من ، آدمی، وتمام حس هایی که باید بودند ونیستند و این همه حس بی مصرفی که هست و نباید می بود
من آدمی، وفاصله هایی که با هیچچیز پر نمی شوند، با هیچ عطری خوشبونمی شوند و هیچنگاهی از این سوتا آن سونمی رسد
استخوانهای بی شمار اجسادکسانی که در این فاصله فراموش شدند ، چون میله های پرچمی که نیست ، دراز دراز بر زمین میخ کوبند اما کسی نمی داند ، کی ، کجا ، کدامین باد وزیدن می گیرد