داستان‌های مثنوی

داستان‌های مثنوی

By فخری قمیشیArts
Download on the App Store

داستان‌های مثنوی episodes

  • #38 - داستان موسی و شبان - بخش دوم
    عد از آن در سر موسی حق نهفت
    رازهایی گفت کان ناید به گفت
    بر دل موسی سخنها ریختند
    دیدن و گفتن بهم آمیختند
    چند بی‌خود گشت و چند آمد بخود
    چند پرید از ازل سوی ابد
    بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست
    زانک شرح این ورای آگهیست
    ور بگویم عقلها را بر کند
    ور نویسم بس قلمها بشکند
    چونک موسی این عتاب از حق شنید
    در بیابان در پی چوپان دوید
    بر نشان پای آن سرگشته راند
    گرد از پرهٔ بیابان بر فشاند
    گام پای مردم شوریده خود
    هم ز گام دیگران پیدا بود
    یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب
    یک قدم چون پیل رفته بر وریب
    گاه چون موجی بر افرازان علم
    گاه چون ماهی روانه بر شکم
    گاه بر خاکی نبشته حال خود
    همچو رمالی که رملی بر زند
    عاقبت دریافت او را و بدید
    گفت مژده ده که دستوری رسید
    هیچ آدابی و ترتیبی مجو
    هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
    کفر تو دینست و دینت نور جان
    آمنی وز تو جهانی در امان
    ای معاف یفعل الله ما یشا
    بی‌محابا رو زبان را بر گشا
    گفت ای موسی از آن بگذشته‌ام
    من کنون در خون دل آغشته‌ام
    من ز سدرهٔ منتهی بگذشته‌ام
    صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام
    تازیانه بر زدی اسپم بگشت
    گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت
    محرم ناسوت ما لاهوت باد
    آفرین بر دست و بر بازوت باد
    حال من اکنون برون از گفتنست
    اینچ می‌گویم نه احوال منست
    نقش می‌بینی که در آیینه‌ایست
    نقش تست آن نقش آن آیینه نیست
    دم که مرد نایی اندر نای کرد
    درخور نایست نه درخورد مرد
    هان و هان گر حمد گویی گر سپاس
    همچو نافرجام آن چوپان شناس
    حمد تو نسبت بدان گر بهترست
    لیک آن نسبت بحق هم ابترست
    چند گویی چون غطا برداشتند
    کین نبودست آنک می‌پنداشتند
    این قبول ذکر تو از رحمتست
    چون نماز مستحاضه رخصتست
    با نماز او بیالودست خون
    ذکر تو آلودهٔ تشبیه و چون
    خون پلیدست و به آبی می‌رود
    لیک باطن را نجاستها بود
    کان بغیر آب لطف کردگار
    کم نگردد از درون مرد کار
    در سجودت کاش رو گردانیی
    معنی سبحان ربی دانیی
    کای سجودم چون وجودم ناسزا
    مر بدی را تو نکویی ده جزا
    این زمین از حلم حق دارد اثر
    تا نجاست برد و گلها داد بر
    تا بپوشد او پلیدیهای ما
    در عوض بر روید از وی غنچه‌ها
    پس چو کافر دید کو در داد و جود
    کمتر و بی‌مایه‌تر از خاک بود
    از وجود او گل و میوه نرست
    جز فساد جمله پاکیها نجست
    گفت واپس رفته‌ام من در ذهاب
    حسر تا یا لیتنی کنت تراب
    کاش از خاکی سفر نگزیدمی
    همچو خاکی دانه‌ای می‌چیدمی
    چون سفر کردم مرا راه آزمود
    زین سفر کردن ره‌آوردم چه بود
    زان همه میلش سوی خاکست کو
    در سفر سودی نبیند پیش رو
    روی واپس کردنش آن حرص و آز
    روی در ره کردنش صدق و نیاز
    هر گیا را کش بود میل علا
    در مزیدست و حیات و در نما
    چونک گردانید سر سوی زمین
    در کمی و خشکی و نقص و غبین
    میل روحت چون سوی بالا بود
    در تزاید مرجعت آنجا بود
    ور نگوساری سرت سوی زمین
    آفلی حق لا یحب الافلین
    30 min
  • #37 - داستان موسی و شبان - بخش اول
    دید موسی یک شبانی را براه
    کو همی‌گفت ای گزیننده اله
    تو کجایی تا شوم من چاکرت
    چارقت دوزم کنم شانه سرت
    جامه‌ات شویم شپشهاات کشم
    شیر پیشت آورم ای محتشم
    دستکت بوسم بمالم پایکت
    وقت خواب آید بروبم جایکت
    ای فدای تو همه بزهای من
    ای بیادت هیهی و هیهای من
    این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان
    گفت موسی با کی است این ای فلان
    گفت با آنکس که ما را آفرید
    این زمین و چرخ ازو آمد پدید
    گفت موسی های بس مدبر شدی
    خود مسلمان ناشده کافر شدی
    این چه ژاژست این چه کفرست و فشار
    پنبه‌ای اندر دهان خود فشار
    گند کفر تو جهان را گنده کرد
    کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
    چارق و پاتابه لایق مر تراست
    آفتابی را چنینها کی رواست
    گر نبندی زین سخن تو حلق را
    آتشی آید بسوزد خلق را
    آتشی گر نامدست این دود چیست
    جان سیه گشته روان مردود چیست
    گر همی‌دانی که یزدان داورست
    ژاژ و گستاخی ترا چون باورست
    دوستی بی‌خرد خود دشمنیست
    حق تعالی زین چنین خدمت غنیست
    با کی می‌گویی تو این با عم و خال
    جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
    شیر او نوشد که در نشو و نماست
    چارق او پوشد که او محتاج پاست
    ور برای بنده‌شست این گفت تو
    آنک حق گفت او منست و من خود او
    آنک گفت انی مرضت لم تعد
    من شدم رنجور او تنها نشد
    آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست
    در حق آن بنده این هم بیهده‌ست
    بی ادب گفتن سخن با خاص حق
    دل بمیراند سیه دارد ورق
    گر تو مردی را بخوانی فاطمه
    گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه
    قصد خون تو کند تا ممکنست
    گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنست
    فاطمه مدحست در حق زنان
    مرد را گویی بود زخم سنان
    دست و پا در حق ما استایش است
    در حق پاکی حق آلایش است
    لم یلد لم یولد او را لایق است
    والد و مولود را او خالق است
    هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست
    هرچه مولودست او زین سوی جوست
    زانک از کون و فساد است و مهین
    حادثست و محدثی خواهد یقین
    گفت ای موسی دهانم دوختی
    وز پشیمانی تو جانم سوختی
    جامه را بدرید و آهی کرد تفت
    سر نهاد اندر بیابانی و رفت
    30 min
  • #36 - معاویه و ابلیس - بخش دوم
    گفت امیر او را که اینها راستست
    لیک بخش تو ازینها کاستست
    صد هزاران را چو من تو ره زدی
    حفره کردی در خزینه آمدی
    آتشی از تو نسوزم چاره نیست
    کیست کز دست تو جامه‌ش پاره نیست
    طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست
    تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست
    لعنت این باشد که سوزانت کند
    اوستاد جمله دزدانت کند
    با خدا گفتی شنیدی روبرو
    من چه باشم پیش مکرت ای عدو
    معرفتهای تو چون بانگ صفیر
    بانگ مرغانست لیکن مرغ گیر
    صد هزاران مرغ را آن ره زدست
    مرغ غره کآشنایی آمدست
    در هوا چون بشنود بانگ صفیر
    از هوا آید شود اینجا اسیر
    قوم نوح از مکر تو در نوحه‌اند
    دل کباب و سینه شرحه شرحه‌اند
    عاد را تو باد دادی در جهان
    در فکندی در عذاب و اندهان
    از تو بود آن سنگسار قوم لوط
    در سیاهابه ز تو خوردند غوط
    مغز نمرود از تو آمد ریخته
    ای هزاران فتنه‌ها انگیخته
    عقل فرعون ذکی فیلسوف
    کور گشت از تو نیابید او وقوف
    بولهب هم از تو نااهلی شده
    بوالحکم هم از تو بوجهلی شده
    ای برین شطرنج بهر یاد را
    مات کرده صد هزار استاد را
    ای ز فرزین‌بندهای مشکلت
    سوخته دلها سیه گشته دلت
    بحر مکری تو خلایق قطره‌ای
    تو چو کوهی وین سلیمان ذره‌ای
    کی رهد از مکر تو ای مختصم
    غرق طوفانیم الا من عصم
    بس ستارهٔ سعد از تو محترق
    بس سپاه و جمع از تو مفترق
    30 min
  • #35 - معاویه و ابلیس - بخش اول
    فت هنگام نماز آخر رسید
    سوی مسجد زود می‌باید دوید
    عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت
    مصطفی چون در معنی می‌بسفت
    گفت نی نی این غرض نبود ترا
    که بخیری ره‌نما باشی مرا
    دزد آید از نهان در مسکنم
    گویدم که پاسبانی می‌کنم
    من کجا باور کنم آن دزد را
    دزد کی داند ثواب و مزد را
    30 min
  • #34 - اعرابی و خلیفه
    یک خلیفه بود در ایام پیش
    کرده حاتم را غلام جود خویش
    رایت اکرام و داد افراشته
    فقر و حاجت از جهان بر داشته
    بحر و در از بخششش صاف آمده
    داد او از قاف تا قاف آمده
    در جهان خاک ابر و آب بود
    مظهر بخشایش وهاب بود
    از عطااش بحر و کان در زلزله
    سوی جودش قافله بر قافله
    قبلهٔ حاجت در و دروازه‌اش
    رفته در عالم بجود آوازه‌اش
    هم عجم هم روم هم ترک و عرب
    مانده از جود و سخااش در عجب
    آب حیوان بود و دریای کرم
    زنده گشته هم عرب زو هم عجم
    30 min
  • #33 - حضرت سلیمان و هدهد
    چون سلیمان را سراپرده زدند
    جمله مرغانش به خدمت آمدند
    هم‌زبان و محرم خود یافتند
    پیش او یک یک بجان بشتافتند
    جمله مرغان ترک کرده چیک چیک
    با سلیمان گشته افصح من اخیک
    همزبانی خویشی و پیوندی است
    مرد با نامحرمان چون بندی است
    ای بسا هندو و ترک همزبان
    ای بسا دو ترک چون بیگانگان
    پس زبان محرمی خود دیگرست
    همدلی از همزبانی بهترست
    غیرنطق و غیر ایما و سجل
    صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
    جمله مرغان هر یکی اسرار خود
    از هنر وز دانش و از کار خود
    با سلیمان یک بیک وا می‌نمود
    از برای عرضه خود را می‌ستود
    از تکبر نه و از هستی خویش
    بهر آن تا ره دهد او را به پیش
    چون بباید برده را از خواجه‌ای
    عرضه دارد از هنر دیباجه‌ای
    چونک دارد از خریداریش ننگ
    خود کند بیمار و کر و شل و لنگ
    نوبت هدهد رسید و پیشه‌اش
    و آن بیان صنعت و اندیشه‌اش
    گفت ای شه یک هنر کان کهترست
    باز گویم گفت کوته بهترست
    گفت بر گو تا کدامست آن هنر
    گفت من آنگه که باشم اوج بر
    بنگرم از اوج با چشم یقین
    من ببینم آب در قعر زمین
    تا کجایست و چه عمقستش چه رنگ
    از چه می‌جوشد ز خاکی یا ز سنگ
    ای سلیمان بهر لشگرگاه را
    در سفر می‌دار این آگاه را
    پس سلیمان گفت ای نیکو رفیق
    در بیابانهای بی آب عمیق
    30 min
  • #32 - چهار مرغ فتنه‌جو
    چار مرغ معنوی راه‌زن
    کرده‌اند اندر دل خلقان وطن
    چون امیر جمله دلهای سوی
    اندرین دور ای خلیفهٔ حق توی
    سر ببر این چار مرغ زنده را
    سر مدی کن خلق ناپاینده را
    بط و طاوسست و زاغست و خروس
    این مثال چار خلق اندر نفوس
    بط حرصست و خروس آن شهوتست
    جاه چون طاوس و زاغ امنیتست
    منیتش آن که بود اومیدساز
    طامع تابید یا عمر دراز
    بط حرص آمد که نولش در زمین
    در تر و در خشک می‌جوید دفین
    یک زمان نبود معطل آن گلو
    نشنود از حکم جز امر کلوا
    هم‌چو یغماجیست خانه می‌کند
    زود زود انبان خود پر می‌کند
    اندر انبان می‌فشارد نیک و بد
    دانه‌های در و حبات نخود
    تا مبادا یاغیی آید دگر
    می‌فشارد در جوال او خشک و تر
    وقت تنگ و فرصت اندک او مخوف
    در بغل زد هر چه زودتر بی‌وقوف
    لیک مؤمن ز اعتماد آن حیات
    می‌کند غارت به مهل و با انات
    آمنست از فوت و از یاغی که او
    می‌شناسد قهر شه را بر عدو
    آمنست از خواجه‌تاشان دگر
    که بیایندش مزاحم صرفه‌بر
    عدل شه را دید در ضبط حشم
    که نیارد کرد کس بر کس ستم
    لاجرم نشتابد و ساکن بود
    از فوات حظ خود آمن بود
    بس تانی دارد و صبر و شکیب
    چشم‌سیر و مثرست و پاک‌جیب
    کین تانی پرتو رحمان بود
    وان شتاب از هزهٔ شیطان بود
    زانک شیطانش بترساند ز فقر
    بارگیر صبر را بکشد به عقر
    از نبی بشنو که شیطان در وعید
    می‌کند تهدیدت از فقر شدید
    تا خوری زشت و بری زشت و شتاب
    نی مروت نی‌تانی نی ثواب
    لاجرم کافر خورد در هفت بطن
    دین و دل باریک و لاغر زفت بطن
    30 min
  • #31 - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی
    زاهدی در غزنی از دانش مزی
    بد محمد نام و کفیت سررزی
    بود افطارش سر رز هر شبی
    هفت سال او دایم اندر مطلبی
    بس عجایب دید از شاه وجود
    لیک مقصودش جمال شاه بود
    بر سر که رفت آن از خویش سیر
    گفت بنما یا فتادم من به زیر
    گفت نامد مهلت آن مکرمت
    ور فرو افتی نمیری نکشمت
    او فرو افکند خود را از وداد
    در میان عمق آبی اوفتاد
    چون نمرد از نکس آن جان‌سیر مرد
    از فراق مرگ بر خود نوحه کرد
    کین حیات او را چو مرگی می‌نمود
    کار پیشش بازگونه گشته بود
    موت را از غیب می‌کرد او کدی
    ان فی موتی حیاتی می‌زدی
    موت را چون زندگی قابل شده
    با هلاک جان خود یک دل شده
    سیف و خنجر چون علی ریحان او
    نرگس و نسرین عدوی جان او
    بانگ آمد رو ز صحرا سوی شهر
    بانگ طرفه از ورای سر و جهر
    گفت ای دانای رازم مو به مو
    چه کنم در شهر از خدمت بگو
    گفت خدمت آنک بهر ذل نفس
    خویش را سازی تو چون عباس دبس
    مدتی از اغنیا زر می‌ستان
    پس به درویشان مسکین می‌رسان
    خدمتت اینست تا یک چند گاه
    گفت سمعا طاعة ای جان‌پناه
    بس سؤال و بس جواب و ماجرا
    بد میان زاهد و رب الوری
    که زمین و آسمان پر نور شد
    در مقالات آن همه مذکور شد
    لیک کوته کردم آن گفتار را
    تا ننوشد هر خسی اسرار را
    30 min
  • #30 - شاگرد دوبین
    بود شاهی در جهودان ظلم‌ساز
    دشمن عیسی و نصرانی گداز
    عهد عیسی بود و نوبت آن او
    جان موسی او و موسی جان او
    شاه احول کرد در راه خدا
    آن دو دمساز خدایی را جدا
    گفت استاد احولی را کاندر آ
    زو برون آر از وثاق آن شیشه را
    گفت احول زان دو شیشه من کدام
    پیش تو آرم بکن شرح تمام
    گفت استاد آن دو شیشه نیست رو
    احولی بگذار و افزون‌بین مشو
    گفت ای استا مرا طعنه مزن
    گفت استا زان دو یک را در شکن
    چون یک بشکست هر دو شد ز چشم
    مرد احول گردد از میلان و خشم
    شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
    چون شکست او شیشه را دیگر نبود
    خشم و شهوت مرد را احول کند
    ز استقامت روح را مبدل کند
    چون غرض آمد هنر پوشیده شد
    صد حجاب از دل به سوی دیده شد
    چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
    کی شناسد ظالم از مظلوم زار
    شاه از حقد جهودانه چنان
    گشت احول کالامان یا رب امان
    صد هزاران مؤمن مظلوم کشت
    که پناهم دین موسی را و پشت
    30 min
  • #29 - به عیادت رفتن کَر بر همسایهٔ رنجور خویش
    آن کری را گفت افزون مایه‌ای
    که ترا رنجور شد همسایه‌ای
    گفت با خود کر که با گوش گران
    من چه دریابم ز گفت آن جوان
    خاصه رنجور و ضعیف آواز شد
    لیک باید رفت آنجا نیست بد
    چون ببینم کان لبش جنبان شود
    من قیاسی گیرم آن را هم ز خود
    چون بگویم چونی ای محنت‌کشم
    او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
    من بگویم شکر چه خوردی ابا
    او بگوید شربتی یا ماش با
    من بگویم صحه نوشت کیست آن
    از طبیبان پیش تو گوید فلان
    من بگویم بس مبارک‌پاست او
    چونک او آمد شود کارت نکو
    پای او را آزمودستیم ما
    هر کجا شد می‌شود حاجت روا
    این جوابات قیاسی راست کرد
    پیش آن رنجور شد آن نیک‌مرد
    گفت چونی گفت مردم گفت شکر
    شد ازین رنجور پر آزار و نکر
    کین چه شکرست او مگر با ما بدست
    کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست
    بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر
    گفت نوشت باد افزون گشت قهر
    بعد از آن گفت از طبیبان کیست او
    که همی‌آید به چاره پیش تو
    گفت عزرائیل می‌آید برو
    گفت پایش بس مبارک شاد شو
    کر برون آمد بگفت او شادمان
    شکر کش کردم مراعات این زمان
    گفت رنجور این عدو جان ماست
    ما ندانستیم کو کان جفاست
    خاطر رنجور جویان شد سقط
    تا که پیغامش کند از هر نمط
    چون کسی که خورده باشد آش بد
    می‌بشوراند دلش تا قی کند
    کظم غیظ اینست آن را قی مکن
    تا بیابی در جزا شیرین سخن
    چون نبودش صبر می‌پیچید او
    کین سگ زن‌روسپی حیز کو
    تا بریزم بر وی آنچ گفته بود
    کان زمان شیر ضمیرم خفته بود
    چون عیادت بهر دل‌آرامیست
    این عیادت نیست دشمن کامیست
    تا ببیند دشمن خود را نزار
    تا بگیرد خاطر زشتش قرار
    بس کسان کایشان ز طاعت گمرهند
    دل به رضوان و ثواب آن دهند
    خود حقیقت معصیت باشد خفی
    بس کدر کان را تو پنداری صفی
    همچو آن کر کو همی پنداشتست
    کو نکویی کرد و آن بر عکس جست
    او نشسته خوش که خدمت کرده‌ام
    حق همسایه بجا آورده‌ام
    بهر خود او آتشی افروختست
    در دل رنجور و خود را سوختست
    فاتقوا النار التی اوقدتم
    انکم فی المعصیه ازددتم
    گفت پیغامبر به یک صاحب‌ریا
    صل انک لم تصل یا فتی
    از برای چارهٔ این خوفها
    آمد اندر هر نمازی اهدنا
    کین نمازم را میامیز ای خدا
    با نماز ضالین و اهل ریا
    از قیاسی که بکرد آن کر گزین
    صحبت ده‌ساله باطل شد بدین
    خاصه ای خواجه قیاس حس دون
    اندر آن وحیی که هست از حد فزون
    گوش حس تو به حرف ار در خورست
    دان که گوش غیب‌گیر تو کرست
    31 min

About داستان‌های مثنوی

From the publisher's feed

مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی