
Sign up to save your podcasts
Or


لحظه نابی رو برام ساخت که بعد از گذشت 30 سال هنوز هم اون لحظه زنده و سرشار در من حضور داره؛ لحظه نابی که صدای محمدرضا شجریان ساخت؛ صدایی که تلالو طرب انگیز نور خورشید ، طراوت شبنم و روح انگیزی نسیم صبحگاهی رو یکجا با هم داشت.
یه کمی دیگه مکث کرد و گفت. ایران جای عجیبییه. خیلی دوست داشتنی یه. از نظر من عشق اینجا تو این سرزمین متولد شده اینو مطمئنم. بعد هم عینکش رو زد و داستان رو ادامه داد.
توی اون هنرستان بین معلمهای خشن و قلدر؛ آقای مقتدایی با 65 سال سن و 165 سانتیمتر قد هیچ شانسی برای مقابله با بچه های شرور کلاس نداشت.
معلم ما علاقه شدیدی داشت بچهها کارهایی رو که ازشون میخواست مو به مو و دقیق انجام بدن. اون روز زنگ انشا بود و حال معلم ما هم خیلی خوب نبود؛
فوزی عبدالعزیز،اهل سنگال، برای تحصیل رفته بود بغداد و از اونجا به گفته خودش صدام به زور فرستاده بودش جبهه و همون هفته اول اسیر شده بود و حالا اینجا بود تا بره اردوگاه اسرا. رشتهش ادبیات بود، و اهل شعر و رمان. هیچ سنخیتی با جنگ نداشت،
یه معلم کلاس چهارم دبستان، به خاطر رفتن به مهمونی و دیر خوابیدن، صبح دیر بیدار میشه و گنگ و کلافه میره مدرسه و این گنگی و کلافگی کار دستش می ده.
؛ اگه قصههای کوتاه درباره زندگی خودمون و آدمهای دوربرمون براتون جالبه، پس به پادکست های ما در شبانه گوش بدین.
From the publisher's feed