داستان‌های مثنوی

داستان‌های مثنوی

By فخری قمیشیArts
Download on the App Store

داستان‌های مثنوی episodes

  • ایاز و شکستنِ گوهر
    ای ایاز اکنون نگویی کین گهر
    چند می‌ارزد بدین تاب و هنر
    گفت افزون زانچ تانم گفت من
    گفت اکنون زود خردش در شکن
    سنگها در آستین بودش شتاب
    خرد کردش پیش او بود آن صواب
    ز اتفاق طالع با دولتش
    دست داد آن لحظه نادر حکمتش
    یا به خواب این دیده بود آن پر صفا
    کرده بود اندر بغل دو سنگ را
    هم‌چو یوسف که درون قعر چاه
    کشف شد پایان کارش از اله
    هر که را فتح و ظفر پیغام داد
    پیش او یک شد مراد و بی‌مراد
    هر که پایندان وی شد وصل یار
    او چه ترسد از شکست و کارزار
    چون یقین گشتش که خواهد کرد مات
    فوت اسپ و پیل هستش ترهات
    گر برد اسپش هر آنک اسپ‌جوست
    اسپ رو گو نه که پیش آهنگ اوست
    مرد را با اسپ کی خویشی بود
    عشق اسپش از پی پیشی بود
    بهر صورتها مکش چندین زحیر
    بی‌صداع صورتی معنی بگیر
    هست زاهد را غم پایان کار
    تا چه باشد حال او روز شمار
    عارفان ز آغاز گشته هوشمند
    از غم و احوال آخر فارغ‌اند
    بود عارف را همین خوف و رجا
    سابقه‌دانیش خورد آن هر دو را
    دید کو سابق زراعت کرد ماش
    او همی‌داند چه خواهد بود چاش
    عارفست و باز رست از خوف و بیم
    های هو را کرد تیغ حق دو نیم
    بود او را بیم و اومید از خدا
    خوف فانی شد عیان گشت آن رجا
    چون شکست او گوهر خاص آن زمان
    زان امیران خاست صد بانگ و فغان
    کین چه بی‌باکیست والله کافرست
    هر که این پر نور گوهر را شکست
    وآن جماعت جمله از جهل و عما
    در شکسته در امر شاه را
    قیمتی گوهر نتیجهٔ مهر و ود
    بر چنان خاطر چرا پوشیده شد
    26 min
  • سلطان محمود و چارق ایاز
    آن ایاز از زیرکی انگیخته
    پوستین و چارقش آویخته
    می‌رود هر روز در حجرهٔ خلا
    چارقت اینست منگر درعلا
    شاه را گفتند او را حجره‌ایست
    اندر آنجا زر و سیم و خمره‌ایست
    راه می‌ندهد کسی را اندرو
    بسته می‌دارد همیشه آن در او
    شاه فرمود ای عجب آن بنده را
    چیست خود پنهان و پوشیده ز ما
    پس اشارت کرد میری را که رو
    نیم‌شب بگشای و اندر حجره شو
    هر چه یابی مر ترا یغماش کن
    سر او را بر ندیمان فاش کن
    با چنین اکرام و لطف بی‌عدد
    از لئیمی سیم و زر پنهان کند
    می‌نماید او وفا و عشق و جوش
    وانگه او گندم‌نمای جوفروش
    هر که اندر عشق یابد زندگی
    کفر باشد پیش او جز بندگی
    نیم‌شب آن میر با سی معتمد
    در گشاد حجرهٔ او رای زد
    مشعله بر کرده چندین پهلوان
    جانب حجره روانه شادمان
    که امر سلطانست بر حجره زنیم
    هر یکی همیان زر در کش کنیم
    آن یکی می‌گفت هی چه جای زر
    از عقیق و لعل گوی و از گهر
    خاص خاص مخزن سلطان ویست
    بلک اکنون شاه را خود جان ویست
    چه محل دارد به پیش این عشیق
    لعل و یاقوت و زمرد یا عقیق
    شاه را بر وی نبودی بد گمان
    تسخری می‌کرد بهر امتحان
    پاک می‌دانستش از هر غش و غل
    باز از وهمش همی‌لرزید دل
    که مبادا کین بود خسته شود
    من نخواهم که برو خجلت رود
    این نکردست او و گر کرد او رواست
    هر چه خواهد گو بکن محبوب ماست
    هر چه محبوبم کند من کرده‌ام
    او منم من او چه گر در پرده‌ام
    باز گفتی دور از آن خو و خصال
    این چنین تخلیط ژاژست و خیال
    از ایاز این خود محالست و بعید
    کو یکی دریاست قعرش ناپدید
    هفت دریا اندرو یک قطره‌ای
    جملهٔ هستی ز موجش چکره‌ای
    جمله پاکیها از آن دریا برند
    قطره‌هااش یک به یک میناگرند
    شاه شاهانست و بلک شاه‌ساز
    وز برای چشم بد نامش ایاز
    چشمهای نیک هم بر وی به دست
    از ره غیرت که حسنش بی‌حدست
    یک دهان خواهم به پهنای فلک
    تا بگویم وصف آن رشک ملک
    ور دهان یابم چنین و صد چنین
    تنگ آید در فغان این حنین
    این قدر گر هم نگویم ای سند
    شیشهٔ دل از ضعیفی بشکند
    شیشهٔ دل را چو نازک دیده‌ام
    بهر تسکین بس قبا بدریده‌ام
    من سر هر ماه سه روز ای صنم
    بی‌گمان باید که دیوانه شوم
    هین که امروز اول سه روزه است
    روز پیروزست نه پیروزه است
    هر دلی که اندر غم شه می‌بود
    دم به دم او را سر مه می‌بود
    قصهٔ محمود و اوصاف ایاز
    چون شدم دیوانه رفت اکنون ز ساز
    30 min
  • شب‌دزدان و سلطان محمود
    شب چو شه محمود برمی‌گشت فرد
    با گروهی قوم دزدان باز خورد
    پس بگفتندش کیی ای بوالوفا
    گفت شه من هم یکی‌ام از شما
    آن یکی گفت ای گروه مکر کیش
    تا بگوید هر یکی فرهنگ خویش
    تا بگوید با حریفان در سمر
    کو چه دارد در جبلت از هنر
    آن یکی گفت ای گروه فن‌فروش
    هست خاصیت مرا اندر دو گوش
    که بدانم سگ چه می‌گوید به بانگ
    قوم گفتندش ز دیناری دو دانگ
    آن دگر گفت ای گروه زرپرست
    جمله خاصیت مرا چشم اندرست
    هر که را شب بینم اندر قیروان
    روز بشناسم من او را بی‌گمان
    گفت یک خاصیتم در بازو است
    که زنم من نقبها با زور دست
    گفت یک خاصیتم در بینی است
    کار من در خاکها بوبینی است
    سرالناس معادن داد دست
    که رسول آن را پی چه گفته است
    من ز خاک تن بدانم کاندر آن
    چند نقدست و چه دارد او ز کان
    در یکی کان زر بی‌اندازه درج
    وان دگر دخلش بود کمتر ز خرج
    هم‌چو مجنون بو کنم من خاک را
    خاک لیلی را بیابم بی‌خطا
    بو کنم دانم ز هر پیراهنی
    گر بود یوسف و گر آهرمنی
    هم‌چو احمد که برد بو از یمن
    زان نصیبی یافت این بینی من
    که کدامین خاک همسایهٔ زرست
    یا کدامین خاک صفر و ابترست
    گفت یک نک خاصیت در پنجه‌ام
    که کمندی افکنم طول علم
    هم‌چو احمد که کمند انداخت جانش
    تا کمندش برد سوی آسمانش
    گفت حقش ای کمندانداز بیت
    آن ز من دان ما رمیت اذ رمیت
    پس بپرسیدند زان شه کای سند
    مر ترا خاصیت اندر چه بود
    گفت در ریشم بود خاصیتم
    که رهانم مجرمان را از نقم
    مجرمان را چون به جلادان دهند
    چون بجنبد ریش من زیشان رهند
    چون بجنبانم به رحمت ریش را
    طی کنند آن قتل و آن تشویش را
    قوم گفتندش که قطب ما توی
    که خلاص روز محنتمان شوی
    چون سگی بانگی بزد از سوی راست
    گفت می‌گوید که سلطان با شماست
    خاک بو کرد آن دگر از ربوه‌ای
    گفت این هست از وثاق بیوه‌ای
    پس کمند انداخت استاد کمند
    تا شدند آن سوی دیوار بلند
    جای دیگر خاک را چون بوی کرد
    گفت خاک مخزن شاهیست فرد
    نقب‌زن زد نقب در مخزن رسید
    هر یکی از مخزن اسبابی کشید
    بس زر و زربفت و گوهرهای زفت
    قوم بردند و نهان کردند تفت
    شه معین دید منزل‌گاهشان
    حلیه و نام و پناه و راهشان
    خویش را دزدید ازیشان بازگشت
    روز در دیوان بگفت آن سرگذشت
    پس روان گشتند سرهنگان مست
    تا که دزدان را گرفتند و ببست
    دست‌بسته سوی دیوان آمدند
    وز نهیب جان خود لرزان شدند
    چونک استادند پیش تخت شاه
    یار شبشان بود آن شاه چو ماه
    آنک چشمش شب بهرکه انداختی
    روز دیدی بی شکش بشناختی
    شاه را بر تخت دید و گفت این
    بود با ما دوش شب‌گرد و قرین
    آنک چندین خاصیت در ریش اوست
    این گرفت ما هم از تفتیش اوست
    عارف شه بود چشمش لاجرم
    بر گشاد از معرفت لب با حشم
    گفت و هو معکم این شاه بود
    فعل ما می‌دید و سرمان می‌شنود
    چشم من ره برد شب شه را شناخت
    جمله شب با روی ماهش عشق باخت
    امت خود را بخواهم من ازو
    کو نگرداند ز عارف هیچ رو
    چشم عارف دان امان هر دو کون
    که بدو یابید هر بهرام عون
    زان محمد شافع هر داغ بود
    که ز جز شه چشم او مازاغ بود
    در شب دنیا که محجوبست شید
    ناظر حق بود و زو بودش امید
    از الم نشرح دو چشمش سرمه یافت
    دید آنچ جبرئیل آن بر نتافت
    مر یتیمی را که سرمه حق کشد
    گردد او در یتیم با رشد
    نور او بر ذره‌ها غالب شود
    آن‌چنان مطلوب را طالب شود
    در نظر بودش مقامات العباد
    لاجرم نامش خدا شاهد نهاد
    آلت شاهد زبان و چشم تیز
    که ز شب‌خیزش ندارد سر گریز
    گر هزاران مدعی سر بر زند
    گوش قاضی جانب شاهد کند
    قاضیان را در حکومت این فنست
    شاهد ایشان را دو چشم روشنست
    گفت شاهد زان به جای دیده است
    کو بدیدهٔ بی‌غرض سر دیده است
    مدعی دیده‌ست اما با غرض
    پرده باشد دیدهٔ دل را غرض
    حق همی‌خواهد که تو زاهد شوی
    تا غرض بگذاری و شاهد شوی
    کین غرضها پردهٔ دیده بود
    بر نظر چون پرده پیچیده بود
    پس نبیند جمله را با طم و رم
    حبک الاشیاء یعمی و یصم
    در دلش خورشید چون نوری نشاند
    پیشش اختر را مقادیری نماند
    پس بدید او بی‌حجاب اسرار را
    سیر روح مؤمن و کفار را
    در زمین حق را و در چرخ سمی
    نیست پنهان‌تر ز روح آدمی
    باز کرد از رطب و یابس حق نورد
    روح را من امر ربی مهر کرد
    پس چو دید آن روح را چشم عزیز
    پس برو پنهان نماند هیچ چیز
    شاهد مطلق بود در هر نزاع
    بشکند گفتش خمار هر صداع
    نام حق عدلست و شاهد آن اوست
    شاهد عدلست زین رو چشم دوست
    منظر حق دل بود در دو سرا
    که نظر در شاهد آید شاه را
    عشق حق و سر شاهدبازیش
    بود مایهٔ جمله پرده‌سازیش
    پس از آن لولاک گفت اندر لقا
    در شب معراج شاهدباز ما
    این قضا بر نیک و بد حاکم بود
    بر قضا شاهد نه حاکم می‌شود
    شد اسیر آن قضا میر قضا
    شاد باش ای چشم‌تیز مرتضی
    عارف از معروف بس درخواست کرد
    کای رقیب ما تو اندر گرم و سرد
    ای مشیر ما تو اندر خیر و شر
    از اشارتهات دل‌مان بی‌خبر
    ای یرانا لانراه روز و شب
    چشم‌بند ما شده دید سبب
    30 min
  • #3 - آهو در طویلخه خران

    آهو در طویلخه خران

    📻 📻 📻

    این برنامه‌ای است از رادیو بامداد🌟

    تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید

    www.RadioBamdad.com

    32 min
  • #2 - صیاد و پرنده ی زیرک

    صیاد و پرنده ی زیرک

    📻 📻 📻

    این برنامه‌ای است از رادیو بامداد🌟

    تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید

    www.RadioBamdad.com

    26 min
  • #1 - طوطی و بازرگان

    بود بازرگان و او را طوطیی

    در قفس محبوس زیبا طوطیی

    |

    چونک بازرگان سفر را ساز کرد

    سوی هندستان شدن آغاز کرد

    |

    هر غلام و هر کنیزک را ز جود

    گفت بهر تو چه آرم گوی زود

    |

    هر یکی از وی مرادی خواست کرد

    جمله را وعده بداد آن نیک مرد

    |

    گفت طوطی را چه خواهی ارمغان

    کارمت از خطهٔ هندوستان

    |

    گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان

    چون ببینی کن ز حال من بیان

    |

    کان فلان طوطی که مشتاق شماست

    از قضای آسمان در حبس ماست

    |

    بر شما کرد او سلام و داد خواست

    وز شما چاره و ره ارشاد خواست

    |

    گفت می‌شاید که من در اشتیاق

    جان دهم اینجا بمیرم در فراق

    |

    این روا باشد که من در بند سخت

    گه شما بر سبزه گاهی بر درخت

    |

    این چنین باشد وفای دوستان

    من درین حبس و شما در گلستان

    📻 📻 📻

    این برنامه‌ای است از رادیو بامداد🌟

    تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید

    www.RadioBamdad.com

    30 min
  • خیاط شوخ طبع
    بیان آنک بی‌کاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند و عالم غرار غدار هم‌چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم‌چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن
    اطلس عمرت به مقراض شهور
    برد پاره‌پاره خیاط غرور
    تو تمنا می‌بری که اختر مدام
    لاغ کردی سعد بودی بر دوام
    سخت می‌تولی ز تربیعات او
    وز دلال و کینه و آفات او
    سخت می‌رنجی ز خاموشی او
    وز نحوس و قبض و کین‌کوشی او
    که چرا زهرهٔ طرب در رقص نیست
    بر سعود و رقص سعد او مه‌ایست
    اخترت گوید که گر افزون کنم
    لاغ را پس کلیت مغبون کنم
    تو مبین قلابی این اختران
    عشق خود بر قلب‌زن بین ای مهان
    29 min
  • آهو در طویله‌ی خران
    قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله
    آهوی را کرد صیادی شکار
    اندر آخر کردش آن بی‌زینهار
    آخری را پر ز گاوان و خران
    حبس آهو کرد چون استمگران
    آهو از وحشت به هر سو می‌گریخت
    او به پیش آن خران شب کاه ریخت
    از مجاعت و اشتها هر گاو و خر
    کاه را می‌خورد خوشتر از شکر
    گاه آهو می‌رمید از سو به سو
    گه ز دود و گرد که می‌تافت رو
    هرکرا با ضد خود بگذاشتند
    آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند
    تا سلیمان گفت که آن هدهد اگر
    هجر را عذری نگوید معتبر
    بکشمش یا خود دهم او را عذاب
    یک عذاب سخت بیرون از حساب
    هان کدامست آن عذاب این معتمد
    در قفس بودن به غیر جنس خود
    زین بدن اندر عذابی ای بشر
    مرغ روحت بسته با جنسی دگر
    روح بازست و طبایع زاغ‌ها
    دارد از زاغان و چغدان داغ‌ها
    او بمانده در میانشان زارزار
    هم‌چو بوبکری به شهر سبزوار
    32 min
  • طوطی و بازرگان
    بود بازرگان و او را طوطی‌ای
    در قفس محبوس زیبا طوطی‌ای
    چونک بازرگان سفر را ساز کرد
    سوی هندستان شدن آغاز کرد
    هر غلام و هر کنیزک را ز جود
    گفت بهر تو چه آرم گوی زود
    هر یکی از وی مرادی خواست کرد
    جمله را وعده بداد آن نیک مرد
    گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
    کارمت از خطهٔ هندوستان
    گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
    چون ببینی کن ز حال من بیان
    کان فلان طوطی که مشتاق شماست
    از قضای آسمان در حبس ماست
    بر شما کرد او سلام و داد خواست
    وز شما چاره و ره ارشاد خواست
    گفت می‌شاید که من در اشتیاق
    جان دهم اینجا بمیرم در فراق
    این روا باشد که من در بند سخت
    گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
    این چنین باشد وفای دوستان
    من درین حبس و شما در گلستان
    یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
    یک صبوحی درمیان مرغزار
    یاد یاران یار را میمون بود
    خاصه کان لیلی و این مجنون بود
    ای حریفان بت موزون خود
    من قدحها می‌خورم پر خون خود
    یک قدح می‌نوش کن بر یاد من
    گر نمی‌خواهی که بدهی داد من
    یا بیاد این فتادهٔ خاک‌بیز
    چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز
    ای عجب آن عهد و آن سوگند کو
    وعده‌های آن لب چون قند کو
    گر فراق بنده از بد بندگیست
    چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست
    ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ
    با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ
    ای جفای تو ز دولت خوب‌تر
    و انتقام تو ز جان محبوب‌تر
    نار تو اینست نورت چون بود
    ماتم این تا خود که سورت چون بود
    از حلاوتها که دارد جور تو
    وز لطافت کس نیابد غور تو
    نالم و ترسم که او باور کند
    وز کرم آن جور را کمتر کند
    عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد
    بوالعجب من عاشق این هر دو ضد
    والله ار زین خار در بستان شوم
    همچو بلبل زین سبب نالان شوم
    این عجب بلبل که بگشاید دهان
    تا خورد او خار را با گلستان
    این چه بلبل این نهنگ آتشیست
    جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست
    عاشق کلست و خود کلست او
    عاشق خویشست و عشق خویش‌جو
    30 min

About داستان‌های مثنوی

From the publisher's feed

مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی