
Sign up to save your podcasts
Or


رنج خمار
اجرای خصوصی در افشاری
آواز: محمدرضا: #شجریان
سهتار: پرویز: #مشکاتیان
شنبه ۴ فروردین ۱۳۶۳
ویلای آقای شیان در جنگلهای مازندران
دور از چشم حسودان
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر لوح بصر خط غباری بنگارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
من نقد روان در دمش از دیده شمارم
دامن مفشان از من خاکی که پس از من
زین در نتواند که برد خاک غبارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است
از موج سرشکم که رساند به کنارم
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق
دادند قراری و ببردند قرارم
امروز مکش سر ز کنار من و اندیش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
ای باد از آن باده نسیمی به من آور
که ان بوی شفا میدهد از رنج خمارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من از دولت عشق
جوانبخت جهانم گرچه پیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می آید صفیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر حرفی کشد کلک دبیرم
قراری کرده ام با می فروشان
که روز غم به جز ساغر نگیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم
خوشا ان دم که استغنای مستی
فراغت بخشد از شاه و دبیرم
کنسرت بداههنوازی در دستگاه همایون
تار: محمدرضا #لطفی
تنبک: محمد #قوی_حلم
کلن 1990
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمیدانم
وزین سرگشته مجنون چه می خواهی نمیدانم
در این درگاه بیچونی همه لطف است و موزونی
چه صحرایی چه خضرایی چه درگاهی نمیدانم
ز رویت جان ما گلشن بنفشه و نرگس و سوسن
ز ماهت ماه ما روشن چه همراهی نمیدانم
************
هنوز عشق تو امید بخش جان من است
خوشا غمی که ازو شادی جهان من است
شبی در آینهی من رخت چراغ افروخت
بیا بیا که درین ظلمت دروغ و ریا
فروغ روی تو آرایش روان من است
نمی رود ز سرم این خیال خون آلود
که داس حادثه در قصد ارغوان من است
حکایت غم دیرین به عشق گفتم، گفت
هنوز این همه آغاز داستان من است
ز آشیان من آواز عشق میآید
که سایه مرغ غزل خوان آشیان من است
دیر مغان
اجرای خصوصی در شور و ماهور
آواز: محمدرضا #شجریان
تار: محمدرضا #لطفی
اجرایی در فضای باز در زردبند
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
ز این چمن سایه ان سرو روان ما را بس
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
که این اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ما است چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون ومکان ما را بس
*******
خدا را کم نشین با خرقه پوشان
رخ از رندان بی سامان مپوشان
در این خرقه بسی آلودگی هست
خوشا وقت قبای می فروشان
در این صوفی وشان دردی ندیدم
که صافی باد عیش درد نوشان
تو نازک طبعی و طاقت نیاری
گرانی های مشتی دلق پوشان
بیا و از غبن این سالوسیان بین
صراحی خوندل و بربط خروشان
*******
نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
فغان که بخت من از خواب در نمی آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگی ام در نظر نمی آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
و از آن غریب بلاکش خبر نمی آید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهش به سر نمی آید
الا تیتی – کنسرت شهر گیسن آلمان – حسین مظفری، محمدجمال سماواتی و گروه
کنسرت شهر گیسن آلمان
برای کمک رسانی به زلزله زدگان رودبار
آهنگساز:مرتضی حنانه
تار:محمدجمال سماواتی
بربت:میراسماعیل صدقیآسا
تار:مجید درخشانی
آواز:حسین مظفری
الا تیتی بیا بیرون / بیا نوکون می دیلا خون ……. ای ماه بیرون بیا / بیا و دل من را خون نکن
تو می لیلی مو تی مجنون / تو می لیلی مو تی مجنون ……. تو لیلی من و من مجنون تو هستم / تو لیلی من و من مجنون تو هستم
هوا امشو چه تاریکه / می دیل چون رشته باریکه ……. هوا امشب چه تاریک است / دل من مثل یک رشته باریک است
بوشو ای شو بوشو ای شو / تی جا ترسنه می ریکه ……. برو ای شب برو ای شب / پسر کوچک من از تو میترسد
می زاکی کوچیکه والا / بنفشه خوشگیله والا ……. نوزاد من کوچک است والا / بنفشه من زیباست والا
حالا لا لا حالا لالا
زمین سرد زمان سرد / می رو از رنج و غم زرده ……. زمین و زمان سرد است/ روی من از رنج و غم زرد است
خدایا زندگی آخر همش رنج و همش درده ……. خدایا سراسر زندگی رنج و درد است
دراَ دنیا غمی دانم ……. در این دنیا غمی دارم
ز غم چشمه نمیدارم ……. که از ان چشمم اشکبار است
مو هر شو تا سحر با تو ……. من هر شب تا سحر با تو
ز کی جان عالمی دانم ……. ای فرزندم عالمی دارم.
می زاکی کوچیکه والا ……. نوزاد من کوچک است والا
بنفشه خوشگله والا ……. بنفشه زیباست والا
حالا لالا حالا لا لا
تو می نقل تومی بیدی………تو نقل و نبات منی
تومی مهتاب و خورشیدی…….تو مهتاب و خورشید منی
بنفشه جانما دیدی؟……بنفشه جان من را دیدی؟
بنفشه خانما دیدی؟……..بنفشه خانم من را دیدی؟
بنفشه کوچیکه والا…….بنفشه کوچیک است والا
می زاکی خوشگله والا…….نوزاد من زیباست والا
حالا لالا حالا لالا حالا لالا حالا لالا
به یاد نورعلیخان برومند
سرپرست گروه و تار: محمدرضا #لطفی
خواننده: شهرام #ناظری
گروه شیدا
نغمهی شور تو در نای برومند شکست
نای را چون دل من ناله زهر بند شکست
قمریان طوق ز گردن بگشودند همه
تا به باغ هنر آن سرو برومند شکست
تو هم ای دیده ببار اشک دریغی که خزان
بر لب غنچهی این باغ شکرخند شکست
چنگ را زهره در این واقعه گیسو ببرید
عود را آتش غم سینه چو اسپند شکست
ناله کن، ناله که آن رشته امید گسست
مویه کن، مویه که آن گوهر دلبند شکست
بر در کاخ هنر پوش سیه بربندید
کان قویپنجه که این کاخ درافکند شکست
بس تا آن هنری مرد نه از نغمه گری
کس ندانست دل اهل هنر چند شکست
داغ فرزند، پدر را شکند پشت ولی
داغ این پیرپدر، پای ز فرزند شکست
ندای میخانه
اجرای خصوصی در شور
۱۱ آذر ۱۳۶۱ در منزل حبیب الهیان
آواز: محمدرضا #شجریان
سهتار: پرویز #مشکاتیان
طراحی هنری: سیما زنگی https://instagram.com/simazangidesign
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که شرح آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمی رود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد
*****
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم
*****
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من
دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من
بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل
چون می تواند کشیدن این پیکر لاغر من
میسوزم از اشتیاقت در آتشم از فراقت
کانون من سینه من سودای من آذر من
اول دلم را صفا داد آیینه ام را جلا داد
آخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من
*****
آمد سحری ندا ز میخانه ما
که ای رند خراباتی دیوانه ما
برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زآن پیش که پر کنند پیمانه ما
*****
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
*****
از من رمقی به سعی ساقی مانده است
و از صحبت خلق بی وفاقی مانده است
از باده دوشین قدحی بیش نماند
و ازعمر ندانم که چه باقی مانده است
*****
ای عشق به درد تو سری می باید
صید تو ز من قوی تری می باید
من مرغ به یک شعله کبابم بگذار
این آتش را سمندری می باید
*****
بلن بالا به بالات موندیم مو
بغل واکن که سرما خوردیوم مو
عزیز جون جگر جون دلی دلی دلی
دل آی دلی دلی دلی دل
بغل واکن موره کنج بغل گیر
که دیشو در بیابان موندیم مو
که سرما خوردیوم مو
یاد باد – اجرای خصوصی محمدرضا لطفی، ناصر فرهنگفر و نصرالله شیرینآبادی
بیات ترک و ماهور
سپاس از بهنود عزیز
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
باغ تفرجست و بس میوه نمیدهد به کس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
*******************
نه در مسجد گذارندم که رندی
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
غریبم عاشقم آن ره کدام است
*******************
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
*******************
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
چنگ خمیده قامت میخواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
*******************
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد
*******************
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
*******************
نسیمی کز بن آن کاکل آید
مرا خوشتر ز بوی سنبل آید
چو شو گیرم خیالش را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آید
*******************
پریشان کن سر زلف سیاهت، شانهاش با من
سیه زنجیر گیسو باز کن، دیوانهاش با من
که میگوید که می نتوان زدن بی جام و پیمانه ؟!
شراب از لعل گلگونت بده، پیمانهاش با من
*******************
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
ای عشق - محمدرضا #لطفی
کنسرت بداههنوازی تار
کلن ۱۹۸۶
دستگاه ماهور
غمت در نهان خانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که ای مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
نوایی نوایی کجایی نوایی
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
******
ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق
جز محنت و غم نیستی، اما خوشی ای عشق
این شوری و شیرینی من خود ز لب توست
صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق
رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون
هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد
پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق
******
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
برآیید و برآیید وزین خاک برآیید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
همه زندگی آنست که خاموش نمیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
******
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
******
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
******
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
بیات اصفهان - اجرای خصوصی محمدرضا لطفی
سخنان هوشنگ ابتهاج دربارهی این اجرای خصوصی: یه بیات اصفهان داره که تو چاووش زده و تو یکی از نوارهای چاووش هم هست، ظاهراً چاووش ۸. یه شب جایی مهمان بودیم، #لطفی همون بیات اصفهانو زد، البته وقتی یه کارو یه بار دیگه میزنن یه جور دیگه میشه. اون شب من بهش گفتم: آقای لطفی! چه مرگته اینطوری ساز زدی؟! ساز خیلی عجیبیه…
اصلاً مثل اینکه یه آدمی نشسته و داره بیاراده درد دل میکنه. وقتی نوار تموم میشه میگه ببخشید؛ یعنی ببخشید که جلوی شما خودمو عریان کردم و دردهامو گفتم. یعنی با خودش نبوده وقتی این سازو میزده. مثل اینکه کسی از احوال خودش، درد خودش، عاشقی خودش چیزهایی گفته باشه بدون اینکه متوجه باشه چی گفته… عاطفه و جملهبندیهای این کار حیرتآوره… امیدوارم بتونم تا آخرشو گوش کنم، نمیدونم.
از کتاب پیر پرنیان اندیش – صفحهی ۶۱۶-۶۱۵
عمارتی فروریختهای به نام لطفی
احسان حسینی نسب
لطفی که به ایران بازگشته بود، بارها تاکید کرد بازگشته تا وضعیت موسیقی، بدتر از آنی نشود که در غیبتش شده بود. همان لدیالورود هم چند شبی کنسرت گذاشته بود توی کاخ نیاوران. چه میزد؟ تار و سهتار. همه را هم بداهه. بداهه یعنی چه؟ یعنی قرار بود تارش را بگیرد دستش و توی همان لحظه، هر چه در همان حال آمد، بدهد دست مخاطب. بداهه یعنی همین و هر قطعهای که در موسیقی بر اساس بداههنوازی شکل میگیرد، مخاطب باید خودش را با آنی که فیالمجلس، عندالمطالبه و خلقالساعه در درون هنرمند اتفاق میافتد، دیتکت کند؛ همخوان کند. باید ساز دل مخاطب هم با ساز دل نوازنده کوک باشد که هر دو از این همآغوشی لذت ببرند.
بعدترها از رفقای خبرنگارم شنیدم که پرویز مشکاتیان، وسط اجرای لطفی به نشانه اعتراض سالن را ترک کرده که «اینهمه شماتت موزیسینهای داخلی را کردی که موسیقی را در نبودنت به ورطه سقوط کشاندهاند؛ بعد خودت اینطوری [با بداههنوازی] میخواهی موسیقی ایرانی را زنده نگه داری؟ پس ارزش و اهمیت مخاطب کجا رفته؟ نباید برای مخاطب وقت گذاشت و قطعهای را از قبل آماده کرد؟» و بعد هم سالن را ترک کرده بود.
حالا دیگر لطفی نیست. مشکاتیان هم. هر دو دیگر تبدیل شدهاند به بخشی از هویت موسیقی ایران. خاطرهسازهایی بودهاند که حالا خودشان تبدیل به خاطره جمعی ما شدهاند. آن هیاهوها، آن دعواها، آن سالن ِ کنسرت ترککردنها، آن بگیرها و ببندها، همه تمام شده حالا. حالا از لطفی و مشکاتیان دو سنگ قبر باقی مانده روی زمین. یکی در گرگان و یکی در نیشابور. حالا هر دویشان خلاصه شدهاند به نام آلبومهایشان. به خاطرههایشان. به عکسهایی که توی دود سیگار ازشان گرفته شده. به عکسهایی که با مردم داشتهاند.
لطفی سالها پیش در مجلسی خصوصی بیات اصفهان مینوازد. بیست دقیقه فقط؛ در جمعی خودمانی. صدای سرفههایی از توی جمع میآید… بوی سیگار را از لای زخمههای تار لطفی میشنوی. جمع خراباتیان است شاید… ابتهاج درباره همین قطعه بیست دقیقهای میگوید: «یه بیات اصفهان داره که تو چاووش زده و تو یکی از نوارهای چاووش هم هست، ظاهراً چاووش ۸. یه شب جایی مهمان بودیم،لطفی همون بیات اصفهانو زد، البته وقتی یه کارو یه بار دیگه میزنن یه جور دیگه میشه. اون شب من بهش گفتم: آقای لطفی! چه مرگته اینطوری ساز زدی؟! ساز خیلی عجیبیه… اصلاً مثل اینکه یه آدمی نشسته و داره بیاراده دردل میکنه. وقتی نوار تموم میشه میگه ببخشید؛ یعنی ببخشید که جلوی شما خودمو عریان کردم و دردهامو گفتم. یعنی با خودش نبوده وقتی این سازو میزده. مثل اینکه کسی از احوال خودش، درد خودش، عاشقی خودش چیزهایی گفته باشه بدون اینکه متوجه باشه چی گفته… عاطفه و جملهبندیهای این کار حیرتآوره… امیدوارم بتونم تا آخرشو گوش کنم، نمیدونم.»
قطعه را پیدا کردم از توی اینترنت. گوش کردمش. مهلکهای است این قطعه بیست دقیقهای. تنوری است که میگدازد و میسوزاند. معبری است که از بالایش، خیل اندوه آوار میشود روی سرت. این بداههای که سی سال پیش در جمعی نواخته شده و روزگارش حالا دیگر به سر آمده، عجیب است که هنوز، صدای دل ماست. انگار همین امروز صبح، ممرضای لطفی از نانوایی سر کوچهاش نان خریده؛ انگار همین امروز صبح، صبحانهاش را خورده، سیگارش را کشیده؛ مترو سوار شده و آمده مکتبخانه میرزاعبدالله. انگار همین امروز صبح، لطفی همه روزنامههای صبح ِ کشور را خوانده، انگار نه انگار که این «حال خلقالساعه»، این «حس همان لحظه هنرمند»، این «بداهه»، به سی سال پیش بازمیگردد. انگار این قطعه، برای نیم ساعت پیش است و هر زخمهاش، صدای دل مخاطبش است. صدای اندوه مخاطبش است، صدای اجتماع مخاطبش است.
در این قطعه بیست دقیقهای ِ لطفی در بیات اصفهان، عمارتی ساخته میشود با شکوه و بعد فرومیریزد… از نو ساخته میشود، فرومیریزد… دوباره و چندباره ساخته میشود و فرومیریزد و در آخرین پرده وقتی مخاطب به یاد میآورد که خالق این بداههی ابدی، لطفی بزرگ، دیگر تمام شده، مجال از نو بنا شدن را نمییابد… فروریخته باقی میماند.
من تکهپارههای آن عمارت ِ فروریختهام.
نقشِ تو
اجرای خصوصی در همایون
نی: حسن #کسایی
تار: محمدرضا #لطفی
نقش خود توست هرچه در من بینی
با شمع درا که خانه روشن بینی
From the publisher's feed

850 Listeners

7,896 Listeners

27 Listeners

4,225 Listeners

55 Listeners