داستان‌های مثنوی

داستان‌های مثنوی

By فخری قمیشیArts
Download on the App Store

داستان‌های مثنوی episodes

  • پیر چنگی
    آن شنیدستی که در عهد عمر
    بود چنگی مطربی با کر و فر
    بلبل از آواز او بی‌خود شدی
    یک طرب ز آواز خوبش صد شدی
    مجلس و مجمع دمش آراستی
    وز نوای او قیامت خاستی
    همچو اسرافیل کآوازش بفن
    مردگان را جان در آرد در بدن
    یار سایل بود اسرافیل را
    کز سماعش پر برستی فیل را
    سازد اسرافیل روزی ناله را
    جان دهد پوسیدهٔ صدساله را
    انبیا را در درون هم نغمه‌هاست
    طالبان را زان حیات بی‌بهاست
    نشنود آن نغمه‌ها را گوش حس
    کز ستمها گوش حس باشد نجس
    نشنود نغمهٔ پری را آدمی
    کو بود ز اسرار پریان اعجمی
    گر چه هم نغمهٔ پری زین عالمست
    نغمهٔ دل برتر از هر دو دمست
    که پری و آدمی زندانیند
    هر دو در زندان این نادانیند
    معشر الجن سورهٔ رحمان بخوان
    تستطیعوا تنفذوا را باز دان
    نغمه‌های اندرون اولیا
    اولا گوید که ای اجزای لا
    هین ز لای نفی سرها بر زنید
    این خیال و وهم یکسو افکنید
    ای همه پوسیده در کون و فساد
    جان باقیتان نرویید و نزاد
    گر بگویم شمه‌ای زان نغمه‌ها
    جانها سر بر زنند از دخمه‌ها
    گوش را نزدیک کن کان دور نیست
    لیک نقل آن به تو دستور نیست
    هین که اسرافیل وقتند اولیا
    مرده را زیشان حیاتست و نما
    جان هر یک مرده‌ای از گور تن
    بر جهد ز آوازشان اندر کفن
    گوید این آواز ز آواها جداست
    زنده کردن کار آواز خداست
    ما بمردیم و بکلی کاستیم
    بانگ حق آمد همه بر خاستیم
    بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب
    آن دهد کو داد مریم را ز جیب
    ای فناتان نیست کرده زیر پوست
    باز گردید از عدم ز آواز دوست
    مطلق آن آواز خود از شه بود
    گرچه از حلقوم عبدالله بود
    گفته او را من زبان و چشم تو
    من حواس و من رضا و خشم تو
    رو که بی یسمع و بی یبصر توی
    سر توی چه جای صاحب‌سر توی
    چون شدی من کان لله از وله
    من ترا باشم که کان الله له
    گه توی گویم ترا گاهی منم
    هر چه گویم آفتاب روشنم
    هر کجا تابم ز مشکات دمی
    حل شد آنجا مشکلات عالمی
    ظلمتی را کآفتابش بر نداشت
    از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت
    آدمی را او بخویش اسما نمود
    دیگران را ز آدم اسما می‌گشود
    خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو
    خواه از خم گیر می خواه از کدو
    کین کدو با خنب پیوستست سخت
    نی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت
    گفت طوبی من رآنی مصطفی
    والذی یبصر لمن وجهی رای
    چون چراغی نور شمعی را کشید
    هر که دید آن را یقین آن شمع دید
    همچنین تا صد چراغ ار نقل شد
    دیدن آخر لقای اصل شد
    خواه از نور پسین بستان تو آن
    هیچ فرقی نیست خواه از شمع جان
    خواه بین نور از چراغ آخرین
    خواه بین نورش ز شمع غابرین
    31 min
  • طوطی و بقال
    بود بقالی و وی را طوطیی
    خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی
    بر دکان بودی نگهبان دکان
    نکته گفتی با همه سوداگران
    در خطاب آدمی ناطق بدی
    در نوای طوطیان حاذق بدی
    خواجه روزی سوی خانه رفته بود
    بر دکان طوطی نگهبانی نمود
    گربه‌ای برجست ناگه بر دکان
    بهر موشی طوطیک از بیم جان
    جست از سوی دکان سویی گریخت
    شیشه‌های روغن گل را بریخت
    از سوی خانه بیامد خواجه‌اش
    بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش
    دید پر روغن دکان و جامه چرب
    بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
    روزکی چندی سخن کوتاه کرد
    مرد بقال از ندامت آه کرد
    ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ
    کافتاب نعمتم شد زیر میغ
    دست من بشکسته بودی آن زمان
    که زدم من بر سر آن خوش زبان
    هدیه‌ها می‌داد هر درویش را
    تا بیابد نطق مرغ خویش را
    بعد سه روز و سه شب حیران و زار
    بر دکان بنشسته بد نومیدوار
    می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت
    تا که باشد اندر آید او بگفت
    جولقیی سر برهنه می‌گذشت
    با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
    آمد اندر گفت طوطی آن زمان
    بانگ بر درویش زد چون عاقلان
    کز چه ای کل با کلان آمیختی
    تو مگر از شیشه روغن ریختی
    از قیاسش خنده آمد خلق را
    کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
    کار پاکان را قیاس از خود مگیر
    گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
    جمله عالم زین سبب گمراه شد
    کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
    همسری با انبیا برداشتند
    اولیا را همچو خود پنداشتند
    گفته اینک ما بشر ایشان بشر
    ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خور
    این ندانستند ایشان از عمی
    هست فرقی درمیان بی‌منتهی
    هر دو گون زنبور خوردند از محل
    لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
    هر دو گون آهو گیا خوردند و آب
    زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب
    هر دو نی خوردند از یک آب‌خور
    این یکی خالی و آن پر از شکر
    صد هزاران این چنین اشباه بین
    فرقشان هفتاد ساله راه بین
    این خورد گردد پلیدی زو جدا
    آن خورد گردد همه نور خدا
    این خورد زاید همه بخل و حسد
    وآن خورد زاید همه نور احد
    این زمین پاک و آن شوره‌ست و بد
    این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دد
    هر دو صورت گر به هم ماند رواست
    آب تلخ و آب شیرین را صفاست
    جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب
    او شناسد آب خوش از شوره آب
    سحر را با معجزه کرده قیاس
    هر دو را بر مکر پندارد اساس
    ساحران موسی از استیزه را
    برگرفته چون عصای او عصا
    زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف
    زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
    لعنة الله این عمل را در قفا
    رحمة الله آن عمل را در وفا
    کافران اندر مری بوزینه طبع
    آفتی آمد درون سینه طبع
    هرچه مردم می‌کند بوزینه هم
    آن کند کز مرد بیند دم بدم
    33 min
  • رومیان و چینیان
    چینیان گفتند ما نقاش‌تر
    ومیان گفتند ما را کر و فر
    گفت سلطان امتحان خواهم درین
    کز شماها کیست در دعوی گزین
    اهل چین و روم چون حاضر شدند
    رومیان در علم واقف‌تر بدند
    چینیان گفتند یک خانه به ما
    خاص بسپارید و یک آن شما
    بود دو خانه مقابل در بدر
    زان یکی چینی ستد رومی دگر
    چینیان صد رنگ از شه خواستند
    پس خزینه باز کرد آن ارجمند
    هر صباحی از خزینه رنگها
    چینیان را راتبه بود از عطا
    رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ
    در خور آید کار را جز دفع زنگ
    در فرو بستند و صیقل می‌زدند
    همچو گردون ساده و صافی شدند
    از دو صد رنگی به بی‌رنگی رهیست
    رنگ چون ابرست و بی‌رنگی مهیست
    هرچه اندر ابر ضو بینی و تاب
    آن ز اختر دان و ماه و آفتاب
    چینیان چون از عمل فارغ شدند
    از پی شادی دهلها می‌زدند
    شه در آمد دید آنجا نقشها
    می‌ربود آن عقل را و فهم را
    بعد از آن آمد به سوی رومیان
    پرده را بالا کشیدند از میان
    عکس آن تصویر و آن کردارها
    زد برین صافی شده دیوارها
    هر چه آنجا دید اینجا به نمود
    دیده را از دیده‌خانه می‌ربود
    رومیان آن صوفیانند ای پدر
    بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
    لیک صیقل کرده‌اند آن سینه‌ها
    پاک از آز و حرص و بخل و کینه‌ها
    آن صفای آینه وصف دلست
    صورت بی منتها را قابلست
    صورت بی‌صورت بی حد غیب
    ز آینهٔ دل تافت بر موسی ز جیب
    گرچه آن صورت نگنجد در فلک
    نه بعرش و فرش و دریا و سمک
    زانک محدودست و معدودست آن
    آینهٔ دل را نباشد حد بدان
    عقل اینجا ساکت آمد یا مضل
    زانک دل یا اوست یا خود اوست دل
    عکس هر نقشی نتابد تا ابد
    جز ز دل هم با عدد هم بی عدد
    تا ابد هر نقش نو کاید برو
    می‌نماید بی حجابی اندرو
    اهل صیقل رسته‌اند از بوی و رنگ
    هر دمی بینند خوبی بی درنگ
    نقش و قشر علم را بگذاشتند
    رایت عین الیقین افراشتند
    رفت فکر و روشنایی یافتند
    نحر و بحر آشنایی یافتند
    مرگ کین جمله ازو در وحشتند
    می‌کنند این قوم بر وی ریش‌خند
    کس نیابد بر دل ایشان ظفر
    بر صدف آید ضرر نه بر گهر
    گرچه نحو و فقه را بگذاشتند
    لیک محو فقر را بر داشتند
    تا نقوش هشت جنت تافتست
    لوح دلشان را پذیرا یافتست
    برترند از عرش و کرسی و خلا
    ساکنان مقعد صدق خدا
    29 min
  • فیل در تاریکی
    پیل اندر خانهٔ تاریک بود
    عرضه را آورده بودندش هنود
    از برای دیدنش مردم بسی
    اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی
    دیدنش با چشم چون ممکن نبود
    اندر آن تاریکیش کف می‌بسود
    آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
    گفت همچون ناودانست این نهاد
    آن یکی را دست بر گوشش رسید
    آن برو چون بادبیزن شد پدید
    آن یکی را کف چو بر پایش بسود
    گفت شکل پیل دیدم چون عمود
    آن یکی بر پشت او بنهاد دست
    گفت خود این پیل چون تختی بدست
    همچنین هر یک به جزوی که رسید
    فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید
    از نظرگه گفتشان شد مختلف
    آن یکی دالش لقب داد این الف
    در کف هر کس اگر شمعی بدی
    اختلاف از گفتشان بیرون شدی
    چشم حس همچون کف دستست و بس
    نیست کف را بر همهٔ او دست‌رس
    چشم دریا دیگرست و کف دگر
    کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر
    جنبش کفها ز دریا روز و شب
    کف همی‌بینی و دریا نه عجب
    ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیم
    تیره‌چشمیم و در آب روشنیم
    ای تو در کشتی تن رفته به خواب
    آب را دیدی نگر در آب آب
    آب را آبیست کو می‌راندش
    روح را روحیست کو می‌خواندش
    موسی و عیسی کجا بد کآفتاب
    کشت موجودات را می‌داد آب
    آدم و حوا کجا بد آن زمان
    که خدا افکند این زه در کمان
    این سخن هم ناقص است و ابترست
    آن سخن که نیست ناقص آن سرست
    گر بگوید زان بلغزد پای تو
    ور نگوید هیچ از آن ای وای تو
    ور بگوید در مثال صورتی
    بر همان صورت بچفسی ای فتی
    بسته‌پایی چون گیا اندر زمین
    سر بجنبانی ببادی بی‌یقین
    لیک پایت نیست تا نقلی کنی
    یا مگر پا را ازین گل بر کنی
    چون کنی پا را حیاتت زین گلست
    این حیاتت را روش بس مشکلست
    چون حیات از حق بگیری ای روی
    پس شوی مستغنی از گل می‌روی
    شیر خواره چون ز دایه بسکلد
    لوت‌خواره شد مرورا می‌هلد
    بستهٔ شیر زمینی چون حبوب
    جو فطام خویش از قوت القلوب
    حرف حکمت خور که شد نور ستیر
    ای تو نور بی‌حجب را ناپذیر
    تا پذیرا گردی ای جان نور را
    تا ببینی بی‌حجب مستور را
    چون ستاره سیر بر گردون کنی
    بلک بی گردون سفر بی‌چون کنی
    آنچنان کز نیست در هست آمدی
    هین بگو چون آمدی مست آمدی
    راههای آمدن یادت نماند
    لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند
    هوش را بگذار وانگه هوش‌دار
    گوش را بر بند وانگه گوش دار
    نه نگویم زانک خامی تو هنوز
    در بهاری تو ندیدستی تموز
    این جهان همچون درختست ای کرام
    ما برو چون میوه‌های نیم‌خام
    سخت گیرد خامها مر شاخ را
    زانک در خامی نشاید کاخ را
    چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان
    سست گیرد شاخها را بعد از آن
    چون از آن اقبال شیرین شد دهان
    سرد شد بر آدمی ملک جهان
    سخت‌گیری و تعصب خامی است
    تا جنینی کار خون‌آشامی است
    چیز دیگر ماند اما گفتنش
    با تو روح القدس گوید بی منش
    نه تو گویی هم بگوش خویشتن
    نه من ونه غیرمن ای هم تو من
    همچو آن وقتی که خواب اندر روی
    تو ز پیش خود به پیش خود شوی
    بشنوی از خویش و پنداری فلان
    با تو اندر خواب گفتست آن نهان
    تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
    بلک گردونی ودریای عمیق
    آن تو زفتت که آن نهصدتوست
    قلزمست وغرقه گاه صد توست
    خود چه جای حد بیداریست و خواب
    دم مزن والله اعلم بالصواب
    دم مزن تا بشنوی از دم ز نان
    آنچ نامد در زبان و در بیان
    دم مزن تا بشنوی زان آفتاب
    آنچ نامد درکتاب و در خطاب
    دم مزن تا دم زند بهر تو روح
    آشنا بگذار در کشتی نوح
    همچو کنعان کشنا می‌کرد او
    که نخواهم کشتی نوح عدو
    هی بیا در کشتی بابا نشین
    تا نگردی غرق طوفان ای مهین
    گفت نه من آشنا آموختم
    من به جز شمع تو شمع افروختم
    هین مکن کین موج طوفان بلاست
    دست و پا و آشنا امروز لاست
    باد قهرست و بلای شمع کش
    جز که شمع حق نمی‌پاید خمش
    گفت نه رفتم برآن کوه بلند
    عاصمست آن که مرا از هر گزند
    هین مکن که کوه کاهست این زمان
    جز حبیب خویش را ندهد امان
    گفت من کی پند تو بشنوده‌ام
    که طمع کردی که من زین دوده‌ام
    30 min

About داستان‌های مثنوی

From the publisher's feed

مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی