خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان  ورد

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

Download on the App Store

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد episodes

  • 21تفاوتی نکند قدرِ پادشایی را : که التفات کند کمترین گدایی را

    1) تفاوتی نکند قدرِ پادشایی را / که التفات کند کمترین گدایی را

    2) به جانِ دوست که دشمن بدین رضا ندهد / که در به روی ببندند آشنایی را

    3) مگر حلال نباشد که بندگان ملوک / ز خیلِ خانه برانند بی نوایی را

    4) وگر تو جور کنی ، رای ما دگر نشود / هزار شُکر بگویم هر جفایی را

    5) همه سلامت نَفس آرزو کند مردم / خلافِ من که به جان می خَرم بلایی را

    6) حدیثِ عشق نداند کسی که در همه عُمر / به سَر نکوفته باشد درِ سرایی را

    7) خیال در همه عالَم برفت و باز آمد / که از حضورِ تو خوشتر ندید جایی را

    8) سری به صحبتِ بیچارگان فرود آور / همین قدَر که ببوسند خاکِ پایی را

    9) قبای خوشتر از این در بدن تواند بود / بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را

    10) اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حُسن / دگر نبینی در پارس پارسایی را

    11) منه به جانِ تو بارِ فراق بر دلِ ریش / که پشّه ای نَبَرد سنگِ آسیایی را

    12) دگر به دست بیاید چو من وفاداری / که تَرک می ندهم عهد بی وفایی را

    13) دعای سعدی اگر بشنوی ، زیان نکنی / که یحتمل که اجابت بُوَد دعایی را

    10 min
  • لاابالی چه کند دفتر دانایی را ؟ 20


    1) لاابالی چه کند دفتر دانایی را ؟ / طاعت وعظ نباشد سرِ سودایی را

    2) آب را قول تو با آتش اگر جمع کند / نتواند که کند عشق و شکیبایی را

    3) دیده را فایده آن است که دلبر بیند / ور نبیند ، چه بُوَد فایده بینایی را ؟

    4) عاشقان را چه غم از سرزنشِ دشمن و دوست ؟ / یا غمِ دوست خورد یا غمِ رسوایی را

    5) همه دانند که من سبزۀ خط دارم دوست / نه چو دیگر حَیَوان سبزۀ صحرایی را

    6) من همان روز دل و صبر به یغما دادم / که مقیّد شدم آ دلبر یغمایی را

    7) سرو بگذار که قدّیّ و قیامی دارد / گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را

    8) گر برانی نرود ، ور برود بازآید / ناگزیر است مگس دکّۀ حلوایی را

    9) بر حدیثِ من و حُسنِ تو نیفزاید کس / حد همین است سخندانی و زیبایی را

    10) سعدیا ، نوبتی امشب دُهُلِ صبح نکوفت ؟ / یا مگر روز نباشد شب تنهایی را ؟


    15 min
  • کمانِ سخت که داد آن لطیف بازو را ؟ 19


    1) کمانِ سخت که داد آن لطیف بازو را ؟ / که تیرِ غمزه تمام است صیدِ آهو را

    2) هزار صیدِ دلت پیش تیر باز آید / برین صفت که تو داری کمانِ ابرو را

    3) تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی / که روز معرکه بر خود زره کنی مو را

    4) دیار هند و اقالیم تُرک بسپارند / چو چشم تُرک تو بینند و زلف هندو را

    5) مغان که خدمتِ بت می کنند در فَرخار / ندیده اند مگر دلبران بت رو را

    6) حصار قلعۀ باغی به منجنیق مده / به بام قصر برافکن کمند گیسو را

    7) مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر / چنین اسیر گرفتی که باز تیهو را

    8) لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم / سخن بگفتی و ، قیمت برفت لؤلو را

    9) بهای روی تو بازارِ ماه و خور بشکست / چنانکه معجز موسی طلسم جادو را

    10) به رنج بُردن بیهوده گنج نتوان بُرد / که بخت راست فضیلت ، نه زور بازو را

    11) به عشق روی نکو ، دل کسی دهد سعدی / که احتمال کند خوی زشت نیکو را

    8 min
  • ساقی بده آن کوزۀ یاقوت روان را 18



    1) ساقی بده آن کوزۀ یاقوت روان را / یاقوت چه ارزد ؟ بده آن قوتِ روان را

    2) اوّل ، پدرِ پیر خورَد رَطلِ دَمادَم / تا مدّعیان هیچ نگویند جوان را

    3) تا مست نباشی ، نبَری بارِ غمِ یار / آری ، شتر مست کشد بار گران را

    4) ای روی تو آرامِ دلِ خَلقِ جهانی / بیرون تو شاید که نبینند جهان را

    5) در صورت و معنی که تو داری ، چه توان گفت ؟ / حُسنِ تو ز تحسین تو بسته ست زبان را

    6) آنک عسل اندوخته دارد مگس نَحل / شهد لب شیرین تو زنبورِ میان را

    7) زِاین دست که دیدار تو دل می بَرد از دست / ترسم نبَرم عاقبت از دستِ تو جان را

    8) یا تیرِ هلاکم بزنی بر دلِ مجروح / یا جان بدهم تا بدهی تیرِ امان را

    9) و آنگه که به تیرم زنی ، اوّل خبرم ده / تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را

    10) سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیده ست / کز شادی وصلِ تو فرامش کند آن را

    11) ور نیز جراحت به دوا بازِ هم آید / از جایِ جراحت نتَوان بُرد نشان را


    7 min
  • چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را ؟ 17

    با صدای خانم‌ دکتر ژاله افشار

    1) چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را ؟ / چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را ؟

    2) سروِ بالایِ کمان ابرو اگر تیر زند / عاشق آن است که بر دیده نهد پیکان را

    3) دستِ من گیر که بیچارگی از حد بگُذشت / سرِ من دار که در پای تو ریزم جان را

    4) کاشکی پرده برافتادی از آن مَنظرِ حُسن / تا همه خلق ببینند نگارستان را

    5) همه را دیده در اوصافِ تو حیران ماندی / تا دگر عیب نگویند منِ حیران را

    6) لیکن آن نقش که در روی تو ، من می بینم / همه را دیده نباشد که ببینند آن را

    7) چشمِ گریانِ مرا حال بگفتم به طبیب / گفت : یک بار ببوس آن دهنِ خندان را

    8) گفتم : آیا که در این درد بخواهم مُردن ؟ / که محال است که حاصل کنم این درمان را

    9) پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم / غایت جهل بُوَد مشت زدن سِندان را

    10) سعدی از سرزنشِ خَلق نترسد ، هیهات / غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را ؟

    11) سَر بِنِه گر سر میدان ارادت داری / ناگزیر است که گویی بُوَد این میدان را

    7 min
  • 16- تا بُوَد بارِ غمت بر دلِ بی هوش ، مرا

    https://open.spotify.com/album/6z3EmTZIWYX2Aea1TrosNv?si=Vu9FHZeAR9qbUJRNo8t73A

    1) تا بُوَد بارِ غمت بر دلِ بی هوش ، مرا / سوزِ عشقت نَنِشاند ز جگر ، جوش ، مرا

    2) نگذرد یادِ گل و سنبلم اندر خاطر / تا به خاطر بُوَد آن زلف و بُناگوش ، مرا

    3) شربتی تلخ تر از زهرِ فراقت باید / تا کند لذّتِ وصلِ تو فراموش ، مرا

    4) هر شبم با غمِ هجرانِ تو سر بر بالین / روزی ار با تو نشد دست در آغوش ، مرا

    5) بی دهانِ تو اگر صَد قَدَحِ نوش دهند / به دهانِ تو که زهر آید از آن نوش ، مرا

    6) سعدی اندر کفِ جلّاد غمت می گوید : / بنده ام بنده ، به کُشتن ده و مفروش مرا

    6 min
  • غزل شماره 15



    1) برخیز تا یک سو نهیم این دلقِ ازرق فام را / بر باد قلّاشی دهیم این شرکِ تقوا نام را

    2) هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود / توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

    3) مِی با جوانان خوردنم باری ، تمنّا می کند / تا کودکان در پی فتند این پیرِ دُردآشام را

    4) از مایۀ بیچارگی قِطمیر مردم می شود / ماخولیای مهتری سگ می کند بَلعام را

    5) زِاین تنگنایِ خلوتم خاطر به صحرا می کشد / کز بوستان بادِ سحر خوش می دهد پیغام را

    6) غافل مباش ار عاقلی ، دریاب اگر صاحب دلی / باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایّام را

    7) جایی که سروِ بوستان با پای چوبین می چمد / ما نیز در رقص آوریم آن سروِ سیم اندام را

    8) دلبندم آن پیمان گُسِل ، منظورِ چشم ، آرامِ دل / نی نی ، دلآرامش مخوان کز دل ببُرد آرام را

    9) دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غَمش / جایی که سلطان خیمه زد ، غوغا نمانَد عام را

    10) باران اشکم می رود ، وز ابرم آتش می جهد / با پختگان گوی این سخن ، سوزش نباشد خام را

    11) سعدی ملامت نَشنَود ، ور جان در این سَر می رود / صوفی ، گران جانی ببَر ، ساقی بیاور جام را


    13 min
  • غزل شماره ۱۴امشب سبکتر می زنند این طبلِ بی هنگام را


    1) امشب سبکتر می زنند این طبلِ بی هنگام را / یا وقتِ بیداری غلط بوده ست مرغ بام را ؟

    2) یک لحظه بود این یا شبی کز عمرِ ما تاراج شد ؟ / ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

    3) هم تازه رویم هم خجل ، هم شادمان هم تنگدل / از عهده بیرون آمدن نتوانم این اِنعام را

    4) گر پای بر فرقم نهی ، تشریفِ قربت می دهی / جز سَر نمی دانم نهادن عذرِ این اقدام را

    5) چون بختِ نیک انجام را با ما به کلّی صلح شد / بگذار تا جان می دهد بَدگویِ بَدفرجام را

    6) سعدی عَلَم شد در جهان ، صوفی و عامی گو بدان / ما بت پرستی می کنیم آنگه چنین اَصنام را


    7 min
  • غزل شماره ۱۲ و ۱۳وه که گر من باز بینم روی یارِ خویش را

    1) وه که گر من باز بینم روی یارِ خویش را / تا قیامت شُکر گویم کِردگارِ خویش را

    2) یار بار افتاده را در کاروان بگذاشتند / بی وفا یاران که بربستند بارِ خویش را

    3) مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خَلق / دوستانِ ما بیازردند یارِ خویش را

    4) همچنان امّید می دارم که بعد از داغِ هجر / مرهمی بر دل نهد امّیدوارِ خویش را

    5) رای ، رای توست ، خواهی جنگ و خواهی آشتی / ما قلم در سَر کشیدیم اختیار خویش را

    6) هر که را در خاکِ غربت پای در گِل ماند ، ماند / گو دگر در خوابِ خوش بینی دیار خویش را

    7) عافیت خواهی ، نظر در مَنظرِ خوبان مکن / ور کنی ، بدرود کن خواب و قرارِ خویش را

    8) گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دینِ خویش / قبله ای دارند و ، ما زیبا نگارِ خویش را

    9) خاک پایش خواستم شد ، باز گفتم : زینهار / من بر آن دامن نمی خواهم غبارِ خویش را

    10) دوش حَورازاده ای دیدم که پنهان از رقیب / در میان یاوران می گفت یارِ خویش را

    11) گر مرادِ خویش خواهی ، ترکِ وصلِ ما بگوی / ور مرا خواهی ، رها کن اختیارِ خویش را

    12) درد دل پوشیده مانی تا جگر پر خون شود / بِه که با دشمن نمایی حالِ زارِ خویش را

    13) گر هزارت غم بُوَد ، با کس نگویی ، زینهار / ای برادر ، تا نبینی غمگسارِ خویش را

    14) ای سهی سروِ روان ، آخر نگاهی باز کن / تا به خدمت عرضه دارم افتقارِ خویش را

    15) دوستان گویند سعدی ، دل چرا دادی به عشق / تا میانِ خَلق کم کردی وقارِ خویش را

    16) ما صلاحِ خویشتن در بی نوایی دیده ایم / هر کسی گو مصلحت بینند کارِ خویش را

    8 min
  • ۵- شبِ فِراق نخواهم دواجِ دیبا راVersion 2

     با صدای خانم‌ دکتر مهتاب حاجی‌محمدی

    https://open.spotify.com/album/6z3EmTZIWYX2Aea1TrosNv?si=lcmgVmJEQGuxeEYhvHVvSg

    https://didarejan.com/شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-5-دیوان-سعدی/

    1) شبِ فِراق نخواهم دواجِ دیبا را / که شب دراز بُوَد خوابگاهِ تنها را

    2) ز دست رفتنِ دیوانه عاقلان دانند / که احتمال نمانده ست ناشکیبا را

    3) گرش بینی و دست از ترنج بشناسی / روا بُوَد که ملامت کنی زلیخا را

    4) چنین جوان که تویی ، بُرقعی فرو آویز / وگرنه ، دل برود پیرِ پای برجا را

    5) تو آن درختِ گُلی ، کِاعتدالِ قامت تو / ببُرد قیمت سروِ بلند بالا را

    6) دگر به هر چه تو گویی ، مخالفت نکنم / که بی تو عیش میسر نمی شود ما را

    7) دو چشم باز نهاده ، نشسته ام همه شب / چو فرقدین و ، نگه می کنم ثریا را

    8) شبی و شمعی و جمعی ، چه خوش بُوَد تا روز / نظر به روی تو ، کوریّ چشمِ اعدا را

    9) من از تو پیشِ که نالم ؟ که در شریعتِ عشق / معافِ دوست بدارند قتلِ عمدا را

    10) تو همچنان دل شهری به غمزه ای ببری / که بندگانِ بنی سعد ، خوانِ یغما را

    11) در این روش که تویی ، بر هزار چون سعدی / جفا و جور توانی ، ولی مکن یارا

    12 min

About خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

From the publisher's feed

این برنامه به همت جناب محمد مستوفی حقیقی در کلاب هاوس برگزار شده

More shows like خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

Shahpod.      شاه پاد by Ferdosi

Shahpod. شاه پاد

10 Listeners

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه by Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

6 Listeners