
Sign up to save your podcasts
Or


دوباره دو ساعت گذشته بود، اتفاق تازهای نیفتاده بود ولی خیلی چیزها عوض شده بود؛ باز همه چیز رنگوبوی دیگهای به خودش گرفته بود. یه زن خسته و تنها دلیلی برای زندگی پیدا کرده بود و داشت برمیگشت به طرف زندگیش.
گفتم همین جا زندگی میکنی یا در رفتوآمدی؟ گفت بیشتر اوقات تهرانم. گفتم خب مگه تو اهواز کار نیست، گفت خود اهواز نیستیم ما؛ گفتم اطراف اهواز هستین؟ گفت سوسنگرد،
جنگ طول کشید، بیشتر از همهی دو سال خدمت مون و در در طول اون دو سال ، وقتی میومدم مرخصی، بعضی از هم دوره ای ها رو تو ترمینال آزادی می دیدم، و از حال بقیه هم خبردار می شدم. بعضی ها شهید شده بودن، بعضی ها زخمی شده بودن، بعضی ها اسیر شده بودن و بعضی ها هم هیچ اثری ازشون نبود،
تو باعث شدی به صدای گنگ و مبهم و اسرارآمیز نهنگها توجه کنم و ازش لذت ببرم ؛ تو بودی که منو با لذت تماشای تلالو نور خورشید و پرتوی نور ماه آشنا کردی. تو به من لذت کشف چیزهای تازه رو چشوندی، به من یاد دادی که می شه جور دیگه ای دید، میشه جور دیگهای شنید
مرد از بس که دنبال کار گشت و بیکاری نصیبش شد، دیگه انگیزه و توانش رو از دست داد و یک روز رفت نشست کنج خونه. زن مهربونش چند روزی تحمل کرد و چیزی نگفت؛ ولی بعد یک روز بیتاب شد و به مردش گفت آخه مرد چرا نشستی خونه؛ برو پی کار.
یک ساعت بود که داشتم التماس میکردم و مادرم به هیچ وجه قبول نمیکرد. اولین باری بود که میخواستم تنها برم سینما. قرار بود با دوستم بریم فیلم راکی رو ببینیم.
. پیرمرد از نور اومده بود من از تهران و اون نفر سوم نمی دونستم از کجا ولی هر سه در یک لحظه زیر سایه ضامن آهو به هم رسیدیم دمی گذروندیم و بعد دور شدیم.
."تا کی باید این جوری باشه" یه خانم مسن بود که وایستاده بود و داشت با من حرف میزد؛ اولش تعجب کردم، نمیشناختمش ولی جوری با من حرف میزد که انگار سالهاست آشناییم. "
استاد شیرین گفتار و شیرین کردار و اهل طربی که سیمش به زندگی وصل بود و به دانشجوهاش درس عشق و زندگی می داد.
اگه قرار باشه فقط از یک معلم به عنوان بهترین معلمم یاد کنم باید به دختر جوان بیست و هفت هشت ساله ای اشاره کنم که کلاس سوم راهنمایی معلم علومم بود. یه دختر لاغر و خوش بررو و یه کمی هم سخت گیر با یه دل گنده به اندازه همه عالم.
From the publisher's feed