کتاب گفت ...

کتاب گفت ...

By KetabGhoftArtsBooks
Download on the App Store

کتاب گفت ... episodes

  • ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد نوشته پائلو کوئیلو بخش ششم و پایانی


    درباره‌ی کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد :

    این کتاب داستان دختر جوانی به نام ورونیکا را شرح می‌دهد که از کودکی در آغوش یک خانواده‌ی صمیمی و با شرایط رفاهی بسیار خوبی بزرگ شده است. او همه چیز در زندگی دارد؛ از جوانی و زیبایی گرفته تا شغل و درآمدی مشخص. اما از درون احساس می‌کند که زندگی دیگر برایش معنایی ندارد و همه چیز تکراری است. به همین دلیل در یکی از روزهای سرد ماه نوامبر تصمیم می‌گیرد مقدار زیادی قرص خواب‌آور مصرف کند تا دیگر هیچ‌وقت از خواب بیدار نشود! اما خودکشی ورونیکا با شکست مواجه می‌شود. او مدتی را در کما به سر می‌برد و بعد از اینکه چشمانش را باز می‌کند پزشکان به او می‌گویند که دچار یک عارضه‌ی قلبی شده است و مدت کوتاهی را زنده می‌ماند.

    ورونیکا را برای درمان بیماری روحی‌اش به یک بیمارستان روانی انتقال می‌دهند. او در آنجا با بیماران زیادی آشنا می‌شود که هر کدام از دردی خاص رنج می‌برند. پس از مدتی او عاشق مردی به نام ادوارد می‌شود که به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا است و در راه رفتن، اندیشیدن، شنیدن، تفکر و ... اختلال دارد. ورونیکا در آن دوره از زندگی‌اش مدام به خود می‌گوید که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و به زودی خواهد مرد، بنابراین بدون هیچ ترسی می‌خندد، شادی می‌کند و تمام کارهایی را تجربه می‌کند که هرگز به خودش اجازه تجربه آن‌ها را نمی‌داد.

    پائولو کوئیلو با الهام از وقایع زندگی خود، کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد را نوشته و در این رمان معنای جنون را زیر سوال می‌برد و از افرادی سخن می‌گوید که جامعه آن‌ها را طبیعی و عادی نمی‌داند. این نویسنده مشهور با قلم جادویی خود توانسته لحظات آخر زندگی ورونیکا و احساسات درونی‌اش را به تصویر بکشد و ارزش زندگی را طور دیگری بیان کند.

    از این کتاب، فیلمی سینمایی به همین نام به کارگردانی امیلی یانگ در سال 2009 ساخته شد.

    در بخشی از کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد می‌خوانیم:

    ورونیکا در بیست و چهار سالگی، وقتی که هر آن چه را می‌توانست، تجربه کرده بود و پیروزی کمی هم نبود تقریباً یقین داشت که همه چیز با مرگ پایان می‌پذیرد. برای همین خودکشی را انتخاب کرده بود: آزادی مطلق. فراموشی ابدی.

    هر چند در اعماق قلبش هنوز تردیدی بود: "اگر خدایی وجود داشته باشد چه؟" هزاران سال تمدن بشر خودکشی را یک گناه بزرگ دانسته بود، توهینی آشکار به تمامی ادیان: انسان برای بقا می‌جنگید، نه برای تسلیم. نژاد انسان باید زاد و ولد کند. جامعه به کارگر نیاز دارد. یک زوج، حتی هنگامی که عشق هستی خود را وا می‌نهد، باید دلیلی برای در کنار یکدیگر ماندن داشته باشند. و یک کشور به سربازان، سیاستمداران و هنرمندان نیاز دارد.

    - «اگر خدا وجود داشته باشد، می‌داند که درک بشر محدود است. او همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی‌عدالتی هست، حرص و تنهایی هست. بدون شک او قصد خیر داشته، اما نتیجۀ آن فاجعه آفرین بود. اگر خدا وجود داشته باشد، در مورد موجوداتی که تصمیم می‌گیرند این زمین را زودتر ترک کنند، بخشنده خواهد بود، و شاید حتی از این که ما را وادار کرده و وقت‌مان را آن جا بگذرانیم، معذرت بخواهد.»

    محرمات و موهومات به جهنم. مادر مؤمنش می‌گفت:

    «خداوند از گذشته، حال و آینده با خبر است.» در این صورت، خدا ورونیکا را با اطلاع کامل از این که کارش به خودکشی خواهد انجامید، به این جهان فرستاده و از اعمال او یکه نمی‌خورد.

    ورونیکا احساس تهوع خفیفی کرد که مدام شدیدتر می‌شد.

    تا چند لحظه بعد، دیگر نمی‌توانست ذهنش را بر میدان بیرون پنجره‌اش متمرکز کند. می‌دانست زمستان است، احتمالاً ساعت چهاربعد از ظهر بود و خورشید داشت به سرعت غروب می‌کرد. ورونیکا می‌دانست آدم‌های دیگر به زندگی ادامه می‌دهند. در همان لحظه، مرد جوانی از پای پنجره‌اش گذشت و او را دید، و اصلاً نمی‌دانست دارد می‌میرد. گروهی از نوازنده‌های بولیویایی- راستی بولیوی کجاست؟ چرا مقالات مجله‌ها این را نمی‌پرسند؟ - برابر مجسمۀ "فرانس پر سرِن"، شاعر بزرگ اسلووِنیایی می‌نواختند که چنان تأثیر ژرفی بر روح مردم کشورش گذاشته بود.

    1 hr 31 min
  • ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد نوشته پائلو کوئیلو بخش پنجم


    درباره‌ی کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد :

    این کتاب داستان دختر جوانی به نام ورونیکا را شرح می‌دهد که از کودکی در آغوش یک خانواده‌ی صمیمی و با شرایط رفاهی بسیار خوبی بزرگ شده است. او همه چیز در زندگی دارد؛ از جوانی و زیبایی گرفته تا شغل و درآمدی مشخص. اما از درون احساس می‌کند که زندگی دیگر برایش معنایی ندارد و همه چیز تکراری است. به همین دلیل در یکی از روزهای سرد ماه نوامبر تصمیم می‌گیرد مقدار زیادی قرص خواب‌آور مصرف کند تا دیگر هیچ‌وقت از خواب بیدار نشود! اما خودکشی ورونیکا با شکست مواجه می‌شود. او مدتی را در کما به سر می‌برد و بعد از اینکه چشمانش را باز می‌کند پزشکان به او می‌گویند که دچار یک عارضه‌ی قلبی شده است و مدت کوتاهی را زنده می‌ماند.

    ورونیکا را برای درمان بیماری روحی‌اش به یک بیمارستان روانی انتقال می‌دهند. او در آنجا با بیماران زیادی آشنا می‌شود که هر کدام از دردی خاص رنج می‌برند. پس از مدتی او عاشق مردی به نام ادوارد می‌شود که به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا است و در راه رفتن، اندیشیدن، شنیدن، تفکر و ... اختلال دارد. ورونیکا در آن دوره از زندگی‌اش مدام به خود می‌گوید که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و به زودی خواهد مرد، بنابراین بدون هیچ ترسی می‌خندد، شادی می‌کند و تمام کارهایی را تجربه می‌کند که هرگز به خودش اجازه تجربه آن‌ها را نمی‌داد.

    پائولو کوئیلو با الهام از وقایع زندگی خود، کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد را نوشته و در این رمان معنای جنون را زیر سوال می‌برد و از افرادی سخن می‌گوید که جامعه آن‌ها را طبیعی و عادی نمی‌داند. این نویسنده مشهور با قلم جادویی خود توانسته لحظات آخر زندگی ورونیکا و احساسات درونی‌اش را به تصویر بکشد و ارزش زندگی را طور دیگری بیان کند.

    از این کتاب، فیلمی سینمایی به همین نام به کارگردانی امیلی یانگ در سال 2009 ساخته شد.

    در بخشی از کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد می‌خوانیم:

    ورونیکا در بیست و چهار سالگی، وقتی که هر آن چه را می‌توانست، تجربه کرده بود و پیروزی کمی هم نبود تقریباً یقین داشت که همه چیز با مرگ پایان می‌پذیرد. برای همین خودکشی را انتخاب کرده بود: آزادی مطلق. فراموشی ابدی.

    هر چند در اعماق قلبش هنوز تردیدی بود: "اگر خدایی وجود داشته باشد چه؟" هزاران سال تمدن بشر خودکشی را یک گناه بزرگ دانسته بود، توهینی آشکار به تمامی ادیان: انسان برای بقا می‌جنگید، نه برای تسلیم. نژاد انسان باید زاد و ولد کند. جامعه به کارگر نیاز دارد. یک زوج، حتی هنگامی که عشق هستی خود را وا می‌نهد، باید دلیلی برای در کنار یکدیگر ماندن داشته باشند. و یک کشور به سربازان، سیاستمداران و هنرمندان نیاز دارد.

    - «اگر خدا وجود داشته باشد، می‌داند که درک بشر محدود است. او همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی‌عدالتی هست، حرص و تنهایی هست. بدون شک او قصد خیر داشته، اما نتیجۀ آن فاجعه آفرین بود. اگر خدا وجود داشته باشد، در مورد موجوداتی که تصمیم می‌گیرند این زمین را زودتر ترک کنند، بخشنده خواهد بود، و شاید حتی از این که ما را وادار کرده و وقت‌مان را آن جا بگذرانیم، معذرت بخواهد.»

    محرمات و موهومات به جهنم. مادر مؤمنش می‌گفت:

    «خداوند از گذشته، حال و آینده با خبر است.» در این صورت، خدا ورونیکا را با اطلاع کامل از این که کارش به خودکشی خواهد انجامید، به این جهان فرستاده و از اعمال او یکه نمی‌خورد.

    ورونیکا احساس تهوع خفیفی کرد که مدام شدیدتر می‌شد.

    تا چند لحظه بعد، دیگر نمی‌توانست ذهنش را بر میدان بیرون پنجره‌اش متمرکز کند. می‌دانست زمستان است، احتمالاً ساعت چهاربعد از ظهر بود و خورشید داشت به سرعت غروب می‌کرد. ورونیکا می‌دانست آدم‌های دیگر به زندگی ادامه می‌دهند. در همان لحظه، مرد جوانی از پای پنجره‌اش گذشت و او را دید، و اصلاً نمی‌دانست دارد می‌میرد. گروهی از نوازنده‌های بولیویایی- راستی بولیوی کجاست؟ چرا مقالات مجله‌ها این را نمی‌پرسند؟ - برابر مجسمۀ "فرانس پر سرِن"، شاعر بزرگ اسلووِنیایی می‌نواختند که چنان تأثیر ژرفی بر روح مردم کشورش گذاشته بود.

    1 hr 1 min
  • ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد نوشته پائلو کوئیلو بخش چهارم

    درباره‌ی کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد :

    این کتاب داستان دختر جوانی به نام ورونیکا را شرح می‌دهد که از کودکی در آغوش یک خانواده‌ی صمیمی و با شرایط رفاهی بسیار خوبی بزرگ شده است. او همه چیز در زندگی دارد؛ از جوانی و زیبایی گرفته تا شغل و درآمدی مشخص. اما از درون احساس می‌کند که زندگی دیگر برایش معنایی ندارد و همه چیز تکراری است. به همین دلیل در یکی از روزهای سرد ماه نوامبر تصمیم می‌گیرد مقدار زیادی قرص خواب‌آور مصرف کند تا دیگر هیچ‌وقت از خواب بیدار نشود! اما خودکشی ورونیکا با شکست مواجه می‌شود. او مدتی را در کما به سر می‌برد و بعد از اینکه چشمانش را باز می‌کند پزشکان به او می‌گویند که دچار یک عارضه‌ی قلبی شده است و مدت کوتاهی را زنده می‌ماند.

    ورونیکا را برای درمان بیماری روحی‌اش به یک بیمارستان روانی انتقال می‌دهند. او در آنجا با بیماران زیادی آشنا می‌شود که هر کدام از دردی خاص رنج می‌برند. پس از مدتی او عاشق مردی به نام ادوارد می‌شود که به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا است و در راه رفتن، اندیشیدن، شنیدن، تفکر و ... اختلال دارد. ورونیکا در آن دوره از زندگی‌اش مدام به خود می‌گوید که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و به زودی خواهد مرد، بنابراین بدون هیچ ترسی می‌خندد، شادی می‌کند و تمام کارهایی را تجربه می‌کند که هرگز به خودش اجازه تجربه آن‌ها را نمی‌داد.

    پائولو کوئیلو با الهام از وقایع زندگی خود، کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد را نوشته و در این رمان معنای جنون را زیر سوال می‌برد و از افرادی سخن می‌گوید که جامعه آن‌ها را طبیعی و عادی نمی‌داند. این نویسنده مشهور با قلم جادویی خود توانسته لحظات آخر زندگی ورونیکا و احساسات درونی‌اش را به تصویر بکشد و ارزش زندگی را طور دیگری بیان کند.

    از این کتاب، فیلمی سینمایی به همین نام به کارگردانی امیلی یانگ در سال 2009 ساخته شد.

    در بخشی از کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد می‌خوانیم:

    ورونیکا در بیست و چهار سالگی، وقتی که هر آن چه را می‌توانست، تجربه کرده بود و پیروزی کمی هم نبود تقریباً یقین داشت که همه چیز با مرگ پایان می‌پذیرد. برای همین خودکشی را انتخاب کرده بود: آزادی مطلق. فراموشی ابدی.

    هر چند در اعماق قلبش هنوز تردیدی بود: "اگر خدایی وجود داشته باشد چه؟" هزاران سال تمدن بشر خودکشی را یک گناه بزرگ دانسته بود، توهینی آشکار به تمامی ادیان: انسان برای بقا می‌جنگید، نه برای تسلیم. نژاد انسان باید زاد و ولد کند. جامعه به کارگر نیاز دارد. یک زوج، حتی هنگامی که عشق هستی خود را وا می‌نهد، باید دلیلی برای در کنار یکدیگر ماندن داشته باشند. و یک کشور به سربازان، سیاستمداران و هنرمندان نیاز دارد.

    - «اگر خدا وجود داشته باشد، می‌داند که درک بشر محدود است. او همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی‌عدالتی هست، حرص و تنهایی هست. بدون شک او قصد خیر داشته، اما نتیجۀ آن فاجعه آفرین بود. اگر خدا وجود داشته باشد، در مورد موجوداتی که تصمیم می‌گیرند این زمین را زودتر ترک کنند، بخشنده خواهد بود، و شاید حتی از این که ما را وادار کرده و وقت‌مان را آن جا بگذرانیم، معذرت بخواهد.»

    محرمات و موهومات به جهنم. مادر مؤمنش می‌گفت:

    «خداوند از گذشته، حال و آینده با خبر است.» در این صورت، خدا ورونیکا را با اطلاع کامل از این که کارش به خودکشی خواهد انجامید، به این جهان فرستاده و از اعمال او یکه نمی‌خورد.

    ورونیکا احساس تهوع خفیفی کرد که مدام شدیدتر می‌شد.

    تا چند لحظه بعد، دیگر نمی‌توانست ذهنش را بر میدان بیرون پنجره‌اش متمرکز کند. می‌دانست زمستان است، احتمالاً ساعت چهاربعد از ظهر بود و خورشید داشت به سرعت غروب می‌کرد. ورونیکا می‌دانست آدم‌های دیگر به زندگی ادامه می‌دهند. در همان لحظه، مرد جوانی از پای پنجره‌اش گذشت و او را دید، و اصلاً نمی‌دانست دارد می‌میرد. گروهی از نوازنده‌های بولیویایی- راستی بولیوی کجاست؟ چرا مقالات مجله‌ها این را نمی‌پرسند؟ - برابر مجسمۀ "فرانس پر سرِن"، شاعر بزرگ اسلووِنیایی می‌نواختند که چنان تأثیر ژرفی بر روح مردم کشورش گذاشته بود.

    1 hr 1 min
  • ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد نوشته پائلو کوئیلو بخش سوم

    درباره‌ی کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد :

    این کتاب داستان دختر جوانی به نام ورونیکا را شرح می‌دهد که از کودکی در آغوش یک خانواده‌ی صمیمی و با شرایط رفاهی بسیار خوبی بزرگ شده است. او همه چیز در زندگی دارد؛ از جوانی و زیبایی گرفته تا شغل و درآمدی مشخص. اما از درون احساس می‌کند که زندگی دیگر برایش معنایی ندارد و همه چیز تکراری است. به همین دلیل در یکی از روزهای سرد ماه نوامبر تصمیم می‌گیرد مقدار زیادی قرص خواب‌آور مصرف کند تا دیگر هیچ‌وقت از خواب بیدار نشود! اما خودکشی ورونیکا با شکست مواجه می‌شود. او مدتی را در کما به سر می‌برد و بعد از اینکه چشمانش را باز می‌کند پزشکان به او می‌گویند که دچار یک عارضه‌ی قلبی شده است و مدت کوتاهی را زنده می‌ماند.

    ورونیکا را برای درمان بیماری روحی‌اش به یک بیمارستان روانی انتقال می‌دهند. او در آنجا با بیماران زیادی آشنا می‌شود که هر کدام از دردی خاص رنج می‌برند. پس از مدتی او عاشق مردی به نام ادوارد می‌شود که به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا است و در راه رفتن، اندیشیدن، شنیدن، تفکر و ... اختلال دارد. ورونیکا در آن دوره از زندگی‌اش مدام به خود می‌گوید که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و به زودی خواهد مرد، بنابراین بدون هیچ ترسی می‌خندد، شادی می‌کند و تمام کارهایی را تجربه می‌کند که هرگز به خودش اجازه تجربه آن‌ها را نمی‌داد.

    پائولو کوئیلو با الهام از وقایع زندگی خود، کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد را نوشته و در این رمان معنای جنون را زیر سوال می‌برد و از افرادی سخن می‌گوید که جامعه آن‌ها را طبیعی و عادی نمی‌داند. این نویسنده مشهور با قلم جادویی خود توانسته لحظات آخر زندگی ورونیکا و احساسات درونی‌اش را به تصویر بکشد و ارزش زندگی را طور دیگری بیان کند.

    از این کتاب، فیلمی سینمایی به همین نام به کارگردانی امیلی یانگ در سال 2009 ساخته شد.

    در بخشی از کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد می‌خوانیم:

    ورونیکا در بیست و چهار سالگی، وقتی که هر آن چه را می‌توانست، تجربه کرده بود و پیروزی کمی هم نبود تقریباً یقین داشت که همه چیز با مرگ پایان می‌پذیرد. برای همین خودکشی را انتخاب کرده بود: آزادی مطلق. فراموشی ابدی.

    هر چند در اعماق قلبش هنوز تردیدی بود: "اگر خدایی وجود داشته باشد چه؟" هزاران سال تمدن بشر خودکشی را یک گناه بزرگ دانسته بود، توهینی آشکار به تمامی ادیان: انسان برای بقا می‌جنگید، نه برای تسلیم. نژاد انسان باید زاد و ولد کند. جامعه به کارگر نیاز دارد. یک زوج، حتی هنگامی که عشق هستی خود را وا می‌نهد، باید دلیلی برای در کنار یکدیگر ماندن داشته باشند. و یک کشور به سربازان، سیاستمداران و هنرمندان نیاز دارد.

    - «اگر خدا وجود داشته باشد، می‌داند که درک بشر محدود است. او همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی‌عدالتی هست، حرص و تنهایی هست. بدون شک او قصد خیر داشته، اما نتیجۀ آن فاجعه آفرین بود. اگر خدا وجود داشته باشد، در مورد موجوداتی که تصمیم می‌گیرند این زمین را زودتر ترک کنند، بخشنده خواهد بود، و شاید حتی از این که ما را وادار کرده و وقت‌مان را آن جا بگذرانیم، معذرت بخواهد.»

    محرمات و موهومات به جهنم. مادر مؤمنش می‌گفت:

    «خداوند از گذشته، حال و آینده با خبر است.» در این صورت، خدا ورونیکا را با اطلاع کامل از این که کارش به خودکشی خواهد انجامید، به این جهان فرستاده و از اعمال او یکه نمی‌خورد.

    ورونیکا احساس تهوع خفیفی کرد که مدام شدیدتر می‌شد.

    تا چند لحظه بعد، دیگر نمی‌توانست ذهنش را بر میدان بیرون پنجره‌اش متمرکز کند. می‌دانست زمستان است، احتمالاً ساعت چهاربعد از ظهر بود و خورشید داشت به سرعت غروب می‌کرد. ورونیکا می‌دانست آدم‌های دیگر به زندگی ادامه می‌دهند. در همان لحظه، مرد جوانی از پای پنجره‌اش گذشت و او را دید، و اصلاً نمی‌دانست دارد می‌میرد. گروهی از نوازنده‌های بولیویایی- راستی بولیوی کجاست؟ چرا مقالات مجله‌ها این را نمی‌پرسند؟ - برابر مجسمۀ "فرانس پر سرِن"، شاعر بزرگ اسلووِنیایی می‌نواختند که چنان تأثیر ژرفی بر روح مردم کشورش گذاشته بود.

    1 hr
  • ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد نوشته پائلو کوئیلو بخش دوم

    درباره‌ی کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد :

    این کتاب داستان دختر جوانی به نام ورونیکا را شرح می‌دهد که از کودکی در آغوش یک خانواده‌ی صمیمی و با شرایط رفاهی بسیار خوبی بزرگ شده است. او همه چیز در زندگی دارد؛ از جوانی و زیبایی گرفته تا شغل و درآمدی مشخص. اما از درون احساس می‌کند که زندگی دیگر برایش معنایی ندارد و همه چیز تکراری است. به همین دلیل در یکی از روزهای سرد ماه نوامبر تصمیم می‌گیرد مقدار زیادی قرص خواب‌آور مصرف کند تا دیگر هیچ‌وقت از خواب بیدار نشود! اما خودکشی ورونیکا با شکست مواجه می‌شود. او مدتی را در کما به سر می‌برد و بعد از اینکه چشمانش را باز می‌کند پزشکان به او می‌گویند که دچار یک عارضه‌ی قلبی شده است و مدت کوتاهی را زنده می‌ماند.

    ورونیکا را برای درمان بیماری روحی‌اش به یک بیمارستان روانی انتقال می‌دهند. او در آنجا با بیماران زیادی آشنا می‌شود که هر کدام از دردی خاص رنج می‌برند. پس از مدتی او عاشق مردی به نام ادوارد می‌شود که به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا است و در راه رفتن، اندیشیدن، شنیدن، تفکر و ... اختلال دارد. ورونیکا در آن دوره از زندگی‌اش مدام به خود می‌گوید که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و به زودی خواهد مرد، بنابراین بدون هیچ ترسی می‌خندد، شادی می‌کند و تمام کارهایی را تجربه می‌کند که هرگز به خودش اجازه تجربه آن‌ها را نمی‌داد.

    پائولو کوئیلو با الهام از وقایع زندگی خود، کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد را نوشته و در این رمان معنای جنون را زیر سوال می‌برد و از افرادی سخن می‌گوید که جامعه آن‌ها را طبیعی و عادی نمی‌داند. این نویسنده مشهور با قلم جادویی خود توانسته لحظات آخر زندگی ورونیکا و احساسات درونی‌اش را به تصویر بکشد و ارزش زندگی را طور دیگری بیان کند.

    از این کتاب، فیلمی سینمایی به همین نام به کارگردانی امیلی یانگ در سال 2009 ساخته شد.

    در بخشی از کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد می‌خوانیم:

    ورونیکا در بیست و چهار سالگی، وقتی که هر آن چه را می‌توانست، تجربه کرده بود و پیروزی کمی هم نبود تقریباً یقین داشت که همه چیز با مرگ پایان می‌پذیرد. برای همین خودکشی را انتخاب کرده بود: آزادی مطلق. فراموشی ابدی.

    هر چند در اعماق قلبش هنوز تردیدی بود: "اگر خدایی وجود داشته باشد چه؟" هزاران سال تمدن بشر خودکشی را یک گناه بزرگ دانسته بود، توهینی آشکار به تمامی ادیان: انسان برای بقا می‌جنگید، نه برای تسلیم. نژاد انسان باید زاد و ولد کند. جامعه به کارگر نیاز دارد. یک زوج، حتی هنگامی که عشق هستی خود را وا می‌نهد، باید دلیلی برای در کنار یکدیگر ماندن داشته باشند. و یک کشور به سربازان، سیاستمداران و هنرمندان نیاز دارد.

    - «اگر خدا وجود داشته باشد، می‌داند که درک بشر محدود است. او همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی‌عدالتی هست، حرص و تنهایی هست. بدون شک او قصد خیر داشته، اما نتیجۀ آن فاجعه آفرین بود. اگر خدا وجود داشته باشد، در مورد موجوداتی که تصمیم می‌گیرند این زمین را زودتر ترک کنند، بخشنده خواهد بود، و شاید حتی از این که ما را وادار کرده و وقت‌مان را آن جا بگذرانیم، معذرت بخواهد.»

    محرمات و موهومات به جهنم. مادر مؤمنش می‌گفت:

    «خداوند از گذشته، حال و آینده با خبر است.» در این صورت، خدا ورونیکا را با اطلاع کامل از این که کارش به خودکشی خواهد انجامید، به این جهان فرستاده و از اعمال او یکه نمی‌خورد.

    ورونیکا احساس تهوع خفیفی کرد که مدام شدیدتر می‌شد.

    تا چند لحظه بعد، دیگر نمی‌توانست ذهنش را بر میدان بیرون پنجره‌اش متمرکز کند. می‌دانست زمستان است، احتمالاً ساعت چهاربعد از ظهر بود و خورشید داشت به سرعت غروب می‌کرد. ورونیکا می‌دانست آدم‌های دیگر به زندگی ادامه می‌دهند. در همان لحظه، مرد جوانی از پای پنجره‌اش گذشت و او را دید، و اصلاً نمی‌دانست دارد می‌میرد. گروهی از نوازنده‌های بولیویایی- راستی بولیوی کجاست؟ چرا مقالات مجله‌ها این را نمی‌پرسند؟ - برابر مجسمۀ "فرانس پر سرِن"، شاعر بزرگ اسلووِنیایی می‌نواختند که چنان تأثیر ژرفی بر روح مردم کشورش گذاشته بود.

    1 hr 1 min
  • ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد نوشته پائلو کوئیلو بخش اول

    درباره‌ی کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد :

    این کتاب داستان دختر جوانی به نام ورونیکا را شرح می‌دهد که از کودکی در آغوش یک خانواده‌ی صمیمی و با شرایط رفاهی بسیار خوبی بزرگ شده است. او همه چیز در زندگی دارد؛ از جوانی و زیبایی گرفته تا شغل و درآمدی مشخص. اما از درون احساس می‌کند که زندگی دیگر برایش معنایی ندارد و همه چیز تکراری است. به همین دلیل در یکی از روزهای سرد ماه نوامبر تصمیم می‌گیرد مقدار زیادی قرص خواب‌آور مصرف کند تا دیگر هیچ‌وقت از خواب بیدار نشود! اما خودکشی ورونیکا با شکست مواجه می‌شود. او مدتی را در کما به سر می‌برد و بعد از اینکه چشمانش را باز می‌کند پزشکان به او می‌گویند که دچار یک عارضه‌ی قلبی شده است و مدت کوتاهی را زنده می‌ماند.

    ورونیکا را برای درمان بیماری روحی‌اش به یک بیمارستان روانی انتقال می‌دهند. او در آنجا با بیماران زیادی آشنا می‌شود که هر کدام از دردی خاص رنج می‌برند. پس از مدتی او عاشق مردی به نام ادوارد می‌شود که به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا است و در راه رفتن، اندیشیدن، شنیدن، تفکر و ... اختلال دارد. ورونیکا در آن دوره از زندگی‌اش مدام به خود می‌گوید که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و به زودی خواهد مرد، بنابراین بدون هیچ ترسی می‌خندد، شادی می‌کند و تمام کارهایی را تجربه می‌کند که هرگز به خودش اجازه تجربه آن‌ها را نمی‌داد.

    پائولو کوئیلو با الهام از وقایع زندگی خود، کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد را نوشته و در این رمان معنای جنون را زیر سوال می‌برد و از افرادی سخن می‌گوید که جامعه آن‌ها را طبیعی و عادی نمی‌داند. این نویسنده مشهور با قلم جادویی خود توانسته لحظات آخر زندگی ورونیکا و احساسات درونی‌اش را به تصویر بکشد و ارزش زندگی را طور دیگری بیان کند.

    از این کتاب، فیلمی سینمایی به همین نام به کارگردانی امیلی یانگ در سال 2009 ساخته شد.

    در بخشی از کتاب ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد می‌خوانیم:

    ورونیکا در بیست و چهار سالگی، وقتی که هر آن چه را می‌توانست، تجربه کرده بود و پیروزی کمی هم نبود تقریباً یقین داشت که همه چیز با مرگ پایان می‌پذیرد. برای همین خودکشی را انتخاب کرده بود: آزادی مطلق. فراموشی ابدی.

    هر چند در اعماق قلبش هنوز تردیدی بود: "اگر خدایی وجود داشته باشد چه؟" هزاران سال تمدن بشر خودکشی را یک گناه بزرگ دانسته بود، توهینی آشکار به تمامی ادیان: انسان برای بقا می‌جنگید، نه برای تسلیم. نژاد انسان باید زاد و ولد کند. جامعه به کارگر نیاز دارد. یک زوج، حتی هنگامی که عشق هستی خود را وا می‌نهد، باید دلیلی برای در کنار یکدیگر ماندن داشته باشند. و یک کشور به سربازان، سیاستمداران و هنرمندان نیاز دارد.

    - «اگر خدا وجود داشته باشد، می‌داند که درک بشر محدود است. او همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی‌عدالتی هست، حرص و تنهایی هست. بدون شک او قصد خیر داشته، اما نتیجۀ آن فاجعه آفرین بود. اگر خدا وجود داشته باشد، در مورد موجوداتی که تصمیم می‌گیرند این زمین را زودتر ترک کنند، بخشنده خواهد بود، و شاید حتی از این که ما را وادار کرده و وقت‌مان را آن جا بگذرانیم، معذرت بخواهد.»

    محرمات و موهومات به جهنم. مادر مؤمنش می‌گفت:

    «خداوند از گذشته، حال و آینده با خبر است.» در این صورت، خدا ورونیکا را با اطلاع کامل از این که کارش به خودکشی خواهد انجامید، به این جهان فرستاده و از اعمال او یکه نمی‌خورد.

    ورونیکا احساس تهوع خفیفی کرد که مدام شدیدتر می‌شد.

    تا چند لحظه بعد، دیگر نمی‌توانست ذهنش را بر میدان بیرون پنجره‌اش متمرکز کند. می‌دانست زمستان است، احتمالاً ساعت چهاربعد از ظهر بود و خورشید داشت به سرعت غروب می‌کرد. ورونیکا می‌دانست آدم‌های دیگر به زندگی ادامه می‌دهند. در همان لحظه، مرد جوانی از پای پنجره‌اش گذشت و او را دید، و اصلاً نمی‌دانست دارد می‌میرد. گروهی از نوازنده‌های بولیویایی- راستی بولیوی کجاست؟ چرا مقالات مجله‌ها این را نمی‌پرسند؟ - برابر مجسمۀ "فرانس پر سرِن"، شاعر بزرگ اسلووِنیایی می‌نواختند که چنان تأثیر ژرفی بر روح مردم کشورش گذاشته بود.

    1 hr 1 min
  • زنی که مردش را گم کرد اثر صادق هدایت

    صادق هدایت ، از پیشگامان داستان نویسی مدرن ایران، مترجم آثار کافکا از جمله مسخ و نویسنده داستان هایی چون بوف کور ، سگ ولگرد ، داش آکل ، سه قطره خون و آبجی خانم با نحوه زندگی و خودکشی اش سال هاست حرف های زیادی را بین مردم می گرداند. زنی که مردش را گم کرد اثر صادق هدایت داستان زنی است که رفتار نامعقولش برای هیچکس بجز خود، توجیهی ندارد و زندگی به گمان خود عاشقانه ای و به گمان سایرین نکبت باری برای خود ساخته است.

    اگر جزو اقشاری باشید که جامعه روزگار تیره و تاری برایشان ساخته، ممکن است با او همذات پنداری کنید و وی را نماینده خود و بخش عظیمی از جامعه نامتوازنی ببینید که حقوقش به عدالت تقسیم نشده است. هرچند ممکن است تا دقایق پایانی این داستان گویا کورسویی از امید در دلتان برای چرخش روزگار روشن بماند.

    شخصیت اصلی کتاب صوتی زنی که مردش را گم کرد ، زرین کلاه است. به دنیا آمدن زرین کلاه دختر بد اقبال و شخصیت اصلی این داستان، مصادف با مرگ پدرش بوده است و این حادثه ناگوار کینه او را به دل مادرش انداخته و دل مکدر مادر، همواره او را مورد لعن و نفرین قرار داده است.

    برای این دختر جوان که همیشه محروم از مهر و محبت بوده است؛ همین که "گلببوی مازندرانی" برایش تصنیفی بخواند و او را بخنداند کافی است که یک دل نه صد دل عاشقش گردد و او را چون شاهزاده ای سوار بر اسب سفید ببیند و رؤیای زندگی با او در سرش بیافتد.
    زرین کلاه راز این دلدادگی را با یکی از همسایگان که تنها محرم اسرارش است در میان می گذارد و او میانجی می شود که این دو را به هم برساند اما مادر او به شدت مخالفت می کند. ماجرا به گونه ای پیش میرود که واسطه ها کار را تمام می کنند و زرین کلاه به عقد گل ببو در می آید. اما ادامه این زندگی به زیبایی رویاهای دخترانه او نیست و شاهزاده خوشبختی او برای نوازشش، شلاقی جفاکار در دست دارد.

    28 min
  • وانهاده اثر سیمون دوبووار

    نویسنده کتاب وانهاده با نام اصلی سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار فیلسوف نویسنده،فمینیست واگزیستانسیالیست فرانسوی بود که در سال ۱۹۰۸ در پاریس به دنیا آمد.دوبووار در یک خانوادهٔ بورژوای کاتولیک رشد یافت و پس از گذراندن امتحانات دورهٔ لیسانس ریاضیات،به مطالعه فلسفه در دانشگاه سوربن پرداخت.

    سیمون دوبووار در حلقهٔ فلسفی دوستانه گروهی از دانشجویان مدرسهٔ اکول نورمال پاریس عضو بود که ژان پل سارتر نیز در آن عضویت داشت ولی خود دوبووار دانشجوی این مدرسه نبود.با وجود آنکه زنان در آن دوره کمتر به تدریس فلسفه می‌پرداختند،او تصمیم گرفت مدرس فلسفه شود و در آزمونی که به این منظور گذراند،با ژان پل سارتر آشنا شد.بووار و سارتر هر دو در ۱۹۲۹ در این آزمون شرکت کردند،سارتر رتبهٔ اول و بووار رتبهٔ دوم را کسب کرد.با این وجود، دوبووار صاحب عنوان جوان‌ترین پذیرفته‌شدهٔ این آزمون تا آن زمان شد.

    دوبووار همچنین به عنوان مادر فمینیسمِ بعد از ۱۹۶۸ شناخته می‌شود.معروف‌ترین اثر وی کتاب جنس دوم است که در سال ۱۹۴۹ نوشته شده‌است.این کتاب به تفصیل به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شده‌است می‌پردازد.اما این نویسنده برجسته کتاب‌های مهم دیگری نیز داشت که از جمله آن‌ها می‌توان به کتاب مرگی بسیار آرام و کتاب همه می‌میرند اشاره کرد.

    کتاب وانهاده یکی دیگر از آثار داستانی دوبووار است که با موفقیت و استقبال و نقد و نظرهای مثبت و منفی فراوان روبه‌رو شد.او این کتاب را در ۱۹۶۷ همراه با دو داستان دیگر با نام‌های تک‌گویی و سن رازداری در یک کتاب منتشر کرد.هر سه داستان یک درونمایۀ مشترک دارند:ترس از بالارفتن سن و تنهایی و البته مواجهۀ شخصیت‌های اصلی داستان (زنان) با این حقیقت که شکست خورده‌اند.

    کتاب وانهاده

    کتاب وانهاده داستانی است از تک‌گویی‌ها و خاطرات زنی که در آستانه میانسالی متوجه خیانت همسرش می‌شود.مونیک زن داستان نماینده قشری از زنان ساده و عامی است که خود و زندگی‌اش در راه عشق به خانه و همسر و فرزندانش فدا شده است.زنی که به پایداری و دوام عشق باور دارد و حال به هنگام برخورد با فاجعه‌ای چنین،بیش از حد توان خود سعی بر این دارد که منطقی و معقولانه با این حقیقت تلخ مواجه شود.

    همه این اتفاقات در حالی است که از درون شکسته شده و صدای این شکستن و فروریختن را «دیگری» نمی‌بیند،نمی‌شنود.مونیک در اوج ناباوری تنها و بی‌کس رها شده، او حتی قادر به درک دنیای خارج از تعاریف خود از عشق و دوست داشتن نیست و همه این عوامل باعث می‌شود بیشتر از روز قبل در خود شکسته و منزوی گردد.

    به طول کلی می‌توان گفت که کل داستان کتاب وانهاده شرح جزئیات و احوالات درونی شخصیت مونیک است.تلاش‌های او برای حفظ زندگی و روانکاوی خودش.این اتفاق در زندگی مونیک یک نقطه عطف نیز به شمار می‌آید چرا که چیزهایی جدید در مورد خودش و روابطش را آشکار می‌کند.

    سیمون دوبووار در این اثر چنان با ظرافت از ترس‌ها و غم‌های زنی طرد شده سخن می‌گوید که خواننده گاه با او همذات‌پنداری و گاه بر شدت احساساتش خرده می‌گیرد.در این عدم توانایی درک و کنار آمدن با خواسته نشدن،دگرگونی روح و اندیشه و سلیقه هر آدمی در گذر زمان،حتی دگرگونی ماهیت عشق و دوست داشتن در گذر زمان.که عشق خالصانه با ماهیت از خودگذشتگی بی‌اندازه در نهایت از آدمی، انسانی ضعیف و شکننده می‌سازد.که بعدها بدون حضور دیگری نمی‌داند چگونه زندگی کند و به زندگی خود معنا بخشد.

    از جمله دیگر نکات مثبت کتاب وانهاده می‌توان به فرم آن اشاره کرد.فرم روایت کتاب در قالب یادداشت‌هاى روزانه راوى نوشته شده و باعث ایجاد حس نزدیکى و همدلى با قهرمان داستان می‌شود. همچنین در طى مطالعه این کتاب محو زنانگی‌اى خواهید شد که در سطر به سطر آن موج می‌زند.

    سمیون دوبووار درباره این اثر خود می‌گوید:من هرگز چیزی اندوهناک‌تر از این سرگذشت ننوشته بودم،سراسر قسمت دوم جز فریادی اضطراب‌آلود نیست و انحطاط نهایی قرمان داستان شوم‌تر از مرگ است.

    دوبواردر این اثر،در ماجرایی ساده که پیش آمدن آن در زندگی هر زن معمولی ممکن است،چنین هنرمندانه و ژرف اندیشانه موشکافی می‌کند،به عمق اندیشه و ذهن قهرمان راه می‌جوید و جنبه‌های گوناگونی از یک پدیده اجتماعی و ظرایف موجود در روابط انسان‌ها،را مشاهده می‌کند.نویسندگان بزرگ از همین گونه ماجراهای ساده زندگی شاهکارهای ماندنی آفریده‌اند.

    4 hr 29 min
  • ماری دهقان اثر فئودور داستایوفسکی

    فئودورداستايوفسكي خالق رمانهاي ارزشمند جنايت و مكافات،برادران كارامازوف نزد افراد فرهنگي، شناخته شده است. احتمالاً هيچ نويسنده‌اي نتوانسته همانند او پر قدرت و در اوجِ احساس، انديشه‌هاي ژرف و عذابهاي وجدان بشري را توصيف كند. داستايوفسكي در بسياري از آثارش به تشريح خصوصيات انسانها مي‌‌پردازد. ذره‌بين هنرمندانة او ايمان، رنج، تنهايي، عشق، گزينش بين خير و شر، لطف خداوندي، رهايي از گناه و... را درشت مي‌كند. او اغلب به درون ذهن شخصيتهاي آثارش نقب مي‌زد وخواننده را به مكاشفه‌اي دروني با آنها فرا مي‌خواند، كه رهاورد اين كار او شناخت مفاهيم عميق زندگي است.

    درك مصائب و مشكلات مردم روسيه، حضور در ميان مردم و بازداشت چهار سالة او در زندان سيبري به دليل انتقاد از اوضاع و شرايط موجود از مهمترين اتفاقات زندگي وي‌به شمار مي‌رود.آشنايي او با زندان و جانيها و آدمكشها و فضاي دهشتناك و مخوف آنجا، در آثارش به خوبي مشهود است.

    داستان كوتاه «ماري دهقان» و رمان «خاطرات خانة اموات» نمونه‌اي دقيق از تجربيات، مشاهدات وواكنشهاي روحي او در زندان سيبري است.

    داستان كوتاه «ماري دهقان» حديث نفسي از داستايوفسكي است. راوي اول شخص داستان، خود اوست. داستايوفسكي خودش را شخصيت اصلي داستان معرفي مي‌كند و خاطراتش را از زندان سيبري نقل مي‌كند:

    بي هدف در حياط زندان، پشت سربازخانه قدم مي‌زدم و به حصار صلب و ميله‌هاي پولادين زندان نگاه مي‌كردم.... بي‌اراده مي‌شمردمشان...


    17 min
  • فاجعه معدن در نیویورک اثر هاروکی موراکامی

    «فاجعه معدن در نیویورک»، داستان بلندی است از مجموعه «کجا ممکن است پیدایش کنم؟» نوشته هاروکی موراکامی. این داستان به دلیل موجزبودن و شخصیت‌پردازی نه‌چندان عمیقش به داستان‌های مینیمالیستی می‌ماند؛ اما طرح آن سادگی این نوع را ندارد.

    «فاجعه معدن در نیویورک» از سه بخش تشکیل شده که بخش نخست کاملا بی‌ارتباط با دیگر بخش‌ها به نظر می‌رسد: معدنچیان گرفتار در معدن، ماجرای راوی و دوستش و ماجرای راوی و زنی که در میهمانی سال نو ملاقات می‌کند. همه بخش‌ها با نخی نامرئی با یکدیگر در پیوندند. نخستین بخش، حکم براعت استهلال را برای کل داستان دارد؛ مقدمه‌ای است بر کل داستان و دربردارنده مفهوم و مقصود اصلی نویسنده؛ یعنی مرگ و مرگ‌اندیشی، مواجهه با مرگ، تقابل آن با زندگی و شیوه مبارزه با آن.

    در بخش دوم زاویه دید از دانای کل به اول شخص تغییر می‌کند. داستان راوی و دوستش بیان و با این جمله آغاز می‌شود: «یکی از دوستان من عادت دارد هر وقت طوفان می‌آید به باغ وحش برود.» عادتی عجیب که ۱۰ سالی است دوست راوی دنبال می‌کند. هنگام طوفان به باغ وحش می‌رود و اولین نوشیدنی خود را مقابل قفس ببرهای بنگال و دومی را مقابل قفس گوریل‌ها می‌نوشد که به ترتیب وحشیانه‌ترین و آرام‌ترین واکنش‌ها را در مواجهه با طوفان دارند. دوست راوی ویژگی‌های دیگری نیز دارد: هر شش ماه یکبار دوست جدیدی پیدا می‌کند، مرتب می‌نوشد و کت و شلواری دارد مناسب مراسم تدفین که هیچ‌گاه از آن استفاده نکرده است و بهانه دیدار راوی با او می‌شود.

    بحث تقابل، مرگ‌اندیشی و نحوه مواجهه با مرگ در این دو شخصیت کاملا دیده می‌شود؛ دوست راوی از مرگ‌های مختلف سخن می‌گوید؛ مرگی شبیه به خاموشی تلویزیون و مرگ‌هایی که به مراسم تدفین ختم نمی‌شوند؛ و شیوه مبارزه خود را پیدا کرده است: مواجهه با آن هنگام طوفان (خشم و مرگ طبیعت) و پناه‌بردن به خوشی‌های کوچک زندگی؛ یا نیمه‌شب‌ها با تمیزکردن خانه. از نظر او حیوانات هم سه صبح به این‌جور چیزها فکر می‌کنند و همه در این مرگ‌اندیشی یا مرگ‌هراسی شریک‌اند. او تعریف می‌کند در یکی از پرسه‌های شبانه در باغ وحش مرگ را احساس کرده است و حتی حیوانات هم متوجه حضور آن شده‌اند.

    درمقابل او راوی و شخصیت اصلی داستان قرار دارد؛ کت و شلوار نمی‌خرد، چون می‌ترسد کسی بمیرد؛ اما درست امسال برای او سال تشییع جنازه است؛ سال مرگ پنج تن از بستگانش که همه در سنین ۲۷، ۲۸ و ۲۹ هستند (جز زنی که ۲۴ ساله است)؛ درست مانند راوی، درست مانند دوست راوی و زنی که در پایان می‌بیند؛ این شباهت‌های ضمنی معنادار که در بیشتر داستان‌های موراکامی به چشم می‌خورد، ضمن عمیق‌ و جاندارکردن موضوع نشان می‌دهد همه در این امر مشترک‌اند. همه مرگ‌ها کاملا غافلگیرکننده و ناگهانی روی می‌دهند؛ براثر تصادف، خودکشی و حمله قلبی.

    راوی در این شرایط کت و شلوار معروف را قرض می‌گیرد، در مراسم شرکت می‌کند و مدام به مرگ می‌اندیشد و آن را باور کرده است؛ اما راهی برای مبارزه با آن یا واکنش به آن ندارد. «مرگ همین است. یک خرگوش، یک خرگوش است، چه از کلاه بیرون بیاید، چه از مزرعه گندم. یک اجاق، یک اجاق است و دود سیاهی که از دودکش به هوا بلند می‌شود، همان است که هست – دود سیاهی که از دودکش به هوا بلند می‌شود.»

    در این حالت مرگ را هسته زمین می‌داند که مقداری باورنکردنی از زمان را در خود مکیده است: «تجربه عجیبی بود. انگار زمین به‌آرامی دهن باز کرده بود و چیزی از آن بیرون می‌خزید. بعد، این چیز نامرئی در تاریکی از این سو به آن سو حمله می‌کرد. انگار هوای سرد شبانه منعقد شده بود. نمی‌توانستم او را ببینم، اما احساسش می‌کردم. حیوان‌ها هم او را احساس می‌کردند. این من را واداشت به این نکته فکر کنم زمینی که ما روی آن راه می‌رویم تا هسته مرکزی ادامه دارد و ناگهان فهمیدم که آن هسته مقداری باورنکردنی از زمان را در خود مکیده است.»

    در بخش سوم به نظر می‌رسد راوی با مرگ روبه‌رو شده است؛ زنی که خود را قاتل شخصی شبیه به راوی معرفی می‌کند؛ اما نوید زندگی‌ای طولانی را به او می‌دهد و درنهایت خداحافظی می‌کند. در انتهای داستان شخصیت اصلی به یاد دوستش، حیوانات و باغ وحش و کت و شلوار او می‌افتد. شباهت‌های ضمنی و وقوع حوادث در مکان‌های مختلف بر اشتراک این اندیشه (مرگ‌اندیشی) و همگانی‌بودن آن تأکید دارد؛ اندیشه‌ای که باید تنها شیوه مبارزه با آن را پیدا کرد؛ با امید به زندگی (معدنچیان) یا مواجهه با مرگ و پناه‌بردن به زندگی (دوست راوی).

    17 min

About کتاب گفت ...

From the publisher's feed

کتاب گفت، تلاشیست برای لمس ذهن و قلبتان