داستان‌های مثنوی

داستان‌های مثنوی

By فخری قمیشیArts
Download on the App Store

داستان‌های مثنوی episodes

  • #48 - داستان پادشاه و دو غلام
    پادشاهی دو غلام ارزان خرید
    با یکی زان دو سخن گفت و شنید
    *
    یافتش زیرک‌دل و شیرین جواب
    از لب شکر چه زاید شکرآب
    *
    آدمی مخفیست در زیر زبان
    این زبان پرده‌ست بر درگاه جان
    *
    چونک بادی پرده را در هم کشید
    سر صحن خانه شد بر ما پدید
    *
    کاندر آن خانه گهر یا گندمست
    گنج زر یا جمله مار و کزدمست
    *
    یا درو گنجست و ماری بر کران
    زانک نبود گنج زر بی پاسبان
    *
    بی تامل او سخن گفتی چنان
    کز پس پانصد تامل دیگران
    *
    گفتیی در باطنش دریاستی
    جمله دریا گوهر گویاستی
    *
    نور هر گوهر کزو تابان شدی
    حق و باطل را ازو فرقان شدی
    *
    نور فرقان فرق کردی بهر ما
    ذره ذره حق و باطل را جدا
    *
    نور گوهر نور چشم ما شدی
    هم سؤال و هم جواب از ما بدی
    *
    چشم کژ کردی دو دیدی قرص ماه
    چون سؤالست این نظر در اشتباه
    *
    راست گردان چشم را در ماهتاب
    تا یکی بینی تو مه را نک جواب
    *
    فکرتت که کژ مبین نیکو نگر
    هست هم نور و شعاع آن گهر
    *
    هر جوابی کان ز گوش آید بدل
    چشم گفت از من شنو آن را بهل
    *
    گوش دلاله‌ست و چشم اهل وصال
    چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال
    *
    در شنود گوش تبدیل صفات
    در عیان دیده‌ها تبدیل ذات
    *
    ز آتش ار علمت یقین شد از سخن
    پختگی جو در یقین منزل مکن
    *
    تا نسوزی نیست آن عین الیقین
    این یقین خواهی در آتش در نشین
    *
    گوش چون نافذ بود دیده شود
    ورنه قل در گوش پیچیده شود
    *
    این سخن پایان ندارد باز گرد
    تا که شه با آن غلامانش چه کرد
    30 min
  • #47 - داستان حضرت عیسی و مرد ابله
    گشت با عیسی یکی ابله رفیق
    استخوانها دید در حفرهٔ عمیق
    *
    گفت ای همراه آن نام سنی
    که بدان مرده تو زنده می‌کنی
    *
    مر مرا آموز تا احسان کنم
    استخوانها را بدان با جان کنم
    *
    گفت خامش کن که آن کار تو نیست
    لایق انفاس و گفتار تو نیست
    *
    کان نفس خواهد ز باران پاک‌تر
    وز فرشته در روش دراک‌تر
    *
    عمرها بایست تا دم پاک شد
    تا امین مخزن افلاک شد
    *
    خود گرفتی این عصا در دست راست
    دست را دستان موسی از کجاست
    *
    گفت اگر من نیستم اسرارخوان
    هم تو بر خوان نام را بر استخوان
    *
    گفت عیسی یا رب این اسرار چیست
    میل این ابله درین بیگار چیست
    *
    چون غم خود نیست این بیمار را
    چون غم جان نیست این مردار را
    *
    مردهٔ خود را رها کردست او
    مردهٔ بیگانه را جوید رفو
    *
    گفت حق ادبار اگر ادبارجوست
    خار روییده جزای کشت اوست
    *
    آنک تخم خار کارد در جهان
    هان و هان او را مجو در گلستان
    *
    گر گلی گیرد به کف خاری شود
    ور سوی یاری رود ماری شود
    *
    کیمیای زهر و مارست آن شقی
    بر خلاف کیمیای متقی
    30 min
  • #46 - داستان باز و ویرانکده حغدان
    باز آن باشد که باز آید به شاه
    باز کورست آنک شد گم‌کرده راه
    *
    راه را گم کرد و در ویران فتاد
    باز در ویران بر جغدان فتاد
    *
    او همه نورست از نور رضا
    لیک کورش کرد سرهنگ قضا
    *
    خاک در چشمش زد و از راه برد
    در میان جغد و ویرانش سپرد
    *
    بر سری جغدانش بر سر می‌زنند
    پر و بال نازنینش می‌کنند
    *
    ولوله افتاد در جغدان که ها
    باز آمد تا بگیرد جای ما
    *
    چون سگان کوی پر خشم و مهیب
    اندر افتادند در دلق غریب
    *
    باز گوید من چه در خوردم به جغد
    صد چنین ویران فدا کردم به جغد
    *
    من نخواهم بود اینجا می‌روم
    سوی شاهنشاه راجع می‌شوم
    *
    خویشتن مکشید ای جغدان که من
    نه مقیمم می‌روم سوی وطن
    *
    این خراب آباد در چشم شماست
    ورنه ما را ساعد شه ناز جاست
    *
    جغد گفتا باز حیلت می‌کند
    تا ز خان و مان شما را بر کند
    *
    خانه‌های ما بگیرد او بمکر
    برکند ما را به سالوسی ز وکر
    *
    می‌نماید سیری این حیلت‌پرست
    والله از جمله حریصان بترست
    *
    او خورد از حرص طین را همچو دبس
    دنبه مسپارید ای یاران به خرس
    *
    لاف از شه می‌زند وز دست شه
    تا برد او ما سلیمان را ز ره
    *
    خود چه جنس شاه باشد مرغکی
    مشنوش گر عقل داری اندکی
    *
    جنس شاهست او و یا جنس وزیر
    هیچ باشد لایق گوزینه سیر
    *
    آنچ می‌گوید ز مکر و فعل و فن
    هست سلطان با حشم جویای من
    *
    اینت مالیخولیای ناپذیر
    اینت لاف خام و دام گول‌گیر
    *
    هر که این باور کند از ابلهیست
    مرغک لاغر چه درخورد شهیست
    *
    کمترین جغد ار زند بر مغز او
    مر ورا یاری‌گری از شاه کو
    *
    گفت باز ار یک پر من بشکند
    بیخ جغدستان شهنشه بر کند
    *
    جغد چه بود خود اگر بازی مرا
    دل برنجاند کند با من جفا
    *
    شه کند توده به هر شیب و فراز
    صد هزاران خرمن از سرهای باز
    *
    پاسبان من عنایات ویست
    هر کجا که من روم شه در پیست
    *
    در دل سلطان خیال من مقیم
    بی خیال من دل سلطان سقیم
    *
    چون بپراند مرا شه در روش
    می‌پرم بر اوج دل چون پرتوش
    30 min
  • #45 - داستان شیر و گرگ و روباه
    شیر و گرگ و روبهی بهر شکار
    رفته بودند از طلب در کوهسار
    تا به پشت همدگر بر صیدها
    سخت بر بندند بار قیدها
    هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف
    صیدها گیرند بسیار و شگرف
    گرچه زیشان شیر نر را ننگ بود
    لیک کرد اکرام و همراهی نمود
    این چنین شه را ز لشکر زحمتست
    لیک همره شد جماعت رحمتست
    این چنین مه را ز اختر ننگهاست
    او میان اختران بهر سخاست
    امر شاورهم پیمبر را رسید
    گرچه رایی نیست رایش را ندید
    در ترازو جو رفیق زر شدست
    نه از آن که جو چو زر جوهر شدست
    روح قالب را کنون همره شدست
    مدتی سگ حارس درگه شدست
    چونک رفتند این جماعت سوی کوه
    در رکاب شیر با فر و شکوه
    گاو کوهی و بز و خرگوش زفت
    یافتند و کار ایشان پیش رفت
    هر که باشد در پی شیر حراب
    کم نیاید روز و شب او را کباب
    چون ز که در پیشه آوردندشان
    کشته و مجروح و اندر خون کشان
    گرگ و روبه را طمع بود اندر آن
    که رود قسمت به عدل خسروان
    عکس طمع هر دوشان بر شیر زد
    شیر دانست آن طمعها را سند
    هر که باشد شیر اسرار و امیر
    او بداند هر چه اندیشد ضمیر
    هین نگه دار ای دل اندیشه‌خو
    دل ز اندیشهٔ بدی در پیش او
    داند و خر را همی‌راند خموش
    در رخت خندد برای روی‌پوش
    شیر چون دانست آن وسواسشان
    وا نگفت و داشت آن دم پاسشان
    لیک با خود گفت بنمایم سزا
    مر شما را ای خسیسان گدا
    مر شما را بس نیامد رای من
    ظنتان اینست در اعطای من
    ای عقول و رایتان از رای من
    از عطاهای جهان‌آرای من
    نقش با نقاش چه سگالد دگر
    چون سگالش اوش بخشید و خبر
    این چنین ظن خسیسانه بمن
    مر شما را بود ننگان زمن
    ظانین بالله ظن السؤ را
    گر نبرم سر بود عین خطا
    وا رهانم چرخ را از ننگتان
    تا بماند در جهان این داستان
    شیر با این فکر می‌زد خنده فاش
    بر تبسمهای شیر ایمن مباش
    مال دنیا شد تبسمهای حق
    کرد ما را مست و مغرور و خلق
    فقر و رنجوری بهستت ای سند
    کان تبسم دام خود را بر کند
    30 min
  • #43 - لیلی و مجنون
    گفت لیلی را خلیفه کان توی
    کز تو مجنون شد پریشان و غوی
    از دگر خوبان تو افزون نیستی
    گفت خامش چون تو مجنون نیستی
    هر که بیدارست او در خواب‌تر
    هست بیداریش از خوابش بتر
    چون بحق بیدار نبود جان ما
    هست بیداری چو در بندان ما
    جان همه روز از لگدکوب خیال
    وز زیان و سود وز خوف زوال
    نی صفا می‌ماندش نی لطف و فر
    نی بسوی آسمان راه سفر
    خفته آن باشد که او از هر خیال
    دارد اومید و کند با او مقال
    دیو را چون حور بیند او به خواب
    پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
    چونک تخم نسل را در شوره ریخت
    او به خویش آمد خیال از وی گریخت
    ضعف سر بیند از آن و تن پلید
    آه از آن نقش پدید ناپدید
    مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش
    می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش
    ابلهی صیاد آن سایه شود
    می‌دود چندانک بی‌مایه شود
    بی‌خبر کان عکس آن مرغ هواست
    بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست
    تیر اندازد به سوی سایه او
    ترکشش خالی شود از جست و جو
    ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
    از دویدن در شکار سایه تفت
    سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش
    وا رهاند از خیال و سایه‌اش
    سایهٔ یزدان بود بندهٔ خدا
    مرده او زین عالم و زندهٔ خدا
    دامن او گیر زوتر بی‌گمان
    تا رهی در دامن آخر زمان
    کیف مد الظل نقش اولیاست
    کو دلیل نور خورشید خداست
    اندرین وادی مرو بی این دلیل
    لا احب افلین گو چون خلیل
    رو ز سایه آفتابی را بیاب
    دامن شه شمس تبریزی بتاب
    ره ندانی جانب این سور و عرس
    از ضیاء الحق حسام الدین بپرس
    ور حسد گیرد ترا در ره گلو
    در حسد ابلیس را باشد غلو
    کو ز آدم ننگ دارد از حسد
    با سعادت جنگ دارد از حسد
    عقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست
    ای خنک آنکش حسد همراه نیست
    این جسد خانهٔ حسد آمد بدان
    از حسد آلوده باشد خاندان
    گر جسد خانهٔ حسد باشد ولیک
    آن جسد را پاک کرد الله نیک
    طهرا بیتی بیان پاکیست
    گنج نورست ار طلسمش خاکیست
    چون کنی بر بی‌حسد مکر و حسد
    زان حسد دل را سیاهیها رسد
    خاک شو مردان حق را زیر پا
    خاک بر سر کن حسد را همچو ما
    30 min
  • #44 - مهمان حضرت یوسف
    آمد از آفاق یار مهربان
    یوسف صدیق را شد میهمان
    ***
    کاشنا بودند وقت کودکی
    بر وسادهٔ آشنایی متکی
    ***
    یاد دادش جور اخوان و حسد
    گفت کان زنجیر بود و ما اسد
    ***
    عار نبود شیر را از سلسله
    نیست ما را از قضای حق گله
    ***
    شیر را بر گردن ار زنجیر بود
    بر همه زنجیرسازان میر بود
    ***
    گفت چون بودی ز زندان و ز چاه
    گفت همچون در محاق و کاست ماه
    ***
    در محاق ار ماه نو گردد دوتا
    نی در آخر بدر گردد بر سما
    ***
    گرچه دردانه به هاون کوفتند
    نور چشم و دل شد و بیند بلند
    ***
    گندمی را زیر خاک انداختند
    پس ز خاکش خوشه‌ها بر ساختند
    ***
    بار دیگر کوفتندش ز آسیا
    قیمتش افزود و نان شد جان‌فزا
    ***
    باز نان را زیر دندان کوفتند
    گشت عقل و جان و فهم هوشمند
    ***
    باز آن جان چونک محو عشق گشت
    یعجب الزراع آمد بعد کشت
    ***
    این سخن پایان ندارد باز گرد
    تا که با یوسف چه گفت آن نیک مرد
    ***
    بعد قصه گفتنش گفت ای فلان
    هین چه آوردی تو ما را ارمغان
    ***
    بر در یاران تهی‌دست آمدن
    هست بی‌گندم سوی طاحون شدن
    ***
    حق تعالی خلق را گوید بحشر
    ارمغان کو از برای روز نشر
    ***
    جئتمونا و فرادی بی نوا
    هم بدان سان که خلقناکم کذا
    ***
    هین چه آوردید دست‌آویز را
    ارمغانی روز رستاخیز را
    ***
    یا امید بازگشتنتان نبود
    وعدهٔ امروز باطلتان نمود
    ***
    منکری مهمانیش را از خری
    پس ز مطبخ خاک و خاکستر بری
    ***
    ور نه‌ای منکر چنین دست تهی
    در در آن دوست چون پا می‌نهی
    ***
    اندکی صرفه بکن از خواب و خور
    ارمغان بهر ملاقاتش ببر
    ***
    شو قلیل النوم مما یهجعون
    باش در اسحار از یستغفرون
    ***
    اندکی جنبش بکن همچون جنین
    تا ببخشندت حواس نوربین
    ***
    وز جهان چون رحم بیرون روی
    از زمین در عرصهٔ واسع شوی
    ***
    آنک ارض الله واسع گفته‌اند
    عرصه‌ای دان انبیا را بس بلند
    ***
    دل نگردد تنگ زان عرصهٔ فراخ
    نخل تر آنجا نگردد خشک شاخ
    ***
    حاملی تو مر حواست را کنون
    کند و مانده می‌شوی و سرنگون
    ***
    چونک محمولی نه حامل وقت خواب
    ماندگی رفت و شدی بی رنج و تاب
    ***
    چاشنیی دان تو حال خواب را
    پیش محمولی حال اولیا
    ***
    اولیا اصحاب کهفند ای عنود
    در قیام و در تقلب هم رقود
    ***
    می‌کشدشان بی تکلف در فعال
    بی‌خبر ذات الیمین ذات الشمال
    ***
    چیست آن ذات الیمین فعل حسن
    چیست آن ذات الشکال اشغال تن
    ***
    می‌رود این هر دو کار از انبیا
    بی‌خبر زین هر دو ایشان چون صدا
    ***
    گر صدایت بشنواند خیر و شر
    ذات که باشد ز هر دو بی‌خبر
    30 min
  • #42 - داستان مردی که سر راه دیگران خار میکاشت
    همچو آن شخص درشت خوش‌سخن
    در میان ره نشاند او خاربن
    ره گذریانش ملامت‌گر شدند
    پس بگفتندش بکن این را نکند
    هر دمی آن خاربن افزون شدی
    پای خلق از زخم آن پر خون شدی
    جامه‌های خلق بدریدی ز خار
    پای درویشان بخستی زار زار
    چون بجد حاکم بدو گفت این بکن
    گفت آری بر کنم روزیش من
    مدتی فردا و فردا وعده داد
    شد درخت خار او محکم نهاد
    گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
    پیش آ در کار ما واپس مغژ
    گفت الایام یا عم بیننا
    گفت عجل لا تماطل دیننا
    تو که می‌گویی که فردا این بدان
    که بهر روزی که می‌آید زمان
    آن درخت بد جوان‌تر می‌شود
    وین کننده پیر و مضطر می‌شود
    خاربن در قوت و برخاستن
    خارکن در پیری و در کاستن
    خاربن هر روز و هر دم سبز و تر
    خارکن هر روز زار و خشک تر
    او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر
    زود باش و روزگار خود مبر
    خاربن دان هر یکی خوی بدت
    بارها در پای خار آخر زدت
    بارها از خوی خود خسته شدی
    حس نداری سخت بی‌حس آمدی
    گر ز خسته گشتن دیگر کسان
    که ز خلق زشت تو هست آن رسان
    غافلی باری ز زخم خود نه‌ای
    تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای
    یا تبر بر گیر و مردانه بزن
    تو علی‌وار این در خیبر بکن
    یا به گلبن وصل کن این خار را
    وصل کن با نار نور یار را
    تا که نور او کشد نار ترا
    وصل او گلشن کند خار ترا
    تو مثال دوزخی او مؤمنست
    کشتن آتش به مؤمن ممکنست
    مصطفی فرمود از گفت جحیم
    کو بممن لابه‌گر گردد ز بیم
    گویدش بگذر ز من ای شاه زود
    هین که نورت سوز نارم را ربود
    پس هلاک نار نور مؤمنست
    زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست
    نار ضد نور باشد روز عدل
    کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
    گر همی خواهی تو دفع شر نار
    آب رحمت بر دل آتش گمار
    چشمهٔ آن آب رحمتمؤمنست
    آب حیوان روح پاک محسنست
    بس گریزانست نفس تو ازو
    زانک تو از آتشی او آب خو
    ز آب آتش زان گریزان می‌شود
    کآتشش از آب ویران می‌شود
    حس و فکر تو همه از آتشست
    حس شیخ و فکر او نور خوشست
    آب نور او چو بر آتش چکد
    چک چک از آتش بر آید برجهد
    چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و درد
    تا شود این دوزخ نفس تو سرد
    تا نسوزد او گلستان ترا
    تا نسوزد عدل و احسان ترا
    بعد از آن چیزی که کاری بر دهد
    لاله و نسرین و سیسنبر دهد
    باز پهنا می‌رویم از راه راست
    باز گرد ای خواجه راه ما کجاست
    اندر آن تقریر بودیم ای حسود
    که خرت لنگست و منزل دور زود
    سال بیگه گشت وقت کشت نی
    جز سیه‌رویی و فعل زشت نی
    کرم در بیخ درخت تن فتاد
    بایدش بر کند و در آتش نهاد
    هین و هین ای راه‌رو بیگاه شد
    آفتاب عمر سوی چاه شد
    این دو روزک را که زورت هست زود
    پیر افشانی بکن از راه جود
    این قدر تخمی که ماندستت بباز
    تا بروید زین دو دم عمر دراز
    تا نمردست این چراغ با گهر
    هین فتیلش ساز و روغن زودتر
    هین مگو فردا که فرداها گذشت
    تا بکلی نگذرد ایام کشت
    پند من بشنو که تن بند قویست
    کهنه بیرون کن گرت میل نویست
    لب ببند و کف پر زر بر گشا
    بخل تن بگذار و پیش آور سخا
    ترک شهوتها و لذتها سخاست
    هر که در شهوت فرو شد برنخاست
    این سخا شاخیست از سرو بهشت
    وای او کز کف چنین شاخی بهشت
    عروة الوثقاست این ترک هوا
    برکشد این شاخ جان را بر سما
    تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش
    مر ترا بالاکشان تا اصل خویش
    یوسف حسنی و این عالم چو چاه
    وین رسن صبرست بر امر اله
    یوسفا آمد رسن در زن دو دست
    از رسن غافل مشو بیگه شدست
    حمد لله کین رسن آویختند
    فضل و رحمت را بهم آمیختند
    تا ببینی عالم جان جدید
    عالم بس آشکار ناپدید
    این جهان نیست چون هستان شده
    وان جهان هست بس پنهان شده
    خاک بر بادست و بازی می‌کند
    کژنمایی پرده‌سازی می‌کند
    اینک بر کارست بی‌کارست و پوست
    وانک پنهانست مغز و اصل اوست
    خاک همچون آلتی در دست باد
    باد را دان عالی و عالی‌نژاد
    چشم خاکی را به خاک افتد نظر
    بادبین چشمی بود نوعی دگر
    اسپ داند اسپ را کو هست یار
    هم سواری داند احوال سوار
    چشم حس اسپست و نور حق سوار
    بی‌سواره اسپ خود ناید به کار
    پس ادب کن اسپ را از خوی بد
    ورنه پیش شاه باشد اسپ رد
    چشم اسپ از چشم شه رهبر بود
    چشم او بی‌چشم شه مضطر بود
    چشم اسپان جز گیاه و جز چرا
    هر کجا خوانی بگوید نی چرا
    نور حق بر نور حس راکب شود
    آنگهی جان سوی حق راغب شود
    اسپ بی راکب چه داند رسم راه
    شاه باید تا بداند شاه‌راه
    سوی حسی رو که نورش راکبست
    حس را آن نور نیکو صاحبست
    نور حس را نور حق تزیین بود
    معنی نور علی نور این بود
    نور حسی می‌کشد سوی ثری
    نور حقش می‌برد سوی علی
    زانک محسوسات دونتر عالمیست
    نور حق دریا و حس چون شب‌نمیست
    لیک پیدا نیست آن راکب برو
    جز به آثار و به گفتار نکو
    نور حسی کو غلیظست و گران
    هست پنهان در سواد دیدگان
    چونک نور حس نمی‌بینی ز چشم
    چون ببینی نور آن دینی ز چشم
    نور حس با این غلیظی مختفیست
    چون خفی نبود ضیائی کان صفیست
    30 min
  • #41 - داستان خر گیران
    آن یکی در خانه‌ای در می‌گریخت
    زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت
    |
    صاحب خانه بگفتش خیر هست
    که همی لرزد ترا چون پیر دست
    |
    واقعه چونست چون بگریختی
    رنگ رخساره چنین چون ریختی
    |
    گفت بهر سخرهٔ شاه حرون
    خر همی‌گیرند امروز از برون
    |
    گفت می‌گیرند کو خر جان عم
    چون نه‌ای خر رو ترا زین چیست غم
    |
    گفت بس جدند و گرم اندر گرفت
    گر خرم گیرند هم نبود شگفت
    |
    بهر خرگیری بر آوردند دست
    جدجد تمییز هم برخاستست
    |
    چونک بی‌تمییزیان‌مان سرورند
    صاحب خر را به جای خر برند
    |
    نیست شاه شهر ما بیهوده گیر
    هست تمییزش سمیعست و بصیر
    |
    آدمی باش و ز خرگیران مترس
    خر نه‌ای ای عیسی دوران مترس
    |
    چرخ چارم هم ز نور تو پرست
    حاش لله که مقامت آخرست
    |
    تو ز چرخ و اختران هم برتری
    گرچه بهر مصلحت در آخری
    |
    میر آخر دیگر و خر دیگرست
    نه هر آنک اندر آخر شد خرست
    |
    چه در افتادیم در دنبال خر
    از گلستان گوی و از گلهای تر
    |
    از انار و از ترنج و شاخ سیب
    وز شراب و شاهدان بی‌حساب
    |
    یا از آن دریا که موجش گوهرست
    گوهرش گوینده و بیناورست
    |
    یا از آن مرغان که گل‌چین می‌کنند
    بیضه‌ها زرین و سیمین می‌کنند
    |
    یا از آن بازان که کبکان پرورند
    هم نگون اشکم هم استان می‌پرند
    |
    نردبانهاییست پنهان در جهان
    پایه پایه تا عنان آسمان
    |
    هر گره را نردبانی دیگرست
    هر روش را آسمانی دیگرست
    |
    هر یکی از حال دیگر بی‌خبر
    ملک با پهنا و بی‌پایان و سر
    |
    این در آن حیران که او از چیست خوش
    وآن درین خیره که حیرت چیستش
    |
    صحن ارض الله واسع آمده
    هر درختی از زمینی سر زده
    |
    بر درختان شکر گویان برگ و شاخ
    که زهی ملک و زهی عرصهٔ فراخ
    |
    بلبلان گرد شکوفهٔ پر گره
    که از آنچ می‌خوری ما را بده
    |
    این سخن پایان ندارد کن رجوع
    سوی آن روباه و شیر و سقم و جوع
    30 min
  • #40 - چهار مرغ فتنه جو - قسمت دوم
    این سخن را نیست پایان و فراغ
    ای خلیل حق چرا کشتی تو زاغ
    |
    بهر فرمان حکمت فرمان چه بود
    اندکی ز اسرار آن باید نمود
    |
    کاغ کاغ و نعرهٔ زاغ سیاه
    دایما باشد به دنیا عمرخواه
    |
    هم‌چو ابلیس از خدای پاک فرد
    تا قیامت عمر تن درخواست کرد
    |
    گفت انظرنی الی یوم الجزا
    کاشکی گفتی که تبنا ربنا
    |
    عمر بی توبه همه جان کندنست
    مرگ حاضر غایب از حق بودنست
    |
    عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بود
    بی‌خدا آب حیات آتش بود
    |
    آن هم از تاثیر لعنت بود کو
    در چنان حضرت همی‌شد عمرجو
    |
    از خدا غیر خدا را خواستن
    ظن افزونیست و کلی کاستن
    |
    خاصه عمری غرق در بیگانگی
    در حضور شیر روبه‌شانگی
    |
    عمر بیشم ده که تا پس‌تر روم
    مهلم افزون کن که تا کمتر شوم
    |
    تا که لعنت را نشانه او بود
    بد کسی باشد که لعنت‌جو بود
    |
    عمر خوش در قرب جان پروردنست
    عمر زاغ از بهر سرگین خوردنست
    |
    عمر بیشم ده که تا گه می‌خورم
    دایم اینم ده که بس بدگوهرم
    |
    گرنه گه خوارست آن گنده‌دهان
    گویدی کز خوی زاغم وا رهان
    30 min
  • #39 - کشتیبان و نحوی
    آن یکی نحوی به کشتی در نشست
    رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
    گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا
    گفت نیم عمر تو شد در فنا
    دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب
    لیک آن دم کرد خامش از جواب
    باد کشتی را به گردابی فکند
    گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
    هیچ دانی آشنا کردن بگو
    گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو
    گفت کل عمرت ای نحوی فناست
    زانک کشتی غرق این گردابهاست
    محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
    گر تو محوی بی‌خطر در آب ران
    آب دریا مرده را بر سر نهد
    ور بود زنده ز دریا کی رهد
    چون بمردی تو ز اوصاف بشر
    بحر اسرارت نهد بر فرق سر
    ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای
    این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای
    گر تو علامه زمانی در جهان
    نک فنای این جهان بین وین زمان
    مرد نحوی را از آن در دوختیم
    تا شما را نحو محو آموختیم
    فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
    در کم آمد یابی ای یار شگرف
    آن سبوی آب دانشهای ماست
    وان خلیفه دجلهٔ علم خداست
    ما سبوها پر به دجله می‌بریم
    گرنه خر دانیم خود را ما خریم
    باری اعرابی بدان معذور بود
    کو ز دجله غافل و بس دور بود
    گر ز دجله با خبر بودی چو ما
    او نبردی آن سبو را جا بجا
    بلک از دجله چو واقف آمدی
    آن سبو را بر سر سنگی زدی
    28 min

About داستان‌های مثنوی

From the publisher's feed

مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی