودند که تن به همکاری با رژیم داده بودند و در خیاطخانهای که لاجوردی دژخیم ساخته بود و لباسهای پاسداران و بسیجیان در آن دوخته میشد را آنان میدوختند.در اوایل اسفند ماه یک روز صبح با سر و صدا و فحش و بد و بیراه زندانبانان بلند شدیم دربهای ما را باز کردند و گفتند همگی بیرون بیایم! وقتی بیرون آمدیم در راهرو بند دیدیم بریدههای روزنامههای رژیم از عکسهای ۱۹بهمن سال۶۳پاریس گذاشتند و همچنین یک بیانیه که مرکزیت سازمان امضا کرده بود و اسامی همچون (محمد حیاتی) و مجاهد قهرمان ابراهیم ذاکری و......بودند.....در اواخر اسفند ماه ۶۳که ما را بهدلیل حمایت از طیبه حیاتی سر داستان انقلاب ایدئولوژیک به انفرادی برده بودند به خانوادهها از ترس شان نگفتند که فرزندانتان در انفرادی هستند اما وقتی با اعتراض جمعی از خانوادهها که فرزندانشان انفرادی بودند مواجه شدند شروع کردن به توهین و فحشهای رکیک به خانوادهها........more16minPlay
December 25, 2019رسم مقاومت- خاطرات زندان خواهر مجاهد پوران نائبی- قسمت ۵واحد مسکونی که از اوایل سال ۱۳۶۲ تشکیل و در خرداد۱۳۶۳جمع شد حقیقتی ست که رژیم آخوندی سعی در پنهان کردن آن داشت. خواهر مجاهد پوران نائبی که از آذر سال۶۲تا خرداد سال۶۳در واحد مسکونی زندان قزلحصار بهسر برد از مقاومت شیرزنانی سخن میگوید واز لحظات سخت زندانی ای که مرعوب شکنجهگر نشد. آن که ایستاد تا حماسه مقاومت را رسمی جاودان کند.درواحد مسکونی زندان قزلحصار که با هدف از بین بردن روح مقاومت در زندانیان زن برپا شده بود شکنجههای مختلفی بود:- ساعتها ایستادن روی یک پا در حالی که دو دست بالا هست.-ضربه بهسر با کابلهای سیم دار یا چوب میخدار.-وادار کردن فحش و بد و بیراه به دوستان و سازمان و رهبری روی یک صندلی بهنام صندلی اعتراف.-پخش نوحه و روضه از بلندگوها با صدای بلند بعد از ۱۲شب تا صبح.-زدن بهسر و پهلو هنگام خواب.-صدای حیوانات را در آوردن.-مجبور کردن زندانی به حرکت بهصورت چار دست و پا با چشمبند و چادر و سوار شدن خائنان و بازجوها روی زندانی.- ساعتهای متوالی در آفتاب نگهداشتن با تمامی پوشش و چادر و چشمبند.-شکنجه و شلاق یکدیگر در مقابل هم در حالیکه که نفر ناظر با چشمبند بود و فقط صدای شلاق و کابل و آه و ناله و....رامیشنید.-نگه داشتن زندانی بهصورت سیبل و لگد پرانی بازجوها و شکنجهگرانی که از کنار او رد میشدند به نقاط حساس بدن از پشت و جلو و شکم و پهلو........more21minPlay
December 25, 2019رسم مقاومت- خاطرات زندان خواهر مجاهد پوران نائبی- قسمت ۴بعد ۱۰دقیقه ماشین ایستاد. ۲نفر بالا آمدند و بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنند، با لگد ابتدا خودم و بعد ساکم را پرتاب کردند پایین. در یک حیاط با باغچهیی در وسط. در حالی که چشمبند داشتم منتظر ماندم اما بعد از چند ساعت که خسته شدم و نشستم، ناگهان زیر مشت و لگد گرفته شدم، آنچنان بیرحمانه میزدند که پرتاب شدم وسط باغچه و با سر رفتم توی دیوار.دژخیم گفت: «فکر نکنی اینجا خانه خاله است. آمدی که حساب تمام منافق بازیهایت را پس بدهی. اینجا آخر خط ما و شماست».....یکشب صدایم کردند برای بازجویی. به یک راهرو باریک برده شدم. ولی آنقدر خوابم میآمد که همانجا افتادم و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم دیدم دارند رویم آب میریزند و با لگد زدن به پهلوهایم صدایم میکنند. به هر زوری بود بلند شدم.بازجو گفت: «امشب یک تعدادی سؤال میکنم باید همه را جواب بدهی»گفتم: «حرفی ندارم، من سال۶۰دستگیر شدهام و بعد از آن از هیچ چیز خبر ندارم»همین که این را گفتم ۲نفر ریختند سرم، آنقدر زدند که دوباره بیهوش شدم. نمیدانم چقدر گذشت، یا بعد از آن چه شد، اما وقتی چشم باز کردم دیدم گوشه یک سرویس افتادهام. چشمبند نداشتم، ۲نفر را دیدم که مثل کوکلس کلانها نقابزده بالای سرم نشستهاند.......more26minPlay
December 24, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- تصورات آقای حسابیآنروز آقای حسابی از خواب بلند شده بود و مقابل آینه و روشویی، داشت صورتش را میشست و موهایش را شانه میکرد، که ناگهان با کمال شگفتی رخسار زنی را بهجای چهرهٴ مردانه خود در آینه دید! بیاختیار مشتش به آینه کوبیده شد و رگ دستش پاره شد......بعد از آن واقعهٴ عجیب، این پرسش در روزهای بعد یکی دو بار به ذهن آقای حسابی رسید. اما تلاش کرد به آن فکر نکند. این ماجرا بود تا چند روز بعد وقتی در خیابان به سمت بانک میرفت از پشت سر صدایی به گوشش خورد ـ ببخشیدخانوم....راستی چرا این مردها این همه قرن در جامعهٔ بشری با ما زنان بهسر بردهاند، اما وضعیت محدود و زندان نفرتانگیزی که زنان شبانه روز در آن بهسر میبرند را نمیتوانند حس کنند؟......تا به خود مردان باشد چنین بیداریی سراغشان نمی آید باید بیدارشان کنیم!.باید به کابوسی تبدیل شویم....مدتها بود که حساسیت و وسواس آقای حسابی که حالا ترجیح میداد به خودش بگوید آقای ناحسابی، برطرف شده بود. البته تنها گاهی اوقات، از تصویر چهرهٴ مردانهٴ خودش در آینه میگریخت.......more19minPlay
December 24, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- بهمن، ماهی و تنگ بلورپدر روی تشکچهاش نشسته بود و دخترش حیاط را آبپاشی میکرد. سارا کوچولو در گوشه اتاق مشغول نقاشی بود.صدای رادیو در اتاق میپیچید: «آزاد کردن ماهیهای کوچک نماد احترام به زندگی است....با طنین واژههای «قفس» و «زندانی» سیمای بهمن پیش چشمای پدر مجسم شد. آخرین ملاقاتش با بهمن بیادش آمد. بهمن از آنطرف شیشه قطور سالن ملاقات سعی میکرد صدایش را به او برساند. پاسداران او را کشان کشان میبردند. چشمهای پدر دوباره به دهان ماهی دوخته شد. چی میخواد بگه؟......سارا کوچولو گفت: پدر بزرگ منم الآن یه ماهی میکشم!پدر دوباره به یاد بهمن افتاد و صورت خشن حاج ناصر، حزباللهی محله جلوی چشمانش آمد، بدون اینکه حرفی بزند ساکی را جلوی چشمهای پدر گرفت، تا شیون مادر از پشت سر پدر بلند شد: وای خدا کشتنش!....ماهی هم به پدر زل زده بود: «تا کی من باید در این تنگ بمانم؟»سارا کوچولو:« پدر بزرگ! منم یه ماهی کشیدم. ببین!»پدر گفت: « نه سارا جون! یک ماهی نکش! یه رودخانه ماهی بکش که به دریا میرسد! بهمن من نهنگ آن دریا است».......more12minPlay
December 21, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- هیچ سوالی وجود ندارداز پشت نیزارهای کنار دریاچه نیلوفر صدای نی میآمد. صدایی که شبانه روز در تپهها و دامنههای سبز و زیبای اطراف دریاچه طنین میانداخت. ولی انگار این صدا را هر گوشی نمیشنید. اگر چه شنیدنش خیلی ساده و آسان بود و کافی بود که آدم چند لحظه بایستد و با دقت به صداهایی که به لاله گوشش میخوردند توجه کند، اما با این حال خیلی از مردمان این دامنه زیبا طوری رفتار میکردند که انگار هیچوقت آن نوای همیشگی نی را نشنیدهاند. بین همه این آدمهای جورواجور یک خواهر و برادر بودند به نام فرزانه و فرزان که آنها هم یک روز حین تفریحشان، برای یک لحظه بطور خیلی اتفاقی، صدای نی را شنیدند. فرزانه به برادرش فرزان گفت: چه صدای دلنشینی! فرزان گفت: تو هم میشنوی؟ فرزانه گفت این صدا از کجا میآید؟ فرزان گفت: نمیدانم. خوب است از مردم بپرسیم چه کسی این نی را مینوازد.این بود که آنها شروع کردند به پرس و جو.....بعد از مدتی فرزان به فرزانه گفت: خسته شدیم، چطور است برگردیم اما فرزانه گفت نه!و آنها دوباره به راه ادامه دادند..........more16minPlay
December 21, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- فقیرند اما ثروتمندهمیشه آدمها را وقت سختیها میشود شناخت. این جمله نا خودآگاه فیلم تکاپوی اهالی گمیشان که با دست خالی و چشمی گریان اما پرشور و بیقرار دیوار ۴کیلومتری از گونیهای شن را میساختن تا جلوی سیل رو بگیرند، به ذهنم میزند...سرم داخل موبایلم بود که صدای آبابا بلند شد: آمدی دیدن من یا آن اسباب بازی؟!کنارم نشست و زد پشتم. فیلمهای کمکرسانی مردمی به سیلزدهها را نشانش دادم و گفتم:تا حالا مردم را اینطوری دیده بودی؟!هیس پسر جان! تو ندیدی وقت انقلاب هم شهرها همین رنگی شده بود. همه یکی و یک رنگ،.......تمام عصر رفتیم سراغ هرکی میشناختیم و هرچی از پتو و لباس و مواد خوراکی که توانستیم جمع کردیم و راه افتادیم برای رساندنشان...موبایلم پر شده بود از اس.ام.اسهای هتلها و رستورانهایی که به مردم و مسافرهای نوروزی، غذا و محل استراحت رایگان میدادند............گفت: نگفتم مردم ما فقیرند ولی ثروتمند....more7minPlay
December 21, 2019داستانهای مقاومت- داستان هفته- آن خانم هموطنسال ۶۱که درگیریهای بچهها با رژیم خیلی زیاد بود، در یک آپارتمان از یک ساختمان چندین طبقه یک دفعه رژیم به آپارتمان حمله میکند. راهی نبود جز پنجرهها یا بالکنها.در همان اولین یورش بعضی از بچهها که سلاح داشتند، تهاجم میکنند ولی اغلب آنها شهید شدند. چندین خواهر را با دو برادر دستگیر میکنند.پاسداران خیالشان جمع بود که اینها را که در آپارتمان دستگیر شدهاند داریم. یکی دو نفرشان میمانند برای حفاظت، برادری در یک لحظه حمله میکند و لگدی میزند ژ سه، پاسدار میافتد، بقیه بچهها فرارمیکنند. در آپارتمانها اغلب بسته بود. یه دفعه در یک آپارتمان را فشار میدهند میبینند باز است و همه میروند داخل. یک خانم داخل هال آپارتمان هاج و واج ایستاده بود که چه خبر شده؟اون خانم، که از یکطرف پاسدارها را میدید و از یکطرف بچهها را که داخل هال ایستاده بودند. یک دفعه با صدای بلند سر پاسدارها داد میزند! میگوید:خاک بر سرتان کنند بیعرضهها! شما مثلا پاسدارای امام خمینی هستید؟ اینطور از مملکت پاسداری میکنید؟ همین الآن شش تایشان اینجا بودند! شماها را باید امام مجازات کند! گیرشان انداخته بودم همه از چنگم فرار کردند.........more7minPlay
FAQs about داستانهای مقاومت:How many episodes does داستانهای مقاومت have?The podcast currently has 1,034 episodes available.