داستان‌های مثنوی

داستان‌های مثنوی

By فخری قمیشیArts
Download on the App Store

داستان‌های مثنوی episodes

  • #58 - داستان غلام هندو
    خواجه‌ای را بود هندو بنده‌ای
    *
    پروریده کرده او را زنده‌ای
    |
    علم و آدابش تمام آموخته
    *
    در دلش شمع هنر افروخته
    |
    پروریدش از طفولیت به ناز
    *
    در کنار لطف آن اکرام‌ساز
    |
    بود هم این خواجه را خوش دختری
    *
    سیم‌اندامی گشی خوش‌گوهری
    |
    چون مراهق گشت دختر طالبان
    *
    بذل می‌کردند کابین گران
    |
    می‌رسیدش از سوی هر مهتری
    *
    بهر دختر دم به دم خوزه‌گری
    |
    گفت خواجه مال را نبود ثبات
    *
    روز آید شب رود اندر جهات
    |
    حسن صورت هم ندارد اعتبار
    *
    که شود رخ زرد از یک زخم خار
    |
    سهل باشد نیز مهترزادگی
    *
    که بود غره به مال و بارگی
    |
    ای بسا مهتربچه کز شور و شر
    *
    شد ز فعل زشت خود ننگ پدر
    |
    پر هنر را نیز اگر باشد نفیس
    *
    کم پرست و عبرتی گیر از بلیس
    |
    علم بودش چون نبودش عشق دین
    *
    او ندید از آدم الا نقش طین
    |
    گرچه دانی دقت علم ای امین
    *
    زانت نگشاید دو دیدهٔ غیب‌بین
    |
    او نبیند غیر دستاری و ریش
    *
    از معرف پرسد از بیش و کمیش
    |
    عارفا تو از معرف فارغی
    *
    خود همی‌بینی که نور بازغی
    |
    کار تقوی دارد و دین و صلاح
    *
    که ازو باشد بدو عالم فلاح
    |
    کرد یک داماد صالح اختیار
    *
    که بد او فخر همه خیل و تبار
    |
    پس زنان گفتند او را مال نیست
    *
    مهتری و حسن و استقلال نیست
    |
    گفت آنها تابع زهدند و دین
    *
    بی‌زر او گنجیست بر روی زمین
    |
    چون به جد تزویج دختر گشت فاش
    *
    دست پیمان و نشانی و قماش
    |
    پس غلام خرد که اندر خانه بود
    *
    گشت بیمار و ضعیف و زار زود
    |
    هم‌چو بیمار دقی او می‌گداخت
    *
    علت او را طبیبی کم شناخت
    |
    عقل می‌گفتی که رنجش از دلست
    *
    داروی تن در غم دل باطلست
    |
    آن غلامک دم نزد از حال خویش
    *
    کز چه می‌آید برو در سینه نیش
    |
    گفت خاتون را شبی شوهر که تو
    *
    باز پرسش در خلا از حال او
    |
    تو به جای مادری او را بود
    *
    که غم خود پیش تو پیدا کند
    |
    چونک خاتون در گوش این کلام
    *
    روز دیگر رفت نزدیک غلام
    |
    پس سرش را شانه می‌کرد آن ستی
    *
    با دو صد مهر و دلال و آشتی
    |
    آنچنان که مادران مهربان
    *
    نرم کردش تا در آمد در بیان
    |
    که مرا اومید از تو این نبود
    *
    که دهی دختر به بیگانهٔ عنود
    |
    خواجه‌زادهٔ ما و ما خسته‌جگر
    *
    حیف نبود که رود جای دگر
    |
    خواست آن خاتون ز خشمی که آمدش
    *
    که زند وز بام زیر اندازدش
    |
    کو که باشد هندوی مادرغری
    *
    که طمع دارد به خواجه دختری
    |
    گفت صبر اولی بود خود را گرفت
    *
    گفت با خواجه که بشنو این شگفت
    |
    این چنین گراء کی خاین بود
    *
    ما گمان برده که هست او معتمد
    30 min
  • #57 - اندرز گفتن صوفی به خادم خانقاه
    صوفیی می‌گشت در دور افق
    *
    تا شبی در خانقاهی شد قنق
    |
    یک بهیمه داشت در آخر ببست
    *
    او به صدر صفه با یاران نشست
    |
    پس مراقب گشت با یاران خویش
    *
    دفتری باشد حضور یار پیش
    |
    دفتر صوفی سواد حرف نیست
    *
    جز دل اسپید همچون برف نیست
    |
    زاد دانشمند آثار قلم
    *
    زاد صوفی چیست آثار قدم
    |
    همچو صیادی سوی اشکار شد
    *
    گام آهو دید و بر آثار شد
    |
    چندگاهش گام آهو در خورست
    *
    بعد از آن خود ناف آهو رهبرست
    |
    چونک شکر گام کرد و ره برید
    *
    لاجرم زان گام در کامی رسید
    |
    رفتن یک منزلی بر بوی ناف
    *
    بهتر از صد منزل گام و طواف
    |
    آن دلی کو مطلع مهتابهاست
    *
    بهر عارف فتحت ابوابهاست
    |
    با تو دیوارست و با ایشان درست
    *
    با تو سنگ و با عزیزان گوهرست
    |
    آنچ تو در آینه بینی عیان
    *
    پیر اندر خشت بیند بیش از آن
    |
    پیر ایشانند کین عالم نبود
    *
    جان ایشان بود در دریای جود
    |
    پیش ازین تن عمرها بگذاشتند
    *
    پیشتر از کشت بر برداشتند
    |
    پیشتر از نقش جان پذرفته‌اند
    *
    پیشتر از بحر درها سفته‌اند
    30 min
  • #56 - داستان کاروان دزدان و پاسبان
    پاسبانی خفت و دزد اسباب برد
    ...
    رختها را زیر هر خاکی فشرد
    |
    روز شد بیدار شد آن کاروان
    ...
    دید رفته رخت و سیم و اشتران
    |
    پس بدو گفتند ای حارس بگو
    ...
    که چه شد این رخت و این اسباب کو
    |
    گفت دزدان آمدند اندر نقاب
    ...
    رختها بردند از پیشم شتاب
    |
    قوم گفتندش که ای چو تل ریگ
    ...
    پس چه می‌کردی کیی ای مردریگ
    |
    گفت من یک کس بدم ایشان گروه
    ...
    با سلاح و با شجاعت با شکوه
    |
    گفت اگر در جنگ کم بودت امید
    ...
    نعره‌ای زن کای کریمان برجهید
    |
    گفت آن دم کارد بنمودند و تیغ
    ...
    که خمش ورنه کشیمت بی‌دریغ
    |
    آن زمان از ترس بستم من دهان
    ...
    این زمان هیهای و فریاد و فغان
    |
    آن زمان بست آن دمم که دم زنم
    ...
    این زمان چندانک خواهی هی کنم
    |
    چونک عمرت برد دیو فاضحه
    ...
    بی‌نمک باشد اعوذ و فاتحه
    |
    گرچه باشد بی‌نمک اکنون حنین
    ...
    هست غفلت بی‌نمک‌تر زان یقین
    |
    هم‌چنین هم بی‌نمک می‌نال نیز
    ...
    که ذلیلان را نظر کن ای عزیز
    |
    قادری بی‌گاه باشد یا به گاه
    ...
    از تو چیزی فوت کی شد ای اله
    |
    شاه لا تاسوا علی ما فاتکم
    ...
    کی شود از قدرتش مطلوب گم
    30 min
  • #55 - داستان بازِ پادشاه در خانه کمپیر زن
    دین نه آن بازیست کو از شه گریخت
    سوی آن کمپیر کو می آرد بیخت
    |
    تا که تتماجی پزد اولاد را
    دید آن باز خوش خوش‌زاد را
    |
    پایکش بست و پرش کوتاه کرد
    ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد
    |
    گفت نااهلان نکردندت بساز
    پر فزود از حد و ناخن شد دراز
    |
    دست هر نااهل بیمارت کند
    سوی مادر آ که تیمارت کند
    |
    مهر جاهل را چنین دان ای رفیق
    کژ رود جاهل همیشه در طریق
    |
    روز شه در جست و جو بیگاه شد
    سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد
    |
    دید ناگه باز را در دود و گرد
    شه برو بگریست زار و نوحه کرد
    |
    گفت هرچند این جزای کار تست
    که نباشی در وفای ما درست
    |
    چون کنی از خلد زی دوزخ فرار
    غافل از لا یستوی اصحاب نار
    |
    این سزای آنک از شاه خبیر
    خیره بگریزد بخانهٔ گنده‌پیر
    |
    باز می‌مالید پر بر دست شاه
    بی زبان می‌گفت من کردم گناه
    |
    پس کجا زارد کجا نالد لئیم
    گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم
    |
    لطف شه جان را جنایت‌جو کند
    زانک شه هر زشت را نیکو کند
    |
    رو مکن زشتی که نیکیهای ما
    زشت آمد پیش آن زیبای ما
    |
    خدمت خود را سزا پنداشتی
    تو لوای جرم از آن افراشتی
    |
    چون ترا ذکر و دعا دستور شد
    زان دعا کردن دلت مغرور شد
    |
    هم‌سخن دیدی تو خود را با خدا
    ای بسا کو زین گمان افتد جدا
    |
    گرچه با تو شه نشیند بر زمین
    خویشتن بشناس و نیکوتر نشین
    |
    باز گفت ای شه پشیمان می‌شوم
    توبه کردم نو مسلمان می‌شوم
    30 min
  • #54 - داستان ایاز و سی امیر
    چون امیران از حسد جوشان شدند
    عاقبت بر شاه خود طعنه زدند
    |
    کین ایاز تو ندارد سی خرد
    جامگی سی امیر او چون خورد
    |
    شاه بیرون رفت با آن سی امیر
    سوی صحرا و کهستان صیدگیر
    |
    کاروانی دید از دور آن ملک
    گفت امیری را برو ای مؤتفک
    |
    رو بپرس آن کاروان را بر رصد
    کز کدامین شهر اندر می‌رسد
    |
    رفت و پرسید و بیامد که ز ری
    گفت عزمش تا کجا درماند وی
    |
    دیگری را گفت رو ای بوالعلا
    باز پرس از کاروان که تا کجا
    |
    رفت و آمد گفت تا سوی یمن
    گفت رختش چیست هان ای موتمن
    |
    ماند حیران گفت با میری دگر
    که برو وا پرس رخت آن نفر
    |
    باز آمد گفت از هر جنس هست
    اغلب آن کاسه‌های رازیست
    |
    گفت کی بیرون شدند از شهر ری
    ماند حیران آن امیر سست پی
    |
    هم‌چنین تا سی امیر و بیشتر
    سست‌رای و ناقص اندر کر و فر
    |
    گفت امیران را که من روزی جدا
    امتحان کردم ایاز خویش را
    |
    که بپرس از کاروان تا از کجاست
    او برفت این جمله وا پرسید راست
    |
    بی‌وصیت بی‌اشارت یک به یک
    حالشان دریافت بی ریبی و شک
    |
    هر چه زین سی میر اندر سی مقام
    کشف شد زو آن به یکدم شد تمام
    30 min
  • #53 - داستان شاه ترمذ و دلقک
    سید ترمد که آنجا شاه بود
    مسخرهٔ او دلقک آگاه بود
    |
    داشت کاری در سمرقند او مهم
    جست‌الاقی تا شود او مستتم
    |
    زد منادی هر که اندر پنج روز
    آردم زانجا خبر بدهم کنوز
    |
    دلقک اندر ده بد و آن را شنید
    بر نشست و تا بترمد می‌دوید
    |
    مرکبی دو اندر آن ره شد سقط
    از دوانیدن فرس را زان نمط
    |
    پس به دیوان در دوید از گرد راه
    وقت ناهنگام ره جست او به شاه
    |
    فجفجی در جملهٔ دیوان فتاد
    شورشی در وهم آن سلطان فتاد
    |
    خاص و عام شهر را دل شد ز دست
    تا چه تشویش و بلا حادث شدست
    |
    یا عدوی قاهری در قصد ماست
    یا بلایی مهلکی از غیب خاست
    |
    که ز ده دلقک به سیران درشت
    چند اسپی تازی اندر راه کشت
    |
    جمع گشته بر سرای شاه خلق
    تا چرا آمد چنین اشتاب دلق
    |
    از شتاب او و فحش اجتهاد
    غلغل و تشویش در ترمد فتاد
    |
    آن یکی دو دست بر زانوزنان
    وآن دگر از وهم واویلی‌کنان
    |
    از نفیر و فتنه و خوف نکال
    هر دلی رفته به صد کوی خیال
    |
    هر کسی فالی همی‌زد از قیاس
    تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس
    |
    راه جست و راه دادش شاه زود
    چون زمین بوسید گفتش هی چه بود
    |
    هرکه می‌پرسید حالی زان ترش
    دست بر لب می‌نهاد او که خمش
    |
    وهم می‌افزود زین فرهنگ او
    جمله در تشویش گشته دنگ او
    |
    کرد اشارت دلق که ای شاه کرم
    یک‌دمی بگذار تا من دم زنم
    |
    تا که باز آید به من عقلم دمی
    که فتادم در عجایب عالمی
    30 min
  • #52 - داستان شطرنج بازی شاه با دلقک
    شاه با دلقک همی شطرنج باخت
    مات کردش زود خشم شه بتاخت
    |
    گفت شه شه و آن شه کبرآورش
    یک یک از شطرنج می‌زد بر سرش
    |
    که بگیر اینک شهت ای قلتبان
    صبر کرد آن دلقک و گفت الامان
    |
    دست دیگر باختن فرمود میر
    او چنان لرزان که عور از زمهریر
    |
    باخت دست دیگر و شه مات شد
    وقت شه شه گفتن و میقات شد
    |
    بر جهید آن دلقک و در کنج رفت
    شش نمد بر خود فکند از بیم تفت
    |
    زیر بالشها و زیر شش نمد
    خفت پنهان تا ز زخم شه رهد
    |
    گفت شه هی هی چه کردی چیست این
    گفت شه شه شه شه ای شاه گزین
    |
    کی توان حق گفت جز زیر لحاف
    با تو ای خشم‌آور آتش‌سجاف
    |
    ای تو مات و من ز زخم شاه مات
    می‌زنم شه شه به زیر رختهات
    |
    چون محله پر شد از هیهای میر
    وز لگد بر در زدن وز دار و گیر
    |
    خلق بیرون جست زود از چپ و راست
    کای مقدم وقت عفوست و رضاست
    |
    مغز او خشکست و عقلش این زمان
    کمترست از عقل و فهم کودکان
    |
    زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده
    واندر آن زهدش گشادی ناشده
    |
    رنج دیده گنج نادیده ز یار
    کارها کرده ندیده مزد کار
    |
    یا نبود آن کار او را خود گهر
    یا نیامد وقت پاداش از قدر
    |
    یا که بود آن سعی چون سعی جهود
    یا جزا وابستهٔ میقات بود
    |
    مر ورا درد و مصیبت این بس است
    که درین وادی پر خون بی‌کس است
    |
    چشم پر درد و نشسته او به کنج
    رو ترش کرده فرو افکنده لنج
    |
    نه یکی کحال کو را غم خورد
    نیش عقلی که به کحلی پی برد
    |
    اجتهادی می‌کند با حزر و ظن
    کار در بوکست تا نیکو شدن
    |
    زان رهش دورست تا دیدار دوست
    کو نجوید سر رئیسیش آرزوست
    |
    ساعتی او با خدا اندر عتاب
    که نصیبم رنج آمد زین حساب
    |
    ساعتی با بخت خود اندر جدال
    که همه پران و ما ببریده بال
    |
    هر که محبوس است اندر بو و رنگ
    گرچه در زهدست باشد خوش تنگ
    |
    تا برون ناید ازین ننگین مناخ
    کی شود خویش خوش و صدرش فراخ
    |
    زاهدان را در خلا پیش از گشاد
    کارد و استره نشاید هیچ داد
    |
    کز ضجر خود را بدراند شکم
    غصهٔ آن بی‌مرادیها و غم
    30 min
  • #51 - داستان امیر می‌گسار و زاهد ریاکار
    بود امیری خوش دلی می‌باره‌ای
    کهف هر مخمور و هر بیچاره‌ای
    |
    مشفقی مسکین‌نوازی عادلی
    جوهری زربخششی دریادلی
    |
    شاه مردان و امیرالمؤمنین
    راه‌بان و رازدان و دوست‌بین
    |
    دور عیسی بود و ایام مسیح
    خلق دلدار و کم‌آزار و ملیح
    |
    آمدش مهمان بناگاهان شبی
    هم امیری جنس او خوش‌مذهبی
    |
    باده می‌بایستشان در نظم حال
    باده بود آن وقت ماذون و حلال
    |
    باده‌شان کم بود و گفتا ای غلام
    رو سبو پر کن به ما آور مدام
    |
    از فلان راهب که دارد خمر خاص
    تا ز خاص و عام یابد جان خلاص
    |
    جرعه‌ای زان جام راهب آن کند
    که هزاران جره و خمدان کند
    |
    اندر آن می مایهٔ پنهانی است
    آنچنان که اندر عبا سلطانی است
    |
    تو بدلق پاره‌پاره کم نگر
    که سیه کردند از بیرون زر
    |
    از برای چشم بد مردود شد
    وز برون آن لعل دودآلود شد
    |
    گنج و گوهر کی میان خانه‌هاست
    گنجها پیوسته در ویرانه‌هاست
    |
    گنج آدم چون بویران بد دفین
    گشت طینش چشم‌بند آن لعین
    |
    او نظر می‌کرد در طین سست سست
    جان همی‌گفتش که طینم سد تست
    |
    دو سبو بستد غلام و خوش دوید
    در زمان در دیر رهبانان رسید
    |
    زر بداد و بادهٔ چون زر خرید
    سنگ داد و در عوض گوهر خرید
    |
    باده‌ای که آن بر سر شاهان جهد
    تاج زر بر تارک ساقی نهد
    |
    فتنه‌ها و شورها انگیخته
    بندگان و خسروان آمیخته
    |
    استخوانها رفته جمله جان شده
    تخت و تخته آن زمان یکسان شده
    |
    وقت هشیاری چو آب و روغنند
    وقت مستی هم‌چو جان اندر تنند
    |
    چون هریسه گشته آنجا فرق نیست
    نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست
    |
    این چنین باده همی‌برد آن غلام
    سوی قصر آن امیر نیک‌نام
    |
    پیشش آمد زاهدی غم دیده‌ای
    خشک مغزی در بلا پیچیده‌ای
    |
    تن ز آتشهای دل بگداخته
    خانه از غیر خدا پرداخته
    |
    گوشمال محنت بی‌زینهار
    داغها بر داغها چندین هزار
    |
    دیده هر ساعت دلش در اجتهاد
    روز و شب چفسیده او بر اجتهاد
    |
    سال و مه در خون و خاک آمیخته
    صبر و حلمش نیم‌شب بگریخته
    |
    گفت زاهد در سبوها چیست آن
    گفت باده گفت آن کیست آن
    |
    گفت آن آن فلان میر اجل
    گفت طالب را چنین باشد عمل
    |
    طالب یزدان و آنگه عیش و نوش
    بادهٔ شیطان و آنگه نیم هوش
    |
    هوش تو بی می چنین پژمرده است
    هوشها باید بر آن هوش تو بست
    |
    تا چه باشد هوش تو هنگام سکر
    ای چو مرغی گشته صید دام سکر
    30 min
  • #50 - داستان اعرابی و خلیفه
    یک خلیفه بود در ایام پیش
    کرده حاتم را غلام جود خویش
    |
    رایت اکرام و داد افراشته
    فقر و حاجت از جهان بر داشته
    |
    بحر و در از بخششش صاف آمده
    داد او از قاف تا قاف آمده
    |
    در جهان خاک ابر و آب بود
    مظهر بخشایش وهاب بود
    |
    از عطااش بحر و کان در زلزله
    سوی جودش قافله بر قافله
    |
    قبلهٔ حاجت در و دروازه‌اش
    رفته در عالم بجود آوازه‌اش
    |
    هم عجم هم روم هم ترک و عرب
    مانده از جود و سخااش در عجب
    |
    آب حیوان بود و دریای کرم
    زنده گشته هم عرب زو هم عجم
    30 min
  • #49 - داستان صیاد و پرنده‌ی حریص
    رفت مرغی در میان مرغزار
    بود آنجا دام از بهر شکار
    *
    دانهٔ چندی نهاده بر زمین
    وآن صیاد آنجا نشسته در کمین
    *
    خویشتن پیچیده در برگ و گیاه
    تا در افتد صید بیچاره ز راه
    *
    مرغک آمد سوی او از ناشناخت
    پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت
    *
    گفت او را کیستی تو سبزپوش
    در بیابان در میان این وحوش
    *
    گفت مرد زاهدم من منقطع
    با گیاهی گشتم اینجا مقتنع
    *
    زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش
    زانک می‌دیدم اجل را پیش خویش
    *
    مرگ همسایه مرا واعظ شده
    کسب و دکان مرا برهم زده
    *
    چون به آخر فرد خواهم ماندن
    خو نباید کرد با هر مرد و زن
    *
    رو بخواهم کرد آخر در لحد
    آن به آید که کنم خو با احد
    *
    چو زنخ را بست خواهند ای صنم
    آن به آید که زنخ کمتر زنم
    *
    ای بزربفت و کمر آموخته
    آخرستت جامهٔ نادوخته
    *
    رو به خاک آریم کز وی رسته‌ایم
    دل چرا در بی‌وفایان بسته‌ایم
    *
    جد و خویشانمان قدیمی چار طبع
    ما به خویشی عاریت بستیم طمع
    *
    سالها هم‌صحبتی و هم‌دمی
    با عناصر داشت جسم آدمی
    *
    روح او خود از نفوس و از عقول
    روح اصول خویش را کرده نکول
    *
    از عقول و از نفوس پر صفا
    نامه می‌آید به جان کای بی‌وفا
    *
    یارکان پنج روزه یافتی
    رو ز یاران کهن بر تافتی
    *
    کودکان گرچه که در بازی خوشند
    شب کشانشان سوی خانه می‌کشند
    *
    شد برهنه وقت بازی طفل خرد
    دزد از ناگه قبا و کفش برد
    *
    آن چنان گرم او به بازی در فتاد
    کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد
    *
    شد شب و بازی او شد بی‌مدد
    رو ندارد کو سوی خانه رود
    *
    نی شنیدی انما الدنیا لعب
    باد دادی رخت و گشتی مرتعب
    *
    پیش از آنک شب شود جامه بجو
    روز را ضایع مکن در گفت و گو
    *
    من به صحرا خلوتی بگزیده‌ام
    خلق را من دزد جامه دیده‌ام
    *
    نیم عمر از آرزوی دلستان
    نیم عمر از غصه‌های دشمنان
    *
    جبه را برد آن کله را این ببرد
    غرق بازی گشته ما چون طفل خرد
    *
    نک شبانگاه اجل نزدیک شد
    خل هذا اللعب به سبک لاتعد
    *
    هین سوار توبه شود در دزد رس
    جامه‌ها از دزد بستان باز پس
    *
    مرکب توبه عجاب مرکبست
    بر فلک تازد به یک لحظه ز پست
    *
    لیک مرکب را نگه می‌دار از آن
    کو بدزدید آن قبایت را نهان
    *
    تا ندزدد مرکبت را نیز هم
    پاس دار این مرکبت را دم به دم
    30 min

About داستان‌های مثنوی

From the publisher's feed

مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی