
Sign up to save your podcasts
Or


ثمره مهم دیگر از تلاشهای روشنگران در عصر روشنگری که شاید بتوان گفت تا امروز هم آن ثمره کماکان به جا مانده، جدایی اخلاق از دین والهیات است.
پیش از آنزمان موضوع اخلاق اصولاً امری مبتنی بر تعلیمات و آموزههای دینی بود یعنی احکام اخلاقی و اوامر اخلاقی ضمانت اجرای خود را از مبانی الهیاتی می گرفتند مثلا حکم "باید راست گفت" و "دروغ نباید گفت"، مبتنی بر امر الهی بود.
جدیترین تلاش در عصر روشنگری که توسط جرمی بنتام که قبلاً درباره آن سخن گفتیم انجام شد، تأسیس نظامی اخلاقی کاملاً سکولار مبتنی بر اصل فایدهگرایی بود. فلاسفه دیگر آن عصر هر چند که در امر جدایی اخلاق از دین با بنتام مشترک بودند ولی به حقوق فطری باور داشتند، یعنی میگفتند افعالی وجود دارند که ذاتاً بد است و با قطع نظر از پیامدهای زیانبار آنها هرگز نباید انجام داد و یک دسته افعالی هم ذاتاً خوب هستند که با قطع نظر از فواید آنها بایستی انجام داد چون حکم به بدی و خوبی را به فطرت بشری منتسب میکردند این قوانین را حقوق فطری یا طبیعی می گفتند. به تعبیر دیگر میگفتند این حقوق را فطرت آدمی اعطا کرده است.
بنتام با تمسک به اختلاف سلایق بشری منکر این حقوق بود و با تعبیرات تحقیر آمیز این مکتب را رد میکرد و میگفت حقوق واقعی را فقط قوانین موضوعه اعطا می کند. یعنی قوانینی که نه بر اساس دین و نه فطرت و طبیعت بلکه بر اساس تصمیم انسانها وضع میشود.
شعار پیروان مکتب فایده گرایی این بود: «بیشترین خوشبختی برای بیشترین تعداد» و بعدها در تفسیرش گفتند مراد از بیشترین تعداد، تعداد آدمیان است. در سالهای اخیر بسیاری از فایده گرایان اصل خوشبختی را به دیگر موجودات دارای حس توسعه دادند و ادعا کردند حیوانات هم حقوقی برابر انسانها دارند.
البته خود بنتام تا این اندازه پیش نرفته بود و اخلاق را در قلمرو حوزه احساس نمیدانست تا حیوانات هم حقوقی همانند انسانها داشته باشند، ارزش والای اخلاق را نه به فعالیت حواس بلکه به فعالیت عقل اختصاص می داد و حیوانات را به دلیل فقدان عقل از جامعه اخلاقی خارج میدانست.
مکتب فایدهگرایی در فلسفه اخلاق بعدها با اشکالات و نقد و ایرادات زیادی مواجه شد و عدهای از فلاسفه اخلاق پیرو آن مکتب و در رأس آنان "جان استوارت میل" به دفاع از آن مکتب موضع گرفتند. سرانجام در اثر گفتگوهای بسیار و ورود اشکالات و مدافعات نظریه مزبور تا حدود زیادی تعدیل و میتوان گفت که سنت اخلاقی غالب در لیبرال دموکراسی غربی شد و همچنان باقی مانده است. نکته جالب اینکه این مکتب (البته پس از تعدیل شدن) حتی در نزد بسیاری از نویسندگان مذهبی غربی در گفتگو با همتایان سکولار خود پذیرفته شده است و جالبتر اینکه آن دسته از الهی دانانی که اخلاق را نظامی از فرامین الهی و در نتیجه بخشی از دین میدانند از گروه اول کمتر و در اقلیتند. مثلا یکی از آنان شخصی است بنام «ریچارد هریس» که یک اسقف مسیحی است کتابی دارد تحت عنوان (Reenchantment of Morality) «جاذبه بخشی دوباره به اخلاق» که درسال ۲۰۰۸ میلادی منتشر کرده وتوسط انتشارات (SPCK) که ناشری است انگلیسی منتشرشده است. دراین کتاب می گوید:
انجام قضاوت معتبر اخلاقی بدون باور دینی ممکن است، کاری که مسیحیت می کند افزودن یک بُعد اضافه است. «جذابیت بخشی» به زندگی اخلاقی با عرضه آن به عنوان پاسخی به یک خدای رئوف آن طور که درشخصیت وتعالیم عیسی مسیح آشکار شده است. آموزههای مسیح حاوی فرمان و امر و نهی و شارع و دارای شریعت نبود. تمام تعلیمات عیسی مسیح در توصیه به عشق به هم نوع خلاصه می شود.
به نظرما به صراحت می توان گفت که این گونه برداشتها را نمیتوان مبتنی بر بازخوانی و تأمل عمیقتر درکتاب مقدس دانست، زیرا بسیاری از تعلیمات این گروه مخالف نص صریح کتاب مقدس است، این ها همه تأثیرات آموزههای اخلاقیون سکولار عصر روشنگری است که این دسته از الهیون خواستند به گونهای مسیحیت را متحول سازند.
نتایج حاصله و ثمرات تلاشهای روشنگران در عصر روشنگری اروپا بسیار است ولی میراث عمده و بسیار مهم روشنگری که از بزرگترین اهداف متفکران آن عصر بوده دوجیز است : یکی میراث دینی و دیگری میراث اخلاقی است. میراث دینی عصر روشنگری عبارت است از تولرانس دینی(Religious Tolerance) که به فارسی تسامح، تساهل، تحمل، مدارا و بردباری دینی مقابل با تعصب دینی ترجمه می شود. البته برای این مفهوم، دو تعریف توسط دو فیلسوف آن عصر ارايه شده است. ولتر میگفت آزادی دینی به معنای حق عمل به مناسک دینی برای پیروان ادیان در جمع و حق تغییر دین برای هر شخص است.
آنچه در اعلامیه جهانی حقوق بشر سازمان ملل متحد آمده با تعریف ولتر از تسامح وتساهل منطبق است . در ماده ۱۸ اعلامیه حقوق بشر تصریح دارد:
« هرکس از آزادی اندیشه، وجدان و مذهب برخوردار است، این حق مشتمل است بر تغییر مذهب و عقیده و نیز آزادی اظهار مذهب و عقیده، در تعلیم و عمل و عبادت و اجرای مراسم چه در تنهایی و چه در همراهی با دیگران، درجمع یا خلوت»
شورای دوم واتیکان کلیسای رم هم در اعلامیه خود در همین راستا اعلام کرد:
«شخصِ انسان حق آزادی دین دارد، این آزادی به این معناست که همه انسانها باید مصون باشند از اعمال زور و اجبار از طرف افراد یا گروههای اجتماعی یا هر قدرت بشری، به نحوی که هیچ کس مجبور نباشد بر خلاف باورهای خود مرتکب عملی بشود، چه در خفا و چه در ملأعام، چه به تنهایی و چه به همراه دیگران و تحت هر شرایطی»
این بیان دقیقاً همان بود که ولتر می گفت. در این تعریف هر دسته از پیروان ادیان خود را بر حق می داند ولی در عین حال دیگری را تحمل می کند هر چند که او را ناحق میداند ولی توماس پین اصرار بر آزادی برداشتهای دینی و در نتیجه تنوع ادیان و حقوق برابر آنها داشت.
پین در کتابش ، حقوق بشر، از یک مثال ساده استفاده میکند. او خانواده بزرگی را تصور میکند که کودکان دارند تولد پدرشان را جشن میگیرند. هرکدام به نوعی برای پدر ابراز محبت میکنند، برخی که سنشان بیشتر است با تقدیم صنایعی که خلاقیتشان اقتضا کرده در قالب نثر و یا شعر وغیره اما کودک کوچکتر که نتوانسته از این نوع کارها بکند، در میان باغ و یا مزرعه گشته و پرسه زده و زیباترین گلی که به نظرش رسیده میچیند که برای پدر تقدیم کند، با آنکه ممکن است آنچه چیده علف هرزهای بیشتر نباشد، اما پدر به یقین از این نوع تنوع بیشتر خوشنود میشود تا اینکه بچهها یک جور و هماهنگ عمل کنند و اگر پدر بعد از این جشن پی ببرد که فرزندانش میانشان بهم خورده و به سر و کله هم زدهاند بر سر اینکه هرکدام هدیه خود را از همه بهتر میدانسته است. پین پس از آوردن این تمثیل می گوید:
«چراچنین نیندیشیم که پدر بلند مرتبه همه(یعنی خدای جهان، این تعبیر درمسیحیت رایج است) ، از تنوع در پرستش بیشتر خوشنود است و چرا نپذیریم که بزرگترین گناه ما این است که بخواهیم به سبب این تنوع به کسی آزار و آسیب برسانیم و روزگار را بر یکدیگر تیره وتار سازیم»(پین/Right of Man .324)
ملاحظه می کنید که تساهلی که در اعلامیه شورای کلیسا آمده بود با نظر ولتر منطبق بود و نه با تعریف پین، زیرا کلیسا همواره تاکید داشت که فقط یک حقیقت وجود دارد و دغدغه کلیسا حفاظت از پیروان آن اعتقاد است ولی این را هم بیان میداشت که مصونیت از زور و اجبار باید شامل کسانی هم بشود که دچار گمراهی مذهبی هستند و هیچ کس مجبور نیست بر خلاف ارادهاش به ایمان مسیحی روی آورد.
باید توجه داشته باشیم که همین مقدار نرمش کلیسا در سایه آموزههای متفکران روشنگری، نسبت به ورود در مسیحیت بود که اجبار را برداشتند ولی از نظر تاریخی در خروج از مسیحیت کماکان آزار و شکنجه وجود داشت که البته امروز پس از پیوستن کشورها به اعلامیه جهانی حقوق بشر، در هیچ فرقهای از مسیحیت نه اجبار بر ورود به دین وجود دارد و نه مجازات برای خروج از دین.
اگر کتاب روح القوانین را اولین متن بزرگ روشنگری بدانیم ، میتوانیم ادعا
در نهایت گروهی از شورشیان با یکدیگر متحد شده به قلعه باستیل حمله کردند تا بتوانند به اسلحه و باروت مجهز شوند. بسیاری از مردم، این اقدام را شروعی برای انقلاب فرانسه میدانند و امروزه جشن روز باستیل را به عنوان یکی از تعطیلات ملی در فرانسه جشن میگیرند. این جریان انقلابی به حومه شهر نیز انتقال پیدا کرد و روستاییانی که سالها استثمار شده بودند، قیام کرده و خانه های اشرافزادگان درباری و مأموران جمعآوری مالیات را به آتش کشیدند. این شورشها به فرار اشراف زادگان وابسته به قدرت، از کشور سرعت بخشید و مجمع ملی را مصمم کرد تا در سال ۱۷۸۹ میلادی و برای همیشه به نظام فئودالی پایان دهد.
مجمع ملی، اظهارنامهای از قوانین دموکراتیک تحت عنوان «اعلامیه حقوق بشر و شهروند» تنظیم کرد که در نظریههای فلسفی و سیاسی روشنفکرانی مانند ژان ژاک روسو ریشه داشت. این سند، گواه بر تعهد مجمع ملی بود تا رژیم سابق را با سیستمی جایگزین کند که بر پایه فرصتهای برابر، آزادی بیان و حاکمیت مردم باشد.
پس از پیروزی انقلاب فرانسه با کمال تاسف درپی تندرویها وافراطهای انقلابیون یک دورۀ ۱۰ ماههای که معروف است به نام «عصر وحشت»، در کشور فرانسه بهوجود آمد.
لویی شانزدهم به همراه ملکه ماری آنتوانت تصمیم گرفتند از شهر پاریس فرار کنند. در ۲۰ ژوئن سال ۱۷۹۱ میلادی، لباس خدمتکاران را به تن کرده و به این روش توانستند از کاخ تویلری فرار کنند. یک روز بعد، پادشاه در نزدیکی ورنس (Varennes)شناسایی و دستگیر شد و او را به همراه خانوادهاش به پاریس بازگرداندند. در نهایت، لویی شانزدهم را بهخاطر خیانت به کشور و جنایاتش در سال ۱۷۹۳ میلادی به مرگ با گیوتین محکوم کردند. همسر او یعنی ماری آنتوانت نیز ۹ ماه بعد به سرنوشت او دچار شد.
به هرحال خشونت بسیار بالا گرفت ، هر فردی که مشکوک به دشمنی با انقلاب میشد را با گیوتین اعدام میکردند. بیش از ۱۷،۰۰۰ نفر در دادگاه محاکمه و اعدام شدند و تعداد نامشخصی نیز در زندان جان باختند یا بدون محاکمه در دادگاه، حکمشان اجرا شد.
اعمال خشونت که توسط انقلابیون صورت می گرفت مورد انتقاد واعتراض متفکرین وارباب نظر بود. از جمله «کُندورسه» فیلسوف بالا رتبهای که در انقلاب فرانسه نقش بسیار فعالی داشت، به عنوان یکی از اعضای شورای شهر انتخاب و سپس عضو مجلس قانونگذاری و بعد هم رییس آن مجلس شد و تلاش خود را وقف نوشتن پیش نویس قانون اساسی جمهوری وجزییات یک نظام تعلیم وتربیت عمومی کرد. او با اعمال خشونتها عموماً و خصوصاً با اعدام پادشاه وهمسرش مخالفت کرد. مخالفت وی باعث اخراجش از حکومت وتبعیدش از پاریس شد.
کندورسه دراواخر عمرش دست به تألیف کتابی زد که متأسفانه ناتمام ماند. عنوان کتاب به انگلیسی عبارت بوداز (Sketch for Historical Tableau of the Progress of the Human Mind)
دراین کتاب کٌندورسه برای برابری کامل حقوق زن و مرد استدلال کرد. در این کتاب تاریخ بشر را در قالب نُه دوره از وضع طبیعی قبل از اجتماع تا تشکیل جوامع مدرن اروپایی تقسیم کرد. او منتظر دوره دهمی بود که بشر از جهل و کوته فکری و استبداد رهایی یابد و در جاده پیشرفت همیشگی بیفتد.
عده زیادی از شخصیتهای مهم روشنگری، خارج از کشور فرانسه در روزهای اولیه انقلاب، پیشرفتهای فرانسه را تجسم آرمانهای خودشان میدانستند. دولت انقلابی هم درسالهای اولیه بسیاری از طرحهایی که از مدتها پیش فلاسفه روشنگری از آن حمایت کرده بودند به تصویب رسانید ازجمله : فسخ رتبه ها والقاب – خاتمه دادن به تجارت برده – گشودن باب مناصب حکومتی به روی همه از جمله پروتستانها، یهودیان و ملحدان و بسیاری از گروههایی که هرگز آنان را قبلا سهیم قدرت نمیکردند.
بالاخره درگیری ها واعمال خشونتها به ظهور ناپلئون بناپارت منتهی شد. ناپلئون بعد از بهقدرت رسیدن، به مردم آزادی سیاسی نداد؛ اما بسیاری از تغییرات مثبتِ دیگری که انقلاب به همراه داشت را به همان شکل حفظ کرد. برای مثال، تمامی مردم در مقابل قانون حقی یکسان داشتند و دیگر پیدا کردن شغلی مناسب بر اساس مقام و طبقه اجتماعی انجام نمیشد و مبتنی بر استعداد و مهارتهای هر فرد بود. روحانیون و اشرافزادگان، دیگر مهمترین عضو جامعه بهشمار نمیرفتند.
امروزه با وجود گذشت چند قرن از دوران ناپلیون، تأثیر آرمانهای انقلاب فرانسه همچنان بر روی نحوۀ زندگی بشر قابل مشاهده است. این تأثیر بیشتر از همه در کشورهای اروپایی، آمریکا، کانادا و استرالیا بهچشم میخورد که به شکلی دموکراتیک اداره میشوند.
قرن ۱۸ میلادی در اروپا با پدیده مهم انقلاب فرانسه یا انقلاب کبیر فرانسه پایان می پذیرد . این انقلاب که دورهای از دگرگونیهای اجتماعی-سیاسی در تاریخ سیاسی فرانسه و اروپا به دست مردم فرانسه را تشکیل می دهد، یکی از چند انقلاب مادر، در طول تاریخ جهان است که پس از فراز و نشیبهای بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری دموکراتیکی فرانسه و ایجاد لائیسیته شد. بطور مختصر شرایط آن عصررا بیان می کنیم.
نمیتوان فقط از یک دلیل واحد به عنوان زمینه اصلی این انقلاب نام برد و در واقع عواملِ مختلفی در طی سالها دست به دستِ هم دادند تا این تغییر بزرگ را در این کشور به وجود آورند. نظام فئودالی، سوءمدیریت مالی و… باعث شده بود مردم برای انقلاب پیشرو، آمادگی بیشتری داشته باشند. انقلاب فرانسه اعتراضی به قدرت مطلق پادشاه و امتیازاتِ اشراف زادگان وابسته به قدرت بود و بر برابری و آزادی تأکید داشت که در نهایت با خشونت و قتلعام و بعد از آن، با جنگهای ناپلیونی و روی کار آمدن دوبارۀ سلطنت همراه شد.
کشور فرانسه به سه گروه اشرافزادگان، روحانیون و عموم مردم تقسیم میشد و با اینکه گروه سوم جمعیتِ بیشتری را بهخود اختصاص میداد، دو گروه اول نسبت به آنها برتری داشتند. این نابرابری به ایجاد اختلاف منجر شد و گروه سوم، «مجمع ملی» را تشکیل دادند. بعد از اعلان این عنوان، بسیاری از اعضای گروه اول و دوم نیز تابعیتِ خود را تغییر داده و به گروه انقلابی جدید پیوستند. مجمع ملی با یکدیگر عهد بستند تا زمان ایجاد اصلاحات در قانون، از هم جدا نشوند.
رکود اقتصادی شدیدی در اواخر سال ۱۷۰۰ میلادی بر کشور فرانسه سایه افکند و کمک فرانسه به انقلاب آمریکا و خرجهای افراطی لویی شانزدهم و پیشینیانش، کشور را تا آستانه ورشکستگی پیش برده بود. لویی شانزدهم از چندین مشاور مالی درخواست کمک فکری کرد. تمامی این افراد، توصیهای یکسان داشتند و به این نتیجه رسیدند که فرانسه به روش جدیدی برای تعیین مالیات احتیاج دارد. پادشاه ابتدا این توصیه را نپذیرفت اما در نهایت وادار به پذیرش آن شد و بنابر تصمیم جدید میبایست کشور، از اشرافزادگانی مالیات میگرفت که تا قبل از آن از پرداخت مالیات معاف بودند. البته آنها این موضوع را نپذیرفتند و از آنجاکه روحانیون نیز قبلاً ملزم به پرداخت مالیات نبودند، هرگونه تلاش برای پیدا کردن راهحل برای این موضوع با در بسته مواجه میشد.
مورخین در مورد دلایل اقتصادی و سیاسی مؤثر در وقوع انقلاب فرانسه با یکدیگر اختلاف نظر دارند؛ اما در مجموع میتوان گفت که زمینههای چندگانه زیر در این واقعه نقش داشتهاند. امعان نظر دراین زمینه ها نشان میدهد که تلاشهای روشنگرانه حقوقدانان و فلاسفه کاملاً در روشنگری مردم موثر بوده است :
۱- کشور بعد از جنگهای قرن ۱۸ میلادی و قرضهای فوقالعاده سنگینِ ناشی از آن به همراه سوء مدیریت و شکستهای ارتش پادشاه، وضعیت بسیار بدی پیدا کرده بود.
۲-وضعیت اقتصادیِ نامناسب و قرضهای بسیار زیاد نیز به وخیم شدنِ اوضاع کمک میکرد. کمکهای مالی فرانسه به انقلاب آمریکا و خرجهای افراطی لویی شانزدهم و پیشینیانش دراین امر، کشور را تا آستانه ورشکستگی پیش برده بود.
۳- علیرغم فشار اقتصادی وارده بر عموم مردم، طبقه اشراف، به خصوص لویی شانزدهم و همسرش ماری آنتوانت، در ورسای ولخرجی میکردند.
۴-بالا بودن نرخ بیکاری و افزایش قیمتِ مواد غذایی
۵- قحطی و سوءتغذیه، احتمال ابتلا به بیماریهای مختلف و مرگ را افزایش داده بود.
۶- تنفر از سلطنت و ولایت مطلق پادشاه و متمایل شدن مردم به سمت آزادی و جمهوریخواهی.
۷-خشم مردم از امتیازات روحانیون موجب شده بود که خواهان آزادی در دین بودند.
۸- در نهایت، ناتوانی لویی شانزدهم و مشاورانش در مقابله با مشکلاتی که نام بردیم.
یکی دیگر از حقوقدانان نامداری که در عصر روشنگری مغرب زمین موثر بود جرمی بنتام متولد ۱۷۴۸میلادی است.
پدرش یک حقوقدانی بود که به شغل وکالت دعاوی مشغول بود و از این رهگدر ثروت زیادی را به دست آورده بود. جرمی بنتام بسیار باهوش بود ولذا توانست درسن ۱۲ سالگی به دانشکده حقوق دانشگاه اکسفورد واردشود ولی برخی نوشتهاند که از درسهای حقوق آن دانشکده بخصوص تدریس ویلیام بلکستون، قاضی معروف چندان راضی نبود.
در سن ۲۱ سالگی موفق شد که ردای وکالت دعاوی را به تن کند ولی عملاً نظریه پردازی در حقوق را بر وکالت ترجیح داد. جرمی بنتام به موسس مکتب اصالت لذت یا سودمندی ( Utilitarianism) شهرت دارد. خلاصه این مکتب این است که هر عملی که انجام میپذیرد باید در آن سود و فایده را جست. البته او معنای سود و فایده را در لذت میدید هر آنچه که لذتبخش باشد سودمند است. ولی البته لذت گرایی بنتام به معنای هوسرانی نبود میگفت لذت تنها لذتهای مادی جسمانی مثل عذا خوردن و نوشیدن و رابطه جنسی نیست بلکه لذات معنوی مثل مهربانی با حیوانات و حتی باور به عشق الهی را شامل میشود.
بد نیست در اینجا به این نکته اشاره کنم که مکتبی را که درقرن ۱۸ میلادی بنتام مطرح کرد قابل مقایسه با نظریهایست که ابنسینا در قرن پنجم اسلامی مطرح کرده بود. ابنسینا درکتاب معروفش الإشارات والتنبیهات، نمط هشتم را فی البهجه والسعاده عنوان داده است . وی به جای لذت، بهجت آورده و هر دو کلمه را معنا کرده که من دراینجا نمیخواهم همه آن مباحث را مطرح کنم. شما میتوانید به درسهای صوتی إشارات ما مراجعه فرمایید.
به هرحال بنتام معتقد است که از میان امکانات مختلفی که در هر مورد در برابر ما وجود دارد، باید آن امکان را برگزینیم که بیشترین سعادت یا لذت را برای بیشترین تعداد از افراد مهیا میسازد:
«غایت و هدف یک قانونگذار باید سعادت مردم باشد، در امور قانونگذاری، اصل راهنما باید سودمندی همگان باشد.اما برای اینکه این اصل را با کارایی کامل اجرا کنیم، سه شرط باید رعایت شود. نخست آنکه، باید مفهوم مشخص و دقیقی برای واژه سودمندی قائل شویم. دوم آنکه باید حاکمیت عالی و تقسیم ناپذیر این اصل را با نفی مطلق هر اصل دیگر، اعلام کنیم و در اجرای این اصل نیز هیچ استثنایی را در هیچ مورد قائل نشویم. سوم اینکه باید نوعی روش محاسبه یا «حساب اخلاقی» را کشف کنیم که به وسیله آن بتوانیم به نتایجی یکسان برسیم.»
او درسال ۱۸۱۷کتابی منتشر کرد تحت عنوان اصلاح مجلس. دراین کتاب از قانون اساسی موجود در انگلستان انتقاد کرد که این قانون پردهایست برای پنهان کردن دسیسه ثروتمندان علیه فقرا. لذا أولاً باید دولت از کلیسا جدا شود و به تعبیر دیگر دین از سیاست جدا شود و ثانیاً نظام سلطنت و مجلس اعیان برچیده شود ومجالس سه گانه با رأی عموم انتخاب شود.
تا زمان بنتام دانشجویان برای ورود در دانشگاه تحت گزینش شدید دینی قرار میگرفتند ولی بنتام با همراهی گروهی از رادیکالهای هم فکرش دانشگاه کالج لندن را بنیان گذاری کردند. این دانشگاه اولین دانشگاهی بود که دانشحویان بدون گزینش دینی پذیرفته می شدند.
وی وصیت کرد که بقایای بدنش را با پوشاندن لباس وسر مومیایی درآنجا نگاهداری کنند وتا امرز هم باقی است.
درتکریم از زحمات او دوهفته قبل از وفاتش لایحه ای به مجلس رفت وبه تصویب رسید که از منویات او بود و به موجب آن واجدان شرایط رأی دادن در انتخابات پارلمان افزایش یافت.
از کسانیکه هیوم را تحت تاثیر قرار دادند ، ژان ژاک روسوی سوئیسی است
ادامه متن در لینک زیر :
https://roshangaridini.org/?p=1815
کتاب روح القوانین مونتسکیو حاوی نظریه تفکیک قوا در امر روشنگری تحول برانگیز بود و تأثیرش بقدری عمیق بود که حتی دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی را متحول ساخت. هیوم پس از خواندن این کتاب با مونتسکیو به مکاتبه پرداخت.
دیوید هیوم (David Hume) (۷ مه ۱۷۱۱ – ۲۵ اوت ۱۷۷۶) اسکاتلندی خود یکی دیگر از پیشکسوتان عصر روشنگری بشمار می آید.
بیشترین مقطع تحول فکری او از سال ۱۷۵۲ میلادی آغاز که او در این سال، کتابدار دانشکدهٔ وکلای مدافع در ادینبرو شده و با خواهرش در آن شهر سکونت گزید. هیوم با استفاده از منابع موجود در کتابخانه و تماس با حقوقدانان بزرگ به نوشتن پرداخت و تا سال ۱۷۶۱ چندین جلد کتاب البته اغلب درتاریخ، تألیف و منتشر کرد.
دیوید هیوم به این نتیجه رسیده بود که توقف کاروان بشریت و عقب ماندگی تاریخ از سیر تکاملی خود همه به علت جزمیات واعتقادات جزمی و بی چون وچراست. براساس جزمیات است که بشر در خرافات غوطه ور می شود. لذا او کار روشنگری را ازمطرح ساختن فلسفه شک گرایی آغاز کرد و با کمال تأسف به تجربه گرایی مفرط روی آورد.
هیوم تمام معرفت بشری را ناشی از تجربه دانست و گفت تمام محتویات ذهن آدمی محدود به انطباعات و تصورات است که منشأ همه این محتویات تجربه حسی است و هر نتیجه گیری که حاصل مشاهده و تجربه نباشد بیهوده و نامعتبر است. به زعم وی، هرگونه معرفتی که بخواهد یقینی و خارج از خرافه و اوهام باشد باید با محک تجربه آزموده شود.
هیوم درتمام جزمیات انسانها تردید ایجاد کرد. در قانون علیت، برهان نظم و ابدی بودن انسان و لذا به یک فیلسوف ملحد معروف شد. دیدگاههای هیوم دربارهٔ مفهوم فلسفهٔ دین، از جمله انکار معجزات و انکار برهان نظم برای اثبات وجود خدا، در زمان خود به شدت جنجال برانگیز شد. وی زمانی که به الحاد متهم شد منکر نشد و با صراحت گفت «باید بگویم که کفر خود را میپذیرم» (فلسفه به زبان آدمیزاد، فصل تاریخ فلسفه آشنایی با هیوم(hume in 90 minutes) ترجمه شهرام حمزهای نویسنده: پل استراترن (از استادان ریاضی یکی از دانشگاه بریتانیا)، چاپ علامه حلی،1390.)
در کتاب تاریخ تمدن اثر ویل دورانت دربارهٔ مرگ هیوم آمدهاست:
در آستانهٔ مرگش، بازول با سماجت پرسید که آیا اکنون به زندگی دیگر اعتقاد دارد؟ هیوم پاسخ داد: اندیشهای نابخردانهتر از ابدیت انسان نمیشناسم. بازول مداومت کرد و بازپرسید که آیا اعتقاد به زندگی اخروی دلخوشکننده نیست؟ هیوم پاسخ داد: ابداً، بسیار اندوهبار است. این بار زنش نزد او آمد و خواهش کرد به خدا معتقد شود؛ او را به شوخی از سر باز کرد. بارها این کار تکرار شد و هیوم امتناع کرد؛ چند لحظه بعد درگذشت. (ویل و آریل دورانت(۱۳۶۹)، «دین و فلسفه»، تاریخ تمدن-عصر ولتر، ترجمهٔ سهیل آذری (ویراست حسن انوشه)، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ص. ص ۱۸۱)
درکتاب تاریخ طبیعی دین می نویسد ....
ادامه متن در لینک زیر :
https://roshangaridini.org/?p=1810
یکی دیگر از بزرگان و متفکران نامدار عصر روشنگری «ولتر» فرانسوی است(
با انتشار کتاب روح القوانین منتسکیو روحانیون مسیحی به رغم اقبال عامه مردم، به مخالفت برخاستند و در خاموش کردن جرقه ها بلکه شعله های نورافشان وتاثیرگذاری روزافزون این کتاب نهایت تلاش خودرا به خرج دادند.مخالفت روحانیت مسیحی با این کتاب امری طبیعی وبسیار هوشمندانه بود. زیرا روحانیت مسیحی آنروز درواقع خود را نه تنها مفسر بلکه متولی دین می دانستند و به دیگر سخن اختیاردار امور مردم وسوار بر مردم بودند و به تمام جزئیات زندگی مردم اعم از حوزه خصوصی وعمومی جامعه به نام دین دخالت می کردند. خودشان خواسته ها وفرامینی را مقرر میداشتند ونام قانون برآن می نهادند وهمان گونه که می خواستند آنرا اجرا می کردند و متخلفان از دستوراتشان را به محاکم فرمایشی وساخته و پرداخته خودشان می کشاندند وآنانرا به سیخ و درفش میکشیدند، به نام خدا می کشتند، میسوزاندند، به سیاه چالهای زندان می افکندند اینان درک کرده بودند که چنانچه افکارمنتسکیو ومحتوای این کتاب درمیان مردم جا بیفتد بیداری و روشنی آنان حتمی است و به هرحال با مقاومت عامه روبرو خواهند شد.
دانش حقوق درآنروز بیش از امروز با فلسفه وافکار و مکاتب حکیمان نزدیک بود. امروزه لااقل در کشور ما متاسفانه روز بروز افکار فلسفی وحکمی از آموزش حقوق فاصله گرفته است. اگر استادی که با مباحث فلسفی آشناست مطلبی فلسفی سر کلاس مطرح کند دانشجویان کاملا اظهار بی اطلاعی می کنند، درحالی که به نظر اینجانب درشکوفائی تمام رشته های حقوق به ویژه حقوق عمومی ، علوم عقلی واندیشه های فلسفی میتواند بسیار موثر باشد.
مونتسکیو تحت تاثیر تعلیمات ارسطوحکیم یونانی نظامهای سیاسی را به سه نوع تقسیم می کند : جمهوری ، پادشاهی ، استبدادی ( De l, esprit des lois , ed G.True(Paris Payaot 1945 ) P. 3.2).
سپس برای هریک از اقسام فوق ویژگیهائی بیان می کند . میگوید: دردولت استبدادی فرمان حاکم حکومت می کند وپشتیبان او نه قانون بلکه دین یا عرف است. دردولت پادشاهی ، حکومت را هئیت حاکمه ای از صاحب منصبانی که رتبه ای متفاوت دارند اداره می کنند . در جمهوری تمام شهروندان نیاز به فراگیری ارزش های مدنی دارند و باید برای انجام وظایف عمومی تعلیم ببینند.
ویژگی مسلط دردولت جمهوری فضیلت است ،اما ویژگی غالب دردولت پادشاهی افتخاروغرور و دردولت استبدادی ترس است.( همان ، 3/2)
منظور منتسکیو این است که مردم دردولت جمهوری به دلیل فراگیری ارزشهای مدنی بالضروره باید فضیلت مند بشوند و درحکومت پادشاهی برای آنکه حاکم به راحتی عمل کند باید مردم را به افتخار و غرور سرگرم کند و در حکومت استبدادی نیز باید آنان را بترساند تا از او اطاعت کنند.
به نظر منتسکیو اهمیت تفکیک قوا این است که بهترین سپر در برابر استبداد و تامین کننده آزادی برای شهروندان است. اما آزادی به نظر وی به معنای رهائی از همه قیود نیست. آزادی به نظر او عبارت است از «توانائی انجام دادن هرچه باید اراده کنیم ومجبور نبودن به انجام دادن کارهائی که آنها را اراده نکرده ایم (همان 11.3)
منتسکیو خداپرست بود ولی به وجود خدای خیر خواهی معتقد بود که واضع قانون طبیعی و فطری است و به انسان اختیار داده تا ازآن قانون پیروی و یا آنرا نقض کند. او از الحاد بیزار بود برای او تصور جهان بدون خدا بسیار وحشتناک بود ولی در بخش عمده زندگیش چندان به آموزه های کاتولیک مقید نبود.
منتسکیو طبق اصول کلی جامعه شناختی به رابطه تنگاتنگ میان نهادهای اجتماعی با محیط زیست مادی باور داشت لذا معتقد بود که مسیحیت کاتولیک دین مناسبی است برای مردم فرانسه است ولی برای مردم انگلیس آیین پروتستان مناسب تراست.
جالب اینکه منتسکیو مدافع جدی تسامح وتساهل در همه جوامع بود ، وباوجود آنکه دراواخر عمر با کلیسای کاتولیک آشتی کرد به همسرش همیشه اجازه می داد آیین پروتستان را که درآن پرورش یافته بود حفظ کند.
From the publisher's feed