جن برده (تاملات فلسفی)

جن برده (تاملات فلسفی)

By علی سهرابیArtsBooks
Download on the App Store

جن برده (تاملات فلسفی) episodes

  • بند نه :همه ما بینوایانی هستیم
    فکر می کرد خودش ژان‌والژان است ، آمده بود تهران، تیغ می گرفت زیر گلوی جوانهایی که دست دختری را گرفته بودند و برای مغازله ای برده بودند جای خلوت و‌ تاریک پارک ملت...
    2 min
  • بند هفت : ناز ناز و خطای شناختی بازمانده ها
    در دوران دانشگاه ، توی خوابگاه یکی از بچه های هم اتاقی بود که موقع صحبت همه را ناز ناز صدا می گرد. مثلا می گفت : " نازناز سیگار می کشی ؟ ناز ناز شام چیه ؟ نازناز این درس رو افتادم..." برای همین هم به نازناز معروف شده بود. یکی از خواص ویژه این آقای نازناز زبون بسیار چرب و نرمش برای خانومها بود. در اون سالهای دهه هفتاد که ما حتی سلام و احوالپرسی با دخترها برایمان یک پدیده فضایی بود، نازناز همزمان با دو زن شوهر دار در رابطه بود. چند تایی هم دوست دختر داشت. از سایر خلافهای روزگار هم کم نمی گذاشت... از این زنها هم هم لذت جنسی می برد و هم کم و بیش نیازهای مالی اش را برطرف می کرد...
    .
    3 min
  • بند هشت : قصه زندگی نزیسته
    آدم گیر خودش می شود. گیر یک شرایطی که می خواهد یا نمی خواهد. بعد گیر شرایطی که می خواسته یا نمی خواسته... هر کدام از این گیرها هم قصه ای دارد. کاش قصه زندگی هم مثل قصه های کودکی بود. مثل علی بابا می گفتی باز شو سسمی و قفل قصه باز می شد...
    مثل عطار که دید چگونه می شود آسوده مرد و آن روز انگار تمام قفل هایش باز شد و خواست که قصه دیگری شروع کند...
    اما دیر یا زود قفل قصه های تو هم می ریزد می بینی که این قصه ها ، قصه ای بیش نیستند. آن وقت باید جرات آن را داشته باشی که قصه دیگری برای زندگی خودت پیدا کنی...
    4 min
  • بند شش : و‌اندکی طرب
    اما ته دلم این بود که حوا قصه بگوید. منتها یک قصه اختصاصی من . قصه ای را درونم بگوید که من بتوانم بازگویی آن باشم. اما نشد. نگفت. کل تاتر قصه ای بود ولی این قسمت طرب انگیز آن برای من اصلا طرب انگیز نبود. من آدم آن نقش نبودم. نه در نقش نه در واقع ... برای همین زیاد گرد آن نچرخیدم...
    4 min
  • بند پنج : دیونیزوس در دل آپولو
    چه کسی ناراحت است ؟ چه کسی قصه دارد؟ چه کسی در دلش آتشی برپاست ... گول ظاهر آدمها را نخور ... آدمها در روی تو لبخند می زنند و در زیر این لبخند ظاهری و از روی بی خیالی، رودخانه ای از اشک جاریست ، پشت این شلیک های پیاپی موج گونه خنده های عصبی بی گمان استرسی سرد و تلخ و مرداب گونه برقرار است....
    4 min
  • بند‌چهار : از بی صبری سنگ صبور
    یونگ می خواست از پدرش رد شود و‌مدام باز می گشت تا به پدرش نشان بدهد که از او‌ رد شده است ظاهرا این ابر قصه (پارادایم) ذهن او‌ بود هر ذهنی یک یا چند قصه دارد ... هر آدمی، قصه ای دارد که تمام‌عمر تلاش می کند بازیگر نقش اول این قصه باشد.
    3 min
  • بند سوم : من‌هستم چون قصه میشنوم
    اما قصه من بگونه دیگریست، من هستم چون قصه می شنوم . باید‌منی باشد ‌تا قصه از منافذ کوچک احساس، بتابد بروی آن و‌درک شود ... و ‌چه قدر نور است آنکه مرا گوش امن قصه های خودش می داند
    7 min
  • بند یک : جلوی درب کلاس موسیقی
    - تو چطور عاشق کسی هستی که ۱۰ سال قبل از اینکه تو‌به دنیا بیای مرده؟
    - تو‌چطور چشم انتظار تکنولوژی هستی که قراره چند سال دیگه بیاد ؟
    - این با اون فرق می کنه، اون میاد ، من لمسش می کنم ، دستم‌می گیرم‌و‌لذتش رو‌می برم
    - چه می دونی ؟ شاید‌نیومد! شرمنده، ولی شاید تو‌نبودی ! اما اون بوده، همین هوا رو‌نفس کشیده رو‌همین‌خاک‌قدم گذاشته ، من وزن بودنش رو‌حس می کنم
    6 min

About جن برده (تاملات فلسفی)

From the publisher's feed

اینجا قرار بود بخش دومی از یک سه گانه داستانی باشد، اما نشد.