داستان‌های مثنوی

داستان‌های مثنوی

By فخری قمیشیArts
Download on the App Store

داستان‌های مثنوی episodes

  • #68 - مردی که ادعا می‌کرد خدا گناهانش را نمی‌گیرد
    آن یکی می‌گفت در عهد شعیب
    *
    که خدا از من بسی دیدست عیب
    |
    چند دید از من گناه و جرمها
    *
    وز کرم یزدان نمی‌گیرد مرا
    |
    حق تعالی گفت در گوش شعیب
    *
    در جواب او فصیح از راه غیب
    |
    که بگفتی چند کردم من گناه
    *
    وز کرم نگرفت در جرمم اله
    |
    عکس می‌گویی و مقلوب ای سفیه
    *
    ای رها کرده ره و بگرفته تیه
    |
    چند چندت گیرم و تو بی‌خبر
    *
    در سلاسل مانده‌ای پا تا بسر
    |
    زنگ تو بر توت ای دیگ سیاه
    *
    کرد سیمای درونت را تباه
    |
    بر دلت زنگار بر زنگارها
    *
    جمع شد تا کور شد ز اسرارها
    |
    گر زند آن دود بر دیگ نوی
    *
    آن اثر بنماید ار باشد جوی
    |
    زانک هر چیزی بضد پیدا شود
    *
    بر سپیدی آن سیه رسوا شود
    |
    چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود
    *
    بعد ازین بر وی که بیند زود زود
    |
    مرد آهنگر که او زنگی بود
    *
    دود را با روش هم‌رنگی بود
    |
    مرد رومی کو کند آهنگری
    *
    رویش ابلق گردد از دودآوری
    |
    پس بداند زود تاثیر گناه
    *
    تا بنالد زود گوید ای اله
    |
    چون کند اصرار و بد پیشه کند
    *
    خاک اندر چشم اندیشه کند
    |
    توبه نندیشد دگر شیرین شود
    *
    بر دلش آن جرم تا بی‌دین شود
    |
    آن پشیمانی و یا رب رفت ازو
    *
    شست بر آیینه زنگ پنج تو
    |
    آهنش را زنگها خوردن گرفت
    *
    گوهرش را زنگ کم کردن گرفت
    |
    چون نویسی کاغد اسپید بر
    *
    آن نبشته خوانده آید در نظر
    |
    چون نویسی بر سر بنوشته خط
    *
    فهم ناید خواندنش گردد غلط
    |
    کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد
    *
    هر دو خط شد کور و معنیی نداد
    |
    ور سیم باره نویسی بر سرش
    *
    پس سیه کردی چو جان پر شرش
    |
    پس چه چاره جز پناه چاره‌گر
    *
    ناامیدی مس و اکسیرش نظر
    |
    ناامیدیها بپیش او نهید
    *
    تا ز درد بی‌دوا بیرون جهید
    |
    چون شعیب این نکته‌ها با وی بگفت
    *
    زان دم جان در دل او گل شکفت
    |
    جان او بشنید وحی آسمان
    *
    گفت اگر بگرفت ما را کو نشان
    |
    گفت یا رب دفع من می‌گوید او
    *
    آن گرفتن را نشان می‌جوید او
    |
    گفت ستارم نگویم رازهاش
    *
    جز یکی رمز از برای ابتلاش
    |
    یک نشان آنک می‌گیرم ورا
    *
    آنک طاعت دارد و صوم و دعا
    |
    وز نماز و از زکات و غیر آن
    *
    لیک یک ذره ندارد ذوق جان
    |
    می‌کند طاعات و افعال سنی
    *
    لیک یک ذره ندارد چاشنی
    30 min
  • #67 - باغبان حیله‌گر و میهمان ناخواسته
    اغبانی چون نظر در باغ کرد
    |
    دید چون دزدان بباغ خود سه مرد
    *
    یک فقیه و یک شریف و صوفیی
    |
    هر یکی شوخی بدی لا یوفیی
    *
    گفت با اینها مرا صد حجتست
    |
    لیک جمع‌اند و جماعت قوتست
    *
    بر نیایم یک تنه با سه نفر
    |
    پس ببرمشان نخست از همدگر
    *
    هر یکی را من به سویی افکنم
    |
    چونک تنها شد سبیلش بر کنم
    *
    حیله کرد و کرد صوفی را به راه
    |
    تا کند یارانش را با او تباه
    *
    گفت صوفی را برو سوی وثاق
    |
    یک گلیم آور برای این رفاق
    *
    رفت صوفی گفت خلوت با دو یار
    |
    تو فقیهی وین شریف نامدار
    *
    ما به فتوی تو نانی می‌خوریم
    |
    ما به پر دانش تو می‌پریم
    *
    وین دگر شه‌زاده و سلطان ماست
    |
    سیدست از خاندان مصطفاست
    *
    کیست آن صوفی شکم‌خوار خسیس
    |
    تا بود با چون شما شاهان جلیس
    *
    چون بباید مر ورا پنبه کنید
    |
    هفته‌ای بر باغ و راغ من زنید
    *
    باغ چه بود جان من آن شماست
    |
    ای شما بوده مرا چون چشم راست
    *
    وسوسه کرد و مریشان را فریفت
    |
    آه کز یاران نمی‌باید شکیفت
    *
    چون بره کردند صوفی را و رفت
    |
    خصم شد اندر پیش با چوب زفت
    *
    گفت ای سگ صوفیی باشد که تیز
    |
    اندر آیی باغ ما تو از ستیز
    *
    این جنیدت ره نمود و بایزید
    |
    از کدامین شیخ و پیرت این رسید
    *
    کوفت صوفی را چو تنها یافتش
    |
    نیم کشتش کرد و سر بشکافتش
    *
    گفت صوفی آن من بگذشت لیک
    |
    ای رفیقان پاس خود دارید نیک
    *
    مر مرا اغیار دانستید هان
    |
    نیستم اغیارتر زین قلتبان
    *
    اینچ من خوردم شما را خوردنیست
    |
    وین چنین شربت جزای هر دنیست
    *
    این جهان کوهست و گفت و گوی تو
    |
    از صدا هم باز آید سوی تو
    *
    چون ز صوفی گشت فارغ باغبان
    |
    یک بهانه کرد زان پس جنس آن
    *
    کای شریف من برو سوی وثاق
    |
    که ز بهر چاشت پختم من رقاق
    ...
    30 min
  • #66 - شیخ دست بریده
    بود درویشی بکهساری مقیم
    *
    خلوت او را بود هم خواب و ندیم
    |
    چون ز خالق می‌رسید او را شمول
    *
    بود از انفاس مرد و زن ملول
    |
    همچنانک سهل شد ما را حضر
    *
    سهل شد هم قوم دیگر را سفر
    |
    آنچنانک عاشقی بر سروری
    *
    عاشقست آن خواجه بر آهنگری
    |
    هر کسی را بهر کاری ساختند
    *
    میل آن را در دلش انداختند
    |
    دست و پا بی میل جنبان کی شود
    *
    خار وخس بی آب و بادی کی رود
    |
    گر ببینی میل خود سوی سما
    *
    پر دولت بر گشا همچون هما
    |
    ور ببینی میل خود سوی زمین
    *
    نوحه می‌کن هیچ منشین از حنین
    |
    عاقلان خود نوحه‌ها پیشین کنند
    *
    جاهلان آخر بسر بر می‌زنند
    |
    ز ابتدای کار آخر را ببین
    *
    تا نباشی تو پشیمان یوم دین
    30 min
  • #65 - نگاه کردن عزراییل بر مرد
    اد مردی چاشتگاهی در رسید
    *
    در سرا عدل سلیمان در دوید
    |
    رویش از غم زرد و هر دو لب کبود
    *
    پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود
    |
    گفت عزرائیل در من این چنین
    *
    یک نظر انداخت پر از خشم و کین
    |
    گفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه
    *
    گفت فرما باد را ای جان پناه
    |
    تا مرا زینجا به هندستان برد
    *
    بوک بنده کان طرف شد جان برد
    |
    نک ز درویشی گریزانند خلق
    *
    لقمهٔ حرص و امل زانند خلق
    |
    ترس درویشی مثال آن هراس
    *
    حرص و کوشش را تو هندستان شناس
    |
    باد را فرمود تا او را شتاب
    *
    برد سوی قعر هندستان بر آب
    |
    روز دیگر وقت دیوان و لقا
    *
    پس سلیمان گفت عزرائیل را
    |
    کان مسلمان را بخشم از بهر آن
    *
    بنگریدی تا شد آواره ز خان
    |
    گفت من از خشم کی کردم نظر
    *
    از تعجب دیدمش در ره‌گذر
    |
    که مرا فرمود حق کامروز هان
    *
    جان او را تو بهندستان ستان
    |
    از عجب گفتم گر او را صد پرست
    *
    او به هندستان شدن دور اندرست
    |
    تو همه کار جهان را همچنین
    *
    کن قیاس و چشم بگشا و ببین
    |
    از کی بگریزیم از خود ای محال
    *
    از کی برباییم از حق ای وبال
    30 min
  • #64 - کلوخ انداختن مرد از سر دیوار
    ر لب جو بوده دیواری بلند
    *
    بر سر دیوار تشنهٔ دردمند
    |
    مانعش از آب آن دیوار بود
    *
    از پی آب او چو ماهی زار بود
    |
    ناگهان انداخت او خشتی در آب
    *
    بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب
    |
    چون خطاب یار شیرین لذیذ
    *
    مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ
    |
    از صفای بانگ آب آن ممتحن
    *
    گشت خشت‌انداز از آنجا خشت‌کن
    |
    آب می‌زد بانگ یعنی هی ترا
    *
    فایده چه زین زدن خشتی مرا
    |
    تشنه گفت آبا مرا دو فایده‌ست
    *
    من ازین صنعت ندارم هیچ دست
    |
    فایدهٔ اول سماع بانگ آب
    *
    کو بود مر تشنگان را چون رباب
    |
    بانگ او چون بانگ اسرافیل شد
    *
    مرده را زین زندگی تحویل شد
    |
    یا چو بانگ رعد ایام بهار
    *
    باغ می‌یابد ازو چندین نگار
    |
    یا چو بر درویش ایام زکات
    *
    یا چو بر محبوس پیغام نجات
    |
    چون دم رحمان بود کان از یمن
    *
    می‌رسد سوی محمد بی دهن
    30 min
  • #63 - حقیر نگریستن آدم بر ابلیس
    چشم آدم بر بلیسی کو شقی‌ست
    *
    از حقارت وز زیافت بنگریست
    |
    خویش‌بینی کرد و آمد خودگزین
    *
    خنده زد بر کار ابلیس لعین
    |
    بانگ بر زد غیرت حق کای صفی
    *
    تو نمی‌دانی ز اسرار خفی
    |
    پوستین را بازگونه گر کند
    *
    کوه را از بیخ و از بن برکند
    |
    پردهٔ صد آدم آن دم بر درد
    *
    صد بلیس نو مسلمان آورد
    |
    گفت آدم توبه کردم زین نظر
    *
    این چنین گستاخ نندیشم دگر
    |
    یا غیاث المستغیثین اهدنا
    *
    لا افتخار بالعلوم و الغنی
    |
    لا تزغ قلبا هدیت بالکرم
    *
    واصرف السؤ الذی خط القلم
    |
    بگذران از جان ما سؤ القضا
    *
    وامبر ما را ز اخوان صفا
    |
    تلخ‌تر از فرقت تو هیچ نیست
    *
    بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست
    |
    رخت ما هم رخت ما را راه‌زن
    *
    جسم ما مر جان ما را جامه کن
    |
    دست ما چون پای ما را می‌خورد
    *
    بی امان تو کسی جان چون برد
    |
    ور برد جان زین خطرهای عظیم
    *
    برده باشد مایهٔ ادبار و بیم
    |
    زانک جان چون واصل جانان نبود
    *
    تا ابد با خویش کورست و کبود
    |
    چون تو ندهی راه جان خود برده گیر
    *
    جان که بی تو زنده باشد مرده گیر
    |
    گر تو طعنه می‌زنی بر بندگان
    *
    مر ترا آن می‌رسد ای کامران
    |
    ور تو ماه و مهر را گویی جفا
    *
    ور تو قد سرو را گویی دوتا
    |
    ور تو چرخ و عرش را خوانی حقیر
    *
    ور تو کان و بحر را گویی فقیر
    |
    آن بنسبت با کمال تو رواست
    *
    ملک اکمال فناها مر تراست
    |
    که تو پاکی از خطر وز نیستی
    *
    نیستان را موجد و مغنیستی
    |
    آنک رویانید داند سوختن
    *
    زانک چون بدرید داند دوختن
    30 min
  • #62 - گاو تنها در جزیره سرسبز
    یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان
    *
    اندرو گاویست تنها خوش‌دهان
    |
    جمله صحرا را چرد او تا به شب
    *
    تا شود زفت و عظیم و منتجب
    |
    شب ز اندیشه که فردا چه خورم
    *
    گردد او چون تار مو لاغر ز غم
    |
    چون برآید صبح گردد سبز دشت
    *
    تا میان رسته قصیل سبز و کشت
    |
    اندر افتد گاو با جوع البقر
    *
    تا به شب آن را چرد او سر به سر
    |
    باز زفت و فربه و لمتر شود
    *
    آن تنش از پیه و قوت پر شود
    |
    باز شب اندر تب افتد از فزع
    *
    تا شود لاغر ز خوف منتجع
    |
    که چه خواهم خورد فردا وقت خور
    *
    سالها اینست کار آن بقر
    |
    هیچ نندیشد که چندین سال من
    *
    می‌خورم زین سبزه‌زار و زین چمن
    |
    هیچ روزی کم نیامد روزیم
    *
    چیست این ترس و غم و دلسوزیم
    |
    باز چون شب می‌شود آن گاو زفت
    *
    می‌شود لاغر که آوه رزق رفت
    |
    نفس آن گاوست و آن دشت این جهان
    *
    کو همی لاغر شود از خوف نان
    |
    که چه خواهم خورد مستقبل عجب
    *
    لوت فردا از کجا سازم طلب
    |
    سالها خوردی و کم نامد ز خور
    *
    ترک مستقبل کن و ماضی نگر
    |
    لوت و پوت خورده را هم یاد آر
    *
    منگر اندر غابر و کم باش زار
    30 min
  • #61 - داستان زندانی مفلس
    بود شخصی مفلسی بی خان و مان
    *
    مانده در زندان و بند بی امان
    |
    لقمهٔ زندانیان خوردی گزاف
    *
    بر دل خلق از طمع چون کوه قاف
    |
    زهره نه کس را که لقمهٔ نان خورد
    *
    زانک آن لقمه‌ربا گاوش برد
    |
    هر که دور از دعوت رحمان بود
    *
    او گداچشمست اگر سلطان بود
    |
    مر مروت را نهاده زیر پا
    *
    گشته زندان دوزخی زان نان‌ربا
    |
    گر گریزی بر امید راحتی
    *
    زان طرف هم پیشت آید آفتی
    |
    هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست
    *
    جز بخلوتگاه حق آرام نیست
    |
    کنج زندان جهان ناگزیر
    *
    نیست بی پامزد و بی دق الحصیر
    |
    والله ار سوراخ موشی در روی
    *
    مبتلای گربه چنگالی شوی
    |
    آدمی را فربهی هست از خیال
    *
    گر خیالاتش بود صاحب‌جمال
    |
    ور خیالاتش نماید ناخوشی
    *
    می‌گدازد همچو موم از آتشی
    30 min
  • #60 - داستان زیرکی لقمان با خواجه اش
    نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود
    *
    روز و شب در بندگی چالاک بود
    |
    خواجه‌اش می‌داشتی در کار پیش
    *
    بهترش دیدی ز فرزندان خویش
    |
    زانک لقمان گرچه بنده‌زاد بود
    *
    خواجه بود و از هوا آزاد بود
    |
    گفت شاهی شیخ را اندر سخن
    *
    چیزی از بخشش ز من درخواست کن
    |
    گفت ای شه شرم ناید مر ترا
    *
    که چنین گویی مرا زین برتر آ
    |
    من دو بنده دارم و ایشان حقیر
    *
    وآن دو بر تو حاکمانند و امیر
    |
    گفت شه آن دو چه‌اند این زلتست
    *
    گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست
    |
    شاه آن دان کو ز شاهی فارغست
    *
    بی مه و خورشید نورش بازغست
    |
    مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست
    *
    هستی او دارد که با هستی عدوست
    |
    خواجهٔ لقمان بظاهر خواجه‌وش
    *
    در حقیقت بنده لقمان خواجه‌اش
    |
    در جهان بازگونه زین بسیست
    *
    در نظرشان گوهری کم از خسیست
    |
    مر بیابان را مفازه نام شد
    *
    نام و رنگی عقلشان را دام شد
    |
    یک گره را خود معرف جامه است
    *
    در قبا گویند کو از عامه است
    |
    یک گره را ظاهر سالوس زهد
    *
    نور باید تا بود جاسوس زهد
    |
    نور باید پاک از تقلید و غول
    *
    تا شناسد مرد را بی فعل و قول
    |
    در رود در قلب او از راه عقل
    *
    نقد او بیند نباشد بند نقل
    |
    بندگان خاص علام الغیوب
    *
    در جهان جان جواسیس القلوب
    30 min
  • #59 - داستان بیمار و ثجویز طبیب
    آن یکی رنجور شد سوی طبیب
    *
    گفت نبضم را فرو بین ای لبیب
    |
    که ز نبض آگه شوی بر حال دل
    *
    که رگ دستست با دل متصل
    |
    چونک دل غیبست خواهی زو مثال
    *
    زو بجو که با دلستش اتصال
    |
    باد پنهانست از چشم ای امین
    *
    در غبار و جنبش برگش ببین
    |
    کز یمینست او وزان یا از شمال
    *
    جنبش برگت بگوید وصف حال
    |
    مستی دل را نمی‌دانی که کو
    *
    وصف او از نرگس مخمور جو
    |
    چون ز ذات حق بعیدی وصف ذات
    *
    باز دانی از رسول و معجزات
    |
    معجزاتی و کراماتی خفی
    *
    بر زند بر دل ز پیران صفی
    |
    که درونشان صد قیامت نقد هست
    *
    کمترین آنک شود همسایه مست
    |
    پس جلیس الله گشت آن نیک‌بخت
    *
    کو به پهلوی سعیدی برد رخت
    |
    معجزه کان بر جمادی زد اثر
    *
    یا عصا با بحر یا شق‌القمر
    |
    گر ترا بر جان زند بی‌واسطه
    *
    متصل گردد به پنهان رابطه
    |
    بر جمادات آن اثرها عاریه‌ست
    *
    از پی روح خوش متواریه‌ست
    |
    تا از آن جامد اثر گیرد ضمیر
    *
    حبذا نان بی‌هیولای خمیر
    |
    حبذا خوان مسیحی بی‌کمی
    *
    حبذا بی‌باغ میوهٔ مریمی
    |
    بر زند از جان کامل معجزات
    *
    بر ضمیر جان طالب چون حیات
    |
    معجزه بحرست و ناقص مرغ خاک
    *
    مرغ آبی در وی آمن از هلاک
    |
    عجزبخش جان هر نامحرمی
    *
    لیک قدرت‌بخش جان هم‌دمی
    |
    چون نیابی این سعادت در ضمیر
    *
    پس ز ظاهر هر دم استدلال گیر
    |
    که اثرها بر مشاعر ظاهرست
    *
    وین اثرها از مؤثر مخبرست
    |
    هست پنهان معنی هر داروی
    *
    هم‌چو سحر و صنعت هر جادوی
    |
    چون نظر در فعل و آثارش کنی
    *
    گرچه پنهانست اظهارش کنی
    |
    قوتی کان اندرونش مضمرست
    *
    چون به فعل آید عیان و مظهرست
    |
    چون به آثار این همه پیدا شدت
    *
    چون نشد پیدا ز تاثیر ایزدت
    |
    نه سببها و اثرها مغز و پوست
    *
    چون بجویی جملگی آثار اوست
    |
    دوست گیری چیزها را از اثر
    *
    پس چرا ز آثاربخشی بی‌خبر
    |
    از خیالی دوست گیری خلق را
    *
    چون نگیری شاه غرب و شرق را
    |
    این سخن پایان ندارد ای قباد
    *
    حرص ما را اندرین پایان مباد
    30 min

About داستان‌های مثنوی

From the publisher's feed

مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی