داستان‌های مثنوی

داستان‌های مثنوی

By فخری قمیشیArts
Download on the App Store

داستان‌های مثنوی episodes

  • #78 - مرد گِل خوار و عطار

    پیش عطاری یکی گِل‌خوار رفت

    *

    تا خرد ابلوج قند خاص زفت

    |

    پس بر عطار طرار دودل

    *

    موضع سنگ ترازو بود گل

    |

    گفت گل سنگ ترازوی منست

    *

    گر ترا میل شکر بخریدنست

    |

    گفت هستم در مهمی قندجو

    *

    سنگ میزان هر چه خواهی باش گو

    |

    گفت با خود پیش آنک گل‌خورست

    *

    سنگ چه بود گل نکوتر از زرست

    |

    هم‌چو آن دلاله که گفت ای پسر

    *

    نو عروسی یافتم بس خوب‌فر

    |

    سخت زیبا لیک هم یک چیز هست

    *

    که آن ستیره دختر حلواگرست

    |

    گفت بهتر این چنین خود گر بود

    *

    دختر او چرب و شیرین‌تر بود

    |

    گر نداری سنگ و سنگت از گلست

    *

    این به و به گل مرا میوهٔ دلست

    ***

    این برنامه‌ای است از رادیو بامداد

    تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید

    www.RadioBamdad.com

    30 min
  • #77 - داستان خوارزمشاه و اسب امیر - بخش دوم

    سپ سنگین گاو سنگین ز ابتلا

    *

    می‌شود مسجود از مکر خدا

    |

    پیش کافر نیست بت را ثانیی

    *

    نیست بت را فر و نه روحانیی

    |

    چست آن جاذب نهان اندر نهان

    *

    در جهان تابیده از دیگر جهان

    |

    عقل محجوبست و جان هم زین کمین

    *

    من نمی‌بینم تو می‌توانی ببین

    |

    چونک خوارمشه ز سیران باز گشت

    *

    با خواص ملک خود هم‌راز گشت

    |

    پس به سرهنگان بفرمود آن زمان

    *

    تا بیارند اسپ را زان خاندان

    |

    هم‌چو آتش در رسیدند آن گروه

    *

    هم‌چو پشمی گشت امیر هم‌چو کوه

    |

    جانش از درد و غبین تا لب رسید

    *

    جز عمادالملک زنهاری ندید

    ***

    این برنامه‌ای است از رادیو بامداد

    تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید

    www.RadioBamdad.com

    30 min
  • #76 - داستان خوارزمشاه و اسب امیر - بخش اول

    ود امیری را یکی اسپی گزین

    *

    در گلهٔ سلطان نبودش یک قرین

    |

    او سواره گشت در موکب به گاه

    *

    ناگهان دید اسپ را خوارزمشاه

    |

    چشم شه را فر و رنگ او ربود

    *

    تا به رجعت چشم شه با اسپ بود

    |

    بر هر آن عضوش که افکندی نظر

    *

    هر یکش خوشتر نمودی زان دگر

    |

    غیر چستی و گشی و روحنت

    *

    حق برو افکنده بد نادر صفت

    |

    پس تجسس کرد عقل پادشاه

    *

    کین چه باشد که زند بر عقل راه

    |

    چشم من پرست و سیرست و غنی

    *

    از دو صد خورشید دارد روشنی

    |

    ای رخ شاهان بر من بیذقی

    *

    نیم اسپم در رباید بی حقی

    |

    جادوی کردست جادو آفرین

    *

    جذبه باشد آن نه خاصیات این

    |

    فاتحه خواند و بسی لا حول کرد

    *

    فاتحه‌ش در سینه می‌افزود درد

    ***

    این برنامه‌ای است از رادیو بامداد

    تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید

    www.RadioBamdad.com

    30 min
  • #75 - داستان شاه و عارف
    گفت شاهی شیخ را اندر سخن
    ***
    چیزی از بخشش ز من درخواست کن
    |
    گفت ای شه شرم ناید مر ترا
    ***
    که چنین گویی مرا زین برتر آ
    |
    من دو بنده دارم و ایشان حقیر
    ***
    وآن دو بر تو حاکمانند و امیر
    |
    گفت شه آن دو چه‌اند این زلتست
    ***
    گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست
    |
    شاه آن دان کو ز شاهی فارغست
    ***
    بی مه و خورشید نورش بازغست
    |
    مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست
    ***
    هستی او دارد که با هستی عدوست
    |
    خواجهٔ لقمان بظاهر خواجه‌وش
    ***
    در حقیقت بنده لقمان خواجه‌اش
    |
    در جهان بازگونه زین بسیست
    ***
    در نظرشان گوهری کم از خسیست
    ***
    این برنامه‌ای است از رادیو بامداد
    تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید
    www.RadioBamdad.com
    30 min
  • #74 - حضرت سلیمان و دادخواهی پشه
    پشه آمد از حدیقه وز گیاه
    ***
    وز سلیمان گشت پشه دادخواه
    |
    کای سلیمان معدلت می‌گستری
    ***
    بر شیاطین و آدمی‌زاد و پری
    |
    مرغ و ماهی در پناه عدل تست
    ***
    کیست آن گم‌گشته کش فضلت نجست
    |
    داد ده ما را که بس زاریم ما
    ***
    بی‌نصیب از باغ و گلزاریم ما
    |
    مشکلات هر ضعیفی از تو حل
    ***
    پشه باشد در ضعیفی خود مثل
    |
    شهره ما در ضعف و اشکسته‌پری
    ***
    شهره تو در لطف و مسکین‌پروری
    |
    ای تو در اطباق قدرت منتهی
    ***
    منتهی ما در کمی و بی‌رهی
    ***
    این برنامه‌ای است از رادیو بامداد
    تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید
    www.RadioBamdad.com
    30 min
  • #73 - آب خوردن کره اسب
    آنک فرمودست او اندر خطاب
    ***
    کره و مادر همی‌خوردند آب
    |
    می‌شخولیدند هر دم آن نفر
    ***
    بهر اسپان که هلا هین آب خور
    |
    آن شخولیدن به کره می‌رسید
    ***
    سر همی بر داشت و از خور می‌رمید
    |
    مادرش پرسید کای کره چرا
    ***
    می‌رمی هر ساعتی زین استقا
    |
    گفت کره می‌شخولند این گروه
    ***
    ز اتفاق بانگشان دارم شکوه
    |
    پس دلم می‌لرزد از جا می‌رود
    ***
    ز اتفاق نعره خوفم می‌رسد
    |
    گفت مادر تا جهان بودست ازین
    ***
    کارافزایان بدند اندر زمین
    |
    هین تو کار خویش کن ای ارجمند
    ***
    زود کایشان ریش خود بر می‌کنند
    ***
    این برنامه‌ای است از رادیو بامداد
    تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید
    www.RadioBamdad.com
    30 min
  • #72 - داستان نماز چهار هندو
    چار هندو در یکی مسجد شدند
    ***
    بهر طاعت راکع و ساجد شدند
    |
    هر یکی بر نیتی تکبیر کرد
    ***
    در نماز آمد بمسکینی و درد
    |
    مؤذن آمد از یکی لفظی بجست
    ***
    کای مؤذن بانگ کردی وقت هست
    |
    گفت آن هندوی دیگر از نیاز
    ***
    هی سخن گفتی و باطل شد نماز
    |
    آن سیم گفت آن دوم را ای عمو
    ***
    چه زنی طعنه برو خود را بگو
    |
    آن چهارم گفت حمد الله که من
    ***
    در نیفتادم بچه چون آن سه تن
    |
    پس نماز هر چهاران شد تباه
    ***
    عیب‌گویان بیشتر گم کرده راه
    |
    ای خنک جانی که عیب خویش دید
    ***
    هر که عیبی گفت آن بر خود خرید
    |
    زانک نیم او ز عیبستان بدست
    ***
    وآن دگر نیمش ز غیبستان بدست
    30 min
  • #71 - عارفی که بر مرگ فرزند نمی‌گریست
    بود شیخی رهنمایی پیش ازین
    ***
    آسمانی شمع بر روی زمین
    |
    چون پیمبر درمیان امتان
    ***
    در گشای روضهٔ دار الجنان
    |
    گفت پیغامبر که شیخ رفته پیش
    ***
    چون نبی باشد میان قوم خویش
    |
    یک صباحی گفتش اهل بیت او
    ***
    سخت‌دل چونی بگو ای نیک‌خو
    |
    ما ز مرگ و هجر فرزندان تو
    ***
    نوحه می‌داریم با پشت دوتو
    |
    تو نمی‌گریی نمی‌زاری چرا
    ***
    یا که رحمت نیست در دل ای کیا
    |
    چون ترا رحمی نباشد در درون
    ***
    پس چه اومیدست‌مان از تو کنون
    |
    ما باومید تویم ای پیش‌وا
    ***
    که بنگذاری تو ما را در فنا
    |
    چون بیارایند روز حشر تخت
    ***
    خود شفیع ما توی آن روز سخت
    |
    در چنان روز و شب بی‌زینهار
    ***
    ما به اکرام تویم اومیدوار
    |
    دست ما و دامن تست آن زمان
    ***
    که نماند هیچ مجرم را امان
    |
    گفت پیغامبر که روز رستخیز
    ***
    کی گذارم مجرمان را اشک‌ریز
    |
    من شفیع عاصیان باشم بجان
    ***
    تا رهانمشان ز اشکنجهٔ گران
    |
    عاصیان واهل کبایر را بجهد
    ***
    وا رهانم از عتاب نقض عهد
    |
    صالحان امتم خود فارغ‌اند
    ***
    از شفاعتهای من روز گزند
    |
    بلک ایشان را شفاعتها بود
    ***
    گفتشان چون حکم نافذ می‌رود
    |
    هیچ وازر وزر غیری بر نداشت
    ***
    من نیم وازر خدایم بر فراشت
    ***
    این برنامه‌ای است از رادیو بامداد
    تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید
    www.RadioBamdad.com
    30 min
  • #70 - جوجه تیغی و مار
    چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
    *
    می‌دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
    |
    ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان
    *
    کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
    |
    خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر
    *
    با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
    |
    گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن
    *
    ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
    |
    پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان
    *
    بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا
    |
    بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن
    *
    سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا
    |
    آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم
    *
    سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
    |
    بی صبر بود و بی‌حیل خود را بکشت او از عجل
    *
    گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
    |
    بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا
    *
    ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا
    |
    فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین
    *
    ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
    |
    رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر
    *
    مر صابران را می‌رسان هر دم سلامی نو ز ما
    30 min
  • #69 - اعرابی و مرد فیلسوف‌نما
    یک عرابی بار کرده اشتری
    *
    دو جوال زفت از دانه پری
    |
    او نشسته بر سر هر دو جوال
    *
    یک حدیث‌انداز کرد او را سال
    |
    از وطن پرسید و آوردش بگفت
    *
    واندر آن پرسش بسی درها بسفت
    |
    بعد از آن گفتش که این هر دو جوال
    *
    چیست آکنده بگو مصدوق حال
    |
    گفت اندر یک جوالم گندمست
    *
    در دگر ریگی نه قوت مردمست
    |
    گفت تو چون بار کردی این رمال
    *
    گفت تا تنها نماند آن جوال
    |
    گفت نیم گندم آن تنگ را
    *
    در دگر ریز از پی فرهنگ را
    |
    تا سبک گردد جوال و هم شتر
    *
    گفت شاباش ای حکیم اهل و حر
    |
    این چنین فکر دقیق و رای خوب
    *
    تو چنین عریان پیاده در لغوب
    |
    رحمش آمد بر حکیم و عزم کرد
    *
    کش بر اشتر بر نشاند نیک‌مرد
    |
    باز گفتش ای حکیم خوش‌سخن
    *
    شمه‌ای از حال خود هم شرح کن
    |
    این چنین عقل و کفایت که تراست
    *
    تو وزیری یا شهی بر گوی راست
    |
    گفت این هر دو نیم از عامه‌ام
    *
    بنگر اندر حال و اندر جامه‌ام
    |
    گفت اشتر چند داری چند گاو
    *
    گفت نه این و نه آن ما را مکاو
    |
    گفت رختت چیست باری در دکان
    *
    گفت ما را کودکان و کو مکان
    |
    گفت پس از نقد پرسم نقد چند
    *
    که توی تنهارو و محبوب‌پند
    |
    کیمیای مس عالم با توست
    *
    عقل و دانش را گوهر تو بر توست
    |
    گفت والله نیست یا وجه العرب
    30 min

About داستان‌های مثنوی

From the publisher's feed

مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی