
Sign up to save your podcasts
Or


شفق - اجرای خصوصی پرویز یاحقی، فرهنگ شریف، محمد موسوی و جهانگیر ملک
در بیات اصفهان
تک آهنگ
"موسم مستی"
باصدای امیرهوشنگ ابراهیمی
و شعر محمد مختاری
منتشر شد
طراحی ملودی و آهنگ
#امیرهوشنگ_ابراهیمی
تنظیم آهنگ
مهران اعظمیکیا
تهیه کننده و صاحب اثر
#محمد_مختاری
ماه من – کنسرت محمدرضا لطفی و حسین عمومی در فلورنس ایتالیا – شوشتری
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
زمین و آسمان ” مکه ” آن شب نورباران بود
و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید
امید زندگی در جان موجودات می جوشید
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
شبی مرموز و رویایی
به شهر ” مکه ” مهد پاکجانان دختر مهتاب می خندید
شبانگه ساحت ” ام القری ” در خواب می خندید
ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی
دمادم بس ستاره می شگفت و آسمان پولک نشان می شد
صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ
به سوی کهکشان میشد
دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت
و دست باغبان آفرینش در چنان حالت
سر ” گل آفریدن ” داشت
شگفتی خانه ” ام القری” در انتظار رویدادی بود
شب جهل و ستمکاری
به امید طلوع بامدادی بود
سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت
و نبض کائنات از انتظاری دم به دم می زد
همه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتند
که: امشب نیمه شب خورشید می تابد
ز شرق آفرینش اختر امید می تابد
در آن حال ” آمنه ” در عالم سرگشتگی می دید:
به بام خانه اش بس آبشار نور می بارد
و هر دم یک ستاره در سرایش می چکد رنگین و نورانی
و زین قدرت نمایی ها نصیب او
شگفتی بود و حیرانی
در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی
و منقاری زمردفام
که سویش پر کشید از بام
و در صحن سرا پر زد
و پرهای پرندین را به پهلوی زن دردآشنا سائید
به ناگه درد او آرام شد، آرام
به کوته لحظه ای گرداند سر را ” آمنه ” با هاله امید
تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید
چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را
دو چشمش برق زد تا دید رخشان چهر ” احمد ” را
شنید از هر کران عطر دلاویز محمد را
سپس بشنید این گفتار وحی آمیز:
الا، ” ای آمنه ” ای مادر پیغمبر خاتم!
سرایت خانه ی توحید ما باد و مشید باد
سعادت همره جان تو و جان ” محمد ” باد
بدو بخشیده ایم ای ” آمنه ” ای مادر تقوا!
صدای دلکش ” داوود ” و حب ” دانیال” و عصمت ” یحیی ”
به فرزند تو بخشیدیم
کردار” خلیل ” و قول ” اسماعیل ” و حسن چهره ی ” یوسف ”
شکیب ” موسی عمران ” و زهد و عفت ” عیسی ”
بدو دادیم: خلق ” آدم ” و نیروی ” نوح ” و طاعت ” یونس ”
وقار و صولت ” الیاس ” و صبر بی حد ” ایوب ”
بود فرزند تو یکتا
بود دلبند تو محبوب
سراسر پاک
سراپا خوب
دو گوش ” آمنه ” بر وحی ذات پاک سرمد بود
دو چشم ” آمنه ” در چشم رخشان ” محمد ” بود
که ناگه دید چهر دخترانی آسمانی را
به دست این یکی ابریق سیمین در کف آن دیگری طشت زمرد بود
دگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت
” محمد ” را چو مروارید غلتان شستشو دادند
به نام پاک یزدان بوسه ها بر روی او دادند
سپس از آستین کردند بیرون ” دست قدرت ” را
زدند از سوی درگاه خداوندی
میان شانه های حضرتش ” مهر نبوت ” را
سپس در پرنیانی نقره گون، آرام پیچیدند
وز آنجا ” آسمانی دختران ” بر ” عرش ” کوچیدند.
همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند:
که آمد تکسواری در ” مدائن ” سوی ” نوشروان ”
و گفت: ای پادشه ” آتشکده ی آذرگشسب ” ما
که صدها سال روشن بود
هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش
به ” یثرب ” یک ” یهودی ” بر فراز قلعه ای فریاد را سرداد:
که امشب اختری تابنده پیدا شد
و این نجم درخشان اختر فرزند ” عبدالله ”
نوین پیغمبر پاک خداوندست
و انسانی کرامندست
یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائی
قدم بگذاشت در ” ام القری ” وین شعر را برخواند:
که ای یاران مگر دیشب بخواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟
که دید از ” مکیان ” آن ماهتاب پرنیانی را
زمین و آسمان ” مکه ” دیشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
بیابان بود و تنهایی و من دیدم
که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند
ز هر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد
بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!
بیابان بود و من، اما چه اخترهای زیبائی!
بیابان، رازها دارد
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست
بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست
کجا بودید ای یاران؟!
که دیشب آسمانیها زمین ” مکه ” را کردند گلباران
ولی گل نه، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان ” مکه ” دیشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
به شعر آن عرب، مردم همه حالی عجب دیدند
به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:
که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟
که دید از ” مکیان ” آن ماهتاب پرنیانی را
بیابان بود و تنهایی و من دیدم
که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند
زهر سو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمد
بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!
بیابان بود ومن، اما چه اخترهای زیبائی!
بیابان رازها دارد
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست
بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست
کجا بودید ای یاران؟!
که دیشب آسمانیها زمین ” مکه ” را کردند گلباران
ولی گل نه، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان ” مکه ” دیشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
روانت شادمان بادا!
کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرایی؟!
کجایی ای بیابانگرد روشن رای بطحایی؟!
که اینک بر فراز چرخ، یابی نام ” احمد ” را
و در هر موج بینی اوج گلبانگ ” محمد ” را
” محمد ” زنده و جاوید خواهد ماند
” محمد ” تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند
جهانی نیک می داند
که نامی همچو نام پاک ” پیغمبر ” موید نیست
و مردی زیر این سبز آسمان همتای ” احمد ” نیست
زمین ویرانه باد و سرنگون باد آسمان پیر
اگر بینیم روزی در جهان نام “محمد” نیست
ثمر آزادی
کنسرت بداههنوازی تار در بیات ترک
محمدرضا #لطفی
این کار بهخاطر اشعارش مجوز انتشار نگرفته است.
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
******
همه شب من اختر شمرم کی گردد صبح
مه من چه دانی تو غم تنهایی را
نکنم اگر چاره دل، هر جایی را
نتوانم و تن ندهم رسوایی را
ملت ار بدانند ثمر آزادی را
برکنند ز خود ریشهی استبدادی را
هر شب ستارهای به زمین میکشند و باز
این آسمان غمزده غرق ستارههاست
فریاد از آن نرگس مستی که تو داری
آه از دل بیگانهپرستی که تو داری
ترسم که یک از اهل وفا زنده نماند
در کشتن این طایفه دستی که تو داری
******
ته دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست
بجان دلبرم کز هر دو عالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست
بهار آیو به صحرا و در و دشت
جوانی هم بهاری بود و بگذشت
سر قبر جوانان لاله رویه
دمی که مهوشان آیند به گلگشت
غم عشقت بیابان پرورم کرد
فراقت مرغ بیبال و پرم کرد
بمو واجی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
******
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم
داغ دل - اجرای خصوصی محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی و ناصر فرهنگفر
اجرای ۲۸ اسفند ۱۳۵۲
این اثر احتمالا در ادامهی آلبوم اسیر کمند اجرا شده است.
حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند
قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسهای چند برآمیز به دشنامی چند
ای گدایان خرابات خدا یار شماست
چشم انعام مدارید ز انعامی چند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند
*****
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ ناپیدای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل
صبحدم - محمدرضا شجریان و گروه شهناز - سهگاه | اجرایی برای رادیو
سرپرست گروه و تار: جلیل شهناز
سنتور: محمد حیدری
کمانچه: علیاصغر بهاری
نی: بهزاد فروهری
تنبک: امیرناصر افتتاح
بخشهایی از این اجرا در برنامهی گلچین هفته - شمارههای ۳۳ و ۵۲ - پخش شده است.
این اجرا قبلا با نام حدیث عشق در سایت موجود بود ولی چون این آلبوم در زمان انتشار( حدودا ۵۰ سال پیش)، با نام صبحدم در دسترس بود نام آلبوم را تغییر دادیم تا اگر دوستی نسخهی کامل این اجرا را در اختیار دارد برای ما ارسال فرماید. چون گویا بعد از اجرای تصنیف صبحدم ساز و آواز ادامه خواهد داشت که متاسفانه در آرشیو ما موجود نیست.
حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر
به سر نکوفته باشد در سرایی را
همه سلامت نفس آرزو کند مردم
خلاف من که به جان میخرم بلایی را
خیال در همه عالم برفت و بازآمد
که از حضور تو خوشتر ندید جایی را
******
صبحدم زمشرق طلوعی درجهانکن
تیر غمزه را در کمان ابروانکن
بزم ما منور ز رویت یک زمانکن
ملک دل مسخر به رویت ناگهانکن
صنم شاهی تو مرا ، جانم فدایت
دلبر ماهی تو مرا ، مردم برایت
طبیبم عزیزم حبیبم
یارخوشگل من
شمع محفل من
ماه تابانم تویی تو
شاه خوبانم تویی تو
ای صنم ز هجرت نزارم
زاریام بین
مایلم به رویت
نگارم خواریام بین
طبیبم عزیزم حبیبم
یارخوشگل من
شمع محفل من
ماه تابانم تویی تو
شاه خوبانم تویی تو
کوی دوست - اجرای خصوصی علیرضا افتخاری و غلامحسین بیگجهخانی
۱۳ آبان ۶۳ در منزل جواد آذر
بیات اصفهان
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
تو را که دیده ز خواب خمار باز نباشد
ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو میروی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
بت چین – محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی و گروه شیدا
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت
ز پردهها به درافتاد رازهای نهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو میروی به سلامت سلام من برسانی
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
*******
ای مه من، ای بت چین، ای صنم
لاله رخ و زهره جبین، ای صنم
تا به تو دادم دل و دین، ای صنم
بر همه کس گشته یقین، ای صنم
من ز تو دوری نتوانم دگر
وز تو صبوری نتوانم دگر
بیا حبیبم، بیا طبیبم
هر که تو را دید، ز خود دل برید
رفت ز خود تا که رخت را بدید
تیر غمت چون به دل من رسید
همچو بگفتم که همه کس شنید
من ز تو دوری نتوان دگر
وز تو صبوری نتوانم دگر
ای نفس قدس تو احیای من
چون تویی امروزه مسیحای من
حالت جمعی تو پریشان کنی
وای به حال دل شیدای من
من ز تو دوری نتوان دگر
وز تو صبوری نتوانم دگر
بیا حبیبم، بیا طبیبم
قلم بتراشم از هر استخونم
مـرکـب گیرم از خون رگونم
بـگـیرم کاغذی از پردهٔ دل
نــویـسـم بـهـر یـار مـهـربـونـم
غـمـم غـم بـی و غمخوار دلم غم
غمم هممونس و همیار و همدم
غـمـم مـهـلـه کـه مـو تنها نشینم
مــریــزا بـارک الـلـه مـرحـبـا غـم
دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی
که در وی خوشدلی را نیست جایی
بنالم بلبلآسا چون نیابم
ز باغ دلبران بوی وفایی
چگونه غرق خونابه نباشم؟
که دستم مینگیرد آشنایی
بمیرد دل چو دلداری نبیند
بکاهد جان چون نبود جان فزایی
خدایا داد از این دل داد از این دل
که یک دم مو نگشتم شاد از این دل
چو فردا دادخواهان داد خواهند
بگویم صد هزاران داد از این دل
غـمـم غـم بـی و غمخوار دلم غم
غمم هممونس و همیار و همدم
غـمم مـهـلـه کـه مـو تنها نشینم
مــریــزا بـارک الـلـه مـرحـبـا غـم
خدایا دل ز مو بستان بزاری
نمیآید ز مو بیمار داری
نمیدونم لب لعلت به خونم
چرا تشنه است با این آبداری
دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی
که در وی خوشدلی را نیست جایی
تن مهجور چون رنجور نبود؟
چه تاب کوه دارد رشته تایی؟
From the publisher's feed

850 Listeners

7,896 Listeners

27 Listeners

4,225 Listeners

55 Listeners